انهار
انهار
مطالب خواندنی

آیات 99 - 112 طه

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيه و ترجمه

 


كذلك نقص عليك من اءنباء ما قد سبق و قد ءاتينك من لدنا ذكرا (99)
من اءعرض عنه فإ نه يحمل يوم القيمة وزرا (100)
خلدين فيه و ساء لهم يوم القيمة حملا (101)
يوم ينفخ فى الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا (102)
يتخفتون بينهم إ ن لبثتم إ لا عشرا (103)
نحن اءعلم بما يقولون إ ذ يقول اءمثلهم طريقة إ ن لبثتم إ لا يوما (104)

 


ترجمه :

99 - ايـنـچـنـيـن اخـبـار گـذشـته را براى تو بازگو مى كنيم ، و ما از ناحيه خود ذكر (و قرآنى ) به تو داديم .
100 - هـر كـس از آن روى گـردان شـود روز قـيامت بار سنگينى (از گناه و مسئوليت ) بر دوش خواهد داشت !
101 - جاودانه در آن خواهند ماند، و بد بارى است براى آنها در روز قيامت !
102 - هـمـان روز كـه در صور دميده مى شود و مجرمان را با بدنهاى كبود در آن روز جمع مى كنيم .
103 - آنـهـا در مـيـان خـود آهسته گفتگو مى كنند (بعضى مى گويند) شما تنها ده (شبانه روز در عالم برزخ )
104 - مـا به آنچه آنها مى گويند آگاه تريم ، هنگامى كه آن كس كه از همه آنها روشى بهتر دارد مى گويد شما تنها يك روز درنگ كرديد!
تفسير:
بدترين بارى كه بر دوش مى كشند! با اينكه در آيات گذشته كه پيرامون تاريخ پر ماجراى موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان و سامرى سخن مى گفت ، بحثهاى گوناگونى بـه تـنـاسـب در لابـلاى آيـات بـيان شد، در عين حال پس از پايان گرفتن اين بحثها يك نـتـيـجـه گـيرى كلى نيز قرآن روى آن مى نمايد و مى گويد: (اينچنين اخبار گذشته را براى تو يكى بعد از ديگرى بازگو مى كنيم ) (كذلك نقص عليك من انباء ما قد سبق ). سـپـس اضـافـه مـى كـند: (ما از ناحيه خود قرآنى به تو داديم ) (و قد آتيناك من لدنا ذكرا).
قـرآنـى كـه مـمـلو اسـت از درسـهـاى عـبـرت ، دلائل عـقـلى ، اخـبـار آمـوزنـده گـذشـتـگان و مسائل بيداركننده آيندگان .
اصـولا قـسـمـت مـهـمـى از قـرآن مـجـيـد، بيان سرگذشت پيشينيان است ذكر اين همه تاريخ گـذشـتـگـان در قـرآن كـه يـك كـتـاب انـسـان سـاز اسـت بـى دليـل نـيـسـت دليـلش بـهـره گـيـرى از جـنـبـه هـاى مـخـتـلف تـاريـخ آنـهـا، عـوامـل پـيـروزى و شكست اسباب سعادت و بدبختى و استفاده از تجربيات فراوانى است كه در لابلاى صفحات تاريخ آنها نهفته شده است .
بـه طـور كـلى ، از مـطـمـئن ترين علوم ، علوم تجربى است كه در آزمايشگاه به تجربه گذارده مى شود، و نتائج عينى آن مشهود مى گردد.
تاريخ ، آزمايشگاه بزرگ زندگى انسانها است و در اين آزمايشگاه سر - بلندى و شكست اقوام ، كاميابى و ناكاميها، خوشبختيها و بدبختيها همه و همه به آزمايش گذارده شده است و نـتـايـج عـيـنـى آن در بـرابـر چـشـم ما قرار دارد، و ما مى توانيم بخشى از مطمئن ترين دانشهاى خود را در زمينه مسائل زندگى از آن
بياموزيم .
بـه تـعـبير ديگر، حاصل زندگى انسان - از يك نظر - چيزى جز تجربه نيست و تاريخ در صـورتـى كـه خـالى از هـر گـونـه تـحـريـف بـاشـد، مـحـصـول زندگى هزاران سال عمر بشر است كه يكجا در دسترس مطالعه كنندگان قرار داده مى شود.
بـه هـمين دليل امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اندرزهاى حكيمانه اش به فرزندش امام مجتبى (عليهالسلام ) مخصوصا روى اين نكته تكيه كرده مى فرمايد:
اى بـنـى ! انـى و ان لم اكـن عـمـرت مـن كان قبلى ، فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخـبـارهـم ، و سـرت فـى آثـارهـم ، حـتـى عـدت كـاحـدهـم ، بـل كـانـى بـما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم ، فعرفت صفو ذلك من كدره ، و نفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله :
(پسرم ! درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من ميزيسته اند عمر نكرده ام ، امـا در كـردار آنـهـا نظر افكندم ، و در اخبارشان تفكر نمودم ، و در آثارشان به سير و سياحت پرداختم ، تا بدانجا كه همانند يكى از آنها شدم ، بلكه گوئى به خاطر آنچه از تـاريـخـشـان بـه مـن رسـيـده ، بـا هـمـه آنـهـا از اول جـهـان تـا امـروز بـوده ام ، مـن قـسمت زلال و مـصـفـاى زنـدگـى آنـان را از بخش كدر و تاريك باز شناختم ، و سود و زيانش را دانستم ، و از ميان تمام آنها قسمتهاى مهم و برگزيده را برايت خلاصه نمودم .
بـنـابـراين : تاريخ آئينهاى است گذشته را نشان مى دهد و حلقه اى است كه امروز را با ديروز متصل مى كند، و عمر انسان را به اندازه خود بزرگ مى نمايد!
تـاريخ معلمى است كه رمز عزت و سقوط امتها را بازگو مى كند، به ستمگران اخطار مى دهد، سرنوشت شوم ظالمان پيشين كه از آنها نيرومندتر بودند مجسم مى سازد، به مردان حق بشارت مى دهد و به استقامت دعوت مى كند، و آنها را
در مسيرشان دلگرم مى سازد.
تـاريـخ چراغى است كه مسير زندگى انسانها را روشن مى سازد، و جاده ها را براى حركت مردم امروز باز و هموار مى كند.
تاريخ تربيت كننده انسانهاى امروز و انسانهاى امروز سازنده تاريخ فردايند.
خلاصه تاريخ يكى از اسباب هدايت الهى است .
ولى اشتباه نشود به همان اندازه كه بيان يك تاريخ راستين ، سازنده و تربيت كننده است ، تـاريـخـهـاى سـاخـتـگـى و تـحـريـف يـافته ، فوق العاده مايه گمراهى است و به همين دليـل آنـهـا كـه دلهـاى بيمارى دارند، هميشه سعى كرده اند با تحريف تاريخ انسانها را فريب دهند و از راه خدا بازدارند و نبايد فراموش كنيم كه تحريف در تاريخ فراوان است .
ذكر اين نكته نيز لازم است كه كلمه ذكر در اينجا و در بسيارى ديگر از آيات قرآن اشاره بـه خـود قـرآن مـى كـنـد، چـرا كـه آيـاتـش ‍ مـوجب تذكر و ياد - آورى انسانها و بيدارى و هشيارى است .
و به همين جهت آيه بعد از كسانى سخن مى گويد كه حقايق قرآن و درسهاى عبرت تاريخ را فـراموش كنند ، مى گويد: (كسى كه از قرآن روى بگرداند در قيامت بار سنگينى از گـنـاه و مـسـئوليـت بـر دوش خـواهـد كـشـيـد) (مـن اعـرض عـنـه فـانـه يحمل يوم القيامة وزرا).
آرى اعراض از پروردگار، انسان را به آنچنان بيراهه ها مى كشاند كه بارهاى سنگينى از انواع گناهان و انحرافات فكرى و عقيدتى را بر دوش او مى نهد
(اصـولا كـلمـه وزر، خـود بـه مـعـنـى بـار سـنـگـين است و ذكر آن به صورت نكره تاكيد بيشترى در اين زمينه مى كند).
سپس اضافه مى كند: آنها در ميان اين اعمالشان جاودانه خواهند ماند (خالدين فيه ).
(و ايـن بـار سـنـگـيـن گـناه ، بد بارى است براى آنها در روز قيامت ) (و ساء لهم يوم القيامة حملا).
جـالب توجه اينكه : ضمير (فيه ) در اين آيه به (وزر) باز مى گردد يعنى آنها در هـمان وزر و مسئوليت و بار سنگينشان ، هميشه خواهند ماند، (دليلى نداريم كه در اينجا چيزى را در تقدير بگيريم و بگوئيم آنها در مجازات يا در دوزخ جاودانه مى مانند) و اين خـود اشـاره اى اسـت بـه مـسـاله تـجـسـم اعـمـال و ايـنـكـه انـسـان بـه وسـيـله هـمـان اعمال و كارهائى كه در اين جهان انجام داده در قيامت پاداش نيك يا مجازات مى بيند.
سپس به توصيف روز قيامت و آغاز آن پرداخته چنين مى گويد: (همان روزى كه در صور دمـيـده مـى شـود، و گـنـهكاران را با بدنهاى كبود و تيره در آن روز جمع مى كنيم ) (يوم ينفخ فى الصور و نحشر المجرمين يومئذ زرقا).
همانگونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم از آيات قرآن استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغـاز جـهـان ديگر با دو جنبش انقلابى و ناگهانى صورت خواهد گرفت كه از هر كدام از آنها به (نفخه صور) (دميدن در شيپور!) تعبير شده كه به خواست خدا شرح آن را در سـوره زمـر ذيـل آيه 68 بيان خواهيم كرد. واژه (زرق ) جمع ازرق معمولا به معنى كبود چـشـم مـى آيد، ولى گاه به كسى كه اندامش بر اثر شدت درد و رنج ، تيره و كبود شده نيز اطلاق
مى گردد چه اينكه بدن به هنگام تحمل درد و رنج ، نحيف و ضعيف شده ، طراوت و رطوبت خود را از دست مى دهد و كبود به نظر مى رسد.
بـعـضـى نـيـز ايـن كـلمه را به معنى (نابينا) تفسير كرده اند، زيرا گاه مى شود كه افراد كبود چشم ، ضعف بينائى فوق العادهاى دارند كه معمولا تواءم با بور بودن تمام موهاى بدن آنها است ، اما آنچه در تفسير بالا ذكر كرديم شايد از همه بهتر باشد.
در اين حال مجرمان در ميان خود، در باره مقدار توقفشان در عالم برزخ آهسته به گفتگوى مـى پـردازنـد، بـعـضـى مـى گـويـند: شما تنها ده شب (يا ده شبانه روز) در عالم برزخ بوديد (يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا).
بـدون شـك مـدت تـوقف آنها در عالم برزخ طولانى بوده است ، ولى در برابر عمر قيامت مدتى بسيار كوتاه به نظر مى رسد.
اين آهسته گفتن آنها يا بخاطر رعب و وحشت شديدى است كه از مشاهده صحنه قيامت به آنها دست مى دهد و يا بر اثر شدت ضعف و ناتوانى است .
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه اين جمله اشاره به توقف آنها در دنيا بوده باشد كه آخرت و حوادث وحشتناكش به منزله چند روز كوتاه به حساب مى آيد.
سپس اضافه مى كند (ما به آنچه مى گويند صفحه 299
بما يقولون ).
خواه آهسته بگويند يا بلند.
(و در ايـن هـنـگـام كـسـى كـه از هـمـه آنـهـا راه و روشـى بـهـتـر و عـقـل و درايـتـى بـيـشـتـر دارد مـى گـويـد تـنـهـا شـمـا يـك روز درنـگ كـرديـد)! (اذ يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما).
مـسـلمـا نه ده روز مدتى است طولانى و نه يك روز، ولى اين تفاوت را با هم دارند كه يك روز اشـاره به كمترين اعداد آحاد است ، و 10 روز به كمترين اعداد عشرات ، لذا اولى به مـدت كـمـتـرى اشـاره مـى كـنـد، بـه هـمـين دليل قرآن در مورد گوينده اين سخن تعبير به (امثلهم طريقة ) كرده است (كسى كه روش و فكر او بهتر است ) زيرا كوتاهى عمر دنيا يا برزخ ، در برابر عمر آخرت و همچنين ناچيز بودن كيفيت اينها در برابر كيفيت آن ، با كمترين عدد سازگارتر مى باشد (دقت كنيد).
آيه و ترجمه


و يسلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا (105)
فيذرها قاعا صفصفا (106)
لا ترى فيها عوجا و لا اءمتا (107)
يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له و خشعت الا صوات للرحمن فلا تسمع إ لا همسا (108)
يومئذ لا تنفع الشفعة إ لا من اءذن له الرحمن و رضى له قولا (109)
يعلم ما بين اءيديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما (110)
و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما (111)
و من يعمل من الصلحت و هو مؤ من فلا يخاف ظلما و لا هضما (112)

 


ترجمه :

105 - و از تو در باره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را (متلاشى كرد
106 - سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه رها مى سازد!
107 - به گونه اى كه در آن هيچ پستى و بلندى نمى بينى !
108 - در آن روز هـمـگـى از دعـوت كـنـنده الهى پيروى كرده (و دعوت او را به حيات مجدد لبـيـك مى گويند) و همه صداها در برابر (عظمت ) خداوند رحمان خاضع مى گردد، و جز صداى آهسته چيزى نمى شنوى !
109 - در آن روز شـفـاعـت (هـيـچكس ) سودى نمى بخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضى است .
110 - آنـچـه را آنـهـا (مـجـرمان ) در پيش دارند و آنچه را (در دنيا) پشت سر گذاشتند مى داند، ولى آنها احاطه به (علم ) او ندارند.
111 - و همه چهره ها (در آن روز) در برابر خداوند حى قيوم خاضع مى شود، و مايوس (و زيانكار) كسانى كه بار ظلم بر دوش ‍ كشيدند!
112 - (امـا) آن كـس كـه اعـمـال صالحى انجام دهد در حالى كه مؤ من باشد نه از ظلمى مى ترسد، و نه از نقصان حقش .
تفسير:
صحنه هول انگيز قيامت
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته ، سخن از حوادث مربوط به پايان دنيا و آغاز قيامت بود، آيات مورد بحث نيز همين مساله را پيگيرى مى كند.
از نـخـستين آيه چنين بر مى آيد كه مردم از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در باره سـرنـوشـت كـوهـهـا بـه هـنـگـام پـايـان گـرفـتـن دنـيـا سـؤ ال كـرده بـودنـد، شـايـد از ايـن جـهـت كـه باور نمى كردند ، چنين موجودات با عظمتى كه ريـشـه هـاى آن در اعـمـاق زمـيـن فـرو رفـتـه و سـر بـه آسـمـان كـشـيـده قابل تزلزل بوده باشد، و تازه اگر بخواهد از جا كنده شود كدام باد و طوفان است كه چنين قدرتى دارد.
لذا مـى گـويـد: (از تـو در بـاره كـوهـهـا سـؤ ال مـى كـنـنـد) (و يـسـئلونـك عـن الجبال ).
در پـاسـخ : (بـگـو پـروردگـار مـن آنـهـا را از هـم مـتـلاشـى و تبديل به سنگريزه
كرده سپس بر باد مى دهد! (فقل ينسفها ربى نسفا).
از مـجـمـوع آيـات قـرآن در مـورد سـرنـوشت كوهها چنين استفاده مى شود كه آنها در آستانه رستاخيز مراحل مختلفى را طى مى كنند:
نـخـسـت بـه لرزه در مـى آيـنـد (يـوم تـرجـف الارض و الجبال - مزمل - 14).
سپس به حركت درمى آيند (و تسير الجبال سيرا - طور - 10)
در سـومـيـن مـرحله از هم متلاشى مى شوند و به صورت انبوهى از شن در مى آيند (و كانت الجبال كثيبا مهيلا - مزمل - 14).
و در آخـرين مرحله آنچنان طوفان و باد آنها را از جا حركت مى دهد و در فضا مى پاشد كه هـمـچـون پـشـمـهـاى زده شـده بـه نـظـر مـى رسـد (و تـكـون الجبال كالعهن المنفوش - قارعه - 5).
آيـه بعد مى گويد: با متلاشى شدن كوهها و پراكنده شدن ذرات آن ، خداوند صفحه زمين را به صورت زمينى صاف و مستوى و بى آب و گياه در مى آورد (فيذرها قاعا صفصفا).
(آنچنان كه در آن هيچگونه اعوجاج و پستى و بلندى مشاهده نخواهى
كرد) (لا ترى فيها عوجا و لا امتا).
در ايـن هـنـگام دعوت كننده الهى ، مردم را به حيات و جمع در محشر و حساب دعوت مى كند و هـمـگـى بـى كـم و كـاسـت ، دعـوت او را لبيك مى گويند و از او پيروى مى نمايند (يومئذ يتبعون الداعى لا عوج له ).
آيـا ايـن دعـوت كـننده (اسرافيل است ) يا فرشته ديگرى از فرشتگان بزرگ خدا؟ در قـرآن دقـيقا مشخص نشده است ، ولى هر كس كه باشد آنچنان فرمانش نافذ است كه هيچكس قدرت بر تخلف از آن را ندارد. جمله (لا عوج له ) (هيچ انحراف و كجى ندارد) ممكن است تـوصـيـف بـراى دعـوت ايـن دعـوت كـننده بوده باشد و يا توصيفى براى پيروى كردن دعـوت شـدگـان و يـا هـر دو، جالب توجه اينكه همانگونه كه سطح زمين آنچنان صاف و مستوى مى شود كه كمترين اعوجاجى در آن نيست ، فرمان الهى و دعوت كننده او نيز آنچنان صـاف و مـسـتـقـيـم و پيروى از او آنچنان مشخص است كه هيچ انحراف و كجى در آن نيز راه ندارد.
(در ايـن موقع اصوات در برابر عظمت پروردگار رحمان خاضع مى گردد و جز صداى آهسته ، چيزى نمى شنوى ) (و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا).
ايـن خـامـوشـى صـداها يا به خاطر سيطره عظمت الهى بر عرصه محشر است كه همگان در بـرابـرش خـضـوع مـى كـنـنـد، و يـا از تـرس ‍ حـسـاب و كـتـاب و نـتـيـجـه اعمال و يا هر دو.
از آنـجـا كـه مـمكن است بعضى گرفتار اين اشتباه شوند كه ممكن است غرق گناه باشند و بـه وسـيـله شفيعانى شفاعت شوند بلافاصله اضافه مى كند: (در آن روز شفاعت هيچكس سودى نمى دهد مگر كسانى كه خداوند رحمان به آنها اجازه شفاعت داده ، و از گفتار آنها در اين زمينه راضى است ) (يومئذ لا تنفع الشفاعة الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا).
اشـاره بـه ايـنـكه : شفاعت در آنجا بى حساب نيست ، بلكه برنامه دقيقى دارد هم در مورد شـفـاعـت كـنـنـده ، و هـم در مـورد شفاعت شونده ، و تا استحقاق و شايستگى در افراد براى شفاعت شدن وجود نداشته باشد، شفاعت معنى ندارد.
حـقـيـقت اين است كه گروهى پندارهاى غلطى از شفاعت دارند و آن را بى شباهت به پارتى بـازيـهـاى دنـيا نمى دانند، در حالى كه شفاعت از نظر منطق اسلام يك كلاس عالى تربيت است ، درسى است براى آنها كه راه حق را با پاى تلاش و كوشش مى پيمايند، ولى احيانا گـرفتار كمبودها و لغزشها مى شوند ، اين لغزشها ممكن است گرد و غبار ياس و نوميدى بـر دلهـاشـان بـپاشد، در اينجا است كه شفاعت به عنوان يك نيروى محرك به سراغ آنها مـى آيـد و مى گويد: مايوس نشويد و راه حق را همچنان ادامه دهيد و دست از تلاش و كوشش در ايـن راه بـرنـداريـد، و اگـر لغزشى از شما سر زده است شفيعانى هستند كه به اجازه خـداونـد رحمان كه رحمت عامش همگان را فرا گرفته از شما شفاعت مى كنند. شفاعت ، دعوت بـه تـنـبـلى ، يـا فـرار از زيـر بار مسئوليت ، و يا چراغ سبز در برابر ارتكاب گناه نيست ، شفاعت دعوت به استقامت در راه حق و تقليل گناه در
سر حد امكان است .
گرچه بحث شفاعت را به طور مشروح در جلد اول ذيـل آيـه 47 و 48 سـوره بـقـره و جـلد دوم ذيل آيه 255 سوره بقره آوره ايم بد نيست در اينجا داستان جالبى را بر آن بيفزائيم و آن اينكه : عالم ربانى مرحوم ياسرى از علماى مـحترم تهران چنين نقل مى كرد كه شاعرى به نام (حاجب ) كه در مساله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام شده بود شعرى به اين مضمون مى سرايد:


حاجب اگر معامله حشر با على است


من ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن !!


شـب هـنـگـام امـيـر مـؤ مـنان على (عليهالسلام ) را در خواب مى بيند در حالى كه عصبانى و خـشـمـگـيـن بوده مى فرمايد شعر خوبى نگفتى !، عرض مى كند چه بگويم ؟ مى فرمايد شعرت را اين چنين اصلاح كن : حاجب اگر


معامله حشر با على است


شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن !


و از آنـجـا كه حضور مردم در صحنه قيامت براى حساب و جزاء، نياز به آگاهى خداوند از اعـمـال و رفـتـار آنـها دارد، در آيه بعد چنين اضافه مى كند: (خداوند آنچه را مجرمان در پـيـش دارنـد و آنـچـه را در دنـيـا پـشـت سـر گـذاشـتـه انـد، هـمـه را مـى دانـد، و از تـمـام افـعـال و سخنان و نيات آنها در گذشته و پاداش كيفرى را كه در آينده در پيش دارند، از هـمـه بـا خبر است ، ولى آنها احاطه علمى به پروردگار ندارند (يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما).
و بـه ايـن تـرتـيـب احـاطـه عـلمـى خـداونـد هـم نـسـبـت بـه اعـمـال آنـهـا اسـت و هـم نـسـبـت بـه جـزاى آنـهـا، و ايـن دو در حـقـيـقـت دو ركـن قـضـاوت كـامـل و عادلانه است ، كه قاضى هم از حوادثى كه رخ داده كاملا آگاه باشد و هم از حكم و جزاى آن .
(در آن روز هـمـه مـردم در بـرابـر خـداونـد حـى قـيـوم ، كـاملا خاضع مى شوند) (و عنت الوجوه للحى القيوم ).
(عـنـت ) از مـاده عـنـوة به معنى خضوع و ذلت آمده ، لذا به اسير، (عانى ) گفته مى شود، چرا كه در دست اسيركننده ، خاضع و ذليل است .
و اگـر مـى بينيم در اينجا خضوع به (وجوه ) (صورتها) نسبت داده شده ، به خاطر آن است كه همه پديده هاى روانى از جمله خضوع نخستين بار، آثارش در چهره انسان ظاهر مى شود.
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه (وجوه ) در اينجا به معنى (رؤ ساء) و سـردمـداران و زمـامـداران اسـت كـه در آن روز هـمـگـى در پـيـشـگـاه خـدا ذليل و خاضع مى شوند (ولى تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد).
انـتـخـاب صفت (حى و قيوم ) از ميان صفات خدا در اينجا به خاطر تناسبى است كه اين دو صفت با مساله رستاخيز كه روز حيات و قيام همگان است دارد.
و در پايان آيه ، اضافه مى كند: (مايوس و نوميد از ثواب الهى كسانى هستند كه بار ظلم و ستم بر دوش كشيدند) (و قد خاب من حمل ظلما).

گـوئى ظـلم و سـتـم هـمـچـون بـار عـظـيـمـى است كه بر دوش انسان سنگينى مى كند و از پيشرفت او به سوى نعمتهاى جاويدان الهى باز مى دارد، ظالمان و ستمگران چه آنها كه بـر خـويـش سـتـم كـردنـد، يـا بـر ديـگـران ، از اينكه در آن روز، با چشم خود مى بينند، سبكباران به سوى بهشت مى روند اما آنها زير بار سنگين
ظلم در كنار جهنم زانو زده اند نوميدانه به آنها نگاه مى كنند و حسرت مى برند!.
و از آنـجـا كـه روش قـرآن غـالبـا بـيـان تـطـبـيـقـى مـسـائل اسـت بـعـد از ذكـر سـر - نـوشـت ظـالمـان و مـجـرمـان در آن روز، بـه بـيـان حـال مـؤ مـنـان پـرداخـتـه مـى گـويـد: (امـا كـسـانـى كـه اعـمـال صالحى انجام دهند، در حالى كه ايمان دارند، آنها نه از ظلم و ستمى مى ترسند و نه از نقصان حقشان ) (و من يعمل من الصالحات و هو مؤ من فلا يخاف ظلما و لا هضما).
تـعـبـيـر بـه (مـن الصـالحـات ) اشـاره بـه ايـن اسـت كـه اگـر نـتـوانـنـد هـمـه اعـمـال صـالح را انـجـام دهـنـد لااقـل بـخـشـى از آن را بـجا مى آورند، چرا كه ايمان بدون عـمـل صـالح ، درخـتـى اسـت بـى مـيـوه هـمـانـگـونـه كـه عـمـل صـالح بـدون ايـمان درختى است بى ريشه كه ممكن است چند روزى سر پا بماند اما سـرانـجـام مـى خـشـكـد، بـه هـمـيـن دليـل بـعـد از ذكـر عمل صالح در آيه فوق ، قيد و هو مؤ من آمده است .
اصـولا عـمـل صالح نمى تواند بدون ايمان ، وجود پيدا كند، و اگر هم گاهى افراد بى ايـمان اعمال نيكى انجام دهند بدون شك محدود و ضعيف و استثنائى خواهد بود، و به تعبير ديگر براى اينكه عمل صالح به طور مستمر و ريشه دار و عميق انجام گيرد بايد از عقيده پاك و اعتقاد صحيحى سيراب گردد.
نكته ها:
1 - فرق (طلم ) و (هضم )
در آخرين جمله آيات مورد بحث خوانديم كه مؤ منان صالح ، در آن روز
نـه از ظـلم مـى تـرسند و نه از هضم ، بعضى از مفسران گفته اند ظلم اشاره به اين است كـه آنـها در آن دادگاه عدل هرگز از اين بيم ندارند كه ستمى بر آنها بشود و به خاطر گـنـاهـى كـه انـجـام نـداده انـد مـؤ اخـذه گـردنـد، و هـضـم اشاره به آن است كه از نقصان ثوابشان نيز وحشتى ندارند، چرا كه مى دانند پاداش آنها بى كم و كاست داده مى شود.
بـعـضـى ديـگـر احـتـمـال داده انـد كـه اولى اشـاره بـه آن اسـت از نـابـود شـدن كـل حـسناتشان بيم ندارند، و دومى اشاره به آنست كه حتى از نقصان مقدار كمى از آن نيز وحشتى به خود راه نمى دهند، چرا كه حساب الهى دقيق است .
ايـن احـتـمـال نـيـز وجود دارد كه اين مؤ منان صالح احتمالا لغزشهائى نيز داشته اند، يقين دارنـد ايـن لغـزشـهـا را بـيـش از آنـچـه هـسـت در بـاره آنـهـا نـمـى نـويـسـنـد و از ثـواب اعمال صالحشان نيز چيزى نمى كاهند.
تفسيرهاى فوق در عين حال با هم منافاتى ندارند و ممكن است جمله بالا اشاره به همه اين معانى باشد.
2 - مراحل رستاخيز
در آيات فوق به يك سلسله از حوادث كه در آستانه رستاخيز و بعد از آن تحقق مى يابد اشاره شده است :
1 - مردگان به حيات باز مى گردند (يوم ينفخ فى الصور).
2 - گنهكاران جمع و محشور مى شوند (نحشر المجرمين ).
3 - كـوهـهـاى زمـيـن مـتـلاشى و سپس همه جا پراكنده مى شوند و صفحه زمين صاف و كاملا مستوى مى گردد (ينسفها ربى نسفا).
4 - همگان به فرمان دعوت كننده الهى گوش فرا مى دهند و همه صداها
خاموش و آهسته مى گردد (يومئذ يتبعون الداعى ...).
5 - در آن روز شفاعت بياذن خدا مؤ ثر نيست (يومئذ لا تنفع الشفاعة ...).
6 - خداوند با علم بى پايانش همه را براى حساب آماده مى كند (يعلم ما بين ايديهم ... ).
7 - همگى در برابر حكم او سر تسليم فرود مى آورند (و عنت الوجوه للحى القيوم ).
8 - ظالمان مايوس مى گردند (و قد خاب من حمل ظلما ).
9 - و مـؤ مـنـان بـه لطـف پـروردگـار امـيـدوار (و مـن يعمل من الصالحات و هو مؤ من ...).
آيه و ترجمه

 


و كـذلك اءنـزلنـه قـرءانـا عـربـيا و صرفنا فيه من الوعيد لعلهم يتقون اءو يحدث لهم ذكرا (113)
فـتـعـالى الله المـلك الحـق و لا تـعـجـل بـالقـرءان مـن قبل اءن يقضى إ ليك وحيه و قل رب زدنى علما (114)

 


ترجمه :

113 - و ايـنـگـونـه آنـرا قـرآنـى عـربـى (فـصـيـح و گـويـا) نـازل كـرديـم ، و انواع وعيدها (و انذار) را در آن بازگو نموديم ، شايد آنها تقوا پيشه كنند، يا براى آنان تذكرى ايجاد نمايد!
114 - پـس بـلند مرتبه است خداوندى كه سلطان حق است ، و نسبت به قرآن عجله مكن پيش از آن كه وحى آن بر تو تمام شود، و بگو پروردگارا علم مرا افزون كن !
تفسير:
بگو: خداوندا علم مرا افزون كن
آيـات فـوق در واقـع اشـاره اى اسـت بـه مـجـمـوع آنـچـه در آيـات قبل پيرامون مسائل تربيتى مربوط به قيامت و وعد و وعيد آمده است .
مـى فـرمـايـد: (ايـن گـونـه مـا آن را بـه صـورت قـرآنـى عـربـى (فـصـيـح و گويا) نـازل كـرديـم و انـواع تهديدها را به عبارات و بيانات مختلف بيان نموديم ، شايد آنها تـقـوى پـيـشه كنند يا لااقل تذكرى براى آنها گردد) (و كذلك انزلناه قرآنا عربيا و صرفنا فيه من الوعيد لعلهم يتقون او يحدث لهم ذكرا).
تـعـبـيـر بـه (كـذلك ) در واقـع ، اشـاره بـه مـطـالبـى اسـت كـه قبل از اين آيه بيان
شـده اسـت ، و درسـت بـه ايـن مـى ماند كه انسان مطالب بيداركننده و عبرت انگيزى براى ديگرى بگويد، و بعد اضافه كند: اينچنين بايد پند داد، (بنابراين نياز به تفسيرهاى ديگرى كه بعضى از مفسران در اينجا گفته اند و از معنى آيه دور است نداريم ).
كلمه (عربى ) گرچه به معنى زبان عربى است ، ولى از دو نظر در اينجا اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن و رسا بودن مفاهيم آن مى باشد:
نـخـسـت اينكه : اصولا زبان عربى - به تصديق زبانشناسان جهان - يكى از رساترين لغات ، و ادبيات آن از قويترين ادبيات است .
ديگر اينكه گاه جمله (صرفنا) اشاره به بيانات مختلفى است كه قرآن از يك واقعيت دارد، مثلا مساله وعيد و مجازات مجرمان را، گاهى در لباس بيان سرگذشت امتهاى پيشين ، و گـاهـى بـه صـورت خـطـاب بـه حـاضـران ، و گـاهـى در شكل ترسيم حال آنها در صحنه قيامت و گاه به لباسهاى ديگر بيان مى كند.
تـفـاوت جـمله (لعلهم يتقون ) با جمله (يحدث لهم ذكرا) ممكن است از اين نظر باشد كـه در جـمـله نـخـسـت مـى گـويـد: هـدف پـيـدايـش تـقـوا بـه صـورت كـامـل اسـت ، و در جـمـله دوم هـدف آن اسـت كـه اگـر تـقـواى كامل حاصل نشود لااقل بيدارى و آگاهى حاصل گردد كه فعلا تا حدودى او را محدود كند و در آينده سرچشمه حركت و جنبش شود.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه جمله اول اشاره به تحقق تقوا براى ناپرهيزكاران و دومى اشـاره بـه تـذكـر و يـادآورى بـراى پـرهـيـزكـاران اسـت ، چـنـانـكـه در آيـه 2 سـوره انفال مى خوانيم : اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا:
(وقتى كه آيات قرآن بر مؤ منان خوانده مى شود بر ايمانشان افزوده مى گردد).
در حـقيقت در آيه فوق اشاره به دو اصل از اصول مؤ ثر تعليم و تربيت شده است نخست مساله صراحت در بيان و رسا بودن عبارات و روشن و دلنشين بودن
آنها، و ديگر بيان مطالب در لباسهاى گوناگون است كه موجب تكرار و ملالت نشود، و سبب نفوذ در دلها مى گردد.
آيه بعد اضافه مى كند: (بلند مرتبه است خداوندى كه سلطان بر حق است ) (فتعالى الله الملك الحق ).
مـمـكن است ذكر كلمه (حق ) بعد از كلمه (ملك ) به خاطر اين باشد كه مردم معمولا از كـلمـه (مـلك ) (سـلطـان ) خـاطـره بـدى دارند، و ظلم و ستم و خودكامگى از آن در ذهنشان تداعى مى شود، لذا بلافاصله مى فرمايد: (خداوند ملك بر حق است ).
و از آنجا كه گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بخاطر عشق به فراگيرى قرآن و حـفـظ آن بـراى مـردم بـه هـنـگـام دريـافـت وحـى عـجـله مـى كرد و كاملا مهلت نمى داد تا جبرئيل سخن خود را تمام كند در دنباله اين آيه چنين به او تذكر داده مى شود: (نسبت به قـرآن عـجـله مـكـن پـيـش از آنـكـه وحـى آن تـمـام شـود) (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه ).
(و بـگـو پـروردگـارا! عـلم مـرا افـزون كـن ) (و قل رب زدنى علما).
از بـعـضـى ديـگـر از آيـات قـرآن نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه پـيـامـبـر بـه هـنـگـام نـزول وحى شور مخصوصى داشت كه سبب مى شد براى دريافت وحى عجله كند مانند (لا تـحـرك بـه لسـانـك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قراءناه فاتبع قرآنه ): زبـانـت را بـه خـاطر عجله به هنگام دريافت وحى حركت مده ، بر ما است كه آن را در سينه تو جمع كنيم تا بتوانى آنرا تلاوت نمائى ، سپس هنگامى كه ما آنرا بر تو خوانديم از تلاوت آن پيروى كن ).
نكته ها:
1 - حتى در گرفتن وحى عجله مكن - جمله هاى اخير درسهاى آموزنده اى در برداشت ، از جمله ، نـهى از عجله به هنگام دريافت وحى ، بسيار ديده شده افرادى به هنگام شنيدن سخن يك گـويـنـده ، هـنـوز مـطـلب تـمـام نـشـده بـه تـكـرار يـا تـكـمـيل آن مى پردازند، اين امر گاهى ريشه كم صبرى دارد و گاهى غرور و اظهار وجود، ولى گـاهـى نـيـز عشق و علاقه زياد به دريافت مطلب و انجام ماموريتى انسان را بر اين كـار وادار مـى كـنـد كـه در ايـن صـورت انـگـيـزه مـقـدسـى دارد، ولى ، نـفـس عـمـل يـعـنـى عـجـله كـردن غـالبـا ايـجـاد مـشـكـلات مـى كـنـد، بـه هـمـيـن دليـل در آيـات فـوق از ايـن كـار نـهـى شـده ، هـر چـنـد بـه منظور صحيحى باشد اصولا كـارهـائى كـه شتابزده انجام مى گيرد خالى از عيب و نقص نخواهد بود، قطعا كار پيامبر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـه خـاطـر داشتن مقام عصمت از خطا و اشتباه مصون بود، ولى او بايد در همه چيز سرمشق و الگوى مردم باشد تا مردم حساب كنند جائى كه براى دريافت وحى نبايد شتابزدگى به خرج داد تكليف بقيه كارها روشن است .
البـتـه عـجـله را بـا سـرعـت نبايد اشتباه كرد: سرعت آن است كه برنامه كاملا تنظيم شده بـاشـد و تـمـام مـسائل محاسبه گردد سپس بدون فوت وقت برنامه پياده شود ولى عجله آنـسـت كـه هـنـوز بـرنـامـه كـامـلا پـخـتـه نـبـاشـد، و نـيـاز بـه تكميل و بررسى داشته باشد، به همين دليل سرعت ، مطلوب است و عجله و شتاب نامطلوب .
البـتـه در تـفـسـيـر اين جمله احتمالات ديگرى نيز گفته اند از جمله اينكه گاهى به هنگام ديـر شدن وحى پيامبر بيتابى مى كرد، آيه به او تعليم مى دهد بى تابى مكن ، ما به مـوقـع خـود آنـچـه لازم باشد بر تو وحى مى كنيم ، و بعضى گفته اند چون آيات قرآن مـجيد يكبار به صورت جمعى در شب قدر بر قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نـازل شـد، و يـكـبـار هـم بـطـور تـدريـجـى در مـدت 23 سـال ، لذا پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـهـنـگـام نـزول تـدريـجـى آيـات ، گاه پيشقدم بر جبرئيل مى شد، قرآن دستور مى دهد در اين كار عجله مكن و بگذار نزول تدريجى هر كدام به موقع خود انجام گيرد.
ولى تفسير نخست نزديكتر به نظر مى رسد.
2 - در علم افزونطلب باش - از آنجا كه نهى از عجله به هنگام دريافت وحى ممكن است اين تـوهـم را ايـجـاد كـنـد كـه از كـسـب عـلم بـيـشـتـر، نـهـى شـده بـلافـاصـله بـا جـمـله قـل رب زدنـى عـلمـا: (بـگـو پروردگارا علم مرا زياد كن ) جلو اين پندار گرفته شده است ، يعنى شتابزدگى درست نيست ، ولى تلاش براى افزايش علم لازم است .
بعضى از مفسران نيز گفته اند كه در جمله اول به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دسـتور داده شده است كه در فهم همه جانبه آيات پيش از تبيين آن در آيات ديگر عجله نكند و در جـمـله دوم دسـتـور داده شـده اسـت كه از خدا آگاهى بيشتر نسبت به ابعاد مختلف آيات قرآن بخواهد.
به هر حال جائى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با آن علم سرشار و روح مملو از آگاهى مامور باشد كه تا پايان عمر، از خدا افزايش علم بطلبد، وظيفه ديگران كاملا روشـن است ، در حقيقت از نظر اسلام ، علم هيچ حد و مرزى را نمى شناسد، افزون طلبى در بـسـيـارى از امـور مـذموم است ، ولى در علم ممدوح است ، افراط بد است ولى افراط در علم معنى ندارد.
علم مرز مكانى ندارد، تا چين و ثريا نيز بايد در طلبش دويد.
مرز زمانى ندارد از گاهواره تا گور ادامه دارد.
از نـظـر مـعـلم مـرز نمى شناسد چرا كه حكمت گمشده مؤ من است نزد هر كس بيابد آن را مى گيرد و اگر گوهرى از دهان ناپاكى بيفتد آن را برمى دارد.
مرز از نظر ميزان تلاش و كوشش نيز ندارد به اعماق درياها فرو مى رود و كسب دانش مى كند و حتى در راه كسب آن جان عزيزش را مى دهد.
بـه ايـن تـرتـيـب در مـنـطـق اسـلام كـلمـه (فـارغ التـحـصـيـل ) يـك كـلمـه بـى مـعـنـى اسـت ، يـك مـسـلمـان راسـتـيـن هـرگـز تحصيل علمش پايان نمى پذيرد، همواره دانشجو
است و طالب علم ، حتى اگر برترين استاد شود.
جـالب ايـنـكـه در حـديـثـى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود: ما در هر شب جمعه سرور و شادى خاصى داريم ، او عرض كرد خداوند اين شادى را افـزون كـنـد ايـن چـه شـادى اسـت ؟ فـرمـود: اذا كـان ليـلة الجـمـعـة وافـى رسـول الله (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) العـرش و وافـى الائمـة (عـليهمالسلام ) و وافـيـنـا معهم فلا ترد ارواحنا بابداننا الا بعلم مستفاد و لو لا ذلك لانفدنا!: (هنگامى كه شـب جـمـعـه مـى شـود روح پـاك پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و ارواح ائمـه (عـليـهمالسلام ) و ما با آنها به عرش خدا مى روند و ارواح ما به بدنها باز نمى گردد مگر با علم و دانش تازه اى و اگر چنين نبود، علوم ما پايان مى گرفت )!. اين مضمون در روايـات مـتـعـددى بـا عـبـارات گـوناگون بيان شده و نشان مى دهد كه پيامبر و امامان تا پايان جهان بر علم و دانششان افزوده مى شود.
در روايـت ديـگـرى از پـيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فـرمـود: اذا اتـى عـلى يـوم لا ازداد فـيـه عـلما يقربنى الى الله فلا بارك الله لى فى طلوع شمسه : (آن روز كه فرا رسد و علم و دانشى كه مرا به خدا نزديك كند بر علم من افزوده نشود طلوع آفتاب آن روز بر من مبارك مباد)!. باز در حديث ديگرى از پيامبر اكرم (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) مـى خوانيم : اعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه ، و اكـثـر الناس قيمة اكثرهم علما و اقل الناس قيمة اقلهم علما: (داناترين مردم كسى است كه دانـش مـردم را بـر دانـش خـود بـيـفـزايـد، گرانبهاترين مردم كسى است كه از همه داناتر باشد و كم بهاترين مردم كسى است كه دانشش از همه كمتر باشد و اين است ارزش علم از ديدگاه تعليمات اسلام .
آيه و ترجمه


و لقد عهدنا إ لى ءادم من قبل فنسى و لم نجد له عزما (115)
و إ ذ قلنا للملئكة اسجدوا لادم فسجدوا إ لا إ بليس اءبى (116)
فقلنا يادم إ ن هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى (117)
إ ن لك اءلا تجوع فيها و لا تعرى (118)
و اءنك لا تظمؤ ا فيها و لا تضحى (119)
فوسوس إ ليه الشيطن قال يادم هل اءدلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى (120)
فـأ كـلا مـنـها فبدت لهما سوءتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة و عصى ءادم ربه فغوى (121)
ثم اجتبه ربه فتاب عليه و هدى (122)

 


ترجمه :

115 - ما از آدم از قبل پيمان گرفته بوديم ، اما او فراموش كرد، عزم استوارى براى او نيافتيم !
116 - آن هـنـگـام كـه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد، همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد (و سجده نكرد).
117 - گـفتيم : اى آدم اين دشمن تو و همسر تو است ، مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به زحمت و رنج خواهى افتاد.
118 - (اما تو در بهشت راحت هستى ) در آن گرسنه نمى شوى ، و برهنه نخواهى شد.
119 - و در آن تشنه نمى شوى و حرارت آفتاب آزارت نمى دهد!
120 - ولى شـيـطـان او را وسوسه كرد و گفت اى آدم ! آيا مى خواهى تو را به درخت عمر جاويدان و ملك فناناپذير راهنمائى كنم ؟!
121 - سـرانـجام هر دو از آن خوردند (و لباس بهشتيشان فرو ريخت ) و عورتشان آشكار گـشـت و از بـرگـهـاى (درختان ) بهشتى براى پوشاندن خود جامه دوختند، (بالاخره ) آدم نافرمانى پروردگارش را كرد و از پاداش او محروم شد!.
122 - سپس پروردگارش او را برگزيد و توبه اش را پذيرفت ، و هدايتش كرد.
تفسير:
آدم و فريبكارى شيطان قسمت عمده اين سوره بيان سرگذشت موسى (عليهالسلام ) و بنى اسـرائيـل و مبارزه آنها با فرعون و فرعونيان بود ولى در آيات مورد بحث و آيات بعد، سخن از داستان آدم و حوا و مبارزه و دشمنى ابليس با آنان مى گويد.
شـايـد اشـاره بـه ايـن نـكـتـه كـه مـبـارزه حـق و باطل منحصر به امروز و ديروز و موسى (عليهالسلام ) و فرعون نيست ، از آغاز آفرينش ‍ آدم بوده و همچنان ادامه دارد.
گـرچـه سـرگذشت آدم و ابليس بارها در قرآن آمده است ، ولى در هر مورد آميخته با نكته هاى تازه اى است ، در اينجا نخست از پيمان آدم با خدا سخن مى گويد، مى فرمايد: ما از آدم قـبـلا عهد و پيمان گرفته بوديم ولى او فراموش كرد و بر سر پيمانش محكم نايستاد! (و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجد
له عزما).
در ايـنـكـه مـنظور از اين عهد، كدام عهد است ، بعضى گفته اند فرمان خدا دائر به نزديك نشدن به درخت ممنوع است ، روايات متعددى نيز اين تفسير را تاييد مى كند.
در حـالى كـه بـعـضى از مفسران احتمالات ديگرى داده اند كه آنها را نيز شاخ و برگ اين مـعـنـى مـيـتـوان شـمرد، مانند اخطار خداوند به آدم كه شيطان دشمن سرسخت او است و از او نبايد پيروى كند.
و اما (نسيان ) در اينجا مسلما به معنى فراموشى مطلق نيست ، زيرا در فراموشى مطلق عـتـاب و مـلامتى وجود ندارد، بلكه يا به معنى ترك كردن است همانگونه كه در تعبيرات روزمره به كسى كه به عهد خودش وفا نكرده ميگوئيم گويا عهد خود را فراموش ‍ كردى ، يـعنى درك كردن تو همانند يك فرد فراموشكار است ، و يا به معنى فراموشكاريهائى است كه به خاطر كم توجهى و به اصطلاح ترك تحفظ پيدا مى شود.
و مـنـظـور از عزم در اينجا تصميم و اراده محكمى است كه انسان را در برابر وسوسه هاى نـيـرومند شيطان حفظ كند. به هر حال بدون شك آدم ، مرتكب گناهى نشد بلكه تنها ترك اولائى از او سـر زد، يـا بـه تـعـبـير ديگر دوران سكونت آدم در بهشت دوران تكليف نبود، بلكه يك دوران آزمايشى براى آماده شدن جهت زندگى در دنيا و پذيرش مسئوليت تكاليف بـود، بـخـصـوص ايـنـكه نهى خداوند در اينجا جنبه ارشادى داشته ، زيرا به او فرموده بـود كـه اگـر از درخـت مـمـنوع بخورى حتما گرفتار زحمت فراوان خواهى شد (شرح همه ايـنـهـا و هـمـچـنـيـن مـنظور از شجره ممنوعه و مانند آن را در جلد ششم صفحه 115 به بعد ذيل آيات 19 تا 22 سوره اعراف مشروحا آوره ايم ).
سـپـس به بخش ديگر اين داستان اشاره كرده مى گويد: (به خاطر بياوريد هنگامى كه بـه فـرشـتـگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد، آنها نيز همگى سجده كردند جز ابليس كه امتناع ورزيد) (و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس ابى ).
و از ايـنـجـا بـه خـوبى مقام با عظمت آدم روشن مى شود، آدمى كه مسجود فرشتگان بود و مـورد احـتـرام ايـن مـخـلوقات بزرگ پروردگار، ضمنا عداوت ابليس با او از نخستين گام آشكار مى گردد، كه او هرگز سر تعظيم در برابر عظمت آدم فرود نياورد.
شـك نـيـسـت كـه سـجده به معنى پرستش مخصوص خدا است ، و غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نـمـى تـوانـد معبود باشد، بنابراين سجده فرشتگان در برابر خدا بود، منتهى بخاطر آفرينش اين موجود با عظمت كه :


شـايـسـتـه سـتـايـش آن آفـريـدگـارى اسـت


كـارد چـنـيـن دل آويز نقشى ز ماء و طينى !


و يا سجده در اينجا به معنى خضوع و تواضع است .
بـه هـر حـال مـا در ايـن مـوقـع بـه آدم اخـطـار كـرديـم و (گـفتيم : اى آدم با اين برنامه مـسجل شد كه ابليس دشمن تو و همسر تو است ، مواظب باشيد مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به درد و رنج خواهى افتاد) (فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى ).
روشـن اسـت كـه (جـنـت ) در ايـنـجا به معنى بهشت جاويدان سراى ديگر نيست كه آن يك نـقطه تكاملى است و بيرون آمدن و بازگشت به عقب در آن امكان ندارد، اين جنت باغى بوده اسـت داراى هـمـه چـيـز از بـاغـهـاى ايـن جـهان كه به لطف پروردگار ناراحتى در آن وجود نـداشته ، و لذا خداوند به آدم اخطار مى كند كه اگر از اين نقطه امن و امان بيرون بروى به دردسر خواهى افتاد (تشقى )
از ماده شقاوت و يكى از معانى شقاوت درد و رنج است ).
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه چرا خداوند نخست روى سخن را به هر دو يعنى آدم و حوا كـرده و فـرمود: فلا يخرجنكما من الجنة (شيطان شما دو نفر را از بهشت بيرون نكند) ولى نتيجه بيرون آمدن را به صورت مفرد در مورد آدم گفته ، مى گويد: (فتشقى ): (تو اى آدم به درد و رنج خواهى افتاد).
ايـن اخـتـلاف تـعـبـيـر مـمـكـن اسـت اشـاره بـه ايـن نـكـتـه بـاشـد كـه درد و رنجها در درجه اول متوجه آدم بود و حتى او وظيفه داشت كه مشكلات همسرش حوا را نيز به دوش كشد و چنين بوده مسئوليت مردان از همان آغاز كار!
يا اينكه : چون عهد و پيمان از آغاز متوجه آدم بوده ، نقطه پايان نيز متوجه او شده است .
سـپـس خـداونـد آسـايـش بـهـشت و درد و رنج محيط بيرون آن را براى آدم چنين شرح مى دهد (تو در اينجا گرسنه نخواهى شد و برهنه نمى شوى ) (ان لك ان لا تجوع فيها و لا تعرى ).
(و تو در آن تشنه نخواهى شد و آفتاب سوزان آزارت نمى دهد) (و انك لا تظمؤ ا فيها و لا تضحى ).
در ايـنـجا سئوالى براى مفسران مطرح شده و آن اينكه چرا در اين آيات تشنگى با تابش آفتاب ، و گرسنگى با برهنگى ذكر شده ، در حالى كه معمولا تشنگى را با گرسنگى همراه مى آورند؟
در پاسخ اين سؤ ال چنين گفته اند كه ميان تشنگى و تابش آفتاب پيوند انكارناپذيرى است ، (تضحى از ماده ضحى به معنى تابش ‍ آفتاب بدون حجاب ابر و مانند آن است ).
و امـا جمع ميان گرسنگى و برهنگى ممكن است بخاطر اين باشد كه گرسنگى نيز نوعى از برهنگى درون از غذا است ! (بهتر اين است كه گفته شود اين دو - برهنگى و گرسنگى - دو نشانه مشخص فقر است كه معمولا با هم آورده مى شوند).
به هر حال در اين دو آيه به چهار نياز اصلى و ابتدائى انسان يعنى نياز به غذا و آب و لبـاس و مـسـكـن (پـوشش در مقابل آفتاب ) اشاره شده است ، تامين اين نيازمنديها در بهشت بـخـاطر وفور نعمت بوده است و در واقع ذكر اين امور توضيحى است براى آنچه در جمله (فتشقى ) (به زحمت خواهى افتاد) آمده است .
امـا بـا ايـن هـمـه شـيـطـان كـمـر عـداوت و دشـمـنـى را بـا آدم بـسـتـه بـود، بـه هـمـيـن دليـل آرام نـنشست (و شروع به وسوسه آدم كرد و گفت اى آدم ! آيا درخت عمر جاويدان را بـتـو نـشـان بـدهم كه هر كس از ميوه آن بخورد هميشه زنده خواهد بود، آيا راه رسيدن به حـكـومـت و سـلطـنـت هـمـيـشـگـى را مـيـخـواهـى بـدانـى )؟! (فـوسـوس اليـه الشـيـطـان قال يا آدم هل ادلك على شجرة الخلد و ملك لا يبلى ).
(وسـوسـه ) در اصـل به معنى صداى بسيار آهسته است ، سپس به خطور مطالب بد و افـكـار بـيـاساس به ذهن گفته شده ، اعم اينكه از درون خود انسان بجوشد و يا كسى از بيرون عامل آن شود.
در واقـع شـيـطـان حـسـاب كـرد تـمـايـل آدم بـه چـيـسـت و بـه ايـنـجـا رسـيـد كـه او تـمـايـل بـه زنـدگـى جـاويـدان و رسـيـدن بـه قـدرت بـيـزوال دارد، لذا بـراى كـشـانـدن او بـه مـخـالفـت فـرمـان پـروردگـار از ايـن دو عامل استفاده كرد، و به تعبير ديگر همانگونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شيطان را از خود دور سازى هميشه در بهشت مشمول نعمتهاى پروردگارت خواهى بود، شيطان نيز در وسـوسـه هايش ‍ انگشت روى همين نقطه گذارد، آرى هميشه شيطانها در آغاز برنامه هاى خود را
از همان راههائى شروع ميكنند كه رهبران راه حق شروع كرده اند، ولى چيزى نمى گذرد كه آنـرا بـه انـحـراف مـيـكـشانند، و جاذبه راه حق را وسيله براى رسيدن به بيراهه ها قرار ميدهند.
سـرانـجـام آنـچـه نـمـى بـايست بشود شد، و آدم و حوا هر دو از درخت ممنوع خوردند، و به دنـبـال آن لباسهاى بهشتى از اندامشان فرو ريخت و اعضايشان آشكار گشت ! (فاكلا منها فبدت لهما سؤ آتهما).
هـنـگـامـى كـه آدم و حـوا چـنـيـن ديـدنـد بـلافـاصـله (از بـرگـهاى درختان بهشتى براى پوشاندن اندام خود استفاده كردند) (و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة ).
آرى عـاقـبـت (آدم پـروردگـارش را عـصـيان كرد و از پاداش او محروم ماند) (و عصى آدم ربه فغوى ).
(غـوى ) از مـاده (غـى ) گـرفـتـه شـده كـه به معنى كارى جاهلانه است كه از اعتقاد نـادرستى سرچشمه ميگيرد، و چون در اينجا آدم بخاطر گمانى كه از گفته شيطان براى او پيدا شده بود ناآگاهانه از شجره ممنوع خورد از آن تعبير به (غوى ) شده است .
بـعـضـى از مـفـسـران (غـوى ) را بمعنى جهل و نادانى ناشى از غفلت و بعضى بمعنى محروميت و بعضى بمعنى فساد در زندگى گرفته اند.
به هر حال (غى ) نقطه مقابل رشد است ، رشد آن است كه انسان از طريقى
برود و به مقصد برسد اما غى آن است كه از رسيدن به مقصود باز ماند.
ولى از آنـجـا كـه آدم ذاتـا پـاك و مؤ من بود و در طريق رضاى خدا گام برميداشت ، و اين خـطـا كـه بر اثر وسوسه شيطان دامن او را گرفت جنبه استثنائى داشت ، خداوند او را از رحمت خود براى هميشه دور نساخت ، بلكه بعد از اين ماجرا پروردگارش او را برگزيد و توبه اش را پذيرا شد و هدايتش كرد (ثم اجتباه به فتاب عليه و هدى ).
آيا آدم مرتكب معصيتى شد؟
گـرچـه عـصـيـان در عـرف امـروز معمولا به معنى گناه مى آيد ولى در لغت به معنى خارج شـدن از اطـاعت و فرمان است (اعم از اينكه اين فرمان يك فرمان وجوبى باشد يا مستحب ) بـنـابراين به كار رفتن كلمه عصيان ، لزوما به معنى ترك واجب يا ارتكاب حرام نيست ، بلكه ميتواند ترك يك امر مستحب يا ارتكاب مكروه باشد. از اين گذشته گاهى امر و نهى جنبه ارشادى دارد، همانند امر و نهى طبيب كه به بيمار دستور مى دهد فلان دوا را بخور و از فـلان غـذاى نامناسب پرهيز كن ، شك نيست كه اگر بيمار مخالفت دستور طبيب كند تنها به خود ضرر ميزند چرا كه ارشاد و راهنمائى طبيب را ناديده گرفته است .
خداوند نيز به آدم فرموده بود از ميوه درخت ممنوع مخور كه اگر بخورى از بهشت بيرون خـواهـى رفـت و در زمـيـن گـرفـتـار درد و رنـج فـراوان خـواهى شد، او مخالفت اين فرمان ارشادى كرد، و نتيجه اش را نيز ديد.
ايـن سـخـن مـخـصوصا با توجه به اينكه دوران توقف آدم در بهشت دوران آزمايش بود نه دوران تكليف ، مفهوم روشنترى به خود مى گيرد.
از اين گذشته عصيان و گناه گاه جنبه مطلق دارد يعنى براى همه بدون
اسـتـثـنـاء گـنـاه اسـت ، مـانـنـد دروغ گـفـتـن و ظـلم كـردن و اموال حرام خوردن ، و گاه جنبه نسبى دارد يعنى كارى است ، كه اگر از يك نفر سر بزند نـه تـنـهـا گـنـاه نـيـسـت بـلكـه گـاه نـسـبـت بـه او يـك عـمـل مـطـلوب و شـايـسـتـه اسـت ، امـا اگـر از ديگرى سر بزند با مقايسه به مقام او كار نامناسبى است .
فى المثل براى ساختن يك بيمارستان از مردم تقاضاى كمك مى شود، شخص كارگرى مزد يـك روزش را كـه گـاه چـنـد تـومـان بـيـشـتـر نـيـسـت مـى دهـد، ايـن عمل نسبت به او ايثار و حسنه است و كاملا مطلوب ، اما اگر يك ثروتمند اين مقدار كمك كند، نه تنها اين عمل نسبت به او پسنديده نيست بلكه گاه درخور ملامت و مذمت و نكوهش نيز هست ، بـا ايـنـكـه از نظر اصولى نه تنها كار حرامى نكرده بلكه ظاهرا مختصر كمكى نيز به كار خير نموده است .
ايـن هـمان است كه ميگوئيم : حسنات الابرار سيئات المقربين (حسنات نيكان گناهان مقربان است ).
و نـيـز ايـن هـمان چيزى است كه به عنوان ترك اولى معروف شده است و ما از آن به عنوان (گـنـاه نسبى ) ياد ميكنيم ، كه نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت . در احاديث اسلامى نـيـز احـيـانـا اطـلاق مـعـصـيـت بـر مـخـالفـت مـسـتـحـبـات شده است : در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) ميخوانيم كه در باره نمازهاى نافله روزانه فرمود: (اينها همه مستحب است و واجـب نـيست ...و هر كس ‍ آنرا ترك كند معصيت كرده زيرا مستحب است انسان هنگامى كه كار خيرى را انجام مى دهد كارش تداوم داشته باشد).
در زمـيـنـه ايـن مـوضـوع و سـايـر مسائل مربوط به آدم و خروج او از بهشت ، در جلد ششم سوره اعراف ذيل آيه 19 به بعد، و در جلد اول ذيل آيه 30 تا 38 بحث كردهايم و نيازى به تكرار نيست


  

 
پاسخ به احکام شرعی
 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز
بسم الله الرحمن الرحیم
چهار پناهگاه در قرآن
   
أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ:
عَجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أَرْبَعٍ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعٍ
(۱) عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ- حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ بِعَقَبِهَا فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ
(۲) وَ عَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ- لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ بِعَقَبِهَا- وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ
(۳) وَ عَجِبْتُ لِمَنْ مُكِرَ بِهِ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ- وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ بِعَقَبِهَا- فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا
(۴) وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَرَادَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ- ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ بِعَقَبِهَا- إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً. فَعَسى‏ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ عَسَى مُوجِبَةٌ
    
آقا امام صادق (عليه السّلام) فرمود: در شگفتم از كسى كه از چهار چيز مى‌هراسد چرا بچهار چيز پناهنده نميشود:
(۱) شگفتم از آنكه ميترسد چرا پناه نمى‌برد بفرمودۀ خداى عز و جل« حَسْبُنَا اَللّٰهُ‌ وَ نِعْمَ‌ اَلْوَكِيلُ‌ » خداوند ما را بس است و چه وكيل خوبى است زيرا شنيدم خداى جل جلاله بدنبال آن ميفرمايد:بواسطۀ نعمت و فضلى كه از طرف خداوند شامل حالشان گرديد باز گشتند و هيچ بدى بآنان نرسيد.
(۲) و شگفتم در كسى كه اندوهناك است چرا پناه نمى‌برد بفرمودۀ خداى عز و جل:« لاٰ إِلٰهَ‌ إِلاّٰ أَنْتَ‌ سُبْحٰانَكَ‌ إِنِّي كُنْتُ‌ مِنَ‌ اَلظّٰالِمِينَ‌ » زيرا شنيدم خداى عز و جل بدنبال آن ميفرمايد در خواستش را برآورديم و از اندوه نجاتش داديم و مؤمنين را هم چنين ميرهانيم.
(۳) و در شگفتم از كسى كه حيله‌اى در بارۀ او بكار رفته چرا بفرمودۀ خداى تعالى پناه نمى‌برد« وَ أُفَوِّضُ‌ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ‌ إِنَّ‌ اَللّٰهَ‌ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ »:كار خود را بخدا واگذار ميكنيم كه خداوند بحال بندگان بينا است)زيرا شنيدم خداى بزرگ و پاك بدنبالش مى‌فرمايد خداوند او را از بديهائى كه در بارۀ او بحيله انجام داده بودند نگه داشت.
(۴) و در شگفتم از كسى كه خواستار دنيا و آرايش آن است چرا پناهنده نميشود بفرمايش خداى تبارك و تعالى(« مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ‌ لاٰ قُوَّةَ‌ إِلاّٰ بِاللّٰهِ‌ »)(آنچه خدا خواست همان است و نيروئى جز به يارى خداوند نيست)زيرا شنيدم خداى عز اسمه بدنبال آن ميفرمايد اگر چه مرا در مال و فرزند از خودت كمتر مى‌بينى ولى اميد هست كه پروردگار من بهتر از باغ تو مرا نصيب فرمايد (و كلمۀ:عسى در اين آيه بمعناى اميد تنها نيست بلكه بمعناى اثبات و تحقق يافتن است).
من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص: ۳۹۲؛
الأمالي( للصدوق)، ص: ۶؛
الخصال، ج‏۱، ص: ۲۱۸.


کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -