انهار
انهار
مطالب خواندنی

بسيجي خميني از تير خلاص نمي ترسد

بزرگ نمایی کوچک نمایی
صداي هلهله و خوشحالي عراقي‌ها در ميدان جنگ در ميان صداي شني تانك‌ها، دنياي غريبي را ساخته بود. صورتم هنوز به خاك چسبيده بود و مي‌دانستم صحنه‌هاي هولناك‌تري در پيش دارم. سايه شوم يك بعثي عراقي، براي لحظاتي، روي رمل‌ها مقابل ديدگانم نقش بست. خودم را براي هر شكنجه‌اي آماده كرده بودم. چنگال‌هايش را پشت گردنم انداخت و مرا از جا كند. همين‌‌طور مرا مي‌كشيد. پاهايم ديگر رمقي نداشت و كشاله رانم از هم گسسته بود. خون همه جاي بدنم را گرفته بود. كمي بعد مرا در جمع ياران اسيرم، روي زمين پرت كرد.
بچه‌ها با حالتي غريبانه روي رمل‌ها افتاده بودند و هيچ نمي‌گفتند. دشمن آرزو به دل مانده بود كه يكي از بچه‌ها بنالد و بگريد يا آب طلب كند. يكي‌يكي دست‌ها را از پشت، به هم گره زدند و به هم وصل كردند. آن‌ها نمي‌دانستند كه با بستن بچه‌ها به يكديگر چه خدمت بزرگي به ما مي‌كنند. حالا ديگر ما همه يكي شده بوديم. امدادگرها آمدند و زخم‌ها را مچاله كردند و رفتند. سرباز عراقي با ترس از افسران بعثي، با عجله، تكه‌اي باند را دور رانم پيچيد، اما نه جاي زخم گلوله كه ده سانت دورتر از جاي گلوله‌ها. هر بار كه باند را مي‌پيچاند، سر مي‌چرخاند و از ترس چيزي مي‌گفت و با چشمانش به افسرهاي كلاه قرمز اشاره مي‌كرد. انگار از آن‌ها مي‌ترسيد. كمي بعد، متوجه موضوع مهمي شديم. سربازاني كه در خط اول جنگ قرار داشتند، بعضي‌شان از شيعيان عراقي بودند كه با زور و تهديد آمده بودند. آن‌هايي را كه شيعه بودند از رفتارشان مي‌شد، شناخت. رديف‌به‌رديف روي رمل‌ها افتاده بوديم.
تابش مستقيم آفتاب سوزان شلمچه، حكايت از رسيدن ظهر داشت. اولين نماز اسارت را با دستان بسته و صورت‌ روي خاك، با اشك خوانديم. گريه‌مان از ترس نبود، كه از عبوديت خالصانه بود. يك ساعتي از اسارت گذشت و ما همچنان روي رمل‌ها، زير آفتاب گرم تابستان شلمچه افتاده بوديم. از دور، چند ماشين جنگي به‌سوي ما ‌آمدند. فرماندهان بعثي آمده بودند تا اسرا را ببينند و به مافوق‌هاي‌شان گزارش پيروزي بدهند. ماشيني ايستاد و فرمانده‌شان كه هيبت زشت و صورت پف‌كرده‌اي داشت و عينك دودي زده بود، به اسرا نزديك شد. سربازان عراقي، اطراف فرمانده بعثي جمع شده بودند و هلهله و شادي مي‌كردند، تفنگ‌هاي‌شان را به هم مي‌زدند، پوتين به خاك مي‌كوبيدند و هورا مي‌كشيدند. اسير بسيجي براي آن‌ها يك برگ برنده بود؛ يك فرصت بود؛ يك غنيمت بود؛ تانك و تفنگ كه به‌دردشان نمي‌خورد.
فرمانده بعثي نيم‌نگاهي به ما انداخت. ياد تعزيه‌هاي روستا در محرم افتادم. شمر هيبتي به شكل شيطان داشت؛ مثل همين افسر بعثي، سرخ‌چشم و بلندقد با چشمان ورقلمبيده، دور ميدان، شمشير به‌دست نعره مي‌كشيد: منم شمر‌بن ذي‌الجوشن. از دور معلوم بود كه خيلي خشمگين است. از ماشين كه پايين پريد، سربازها دورش حلقه زدند. با عصبانيت و خشم چنگ انداخت و اسلحه يكي از سربازها را گرفت. وقتي كلاش را كشيد، چون بند اسلحه توي دست سرباز گره خورده بود، سرباز با سر به زمين خورد. فرمانده بعثي لگد محكمي به پهلوي سرباز زد و غريد. چرخي زد و خودي نشان داد و باخشم به عربي چيزهايي گفت. معلوم بود كه بسيجي‌ها بدجوري حالش را گرفته‌اند. همان‌طور كه به‌سوي ما مي‌آمد، يك رگبار هوايي شليك كرد كه ما را بترساند. بعد با غضب آمد و روبه‌روي ما ايستاد. بچه‌ها زل زده بودند كه ببينند چه خواهد كرد. افسر بعثي با پوتين‌هايش زخم و جاي گلوله‌هاي روي تن بسيجي‌ها را لگد كرد. بعد به‌سمت من آمد. هيچ‌كس كم نياورده بود. هيچ‌كس نناليده بود و اين، خشم او را صدچندان مي‌كرد. آرزو داشت بچه‌ها با زاري و گريه به پايش بيفتند و التماس كنند. من چون آخرين نفري بودم كه اسير شده بودم ته صف قرار داشتم. آن‌جا براي من مثل ته دنيا بود. فرمانده بعثي آمد و رو‌به‌رويم ايستاد. شايد اين يك توفيق الهي بود كه باز آزمايش ديگري را بگذرانم. كلاشينكف را گذاشت رو پيشاني‌ام. روي زمين به پهلو افتاده بودم. در هواي سوزان خرداد ماه شلمچه، از تشنگي، لب‌هايم به هم چسبيده و خشكيده‌ بود. همه نگاه‌ها به من بود. همه منتظر صداي شليك تفنگ بودند. رفقا چشم‌ها را بسته بودند. نمي‌خواستند آخرين لحظه را ببينند. من شهادت خيلي از همرزمانم را ديده بودم، اما نوعي ديگر، نه تير خلاص. نترسيدم و كلمه‌اي نگفتم. در دلم گفتم اگر قرار است اين‌جا شهيد شوم،‌ خدا اين‌طور خواسته و من تسليم اراده اويم. در چشمانش پيدا بود كه مي‌خواهد التماس كنم تا مرا نكشد. زل زدم به دستانش. شروع كردم به خواندن شهادتين.
نفس‌ها در سينه حبس شده بود. من حتي پلك هم نزدم. صداي تپش قلبم را مي‌شنيدم. ثانيه‌ها به سختي مي‌گذشت. او هنوز منتظر بود كه من به التماس بيفتم و گريه كنم تا مرا نكشد. هيچ‌وقت چنين آرامشي را حس نكرده بودم. آرامشي كه داشتم، همه وجود آن بعثي را پر از خشم كرده بود. من فقط نگاهش مي‌كردم و منتظر شليك بودم. زل زدم به انگشتانش كه رفت روي ماشه و خلاصي ماشه را هم كشيد. شايد يك ثانيه به شهادتم مانده بود كه ناگهان يك هواپيماي ايراني بالاي سرمان ظاهر شد و شروع كرد به تيراندازي‌ و انداختن بمب. عراقي‌ها با وحشت و ترس گريختند و بچه‌ها شروع كردند به صلوات و تكبير و يا حسين گفتن. همه فرار كردند توي سنگرها و پناه گرفتند. فرمانده‌شان هم كه از ترس مي‌لرزيد، فرار كرد. مدتي كه گذشت و هواپيما‌هاي ايراني رفتند، همه ريختند بيرون و فرمانده‌شان سريع پريد توي ماشين فرماندهي و فرار كرد. تحقير شده بودند؛ از افسر ارشد تا سرباز‌ها؛ و ما خنده‌مان گرفته بود. مي‌ترسيدند كه دوباره هواپيماهاي ايراني برگردند. ايفاها آمدند تا كاروان اسرا را سوار كنند. سوار شدن روي آن ايفاها، براي ما كه دست‌ها‌ي‌مان را بسته بودند و خسته و بي‌رمق و تشنه بوديم، خيلي سخت بود. نفر اول به هر سختي بود، خودش را بالا كشيد. فاصله سيم‌ها كوتاه بود و سوار شدن پشت ايفا را به‌شدت زجرآور مي‌كرد. چند نفري سوار شدند، نفر پنجم كه كمي چاق بود، از لبه ايفا پرت شد پايين و همه را دنبال خودش كشيد. سيم‌ها دست بچه‌ها را بريده بود و زخم تا استخوان رسيده بود. يكي كه پرت مي‌شد، همه را دنبال خودش مي‌كشيد.
به هر مصيبتي بود، سوار شديم و ماشين حركت كرد. نمي‌دانستيم در مرحله‌ بعد كجا و چه سرنوشتي در انتظار ماست. بايد براي آزموني مهم‌تر و راهي سخت‌تر آماده مي‌شديم. از كنار خاكريزها و كانال‌ها گذشتيم تا رسيديم به خط سوم خودشان در پشت يك خاكريز بلند. خيلي از بچه‌هاي ديگر هم اسير شده و با دست‌هاي بسته، روي خاك افتاده بودند.
عصر چهارم خرداد، هوا به‌شدت گرم و سوزان بود. موقع پياده شدن، باز همان حكايت سوار شدن تكرار شد. يكي كه پايين مي‌پريد، نفر بعدي چنان دردي در وجودش مي‌ريخت كه قابل توصيف نيست.
نيروهاي عراقي در اين‌جا بسيار وحشي‌تر و تندخوتر بودند. مدام فحاشي مي‌كردند و كتك مي‌زدند. ذره‌اي انسانيت در وجودشان نبود. دريافتيم كه هرچه به نقطه امن‌تري برسيم، با خشونت بيش‌تري با ما رفتار خواهد شد. از هر كجا كه اسير گرفته بودند، همه را براي اعزام به بصره در پشت اين خاكريز بلند جمع مي‌كردند. جمع زيادي از رزمندگان بسيجي، از همه شهر‌ها، آن‌جا پشت خاكريز، همه را به هم بسته بودند؛ هر چهل يا پنجاه نفر با هم. معلوم بود كه هر دسته متعلق به يك گردان و در يك موقعيت اسير شده‌اند. بعثي‌ها مدام دورمان مي‌چرخيدند و به هر اسيري كه مي‌رسيدند، لگدي نثارش مي‌كردند.
ستوني از عراقي‌ها به ما نزديك شد. يك جيپ فرماندهي هم با كلي سرباز و فرمانده ارشد بعثي كه كلاه كج‌قرمزي داشت، از دور نمايان شد. نزديك كه شد، از ماشين پريد بيرون و كلتش را كشيد. يك تير هوايي شليك كرد. بچه‌ها همه كنار خاكريز با دست‌هاي بسته افتاده بودند. از كنار اسيران كه گذشت، يك عالمه سرباز دورش مي‌پلكيدند و شادي مي‌كردند. بسيار عصباني و خشن راه مي‌رفت. همين‌طور كه مي‌رفت، دست انداخت و يك كلاش از بغل يك سرباز بيرون كشيد. از كنار اسراي ديگر گذشت و همه بچه‌ها را ورانداز كرد. بعد راهش را كج كرد سمت گروه ما كه همه، دور هم جمع شده بوديم. من هميشه ته صف بودم. مقابل جمع ما ايستاد و نگاهي كرد، بچه‌ها همه به طرف من نگاه كردند و با ايما و اشاره، لبخند غريبي زدند، به من فهماندند كه يك‌راست مياد روي كله تو!
فرمانده عراقي يك تير هوايي پراند و آمد وسط. چرخيد و چند لگد به پهلوي بچه‌ها زد و آمد سمت من. شروع كردم به شمارش معكوس: هفت، شش، پنج، چهار.... مقابل من ايستاد. كلاش را گذاشت روي پيشاني من و چند كلمه به عربي بلغور كرد. معلوم بود كه دل پري داشت. قنداق را كشيد عقب و نوك كلاش را محكم كوبيد روي پيشاني‌ام. دردي عميق توي سرم پيچيد. اما صدايي از حنجره‌ام خارج نشد. همه بچه‌ها زل زده بودند به من. اين ديگر چه حكايتي است كه رفتم زير تيغ تير خلاص دوم؟! ديگر اين بار همه مطمئن بودند شهيد مي‌شوم.
من ذره‌اي دلواپس نبودم. با خودم گفتم اگر حكم خدا اين باشد كه من به‌دست اين شقي‌ها شهيد شوم، باكي نيست و اگر خدا نخواهد، باز يك بار ديگر مورد امتحان الهي قرار گرفته‌ام. نگاه افسر بعثي به چشمان من بود. دلش مي‌خواست التماس كنم و بگويم كه مرا نكش؛ اما كلمه‌اي نگفتم. با عصبانيت اسلحه را گذاشت روي پيشاني‌ام. ذره‌اي نترسيدم و بي‌خيال نگاهش كردم. هر چه ثانيه‌ها مي‌گذشت، عصبانيتش بيش‌تر فوران مي‌كرد. انگشتش را برد روي ماشه.
در دلم آخرين لحظه‌ها را مرور كردم و شهادتين را خواندم؛ اما تا خواستم بگويم سلام بر حسين شهيد، ناگهان يك سرباز پريد مقابل پاهاي فرماندهش و شروع كرد به گريه و زاري. پاهايش را چسبيده بود و پوتينش را مي‌بوسيد. هرگز اين لحظات را فراموش نمي‌كنم. سرباز چنان به التماس افتاده بود كه من دلم برايش سوخت. دلم مي‌خواست بگويم منت‌كشي نكن؛ بگذار شليك كند. اما آن سرباز نگذاشت. حيرت همه وجود همرزمانم را گرفته بود و من از حكمت اين‌كه بايد زنده بمانم متحير. بعد بقيه سربازها هم به كمك آن سرباز آمدند، فرمانده هم از تير خلاص منصرف شد. من ساكت بودم و با همه وجود تسليم محض در برابر اراده خداوند كه بايد زينب شدن را تجربه كنم.
نويسنده: غلامعلي نسائي

  

 
پاسخ به احکام شرعی
 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -