انهار
انهار
مطالب خواندنی

آیات 7 - 15 حدیــد

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيات 7 تا 15 سوره حديد

امـنـوا باللّه و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه فالذين امنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير (7)

و ما لكم لا تؤ منون باللّه و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم و قد اخذ ميثاقكم ان كـنـتـم مؤمنـين (8)

هو الذى ينزل على عبده ايت بينت ليخرجكم من الظلمت الى النور و ان اللّه بـكـم لرؤ ف رحـيـم (9)

و مـا لكـم الا تـنـفـقـوا فـى سـبـيـل اللّه و للّه مـيـرث السـمـوت و الارض لا يـسـتـوى مـنـكـم مـن انـفـق مـن قـبـل الفـتـح و قـاتـل اولئك اعـظـم درجـه مـن الذيـن انـفقوا من بعد و قاتلوا و كلا وعد اللّه الحـسنى و اللّه بما تعملون خبير (10)

من ذا الذى يقرض اللّه قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجـر كـريـم (11)

يـوم ترى المؤمنين و المؤمنت يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم بـشـرئكـم اليـوم جـنـات تجرى من تحتها الانهر خالدين فيها ذلك هو الفوز العظيم (12)

يـوم يـقـول المـنـفـقـون و المـنـفـقـات للذيـن امـنـوا انـظـرونـا نـقـتـبـس مـن نـوركـم قـيـل ارجـعـوا وراءكم فالتمسوا نورا فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظـهـرة مـن قـبـله العـذاب (13)

يـنـادونـهـم الم نـكن معكم قالوا بلى و لكنكم فتنتم انفسكم و تـربـصـتـم و ارتـبـتـم و غـرتـكـم الامـانى حتى جاء امر اللّه و غركم باللّه الغرور (14)

فـاليـوم لا يـوخـذ مـنكم فدية و لا من الذين كفروا ماوئكم النار هى موليكم و بئس المصير (15)

ترجمه آيات

به خدا و رسولش ايمان آوريد، و از آنچه ما از دست ديگران گرفته به شما داديم انفاق كنيد، پس كسانى كه از شما ايمان بياورند و انفاق كنند اجرى بزرگ خواهند داشت (7).

و چـرا بـه خـدا و رسـول ايـمـان نـيـاوريـد، بـا ايـن كـه رسول شما را مى خواند به اين كه به پروردگارتان ايمان بياوريد، و با اين كه او از شما پيمان گرفته بود، اگر به پيمان خود ايمان داريد (8).

او كـسـى اسـت آيـاتـى روشـن بر بنده خود نازل كرد، تا شما را از ظلمتها به سوى نور بيرون كند، و به درستى خدا نسبت به شما رؤ وف و رحيم (9).

و چـرا بـايـد در راه خـداانفاق نكنيد؟! با اين كه ميراث آسمان ها و زمين از آن خدا است، و از شـمـا آنـان كـه قبل از فتح انفاق كردند و كارزار نمودند با ديگران برابر نيستند، آنان درجـه اى عظيم تر دارند، تا كسانى كه بعد از فتح انفاق نموده و كارزار كردند، البته خدا به هر دو طايفه وعده احسان داده، و خدا به آنچه مى كنيد آگاه است (10).

آن كى ست كه قرض خوبى به خدا دهد، و خدا آن را برايش مضاعف كند، و خدا اجرى ارجمند دارد (11).

و آن در روزى اسـت كـه مـردان و زنـان مؤمن را مى بينى كه نورشان از پيش رو و از دست راسـتـشـان در حـركـت است، بشارت باد شما را در امروز به جناتى كه نهرها از دامنه اش روان است، و شما در آن جاودانيد، و اين خود رستگارى عظيم است (12).

و در روزى اسـت كـه مـردان و زنـان مـنـافـق به مردم با ايمان بگويند: كمى مهلت دهيد تا بـرسـيـم، و از نور شما اقتباس كنيم. به ايشان گفته مى شود به عقب برگرديد، به زندگى دنيايتان، و از آنجا نور بياوريد، در همين هنگام است كه ديوارى ميان اين دو طايفه زده مـى شـود كـه در بـاطـنـش (طـرف مؤمنين ) رحمت و در ظاهرش (سمت منافقين ) عذاب است (13).

منافقين به مؤمنين مى گويند كه مگر مابا شما نبوديم ؟ جواب مى دهند: چرا بوديد و ليكن شما خود را فريفتيد و هلاك كرد يد، چون همواره در انتظار گرفتاريها براى دين و متدينين بـوديـد، و در حـقانيت دين شك داشتيد، و آرزوى اين كه به زودى نور دين خاموش ‍ مى شود شـمـا را مـغرور كرد، تا آنكه مرگتان رسيد، و بالاخره شيطان شما را به خدا مغرور كرد (14).

در نـتـيجه ديگر امروز از شما و از كفار فديه و عوض پذيرفته نمى شود، منزلگاهتان آتش و سرپرست شما همان است، كه بازگشت گاهى بس بد است (15).

بيان آيات

در ايـن آيات دستور موكد مى دهد به اين كه مسلمين در راه خدا ودر جهاد انفاق كنند، و از آيه شـريـفه (لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح ) به خوبى برمى آيد كه دستور مذكور در مـورد جـهـاد مـؤ كـدتـر است، و همين خود مويد آن قولى است كه مى گويد: آيه شريفه (امـنـوا بـاللّه و رسـوله و انـفـقـوا...) در جـنـگ تـب وك نازل شد.

امنوا باللّه و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه...

بـيـان ايـنـكـه آيـه : (آمـنـوا بالله و رسوله و انفقوا...) خطاب به مؤمنين و امر به آثار ايمان است

از سـيـاق آيـات بـرمـى آيـد كـه خـطـاب در ايـن آيـه بـه كـسـانـى اسـت كـه خـدا و رسـول ايـمان آورده اند، و شامل كفار نمى شود، تا چه رسد به اين كه خطاب متوجه كفار باشد.

و ايـن كـه بـعضى گفته اند: شامل هر دو طايفه مى شود درست نيست. خواهى گفت : آخر در اين آيه امر به ايمان كرده، و معنا ندارد مؤمنين را امر به ايمان كند.

در پـاسـخ مـى گـويـيم : معناى امر مؤمنين به ايمان اين است كه آثار ايمانى را كه دارند بر ايمان خود مترتب كنند، مى خواهد بفرمايد: ايمان وقتى متحقق مى شود كه آثار آن را بر آن مـتـرتـب كـنـنـد، چـون اگـر ايمان و يا صفتى ديگر از صفات نفس چون سخاوت و عفت و شـجـاعـت در نـفـس آدمى ثابت باشد، و حقيقتا ثابت باشد، اثرش ظاهر مى شود، و اگر از يكى از اين صفات مذكور اثر خاص به آن ظاهر نشود، معلوم مى شود صفت مذكور آن طور كـه بـايـد در نـفـس جـاى خـود را نـگـرفته و ثابت نشده، و يكى از آثار ايمان به خدا و رسول او اطاعت از دستوراتى است كه خدا و رسول داده اند.

و از همينجا است كه روشن مى گردد اولا امر كردن خداى تعالى مؤمنين را به ايمان در حقيقت امـر كردن به افرادى است كه مرتبه اى از ايمان را دارند، به اين كه مرتبه اى بالاتر از آن را دارا شوند، و اين نوع امر كردن اشاره به است كه آن مقدار ايمانى كه مأمور دارد بـراى آمـر قـانـع كـننده و رضايت آور نيست، مأمور بايد مرتبه بالاترى را كسب كند، و ثانيا اين كه جمله (امنوا باللّه و رسوله و انفقوا) امر به انفاق است، با اشاره به اين كـه انـفـاق اثـر صـفـتى است كه ايشان متصف به آنند، پس بايد به خاطر همان صفت باز انـفـاق كنند، در نتيجه بايد گفت : برگشت جمله مورد بحث به اين است كه مى خواهد انفاق مؤمنين را با ايمان آنان تعليل كند.

وجه و نكته اينكه فرمود از آنچه كه خدا شما را در آن جانشين كرده انفاق كنيد

(و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه ) - (استخلاف انسان ) به معناى خليفه كردن او است، و مراد از خليفه كردن انسان يا اين است كه خداى سبحان انسان را در زمين جانشين خود كند، همچنان آيه شريفه (انى جاعل فى الارض خليفة ) به آن اشاره مى كند.

حـال بـايـد ديد بنابر اين فرض به چه ملاحظه از اموالى كه در دست مؤمنين است تعبير كرده به چيزى كه خدا ايشان را در آن خليفه خود كرده ؟

جـواب ايـن سـوال ايـن اسـت كه : اين تعبير هم واقعيتى را بيان مى كند، چون واقعا آدمى در آنـچـه دارد خـليـفـه خـداست، (چون هم خودش و همه اموالش ملك خدا است )، و هم ايشان را در انـفـاق كـردن تـشـويـق مـى نـمـايـد، چـون وقـتـى مؤمنـيـن مـتـوجـه و مـتـذكـر شـونـد كـه مـال ايـشـان مـلك خـدا اسـت، و ايـشـان در آن امـوال خـليـفـه خـدا و وكلاى از ناحيه اويند، هر تـصـرفـى بـكـنـنـد به اذن او مى كنند قهرا انفاق كردن بر آنان آسان مى شود، و در اين عمل خير، احساس سنگينى نمى كنند.

و يـا مـراد از خـليـفـه كـردن انـسان اين است كه : خدا ايشان را جان شين پيشينيان خود در آن امـوال كـرده، قـبـلا ايـن امـوال در دسـت ديـگـران بـود، بـعـد از در گـذشـت آنان به ايشان مـنـتـقـل گـرديد، و در چنين فرضى اگر از اموال اينطور تعبير كرده، براى اين بوده كه بـاز بـه بـيـانـى ديگر تشويقشان به انفاق كرده باشد، چون وقتى بياد آورند كه اين امـوال قـبـلا در دست ديگران بوده، و آنان وفا نكرده، متوجه مى شوند كه به ايشان نيز وفا نخواهد كرد، وزودى آن را براى ديگران خواهند گذاشت، و با دست تهى خواهند رفت، پـس چـه بهتر كه تا اختيار آن را در دست دارند برگ عيشى بگور خود بفرستند، و معلوم اسـت كـه انـسـان بـا داشـتـن طـرز تـفـكـرى ايـن چـنـيـن در مسأله انـفـاق دسـت و دل بازتر مى شود، و آسان تر دل از مال دنيا بر مى كند، و در راه خدايش خرج مى كند.

(فـالذين امنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير) - در اين جمله وعده اجرى بزرگ در برابر انـفـاق مـى دهـد، تـا مؤمنـيـن را به بيانى ديگر تشويق به نموده، تشويق هاى قبلى را تأكيد كـنـد. و مـراد از ايـمـان در ايـنـجـا ايـمـان بـه خـدا و رسول است.

و ما لكم لا تؤ منون باللّه و الرسول يدعوكم لتومنوا بربكم...

مراد از (ايمان ) ايمانى است كه داراى اثر باشد، كه يكى از آثار آن انفاق در راه خدا اسـت - و اگـر خواستى اينطور بگو - مراد از ايمان اين است كه : آثار آن مقدار ايمانى را كه دارند مترتب كنند.

در جـمـله (و الرسـول يـدعوكم لتومنوا بربكم ) از خداى تعالى تعبير به (رب ) كرده، و رب را به ضمير (كم - شما) اضافه كرده، تا به دعوت و امر اشاره كرده باشد، گويا فرموده : شما را به اين علّت دعوت ايمان به خدا كرده كه خدا رب شما است، و واجب است كه به وى ايمان آوريد.

مراد از ميثاقى كه از مؤمنين گرفته شده است

(و قـد اخـذ مـيـثـاقـكـم ان كـنـتـم مؤمنـيـن ) - ايـن جـمـله تـوبـيـخـى را كـه از اول آيه فهميده مى شد تأكيد مى كند، و ضمير در اخذ - گرفت به خداى سبحان برمى گـردد، البـتـه مـمـكـن هم هست كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) برگردد، (چـون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هم از مسلمانان بيعت و ميثاق مى گرفت ) و بـه هـر حـال منظور از ميثاقى كه گرفته شده همان چيزى است كه شهادت هر مسلمانى بر آن دلالت دارد، آرى شـهـادت مـسـلمـان بـر وحـدانـيـت خـدا و رسـالت رسول او در آن روزى اسلام مى آورد دلالت داشت بر اين كه از همين روز تسليم و مطيع خدا و رسول است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: مراد از ميثاق آن عهدى است در روز الست در عالم ذر از هر انـسـانـى گـرفـتـه اند، و بنابر اين احتمال ضمير در (اخذ) تنها مى تواند به خداى سبحان برگردد، و ليكن اين احتمال از سياق كه سياق احتجاج عليه مؤمنين است بدور است، براى اين كه مؤمنين به ياد چنين ميثاقى نبودند. علاوه براين، ميثاق در عالم ذر اختصاص به مؤمنين ندارد، كفار و منافقين هم، چنين ميثاقى سپرده اند.

هو الذى ينزل على عبده ايات بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور...

مـراد از (آيـات بـينات ) آيات قرآن كريم است، كه فرائض دينى را براى آنان بيان مـى كـنـد، و فـاعـل (ليـخـرجـكـم - تـا خـارجـتـان كـنـند) ضميرى كه به خدا و يا به رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) بـرمـى گـردد، گـو ايـن كـه بـرگـشـت احـتـمـال دوم هـم هـمـان احـتـمـال اول اسـت، (چـون بـه هـر حال خداست كه انسان ها را هدايت مى كند و رسول او واسطه است ) پس ميثاق هم ميثاق او است، كه يا آن را بدون واسطه گرفته ، و يا به وساطت رسولش گرفته است،

هـمـچنان كه ايمان به او و به رسولش نيز ايمان به او است و به همين جهت در صدر آيه فرمود: (چرا به خدا ايمان نمى آوريد)، و نام رسولش را نبرد، تا اشاره كرده باشد كه ايمان به رسولش نيز ايمان به او است.

(و ان اللّه بـكـم لروف رحـيـم ) - در ايـن كه آيه شريفه را با ذكر رافت و رحمت خدا خـتـم كـرد اشـاره اى اسـت بـه ايـن كـه آن ايـمـانـى كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) ايـشـان را به سويش مى خواند خير ايشان و صـلاح ايشان است، چون تنها كسانى كه از آن ايمان بهره مند مى شوند خود ايشانند، نه خدا از آن سودى مى برد و نه رسولش، پس در اين خاتمه آن ترغيب و تشويق بر ايمان و انفاق كه در صدر بود تأكيد شده است.

توبيخ شديد كسانى كه از انفاق مالى كه خدا تنـهـا وارث آنـسـت بخل مى ورزند

و ما لكم الا تنفقوا فى سبيل اللّه و لله ميراث السموات و الارض

كـلمـه (مـيـراث ) مـعـنـاى مـالك شـدن مـالى اسـت كـه از مـيـت بـه بـازمـانـدگـانـش مـنـتقل مى شود، و اضافه ميراث به آسمان ها و زمين اضافه بيانيه است، يعنى مى خواهد بفرمايد آسمان ها و زمين با آنچه در آن دو است همان ميراث است، پس آنچه خدا در آسمان ها و زمـيـن خلق كرده و صاحبان عقل چون انسان آنها را ملك خود پنداشته ملك خدا است. خلاصه ايـن كـه مـى خـواهـيـم بـگـويـيـم كـلمـه آسـمـان هـا و زمـيـن شـامـل مـوجـوداتـى هـم كـه از مـواد آسـمان ها و زمين خلق شده اند و انسان ها آنها را به خود اختصاص داده و در آن تصرف مى كنند مى شود، و اختصاص مذكور ملكى است اعتبارى، كه خـدا ايـشـان را هـدايت كرد به اين كه آن را اعتبار كنند، و با اعتبار آن جهات زندگى دنياى خود را نظم بخشند.

چـيـزى كـه هـست نه انسان ها باقى مى مانند، و نه آن ملك هاى اعتبارى برايشان باقى مى مـانـد، بـلكـه انـسـان هـا مـى مـيـرنـد و آن مـلكـهـا بـه افـراد بـعـد از ايـشـان مـنتقل مى شود، و همچنين انسان ها مى ميرند، و اموال دست به دست مى گردد تا باقى نماند مگر خداى سبحان.

پـس مـثـلا زمـيـن و آنـچـه در آن اسـت و آنـچه بر روى آن است و براى بشر جنبه ماليت دارد يـكـپـارچـه و هـمـيـشـه مـيـراث اسـت، چـون هـر طـبـقـه از طـبـقات ساكنين زمين آنها را از طبقه قبل ارث مى برد، در نتيجه ميراثى دائمى است، كه دست به دست مى چرخد، از جهت ديگرى نـيـز ميراث است، براى كه روزگارى خواهد رسيد كه تمامى انسان ها از بين مى روند، و براى آن نمى ماند مگر خدايى كه انسان ها را خليفه خود بر زمين كرده بود.

پـس بـه هـر دو جـهـت و هـر دو مـعـنـا مـيـراث آسـمـان هـا و زمين براى خدا است، اما به معناى اول، بـه خـاطـر ايـن كـه خـداى تـعـالى مـال دنـيـا را بـه اهـل دنـيـا تـمـليـك كـرده بـود، البـتـه تـمـليـكـى در عـيـن حال خودش باز مالك بود و هست و لذا فـرمـوده : (لله مـا فـى السـمـوات و الارض ) و نـيـز فـرمـوده : (و لله مـلك السـمـوات و الارض ) و بـاز فـرمـوده : (و اتـوهـم مـن مال اللّه الذى اتيكم ).

و امـامـعـنـاى دوم، بـراى ايـن كـه از ظـاهـر آيـات قـيـامـت از قبيل آيه (كل من عليها فان ) و غير آن بر مى آيد كه همه انسان هاى روى زمين فانى مى شوند، و آنچه از آيه مورد بحث زودتر ذهن مى رسد اين است كه مراد از ميراث بودن آسمان ها و زمين همين معناى دوم باشد.

و بـه هـر حـال در آيـه شـريـفـه تـوبـيـخ سـخـتـى از بـخـيـل هـا شـده، كـه از مـال خـدا در راه خـدا انـفـاق نـمـى كـنـنـد، بـا ايـن وارث حـقـيـقـى اموال خداى تعالى است، و اموال نه براى آنان باقى مى ماند، و نه براى غير ايشان، و اگـر نـفـرمـود: (و له مـيـراث السـمـوات و الارض )، بـا ايـن كـه مـى تـوانـست اينطور بفرمايد، چون قبلا نام اللّه برده شده بود، و اگر به جاى ضمير دوباره اسم ظاهر اللّه را آورده فرمود: (و لله ميراث السموات و الارض ) براى اين بود كه در توبيخ آنان تشديد كرده باشد.

عدم تساوى انفاق در زمان جنگ با انفاق بعد از فتح

لا يـسـتـوى مـنـكـم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجه من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا...

كلمه (استواء) كه مصدر فعل (لا يستوى ) است به معناى همان تساوى معروف است، مـى خـواهـد بـفـرمـايـد: بـيـن اين دو طايفه تساوى نيست، و اين دو طايفه عبارتند از: 1 - كـسـانـى كـه قـبـل از جـنگ انفاق كردند، و در جنگ شركت هم جستند. 2 - كسانى كه بعد از پـايـان جـنگ انفاق كردند و قتال نمودند، و اين طايفه دوم در آيه شريفه حذف شده، چون جمله (اولئك اعظم درجه من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا) بر آن دلالت مى كرد.

و مـراد از فـتـح - طـورى كـه گـفـتـه انـد - فـتـح مكّه و يا فتح حديبيه است، و اين كه قـتـال را عـطف بر انفاق كرده، خالى از اين اشاره و بلكه دلالت نيست كه مراد از انفاق در راه خدا كه در اين آيات مردم را به انجام آن تشويق كرده انفاق در جهاد است.

و گويا آيه شريفه در اين مقام است كه اين معنا را بيان كند كه در انفاق در راه خدا هر قدر بيشتر عجله شود نزد خدا محبوب تر و من زلت و اجرش بيشتر است،

(و خـلاصـه آيـه شـريـفـه در مـقـام تـربـيـت انـسـان هـا اسـت، و مـى خـواهـد تـوصـيه كند عمل خير و از آن جمله انفاق را كه به خاطر اين كه خير است و مرضى خداست دوست بدارند، و در آن عجله كنند، و چون فرصت طلبانى كه صبر مى كنند تا وقتى پيروزى قطعى شد آن وقت دست به جيب مى كنند نباشند)، و گرنه اگر اين نكته در بين نبود، گفتن اين كه در حـوادث گـذشـتـه و انـفـاق كـنـنـدگـان دو طـايـفـه بـودنـد، آنـهـا كـه قـبـل از جـنـگ و فـتـح انـفـاق كـردنـد اجر بيشترى دارند، تا آنهايى كه بعد از فتح انفاق كـردنـد، مـطلبى روشن بود، چون همه مى دانند كه اين آيات بعد از فتح مكّه و جنگ محتملى كـه مـسـلمـانـان اقـدام بـه آن نـمـودنـد، و بـعـضـى جـنـگـهـا كـه بـعـد از فـتـح مـكّه رخ داد نازل شده.

(و كلا وعد اللّه الحسنى ) - يعنى خداى تعالى وعده اجرى نيكو به هر دو طايفه داده، چـه آنـهـايـى كـه قـبل از فتح قتال و انفاق مى كنند، و چه آنهايى كه بعد از فتح انفاق و قـتال مى كنند، هر چند كه طايفه اول اجر و درجه اى عظيم تر از طايفه دوم دارند، اين وعده مـى خـواهـد طـايـفـه دوم را كـه ديـر جـنـبـيـدنـد دلخـوش سـازد، و بـفـرمـايـد: آنـهـا نـيـز مـشـمـول رحـمـت خـدا مـى شوند، و چنان نيست كه از آن محروم شوند، پس جاى آن نيست كه از رحمت خدا نوميد باشند، هر چند كه دير جنبيدند.

(و اللّه بما تعملون خبير) - اين ذيل مربوط همه مطالب گذشته است، و مى خواهد هم تـوبـيخ قبلى را شدت بخشد، و هم برابر نبودن دو طايفه از انفاقگران و وعده حسناتى كه خدا هر دو طايفه داده را تثبيت كند، ممكن هم هست تنها مربوط به جمله اخير يعنى جمله (و كـلا وعـد اللّه الحـسـنى باشد)، ولى تعلقش به همه مطالب گذشته فايده عمومى تر دارد.

مـن ذا الذى يـقرض اللّه قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم

راغب مى گويد: آن مـالى را كـه آدمـى بـه ديـگـرى مـى دهـد شـرط آنـكـه مـثـل آن را پـس بدهد قرض مى نامند. ولى صاحب مجمع البيان مى گويد: معناى اصلى اين كلمه قطع است، و اگر عمل قرض گيرنده را هم قرض خوانده اند به مناسبت بوده كه او آن مال را از صاحبش - البته با اذن او - بريده، و شرط كرده كه عوض آن را به وى بـدهـد، و سـپـس در معناى مضاعفه گفته است : اين كلمه به معناى دو چندان و يا چند برابر هراست، (مثلا عدد بيست مضاعف و چند برابر عدد چهار است ).

و درباره كلمه (اجر) راغب گفته : كلمه اجر و اجرت عبارت است از پاداش و ثوابى كه در مقابل عمل ما به خودمان برمى گردد، حال چه اين كه دنيايى باشد (مانند اجرت خياطت و زراعـت و امـثـال ايـنـهـا)، و يا اجر اخروى باشد. و سپس اضافه مى كند كه اين كلمه جز در مـورد سـود و فـايـده اسـتـعـمـال نـمـى شـود، يـعـنـى اثـر بـدى كـه از عـمـل بـد مـن عـايـدم مـى شـود اجر ناميده نمى شود، به خلاف كلمه (جزا) كه هم در نفع بـكـار مى رود، و هم در ضرر، (هم عذاب دوزخ را جزاى تبهكاران مى نامند، و هم نعيم بهشت را جزاى نيكوكاران ) - اين بود خلاصه گفتار وى.

توضيحى درباره اجر دادن خدا به بنده و اينكه اجـرى كـه خـدا در مـقـابـل عـمـل عـبـد مـى دهـد تـفـضـلى اسـت از او عزوجل

البـتـه در مـورد عـطـايـاى خـدايـى بـايد دانست كه آنچه خدا به عنوان پاداش در برابر اعـمـال خـيـربـنـدگـان مـى دهد تفضلى است از او، نه اين كه بنده از او طلبكار و مستحق آن بـاشـد، چـون عـبـد و آنـچـه مـى كـنـد هـمـه مـلك طـلق خـداى سـبـحـان اسـت، مـلكـى كـه قابل نقل و انتقال نيست، (ملكى كه بعداز تمليك به غير، باز باقى است )، چيزى كه هست خـداى تـعـالى خـودش بـه اعـتـبار قانونى، عبد را مالك اجر و ثواب اعتبار كرده، و او را نـخـسـت مـالك عـمـل خـود و سـپـس مـالك آثـار عـمـل خـويـش از قـبـيـل كـيـفـر و پـاداش دانـسـتـه، ومـعـنـا بـا ايـن كـه مـالك عـبـد و عـمـل خـود او اسـت، تـفـضـل ديـگـرى اسـت از او، آنـگـاه از مـيـان هـمـه اعمال عبد آنچه محبوب او است و خير است انتخاب نموده، وعده ثوابى در برابرش داده، و ايـن ثـواب را خـود او اجـر خـوانـده (بـا ايـن كـه در واقـع اجـر و جـزا نـيـسـت ) و ايـن هـم تـفـضـل ديـگـرى اسـت از او، چـون خـود خـداى تـعـالى از ايـنـگـونـه اعـمـال عـبـد اسـتـفـاده نـمى كند، نه در دنيا و نه در آخرت، بلكه تنها خود عبد است كه از پاداش اعمال نيكش بهره مند مى شود، مع ذلك پاداش آن را اجر خوانده و فرموده : (للذين احـسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم )، و نيز فرموده : (ان الذين امنوا و عملوا الصالحات لهم اجـر غـير ممنون ) و در جايى ديگر بعد از توصيف بهشت و نعيم آن مى فرمايد: (ان هذا كـان لكـم جـزاء و كـان سـعـيـكـم مـشـكـورا)، و از سـوى ديـگـر هـمـيـن كـه ايـن تفضل خود را شكرى از ناحيه خود نسبت به بنده خواند و آن را عطايى بدون منت ناميد، نيز تفضلى ديگر است.

بيان حد اعلاى تشويق به انفاق در راه خدا

در آيـه مـورد بحث تشويقى بالغ به انفاق در راه خدا شده، كه مافوق آن تصور ندارد، چون از يك سو سوال كرده كه آيا كسى هست كه چنين قرضى به خدا دهد؟ و از سوى ديگر او را قـرض دادن بـه خداى سبحان ناميده، كه پرداخت آن بر قرض گيرنده واجب است، و از سوى سوم چنين مقاطعه و طى كرده كه هرگز عين آنچه گرفته پس نمى دهد، بلكه به اضـعـاف مـضـاعـف مـى دهـد، و بـه ايـن هـم اكتفاء ننموده اجرى كريم بر آن اضافه كرده، فرموده : خدا در آخرت قرض خود را به اضعاف مضاعف ادا مى كند، و اجرى كريم هم مى دهد و اجـر كـريـم، اجـرى اسـت كه در نوع خودش پسنديده ترين باشد و اجر اخروى همينطور اسـت، چـون اجـرى اسـت مـافـوق آنـچـه مـمكن است به تصور در آيد، و در هنگام حاجتى است حياتى ترين هنگام حاجتى كه تصور شود.

يوم ترى المؤمنين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم

كـلمـه (يوم ) ظرف است براى جمله (له اجر كريم )، يعنى در روز چنين و چنان اجرى كـريـم دارد، و مـراد روز قـيـامـت اسـت، و خـطـاب در جـمـله (تـرى - مـى بـيـنـى ) رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم) و يا به تمامى افرادى است كه حس شنوايى دارند، و خطاب به آ نان صحيح است، (و مانند خطاب ديوانگان لغو نيست )، و ظاهرا حرف باء در جمله (باءيمانهم ) معناى حرف (فى ) باشد.

و معناى آيه اين است كه : هر كس قرضى نيكو به خدا بدهد اجرى كريم دارد، در روزى كه - تـو اى پـيـامـبـر و يـا تـو اى شـنـونـده و بـيـنـنـده عـاقل - مى بينى دارندگان ايمان به خدا از مرد و زن نورشان پيشاپيش جلوتر از آنان و بدان سوى كه سعادت آنان آنجاست مى دود.

اين آيه شريفه مطلق است، شامل مؤمنين هر امتى مى شود، و اختصاصى به امت اسلام ندارد، و اگـر از (تـابـيـدن نـور) تـعـبـيـر به (سعى و دويدن ) كرده براى اين بود كه اشـاره كـرده بـاشـد بـه ايـن كـه چـنـيـن كـسـانـى بـه سوى درجاتى از بهشت كه خداوند بـرايـشـان تـهـيه ديده مى شتابند، در حالى كه هر لحظه و يكى پس از ديگرى درجات و جـهـات سـعادت و مقامات قرب برايشان روشن مى گردد، تا جايى كه ديگر نورشان به حـد تـمـام و كـمال برسد، همچنان كه در جايى ديگر فرموده : (و سيق الذين اتقوا ربهم الى الجنة زمرا) و نيز فرموده : (يوم نحشر المتقين الى الرحمن وفدا) و باز فرموده :

(يو لا يخزى الله النبى و الذين امنوا معه نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا).

مـفـسـريـن در تـفـسـيـر مـفـردات ايـن آيـه اقـوالى مـخـتـلف دارنـد، كـه بـه خـاطـر بـى دليـل بودن آنها در لفظ خود آيه، از نقلش صرفنظر كرديم، و به زودى تفسيرى كه در روايات از آنها شده در بحث روايتى آينده از نظرتان خواهد گذشت.

(بـشـريـكـم اليـوم جـنـات تـجرى من تحتها الانهار خالدين فيها) -قسمت از آيه حكايت بـشـارتـى اسـت كه در روز قيامت مؤمنين و مؤمنات مى دهند، و دهنده آن ملائكه است، كه به دستور خداى تعالى و تقدير او مى گويند: بشارتتان امروز جناتى است كه از دامنه آنها نـهـرهـا جـارى اسـت، و شـمـا در آن جـاودانـيـد. و مـراد از بـشـارت مـژده خوشحال كننده است، كه در آيه همان بهشت است. و بقيه الفاظ آيه روشن است.

(ذلكـ هـو الفوز العظيم ) - اين جمله حكايت كلام خود خداى تعالى است، و اشاره با كـلمـه (ذلك ) بـه مـطـالب گـذشـتـه اسـت كـه عـبـارت بـود از پـيش رفتن نور آنان و بـشـارتـشان به بهشت، ممكن هم هست جمله مورد بحث را تتمه كلام ملائكه گرفته و اشاره مذكور را به همان جنات و خلود در آنها دانست.

تقاضاى منـافقان از مؤمنان، در قيامت، و جوابى كه به آنان داده مى شود: به دنيا برگرديد و نور به دست آوريد

يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم ...

كلمه (نظر) كه مصدر فعل (انـظـرونـا) اسـت، اگـر بـدون وسـيـله حـرف (الى ) مـفـعـول بـگيرد، معناى انتظار و نيز معناى مهلت دادن را مى دهد، و اگر با حرف (الى ) متعدى شود، مثلا گفته شود: (فلان نظر اليه - فلانى به آن نظر كرد)، معناى نگاه كـردن را مـى دهـد، و اگـر بـا حـرف (فـى ) مـتـعـدى شـود مـعـنـاى دقـت و تـامـل را مـى دهـد، و كـلمـه (اقـتـبـاس ) كـه مـصـدر فعل (نقتبس ) است به معناى گرفتن قبسى (قطعه اى ) از آتش است.

و از سياق آيه چنين بر مى آيد كه منافقين و منافقات در روز قيامت در ظلمتى هستند كه از هر سـو احـاطـه شـان كـرده و مـانند خيمه اى محاصره شان نموده. و نيز برمى آيد مردم در آن روز مـجـبـور به رفتن به سوى خانه جاودانه خويشند. چيزى كه هست مؤمنين و مؤمنات اين مسير را با نور خود طى مى كنند، نورى كه از جلو ايشان و به سوى سعادتشان در حركت است، در نتيجه راه را مى بينند، و هر جا آن نور رفت مى روند تا به مقامات عاليه خود برسند، و امـا مـنـافـقين و منافقات كه فرو رفته در ظلمتند نمى توانند راه خود را طى كنند، و نمى دانـند به كدام طرف بروند. (و نكته مهمى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه : اين دو طـايفه كه يكى غرق در نور و ديگرى غرق در ظلمت است در قيامت باهمند)، منافقين همانطور كـه در دنـيا با مؤمنين و در بين آنان بودند، و بلكه مردم آنان را جزو مؤمنين مى شمردند، در قيامت نيز با مؤمنين هستند، اما مؤمنين و مؤمنات پيش مى روند، و به سوى بهشت راه خود را پـيـش مـى گـيـرند، و منافقين و منافقات در ظلمتى كه از هر سو احاطه شان كرده عقب مى مـانند، از مؤمنين و مؤمنات درخواست مى كنند قدرى مهلتشان دهند، و در انتظارشان بايستند تـا ايـشـان هم برسند، و مختصرى از نور آنان گرفته راه پيش پاى خود را با آن روشن سازند.

(قـيـل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا) - به ايشان گفته مى شود دنيا برگرديد، و بـراى خـود نـورى بـه دسـت آوريـد، گـوينده اين پاسخ يا ملائكه اند. و يا طايفه اى از بزرگان و نخبگان مؤمنين از قبيل اصحاب اعراف.

به هر حال از هر كه باشد به اذن خدا و از طرف او است و خطاب به اين كه (به وراى خـود بـرگـرديـد و نـورى جـسـتـجـو نـمـايـيـد) بـه قـول بـعـضـى از مـفـسـريـن خـطـابـى اسـت طـعـنـه آمـيـز و اسـت هـزايـى، و ايـن عـكـس العـمـل هـمـان اسـتهزايى است در دنيا به مؤمنين مى كردند، و بنابه گفته اين مفسرين به نـظـر روشـن تـر چـنـيـن مـى رسـد كـه : مـراد از كـلمـه (وراء) دنـيـا بـاشـد، و حـاصـل مـعنا اين باشد كه : به دنيايى كه پشت سر گذاشتيد، و در آن هر چه كرديد بر اسـاس نـفـاق كرديد، برگرديد، و از آن اعمالى كه مى كرديد نورى بگيريد، چون نور امروز كه روز قيامت است يا از اعمال است، و يا از ايمان ، و شما در دنيا نه ايمان داشتيد و نه عمل.

البـتـه مـمـكـن اسـت هـمـيـن وجـه را طـور ديـگـرى تـوجيه كرد كه هم جداگانه باشد، و هم مشتمل بر استهزا نباشد، به اين كه بگوييم : جمله (ارجعوا) امر مى كند به اين كه به دنـيـا بـرگـردند، و در آنجا ايمان واقعى و اعمال صالح كسب بكنند، و ليكن نمى توانند برگردند، در نتيجه گوينده نمى خواهد منافقين و منافقات را استهزا كند، بلكه مى خواهد بگويد: كار از كار گذشته و دستتان بجايى بند نيست.

هـمـچـنـان كه نظير اين امر در آيه زير كه آن نيز مربوط به قيامت است آمده، مى فرمايد: (يـوم يـكـشـف عـن سـاق و يـدعـون الى السجود فلا يستطيعون... و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون .

بعضى ديگر گفته اند: منظور اين است كه : به آن محلى كه نور را تقسيم مى كردند بر گـرديـد، و بـراى خـود نورى بگيريد، و منافقين بدانجا برمى گردند، و اثرى از نور نـمـى يـابـنـد، دو مـرتـبـه بـه سراغ مؤمنين ومى آيند، اما به ديوارى بر مى خورند بين ايـشـان و مـومـنـيـن زده شـده، وخـود خـدعـه اى است از خداى تعالى، كه با منافقين مى كند، هـمـانطور كه منافقين در دنيا با خدا نيرنگ مى كردند، و قرآن درباره نيرنگشان فرموده : (ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم ).

مقصود از ديوارى كه بين منافقان و مؤمنـان زده مـى شـود و مـفـاد ايـن تمثيل در بيان حال منافقان

فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهرة من قبله العذاب

(سـور شـهر) به معناى ديوار دور شهر است كه در قديم دور هر شهرى مى كشيدند، و ارتـبـاط شـهـر را بـا خـارج قـطع مى نمودند. و ضمير (هم ) در جمله (فضرب بينهم بسور)، به مؤمنين و منافقين هر دو برمى گردد، و معناى جمله اين است كه : بين مؤمنين و مـنـافـقين ديوارى كشيده مى شود كه اين دو طايفه را از هم جدا مى كند، و مانع ارتباط آن دو با يكديگر مى شود.

و در اينكه اين ديوار چيست ؟

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: اعراف است. اين احتمال بعيدى نيست همچنان كه ما نيز در تـفـسـيـر آيـه شـريـفـه (و بـيـنـهـمـا حـجـاب و عـلى الاعـراف رجال...) اين احتمال را داديم.

و بعضى ديگر منظور از آن ديوار را غير اعراف دانسته اند.

و معناى اين كه فرمود: (له باب ) اين است كه : ديوار مذكور درى دارد، و اين، در حقيقت تـشـبـيـهـى اسـت از حـالى كـه مـنـافـقـيـن در دنـيـا داشـتـنـد، چـون منافقين در دنيا با مؤمنين اتصال و ارتباط داشتند

(و مـانـنـد كفار يكسره رابطه خود را با مومنين قطع نكرده بودند)، و با اين كه با مؤمنين ارتـبـاط داشـتند، در عين حال با حجابى خود را از مؤمنين پنهان كرده بودند، (يعنى واقعيت خـود را پنهان كرده بودند، و مؤمنين حتى احتمال هم نمى دادند كه اين افراد ظاهر الصلاح گـرگـانـى در لبـاس مـيـش بـوده بـاشـنـد) و عـلاوه بر اين كه در و ديوار مذكور وضع دنيايى منافقين را - ممثل مى كند، اين فايده را هم دارد كه منافقين از آن در، وضع مؤمنين را مى بينند، و بيش تر حسرت مى خورند، و سرانگشت ندامت مى گزند.

(باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب ) - كلمه (باطنه ) مبتدا، و جمله (فيه الرحمة ) مبتدا و خبر، و جملگى خبر است براى باطنه. و همچنين كلمه (ظاهره ) مبتدا، و جـمـله (من قبله العذاب ) مبتدا و خبر و جملگى خبر (ظاهره ). و ضمير در (فيه ) و در (قبله ) به باطن و ظاهر برمى گردد، و از اين كه فرمود: باطن ديوار در آن رحمت و ظـاهـر ديوار از ناحيه ديوار عذاب است، چنين برمى آيد كه ديوار محيط به مؤمنين است، و مؤمنين در داخل ديوار، و منافقين در خارج آن قرار دارند.

و ايـن كـه ديـوار مـذكـور داخـلش كـه بـه طـرف مؤمنـيـن اسـت طـورى اسـت كـه مـشـتـمـل بـر رحـمـت اسـت، و ظـاهـرش كـه بـه طـرف مـنـافـقـيـن اسـت مـشـتـمل بر عذاب است، با وضعى كه ايمان در دنيا دارد مناسب است، چون ايمان هم در دنيا نظير همان ديوار آخرت، براى اهل اخلاص از مؤمنين نعمت و رحمت بود، و از داشتن آن شادى و مـسـرت مـى كـردنـد و لذت مـى بـردنـد، و هـمـيـن ايـمـان بـراى اهـل نـفـاق عـذاب بـود، از پـذيـرفتنش شانه خالى مى كردند، و اصلا از آن ناراحت و متنفر بودند.

استمداد منافقان از مؤمنان و جواب ايشان به آنها

ينادونهم الم نكن معكم...

ايـن آيـه مـطـلبى استينافى را به عنوان پاسخ از سوالى تقديرى بيان مى كند، گويا شـخـصـى بـعـد از شنيدن آيه قبلى پرسيده : منافقين و منافقات بعد از آنكه با آن ديوار برخورد مى كنند، و آن عذاب را از پشت ديوار مشاهده مى نمايند چه تدبيرى مى انديشند و چه مى كنند؟ در پاسخ فرموده : (ينادونهم - فرياد بر مى آورند).

و مـعناى آيه اين است كه : منافقين و منافقات، مؤمنين و مؤمنات را بانگ مى زنند كه مگر ما در دنيا با شما نبوديم ؟

و مـنـظـورشـان از ايـن سـخـن ايـن است كه : در دنيا در ظاهر دين با مؤمنين و مومنات بودند، (آنـان نـمـاز مـى خـوانـدند و اينان نيز مى خواندند، و هر كار ديگرى كه مؤمنين مى كردند اينان نيز مى كردند، با اين تفاوت كه مؤمنين و مومنات هر چه مى كردند براى رضاى خدا و تـقـرب بدو مى كردند، و اينان هر چه مى كردند به اين انگيزه مى كردند كه با زبان شكار، سخن گفته باشند، تا زودتر شكار را در دام خود بيفكنند).

و جـمـله (قـالوا بـلى ) تـا آخـر آيه پاسخ مؤمنين و مؤمنات است به ايشان، كه بله، شما با ما بوديد، (و لكنكم فتنتم ) و ليكن شما در امتحان به هلاكت افكنديد (انفسكم ) خـود را، (و تـربـصـتم ) و همواره منتظر بوديد و آرزو داشتيد دعوت دينى و متدينين گرفتار بلا و مصيبتى شوند، (و ارتبتم )، و در دين خود در شك و ترديد بوديد، (و غـرتـكـم الامـانـى )، و آرزوهـاى گـونـاگـون و از آن جمله آرزوى خاموش شدن نور دين و بـرگـشـتـن مـتـديـنـين از دين، شما را مغرور كرد، (حتى جاء امر اللّه )، تا آنكه امر خدا يـعنى مرگ فرا رسيد، (و غركم بالله الغرور) كلمه (غرور) - به فتحه غين - به معناى شيطان است، و معناى جمله است كه شيطان شما را به خدا مغرور ساخت.

و ايـن آيـه شـريفه به طورى كه ملاحظه مى فرماييد اين معنا را افاده مى كند كه زنان و مـردان مـنـافـق در روز قيامت از زنان و مردان مؤمن كمك مى طلبند، تا شايد به كمك آنان از ظـلمـتـى كـه در آنند نجات يابند، و دست آويز و بهانه شان اين است كه آخر ما در دنيا با شـمـا بـوديـم، و سپس مى فهماند كه مردان و زنان مؤمن در پاسخشان مى گويند: درست است كه با ما بوديد، ولى دلهايتان مطابق با ظاهر حالتان نبود، چون شما دلهاى خود را گمراه و مفتون كرده بوديد و همواره در انتظار بلا و گرفتارى براى مسلمانان بوديد، و در دينى كه اظهارش مى داشتيد شك و ترديد داشتيد، آرزوهاى خام و شيطان، شما را فريب داد، و ايـن صـفـات خـبيثه همه آفات قلب است، پس ‍ دلهاى شما سالم نبود، و در امروز كه روز قـيامت است تنها كسانى سود مى برند كه از دنيا با قلبى سالم آمده باشند، همچنان كه قرآن كريم فرمود: (يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سليم ).

دنباله گفتار مؤمنان بر منافقان : شما امروز هيچ ياورى نداريد

فاليوم لا يوخذ منكم فدية و لا من الذين كفروا...

ايـن آيـه تتمه گفتار مردان و زنان با ايمان است، كه در خطاب به منافقين و منافقات مى گويند و در ايـن خـطاب خود كفار را هم اضافه مى كنند، چون منافقين هم در واقع كافرند، و تنها فرقى كه كفار با ايشان دارند اين است كفر خود را علنى و اظهار مى كنند، و مؤمنين در اين خـطـاب مـى گـويـنـد امـروز هـر كسى در گرو عمل خويش است، هم چنان كه در قرآن كريم فـرمـوده بـود: (كـل نـفـس بـمـا كـسـبـت رهـيـنـه ) ايـنـجـا مثل دنيا نيست كه بتوانيد با دادن رشوه جرم خود را بخريد، امروز از كسى فديه و عوض نـمـى گـيـرنـد، و شـما نمى توانيد از اين راه خود را از عذاب خلاص كنيد، چون راه نجات يـافـتـن از هـر گـرفـتـارى يا دادن عوض است، كه انسان بدهد و خود را از گرو آن عذاب درآورد، و يـا پـارتـى و يـارى يـاوران اسـت كـه شـما هيچ يك را نداريد، اولى را با جمله (فاليوم لا يوخذ منكم فديه...) نفى كردند، و دومى را با جمله (ماويكم النار).

(مـاويـكـم النـار هـى مـوليـكـم و بـئس المـصـيـر) - در ايـن جمله به طور كلى هر نوع ناصرى كه بتواند منافقين و كفار را يارى دهد و از آتش برهاند نفى كرده، مگر يك ياور را، آن هـم خـود آتـش اسـت، كه مى فرمايد: (هى موليكم - تنها آتش ياور شما است )، چـون جـمـله مـذكور انحصار را مى رساند، و منظور از (مولى ) همان ناصر است، و جمله مـذكـور نـوعـى طعنه زدن است، (مثل اين به جنايت كارى بگويند: راه نجات و تنها ياورت چوبه دار است ).

ممكن هم هست كلمه (مولى ) در اينجا به معناى متصدى امر باشد، چون كفار در دنيا براى بـرآوردن حـوايـج زندگيشان از خوردنى و نوشيدنى و جامه و همسر و مسكن غير خدا را مى خـوانـدنـد، و حـقـيـقـت غير خدا همان آتش است، پس همانطور كه مولاى ايشان در دنيا غير خدا بـود، در آخـرت هم مولايشان آتش خواهد بود، چون همين آتش است كه حوائج آنان را بر مى آورد، طـعـامـى از زقـوم، و شـرابـى از حـمـيـم، و جـامه اى بريده از آتش، و همسرانى از شيطان ها، و مسكنى در درون دوزخ برايشان فراهم مى كند، و خداى سبحان در جاهاى ديگر كلامش، در آياتى بسيار از آن خبر داده.

بحث روايتى

(روايـاتـى در ذيـل آيه مربوط به انفاق قبل از فتح و بعد از فتح، گفتگوى منافقان ومؤمنان در قيامت و روايتى درباره آرزوى دراز)

در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، و ابو نعيم (در كتاب دلائل ) از طـريـق زيـد بـن اسـلم، از عـطاء بن يسار، از ابى سعيد خدرى، روايت كرده كه گفت :

در سال حديبيه در ركاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از مدينه بيرون شديم تـا بـه عـسـفـان رسيديم، در آنجا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: ممكن اسـت مـردمـى نـيـايـنـد كـه شـمـا وقـتـى اعـمـال خـود را بـا اعـمـال آنـان مـقـايـسـه كـنـيـد اعـمـال خـود را نـاچـيـز بـشـمـاريـد. پـرسـيـديـم : يـا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آن مردم چه كسانيند آيا از قريشند؟ فرمود: نه، و ليـكـن اهـل يـمـنـند، كه دلهايى رقيق تر و قلوبى نرم تر دارند، پرسيديم : آيا آنها بهتر از ما هستند يا رسول اللّه ؟ فرمود: اگر هر يك از آنان كوهى از طلا در راه خدا انفاق كـنـنـد هـرگـز بـه يـك چـهـارم اجـر شـمـا و بـلكـه نـصـف آن هـم نـمـى رسـنـد، و هـمـيـن فـصـل مـمـيـز مـيـان مـا و سـايـر مـسـلمـانـان آيـنـده اسـت، كـه مـا قـبـل از فـتـح مـكـّه در راه خـدا انـفـاق كـرديـم، (لا يـسـتـوى مـنـكـم مـن انـفـق مـن قبل الفتح و قاتل...)

مؤلف: ايـن مـعـنـا بـه چـنـد طـريـق و بـا عـبـارتـى قـريـب بـه هـم روايـت شـده، ولى اشـكـال مـتـوجـه آن هـسـت كـه از سـيـاق آيـات مـورد بـحـث بـرمـى آيـد كـه بـعـد از فـتـح نـازل شـده كـه مـنظور از آن فتح، فتح حديبيه است و يا فتح مكّه است، و اين روايات مى گويند: آيه قبل از فتح نازل شده، پس با آيه انطباق ندارد.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كه عبد بن حميد و ابن منذر از عكرمه روايت كرده اند كه گفت : وقـتـى آيـه شـريـفـه (لا يـسـتـوى مـنـكـم مـن انـفـق مـن قـبـل الفـتـح و قـاتـل ) نـازل شـد ابـو دحـداح گفت : خدا سوگند امروز مبالغ هنگفتى انفاق مى كنم، تا درجه آن كسانى را دريابم قبل از فتح انفاق كرده بودند، و بعد از من هم كسى نتواند اين ركـورد مـرا بشكند. آنگاه گفت بارالها هر چه را كه ابو دحداح مالك است نصفش در راه تو باشد، و تمامى اموالش را نصف كرد، تا رسيد به لنگه كفشش گفت : حتى اين هم.

و در تـفسير قمى در ذيل آيه (يوم ترى المؤمنين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بـايـمـانـهـم ) مـى گـويد: در روز قيامت نور در بين مردم طبق درجات ايمانشان تقسيم مى شـود، و نـورى كـه بـه منافق مى رسد تنها بين انگشت ابهام پاى چپش را فرا مى گيرد، مـنـافـق بـه نـور خـود مـى نگرد، و سپس به مؤمنين مى گويد: بايستيد تا من از نور شما اقـتـبـاس كنم. مؤمنين ايشان مى گويند: به عقب برگرديد و در آنجا براى خود كسب نور كـنيد، درهنگام است كه بين اين دو طايفه ديوارى زده مى شود، ديوارى كه داراى درى است، از پـشت ديوار مؤمنين را صدا مى زنند كه مگر ما در دنيا با شما نبوديم ؟ مى گويند: بله بوديد، و ليكن شما خود را مفتون و هلاك كرديد، امام فرمود: يعنى با نافرمانى خدا خود را هلاك كرديد (و تربصتم و ارتبتم ) فرمود: يعنى همواره در انتظار بوديد و شك داشتيد.

و سپس درباره جمله (فاليوم لا يوخذ منكم فدية ) فرمود: به خدا سوگند منظور يهود و نـصـارى نـيـسـت، بـلكه همين مسلمان اهل قبله است : (ماويكم النار هى موليكم ) فرمود يعنى آتش اولى و سزاوارتر است براى شما.

مؤلف: منظور امام از اهل قبله، منافقين از مسلمانان هستند.

و در كـتـاب كـافـى بـه سـنـد خـود از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) شـنـيـدم مـى فـرمود: زنهار، از آرزوى (دور و دراز) بپرهيزيد، كه خرمى زنـدگـى شما را مى برد، و ديگر هيچ يك از نعمتهايى كه شما داده اند در نظرتان خرم و قـانـع كـنـنـده نـمـى شـود، هـمـيـن آرزوهـا بـاعـث مـى شـود آنـچـه مـوهـبـت و عـطـا كـه خـداى عـزوجـل بـه شـما ارزانى داشته در نظرتان كوچك و بى ارزش ‍ شود، و چون آنچه داريد نـاچـيـز و بـى ارزش شـد، و آنچه نداريد و آرزويش را مى پرورانيد به دست نمى آوريد سراسر عمرتان به حسرت مى گذرد.


  

 
پاسخ به احکام شرعی
 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -