انهار
انهار
مطالب خواندنی

آیات 8 - 11 فتـح

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيات 8 تا 10 سوره فتح

 انـا ارسـلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا (8)

 لتومنوا باللّه و رسوله و تعزروه و توقروه و تـسـبـحـوه بـكره و اصيلا (9)

 ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيوتيه اجرا عظيما (10)

ترجمه آيات

ما تو را فرستاديم تا شاهد امت باشى و امت را بشارت و انذار دهى (8).

تـا شـمـا امـت به خدا و رسول ايمان آورده او را يارى و احترام كنيد و صبح و شام تسبيحش گوييد (9).

بـه درسـتـى آنـهـايـى كه با تو بيعت مى كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى كنند چون دسـت خـدا بـالاى دستشان است بنابراين هر كس ‍ بيعت خود را بشكند عليه خودش شكسته و هـر كـس وفـا كـنـد بـه عـهـدى كـه بـا خدا بر سر آن پيمان بسته خداى تعالى خيلى زود پاداش ‍ عظيمى به او مى دهد (.1).

بيان آيات

ايـن چـنـد آيـه، فـصـل دوم از آيـات سـوره اسـت كه در آن خداى سبحان پيامبر خود را از در تـعـظيم و تكريم چنين معرفى مى كند كه او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاده، اطاعت او اطاعت خدا، و بيعت با او بيعت با خدا است.

فصل اول سـوره در ايـن مقام بود كه بر پيامبر خود منت بگذارد به اينكه فتح و مغفرت و اتمام نـعـمـت و هـدايت و نصرت ارزانيش ‍ داشته، و بر مؤمنين منت بگذارد به اينكه سكينت را بر دلهايشان افكنده، و در نتيجه داخل بهشتشان مى كند، و نيز مشركين و منافقين را تهديد كند به غضب و لعنت و آتش.

 

انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا

مـراد از شـاهـد بـودن آن جـنـاب، شـهـادتـش بـر اعـمـال امـت، يـعـنـى بـر ايـمـان و كـفر و عـمـل صـالح و طـالح آنـهـا اسـت. و مسأله شـهـادت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در قـرآن كـريـم مـكـرر آمـده، و قـبـلا بـحـث مـفـصـل پـيـرامـون مـعـنـاى ايـن شـهـادت گـذشـت، و گـفـتـيـم كـه مـراد از آن شـهـادت حمل در دنيا است، و اما اداء شهادتها جايش در آخرت است.

و مـبـشـر بـودن آن جـنـاب بـه ايـن بـود كه افراد با ايمان و با تقوى را به قرب خدا و ثواب جزيل او بشارت مى داد. و نذير بودنش بدين جهت بود كه كفار و اعراض كنندگان را به عذاب دردناك خدا انذار و تخويف مى كرد.

 

لتومنوا باللّه و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكره و اصيلا

در قـرائت مـشهور همه فعلهاى چهارگانه با (تاء) كه علامت خطاب است قرائت شده. و در قرائت ابن كثير و ابو عمرو با (ياء) كه علامت غيبت است قرائت شده، و قرائت اين دو با سياق مناسب تر است.

و بـه هـر حـال لام در جـمـله (لتـومنوا) لام تعليل است، مى فرمايد: اگر ما تو را به عـنـوان شـاهـد و مـبـشـر و نـذيـر فـرسـتـاديم براى اين بود كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد. (و بنا بر قرائت دوم : ايمان بياورند).

و (تـعـزيـر) كـه مـصـدر (تـعزروه ) است - به طورى كه گفته اند - به معناى نـصرت است. و (توقير) كه مصدر (توقروه ) است به معناى تعظيم است، همچنان كـه در جـاى ديـگر فرموده : (ما لكم لا ترجون لله وقارا)، و ظاهرا ضميرهايى كه در سـه فـعـل آيـه آمده همه به خداى تعالى برمى گردد. و معناى آيه اين است كه : ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاديم تا مردم به خدا و رسولش ايمان آورند، و او را بـا دسـت و زبـان يـارى كـنـنـد و تـعـظـيـم و تـسبيح - كه منظور تسبيح در نماز است - بنمايند هم در بامدادان و هم در عصر.

ولى بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در دو فعل (تعزروه ) و (توقروه ) به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) برمى گـردد، و ضمير در (تسبحوه ) به خداى تعالى عود مى كند. ولى يك نكته اين توجيه را مـوهـون مـى سـازد و آن اتحاد سياق است كه با وحدت سياق نمى شود مرجع ضمائر را مختلف كرد.

مـعـنـاى (بـيـعـت) و ايـنكه بيعت با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيعت با خدا است

ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم...

كـلمـه (بـيـعـت ) يـك نوع پيمان است كه بيعت كننده خود را مطيع بيعت شونده مى سازد. راغـب در مـفـردات مـى گـويـد: وقـتـى مـى گـويـنـد بـا سـلطان بيعت كرد كه بيعتش متضمن بذل طاعت باشد، البته طاعت به قدر مقدور.

و ايـن كـلمـه از مـاده (بـيـع ) - كه معناى معروفى دارد - گرفته شده، و چون رسم عرب (و همچنين در ايران ) اين بود كه وقتى مى خواستند معامله را قطعى كنند، به يكديگر دسـت مـى دادنـد، و گـويـا بـا ايـن عـمـل مسأله نـقـل و انـتـقـال را نـشـان مـى دادند - چون نتيجه نقل و انتقال كه همان تصرف است بيشتر بدست ارتـبـاط دارد - لذا دسـت بـه دسـت يـكـديـگـر مـى زدند، و به همين جهت دست زدن به دست ديـگـرى در هـنـگام بذل اطاعت را (مبايعه ) و (بيعت ) مى خواندند، و حقيقت معنايش اين بود كه بيعت كننده دست خود را به بيعت شونده مى بخشيد، و به سلطان بيعت شونده مى گفت : اين دست من مال تو است، هر كارى مى خواهى با آن انجام بده.

پـس ايـنـكـه فـرمـود: (ان الذيـن يلبايعونك انما يبايعون ) در حقيقت مى خواهد بيعت با رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) را به منزله بيعت با خدا قلمداد كند، به اين ادعـاء كـه اين همان است، هر اطاعتى كه از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بكنند در حـقـيقت از خدا كرده اند؛ چون طاعت او طاعت خدا است. آنگاه همين نكته را در جمله (يد اللّه فوق ايديهم ) بيشتر بيان و تأكيد كرده مى فرمايد: دست او دست خدا است. همچنان كه در آيه : (و ما رميت اذ رميت و لكن اللّه رمى ) نيز دست او را دست خدا خوانده است.

و در اينكه كارها و خصائص رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) كار خدا و شاءن خدا است، آيات بسيارى در قرآن عزيز آمـده، مـانـند آيه (من يطع الرسول فقد اطاع اللّه ) و آيه (فانهم لا يكذبونك و لكن الظالمين بايات اللّه يجحدون )، و آيه (ليس لك من الامر شى ء).

(فـمـن نـكـث فـانـما ينكث على نفسه ) - كلمه (نكث ) به معناى پيمان شكنى و نقض بـيـعـت اسـت. جـمـله مـورد بـحـث تـفـريع و نتيجه گيرى از جمله (ان الذين يبايعونك انما يـبـايـعـون اللّه ) اسـت و مـعـنـاى مـجـمـوع آن دو چـنـيـن اسـت : حـال كـه بـيعت تو بيعت خدا است پس كسى كه بيعت تو را بشكند شكننده بيعت خدا است، و به همين جهت بجز خودش كسى متضرر نمى شود، همچنان كه اگر وفا كند كسى جز خودش از آن بيعت سود نمى برد، چون خدا غنى از همه عالم است.

(و مـن اوفى بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجرا عظيما) - اين جمله وعده جميلى است به كسانى كه عهد و بيعت خدا را حفظ مى كنند، و به آن وفا مى نمايند.

و ايـن آيـه خـالى از اشـاره بـه ايـن نـكـتـه نـيـسـت كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در هـنـگام بيعت دست خود را روى دست مردم مى گذاشت ، نه اينكه مردم دست روى دست آن جناب بگذارند.

اقوال مفسـريـن در مـعناى جمله : (يد اللّه فوق ايديهم) كه در آيه مربوط به بيعت است

مـفـسـريـن در مـعـنـاى جـمـله (يـد اللّه فـوق ايـديـهـم ) اقوال ديگرى دارند:

بـعـضـى گـفـتـه انـد: اسـتـعـاره اى اسـت تـخـيـيـليـه، كـه بـه مـنـظـور تأكيد مطالب قـبـل آمـده، و ايـن را تـقـريـر مـى كـنـد كـه بـيـعـت بـا رسـول، بـيـعـت بـا خـدا اسـت، بـدون هـيـچ گـونه تفاوت، پس كانه اينطور به خيالها انـداخـتـه كـه خدا هم يكى از بيعت شوندگان است، آن وقت براى خدا دستى اثبات مى كند كه بالاى دست بيعت كنندگان جاى دست رسول قرار مى گيرد.

ولى چنين توجيهى با ساحت قدس خداى تعالى سازگار نيست، و بزرگتر از آن است كه آدمى او را به وجهى به خيالش اندازد كه از آن منزه است.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از كلمه (يد) قوت و نصرت است، پس (يد اللّه ) به مـعـنـاى نـصـرت اللّه و قـوت اللّه مى باشد، مى خواهد بفرمايد قوت و نصرت خدا فوق قـوت و نـصـرت مـردم اسـت ؛ و يـعـنـى اى پـيـامبر اعتمادت به نصرت خدا باشد، نه به نصرت آنان.

ولى ايـن هـم بـا مـقـام آيـه جـور نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه مـقـام، مـقـام اعـظـام بـيـعـت رسول خدا است، و اينكه بيعت مردم با آن جناب آنقدر مهم است كه گويى بيعت با خود خدا است، و اعتماد از نصرت خدا هر چند كار خوبى است، ليكن اجنبى از مقام آيه است.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از كلمه (يد) عطيه و نعمت است، يعنى نعمت خدا بر مسلمين كـه يـا ثواب است و يا توفيق بيعت، فوق نعمت و خدمتى است كه آنها به تو كرده اند و با تو بيعت نمودند.

بـعـضـى ديگر گفته اند: نعمت خدا بر مردم كه هدايتشان كرده عظيم تر از خدمتى است كه آنـهـا بـه تـو كـردنـد، و تـو را اطـاعـت نـمـودنـد. و از ايـن قبيل توجيه ها كه ما فايده اى در بحث پيرامون آنها نمى بينيم.

بحث روايتى

(روايـتـى در ذيـل جـمـله : (يـد اللّه فـوق ايـديـهـم ) و روايـتـى درباره كيفيت بيعت)

در الدر المنثور است كه ابن عدى، ابن مردويه، خطيب و ابن عساكر در كتاب تاريخ خود از جـابـر بـن عـبـداللّه روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : وقـتـى آيه (و تعزروه ) بر پيغمبر نـازل شـد، بـه اصـحـاب خود فرمود: مى دانيد يعنى چه ؟ عرضه داشتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: يعنى او را يارى مى كنيد.

و در عـيـون الاخـبـار بـه سند خود از عبداللّه بن صالح هروى روايت كرده كه گفت : من به عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـليـهـمـاالسـلام ) عـرضـه داشـتـم : يـا بـن رسـول اللّه ! شـمـا در باره اين حديث كه راويان حكايتش مى كنند كه مؤمنين خدا را از همان مـنـزلهـاى بـهـشـتـى خـود زيـارت مى كنند، چه مى فرمايى ؟ فرمود: اى ابا صلت ! خداى تـعـالى پيغمبر خود را از تمامى خلائق حتى از ملائكه و انبياء برترى داده، و طاعت او را طـاعـت خـود خـوانـده، و بـيـعت با او را بيعت با خود خوانده، و زيارتش در دنيا و آخرت را زيـارت خـود خـوانـده و در بـاره اطـاعـتـش فـرمـوده : (مـن يـطـع الرسول فقد اطاع اللّه )، و در باره بيعتش فرموده : (ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يـد اللّه فـوق ايـديهم ) و خود رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرموده : (هـر كس مرا زيارت كند، چه در حياتم و چه بعد از مرگم، خدا را زيارت كرده، و درجه او در بـهـشـت بـالاتـريـن درجـات اسـت، و كـسـى كـه رسـول خـدا را در درجـه اى كـه دارد در بـهـشـت و در منزل خودش زيارت كند، خداى تبارك و تعالى را زيارت كرده.

و در ارشاد مفيد در حديثى كه بيعت حضرت رضا را حكايت مى كند آمده : مامون نشست و براى حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) دو پـشـتـى بـزرگ گـذاشت، خودش روى فرش نشست و حـضـرت رضـا را در آن جـايـگـاه نـشـانـيـد، در حـالى كـه عـمـامـه اى بـر سـر و شمشيرى حمايل داشت. آنگاه دستور داد به پسرش عباس كه اولين كسى باشد كه با آن جناب بيعت مـى كـنـد. حـضـرت رضـا دسـت مـبارك خود را طورى بلند كرد كه كفدستش رو به صورت عـبـاس و سـايـر مردم بود. ماءمون عرضه داشت دست خود را دراز كن تا بيعت كنند. فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) اينطور بيعت مى گرفت پس مردم آمدند، و با آن جناب در حالى كه دستش بالاى دست مردم بود بيعت كردند.

آيات 11 تا 17 سوره فتح

 سيقول لك المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفر لنا يقولون بالسنتهم مـا ليـس فـى قـلوبـهـم قـل فمن يملك لكم من اللّه شيئا ان اراد بكم ضرا او اراد بكم نفعا بـل كـان اللّه بـمـا تـعـمـلون خـبـيـرا (11)

 بـل ظـنـنـتـم ان لن يـنـقـلب الرسـول و المؤمنـون الى اهـليهم ابدا و زين ذلك فى قلوبكم و ظننتم ظن السوء و كنتم قوما بورا (12)

 و من لم يومن باللّه و رسوله فانا اعتدنا للكافرين سعيرا (13)

 و لله مـلك السـمـوات و الارض يـغـفـر لمـن يـشـاء و يـعذب من يشاء و كان اللّه غفورا رحيما (14)

 سـيـقـول المـخـلفـون اذا انـطلقتم الى مغانم لتاخذوها ذرونا نتبعكم يريدون ان يبدلوا كلم اللّه قـل لن تـتـبـعـونـا كـذلكـم قـال اللّه مـن قـبـل فـسـيـقـولون بـل تـحـسـدونـنـا بـل كـانـوا لا يـفـقـهـون الا قـليـلا (15)

 قـل للمـخـلفـيـن مـن الاعـراب سـتدعون الى قوم اولى باس شديد تقتلونهم او يسلمون فان تـطـيـعـوا يـوتـكـم اللّه اجـرا حـسـنـا و ان تـتـولوا كـمـا تـوليـتـم مـن قـبـل يـعـذبـكـم عـذابـا اليـمـا (16)

 ليـس عـلى الاعـمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المـريـض حـرج و مـن يـطـع اللّه و رسـوله يـدخـله جـنـت تـجـرى مـن تـحـتـهـا الانـهـار و مـن يتول يعذبه عذابا اليما (17)

ترجمه آيات

از اعراب، آنهايى كه از حركت با تو تخلف كردند به زودى از در عذرخواهى خواهند گفت بـى سـرپـرسـتـى امـوال و خـانـواده ما را از شركت در جهاد بازداشت از خدا برايمان طلب مـغـفـرت كـن. ولى اين سخنى است كه به زبان خود مى گويند و دلهايشان چيز ديگر مى گـويـد. بـه ايشان بگو اگر خدا بخواهد گرفتارتان كند و يا سودى برايتان بخواهد كـيـست كه چنين اختيار و قدرتى را دارا باشد كه جلو آن را بگيرد، بلكه خدا به آنچه مى كنيد دانا و با خبر است (11).

ايـن بـود كـه پـنـداشـتيد رسول و مؤمنين از اين جنگ به هيچ وجه به خانواده خود برنمى گـردنـد و هـمين پندار در دلتان موجه جلوه كرد و ظن سوئى برديد و مردمى هالك بوديد (12).

و كسى كه به خدا و رسولش ايمان نياورده بداند كه ما براى كافران آتشى تهيه كرده ايم (13).

ملك آسمانها و زمين از آن خدا است او هر كه را بخواهد مى آمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند و خدا همواره آمرزگار مهربان است (14).

بـه زودى آنـهـايـى كـه از شـركـت در جهاد تخلف كردند وقتى كه مى رويد كه غنيمت هاى جنگى را بگيريد خواهند گفت بگذاريد ما هم با شما بياييم. اينان مى خواهند كلام خداى را مـبدل نمايند. بگو: نه، شما هرگز ما را پيروى نمى كنيد و اين را خداى تعالى قبلا به مـن خـبـر داده. وقـتـى ايـن را بـشـنـونـد خواهند گفت : شما به ما حسد مى ورزيد ولى بايد بدانند كه جز اندكى فهم ندارند (15).

بـگـو بـه اعـرابـى كـه تـخـلف كردند اگر راست مى گوييد به زودى به جنگى ديگر دعـوت خـواهـيـد شـد جـنـگ با مردمى دلاور كه بايد يا مسلمان شوند و يا با ايشان بجنگند اگـر در آن روز اطـاعـت كـرديـد خـداونـد اجـرى نـيـك بـه شـمـا خـواهد داد و اگر آن روز هم مثل جنگ قبلى تخلف ورزيديد خداوند به عذابى دردناك معذبتان مى كند (16).

در مسأله جهاد بر افراد نابينا و لنگ و بيمار گناهى نيست (اگر تخلف كنند) و كسى كه خـدا و رسـولش را اطـاعـت كـنـد خـداونـد او را در جـنـاتـى داخل مى كند كه از دامنه آن نهرها روانست و كسى كه اعراض كند خداوند تعالى به عذابى دردناك معذبش مى كند (17).

بيان آيات

ايـن آيـات فـصـل سـومـى اسـت از آيـات سـوره، و در آن مـتـعـرض حال عربهايى است كه از يارى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تقاعد ورزيدند، و در سـفـر حـديـبـيـه شـركـت نـكـردنـد، و بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد آنـهـا اعـراب و قـبـائل اطـراف مـديـنـه بـودنـد، يـعـنـى جـهـيـنـه، مـزيـنـه، غـفـار، اشـجـع، اسـلم و دئل كـه از امـر آن جـنـاب تخلف كرده و گفتند: محمد و طرفدارانش به جنگ مردمى مى روند كه ديروز در كنج خانه خود به دست ايشان كشته دادند، و بطور قطع از اين سفر برنمى گردند و ديگر ديار و زن و فرزند خود را نخواهند ديد.

خـداى سـبـحـان در ايـن آيـات بـه رسول گرامى اش خبر داد كه اينان به زودى تو را مى بـيـنـنـد، و از نـيـامـدنـشـان اعتذار مى جويند كه سرگرم كارهاى شخصى و رسيدگى به اهل و به مالها بوديم، و از تو مى خواهند برايشان طلب مغفرت كنى، ولى خدا آنان را در آنـچـه مـى گـويـنـد تـكذيب مى كند، و تذكر مى دهد كه سبب نيامدنشان، چيزى است غير از آنچه كه اظهار مى كنند، و آن سوء ظنشان است و خبر مى دهد كه به زودى درخواست مى كنند تـا دوبـاره بـه تـو بـپـيوندند و تو نبايد بپذيرى، چيزى كه هست به زودى دعوتشان خـواهـى كـرد بـه جـنـگ قـومـى ديـگـر، اگـر اطـاعـت كـردنـد كـه اجـرى جزيل دارند و گر نه عذابى دردناك در انتظارشان هست.

عذرى كه تخلف كنندگان از همراهى با پـيـامـبـر (ص ) آوردنـد و گفتـنـد: اشـتـغـال بـه سـرپرستى اموال و خانواده هايمان ما را باز داشت و جواب به آنها كه سبب واقعى تخلفشان سوء ظن و ترس از كشته شدن بوده است

سيقول لك المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفر لنا...

در مـجـمـع البـيـان گـفته : (مخلف ) به كسى گفته مى شود كه در جاى كسانى كه از شهر خارج مى شوند باقى گذاشته شود؛ و اين كلمه مشتق از ماده (خلف ) است، و ضد آن (مقدم ) مى باشد.

و كلمه (الاعراب ) - به طورى كه گفته اند - به معناى جماعتى از عربهاى باديه نشين است و بر عربهاى شهرنشين اطلاق نمى گردد. و اين كلمه اسم جمع است كه از لفظ خودش مفرد ندارد.

(سيقول لك المخلفون من الاعراب ) - اين آيه از آينده نزديكى خبر مى دهد كه متخلفين از داستان حديبيه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) چنين و چنان خواهند گفت. و از عـبـارت آيـه بـرمـى آيـد كـه ايـن آيـات در مـراجـعـت از حـديـبـيـه بـه مـديـنـه و قبل از ورود به آن نازل شده.

(شـغـلتـنـا امـوالنـا و اهـلونـا فـاسـتـغـفـر لنـا) - يـعـنـى عـامـلى كـه مـا را مـشـغـول كـرد از حـركـت بـا اصـحـاب، و بـازداشـت از ايـنـكـه در خـدمـتـت بـاشـيـم، امـوال و زن و فـرزنـدمـان بود كه كسى را نداشتيم براى سرپرستى آنان بگذاريم، و بيم آن داشتيم كه در نبود ما دچار حادثه اى شوند، لذا مانديم، و تو از خدا براى ما طلب مغفرت كن كه خدا ما را بيامرزد، و به جرم تخلف مؤ اخذه نفرمايد.

و از ايـنـكه طلب استغفار كردند، پيداست كه تخلف از جهاد را گناه مى دانسته اند، و نمى خواسته اند مسأله زن و فرزند و مال و منال را عذر موجهى دانسته، بگويند به خاطر اين عذر، گناه كرده ايم، بلكه خواسته اند بگويند: علت اينكه اين گناه را مرتكب شده ايم، علاقه به زن و فرزند و مال بوده.

(يـقـولون بـالسـنتهم ما ليس فى قلوبهم ) - اين جمله گفتار و اعتذار آنان را تكذيب مـى كـنـد، و مـى فـرمـايـد: نـه گـرفـتـارى مال و اولاد آنان را بازداشت و نه اعتنايى به استغفار تو دارند، بلكه همه اينها را مى گويند تا روپوشى باشد كه به وسيله آن از شر عتاب و توبيخ مردم در امان باشند.

(قل فمن يملك لكم من اللّه شيئا ان اراد بكم ضرا او اراد بكم نفعا) - جوابى است حلى از اعـتـذارى كـه مـى جـويـنـد، و خـواهـنـد گـفـت مـال و اولاد مـا بـى صـاحـب بـود. و حـاصـل جـواب ايـن است كه : خداى سبحان، خالق و آمر و مالك و مدبر هر چيز است، غير او ربى نيست. پس هيچ نفع و ضررى نيست جز با اراده و مشيت او، احدى از طرف خدا مالك هيچ چـيـز نـيـسـت، تـا قـاهـر بر آن باشد، و از ضرر آن - اگر بخواهد ضرر برساند - جـلوگـيـرى كـنـد، و يـا نـفـع آن را جـلب كند، اگر خدا ضررش را خواسته باشد، و يا از خيرش ‍ جلوگيرى كند، اگر اين قاهر خير آن را نخواهد، و چون چنين است پس انصراف شما از شركت در لشكر پيغمبر براى يارى دين، و اشتغالتان به آن بهانه هايى كه آورديد شما را از خدا به هيچ وجه بى نياز نمى كند، يعنى عذرتان را پذيرفته نمى سازد، نه ضـررى از شما دفع مى كند اگر او ضررتان را خواسته باشد، و نه نفعى بسوى شما جلب مى كند و يا در جلبش تعجيل مى كند، اگر او خير شما را خواسته باشد.

پس جمله (قل فمن يملك لكم...) جواب از تعلل آنان است، به اينكه سرگرم زندگى بوديم، تازه اگر در اين دعوى راست گفته باشند. و خلاصه اش اين شد كه : دلبستگى شـمـا در دفع ضرر و جلب خير به اسباب ظاهرى - كه يكى از آنها اداره و تدبير امور زن و فرزند است - و ترك يك وظيفه دينى به اين منظور، شما را در دفع ضرر و جلب مـنـفـعـت هـيـچ سودى نمى دهد، بلكه امر تابع اراده خداى سبحان است. پس آيه شريفه در معناى آيه (قل لن يصيبنا الا ما كتاب اللّه لنا) است.

و تـمـسـك بـه اسـبـاب و عـدم لغـويـت آنها هر چند كارى است مشروع، و حتى خدا به آن امر فرموده كه بايد تمسك به اسباب ظاهرى جست، ولى اين در صورتى است كه معارض با امـرى مـهـم نباشد، و چنانچه امرى مهمتر از تدبير امور زندگى پيش آيد، - مثلا دفاع از دين و كشور - بايد از آن اسباب چشم پوشيد و به دفاع پرداخت، هر چند كه در اين كار ناملايماتى هم محتمل باشد. مگر اينكه در اين ميان خطرى قطعى و يقينى در كار باشد، كه بـا وجـود آن خـطـر ديـگـر دفـاع و كـوشـش مؤثر نباشد، در آن صورت مى شود دفاع را تعطيل كرد.

(بل كان اللّه بما تعملون خبيرا) - اين جمله تعريض و كنايه به متخلفين است، و در آن بـه ايـن نـكـتـه اشـاره مى كند كه شما در اين بهانه خود دروغ مى گوييد، اصللا علت تخلف شما مسأله اشتغال به امور اموال و اولاد نبود.

 

بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول و المؤمنون الى اهليهم ابدا و زين ذلك فى قلوبكم...

ايـن آيـه عـلت واقـعـى تـخلف را بيان مى كند، و مى فرمايد تخلف شما از شركت در جهاد بـراى اشـتـغـال بـه امـور مـذكـور نـبـود، بـلكـه ايـن بـود كـه شـمـا پـنـداشـتـيـد رسـول و مؤمنـيـن هرگز از اين جنگ برنمى گردند و هر كس در اين سفر شركت كرده به دست قريش كه آن همه لشكر فراهم آورده و آن همه نيرو و شوكت دارد كشته خواهد شد، اين بود علت تخلف شما.

(و زيـن ذلك فـى قـلوبـكـم ) - و ايـنـكـه فـرمـود: هـمـيـن بـهـانـه در دل شـمـا اسـت كـه بـدسـت شـيـطـان جـلوه داده شـد، و شـمـا هـم طـبـق آن عـمـل كـرديـد، و آن ايـن بود كه از حركت به سوى جهاد تخلف كنيد، تا مبادا شما هم كشته شويد و از بين برويد.

(و ظـنـنتم ظن السوء و كنتم قوما بورا) - كلمه (بور) - به طورى كه گفته اند - مصدر و به معناى فساد و يا هلاكت است، كه البته منظور از آن معناى اسم فاعلى آنست، و معنايش : و شما مردمى هالك و يا فاسد بوده ايد مى باشد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از (ظـن سـوء) همان پندارى بود كه پنداشتند رسـول و مؤمنـيـن از سـفر حديبيه برنخواهند گشت. و بعيد هم نيست، كه مراد از آن، اين پـنـدار بـاشـد كـه خـدا رسـولش را يـارى نـمـى كند و دين خود را غلبه نمى دهد، كه اين احتمال در ذيل آيه ششم همين سوره گذشت، كه مى فرمود: (الظانين باللّه ظن السوء) بلكه اين احتمال روشن تر به نظر مى رسد.

 

و من لم يؤمن باللّه و رسوله فانا اعتدنا للكافرين سعيرا

در ايـن آيـات شـريـفـه بـيـن ايـمـان بـه خـدا و ايـمـان بـه رسـول جـمـع شـده ، و ايـن بـراى آن اسـت كـه بـفـهـمـانـد كـفـر بـه رسول و اطاعت نكردن از او كفر به خدا هم هست، و در اين آيه لحنى است تهديدآميز.

در جـمـله (فـانا اعتدنا للكافرين سعيرا مقتضاى ) ظاهر اين بود كه بفرمايد (اعتدنا لهـم ) چـون كـلمه كافرين قبلا گذشته بود و ضمير كار آن كلمه را مى كرد، پس اگر به جاى ضمير، خود كلمه را تكرار كرد براى اين است كه اشاره كند به اينكه آماده كردن سـعـيـر دوزخ بـراى آنـان چـه عـلتـى داشـت، چـون در اصـطـلاح اهـل ادب مـعـروف اسـت كه تعليق حكم بر وصف، عليت آن وصف براى حكم را مى رساند در نـتـيـجه معنا چنين مى شود كه : اگر ما براى كفار آتش دوزخ فراهم كرده ايم، بدين علت اسـت كـه آنـهـا كـافـرنـد، لذا سـعـيـرى، يـعـنـى آتـشـى، مـسـعـر، يـعـنـى مـشـتـعـل، بـرايشان فراهم كرديم. و اگر كلمه (سعيرا) را نكرده آورده براى اين است كه دلهره بيشترى ايجاد كند.

 

و لله ملك السموات و الارض يغفر لمن يشاء و يعذب من يشاء و كان اللّه غفورا رحيما

مـعـنـاى آيـه روشـن اسـت. و ايـن آيـه مـطـالب قـبـل را تـأيـيـد مـى كـنـد. و اگـر در ذيل آيه كه راجع به مالكيت مطلق خدا است دو نام (غفور) و (رحيم ) را آورده، براى اين است كه اشاره كند به اينكه رحمتش از غضبش پيشى دارد، تا بندگانش به اين وسيله تحريك و تشويق به استغفار و استرحام شوند.

 

سيقول المخلفون اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها ذرونا نتبعكم...

در ايـن آيـه خـبـر از يـك آينده اى ديگر مى دهد، و آن اين است كه مؤمنين به زودى جنگى مى كـنـنـد كـه در آن جـنـگ فـتـح نـصـيـبشان مى شود، و غنيمت هايى عائدشان مى گردد، آن وقت آنهايى كه تخلف كردند پشيمان شده درخواست مى كنند اجازه دهند به دنبالش به صحنه جـنـگ آيـنـد تـا از غـنـيـمـت بـهـره مـنـد شـونـد. و ايـن جـنـگ جـنـگ خـيـبـر اسـت كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) و مؤمنين از آنجا گذشتند و آن را فتح نموده غـنـيـمـت هـايـى گـرفـتـند. و خداى تعالى آن غنائم را به كسانى اختصاص داد كه در سفر حديبيه با او بودند، و غير آنان را شركت نداد.

و مـعـناى آيه اين است كه : شما به زودى روانه جنگى مى شويد كه در آن غنيمت هايى به دسـت خـواهـيـد آورد، آن وقـت ايـن مـتـخلفين خواهند گفت : بگذاريد ما هم به شما بپيونديم. (يـريـدون ان يـبـدلوا كـلام اللّه ) - بعضى گفته اند: مراد از اين كلام خدا كه (مى خـواهـنـد تـبـديـلش كـنـنـد) هـمـان وعـده اى اسـت كـه خـدا بـه اهـل حـديـبيه داد كه به زودى غنيمت هاى خيبر را بعد از فتح خيبر به آنان اختصاص مى دهد كـه بـه زودى داسـتـانـش در تـفـسـيـر آيـه (وعـدكـم اللّه مـغـانـم كـثـيـره تـاخـذونـهـا فعجل لكم هذه ) خواهد آمد. و خدا در اين آيه با جمله (اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها) به همان داستان اشاره دارد.

(قـل لن تـتـبـعـونـا كـذلكـم قـال اللّه مـن قـبـل ) - در ايـن آيـه بـه رسـول گـرامـى خـود مـى فـرمـايـد: ايـشـان را نـگـذار دنـبـالت بـيايند. و در پاسخ جمله (ذرونا) بگو (لن تتبعونا).

(فـسـيـقـولون بـل تـحسدوننا) - يعنى متخلفين بعد از اينكه اين درخواستشان كه به دنـبـال آنـهـا حركت كنند پذيرفته نشود خواهند گفت : شما به ما حسد مى ورزيد. و در جمله (بـل كـانـوا لا يـفـقـهـون الا قـليـلا)، پـاسـخـى است از اينكه گفتند شما به ما حسد مى ورزيـد، ولى ايـن جـواب را صـريـحـا مـتـوجـه خـود آنـان نـكـرد و نـفـرمـود: (بل لا تكادون تفقهون...)، شما حرف به خرجتان نمى رود، بلكه فرمود ايشان حرف به خرجشان نمى رود، و اين بدان جهت بوده كه حرف به خرجشان نمى رفته، و در مقامى كـه قرآن ادعاء مى كند كه آنها چنين هستند، ديگر معنا ندارد روى سخن را به خود آنان كند، لذا خـطـاب را مـتـوجـه رسـول خـدا كـرد و فـرمـود: (بل كانوا لا يفقهون الا قليلا).

مقـصـود از ايـنـكـه دربـاره مـتـخـلفانى كه در خواستشان در مورد پيوستن به مجاهدان براى غنيمت گرفتن ردّ شد فرمود: جز اندكى نمى فهمند

و دليـل نـفـهـمـيـشـان ايـن اسـت كـه ايـن گفتارشان (شما با ما حسادت مى ورزيد) اصلا ربـطى به كلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نداردو آن جناب از غيب خبرشان داده بـود كـه خـدا از پيش اينچنين خبر داده كه شما هرگز ما را پيروى نمى كنيد، و آنها در پـاسـخ گفته اند اولا شما نمى گذاريد ما پيرويتان كنيم و اين معنا از ناحيه خدا نيست. و ثانيا جلوگيريتان از شركت ما در غنائم براى اين است كه مى خواهيد غنائم را خودتان به تنهايى بخوريد و به ما ندهيد.

و ايـن پـاسـخ كـلام كـسـى اسـت كـه نـه ايـمـان دارد و نـه عـقـل. كـسـى كـه ايـنـقـدر قـدرت تـشـخـيـص نـدارد كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) مـعـصـوم اسـت و در هـيـچ امـرى داخـل و خـارج نـمـى شـود مـگـر بـه امـر خـدا، اگـر بـخـواهـيـم حـمـل به صحت كنيم حد اقل اين است كه بگوييم مردمانى ساده و كم فهم بوده اند، كه با ادعاى اسلام و ايمان اين طور با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) سخن گفته اند. از ايـنـجـا مـعـلوم مـى شـود كـه مـراد از نـفـهـمـيـدنـشـان مـگـر انـدك بـسـيـط بـودن عقل و ضعف فهم آنان است، كه سخن اشخاص را آنطور كه بايد درك نمى كنند، نه اينكه بـعـضـى از قـسـمتهاى كلام را مى فهمند و بعضى را نمى فهمند و آنچه مى فهمند كمتر و آنـچـه را نـمـى فـهـمند بيشتر است. و نه اينكه اقليتى از آنان مى فهمند و اكثريتى نمى فهمند، كما اينكه بعضى از مفسرين اين طور معنا كرده اند.

قل للمخلفين من الاعراب ستدعون الى قوم اولى باس شديد تقاتلونهم او يسلمون

مـفـسـريـن اخـتلاف كرده اند در اينكه اين قوم داراى باس شديد چه كسانيند؟ بعضى گفته اند: قبيله هوازن هستند. بعضى ديگر گفته اند: ثقيف اند. و بعضى گفته اند: هر دو طايفه انـد. بـعضى گفته اند: مردم روم اند كه در دو جنگ موته و تبوك شركت كردند. و بعضى گـفـتـه انـد: اهـل رده هـسـتـنـد كـه ابـوبـكـر بـعـد از رحـلت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) با آنان جنگيد. بعضى هم گفته اند: ايرانيان هستند. و بعضى گفته اند: عربها و كردهاى ايران اند.

و از جـمـله (سـتـدعـون ) بـه نـظـر مـى رسـد كـه مـنـظـور، بـعـضـى از اقوامى است كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بعد از فتح خيبر با آنها نبرد كرد، يعنى هوازن و ثقيف و روم و موته. و اينكه خداى تعالى از پيش خبر داد كه (به متخلفين بگو شما ما را پـيـروى نـخـواهـيـد كرد) ناظر به پيروى كردن آنان در جنگ خيبر است - اين طور از سياق استفاده مى شود.

و جـمـله (تـقـاتـلونهم او يسلمون ) جمله اى است استينافى كه تنويع را مى رساند، مى فرمايد: يا اين است كه با ايشان نبرد مى كنيد، و يا اينكه مسلمان مى شوند، شق سوم كه جـزيـه گـرفـتـن بـاشـد در آنـان نـيـسـت ؛ چـون مـشـرك انـد، و جـزيـه از مـشـرك قـبـول نمى شود و حكم - جزيه مخصوص اهل كتاب است. مشرك يا بايد مسلمان شود و يا جنگ كند.

و نـمـى شود جمله (تقاتلونهم ) را صفت قوم بگيريم، چون مسلمين دعوت مى شوند كه - بـا قـومـى قـتـال كـنـنـد، نـه ايـنـكـه بـا قـومـى كـه قـتـال مـى كـنـنـد قـتـال كـنـنـد. هـمـچـنـيـن نـمـى شـود آن را حـال از نـائب فـاعـل در (سـتـدعـون ) دانـست ؛ براى اينكه مسلمين دعوت مى شوند تا با قـومـى قـتـال كـنـنـد نـه ايـنـكـه در حـال قـتـال دعـوت مـى شـونـد قتال كنند - آن چنان كه بعضى از مفسرين خيال كرده اند.

خـداى سـبـحـان سـپـس كـلام خـود را بـا وعـده و وعـيـد خـاتـمـه مـى دهـد. وعـده در مـقـابـل اطـاعـت، و وعـيـد در مـقابل معصيت. مى فرمايد: (فان تطيعوا) اگر اطاعت كنيد و بـراى قـتال بيرون شويد (يوتكم اللّه اجرا حسنا) خدا اجر نيكى به شما مى دهد (و ان تـتـولوا) و اگـر روى بـگردانيد و نافرمانى كنيد و خارج نشويد (كما توليتم من قـبـل ) هـمـانـطـورى كه بار قبلى رو گردانديد، و در سفر حديبيه خارج نشديد، آن وقت (يـعـذبكم عذابا اليما) خدا در دنيا - به طورى كه از ظاهر مقام استفاده مى شود - و يا هم در دنيا و هم در آخرت شما را به عذابى اليم و دردناك معذب مى كند.

 

ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج

در ايـن آيـه حـكـم جـهـاد را از مـعـلوليـن كه جهاد برايشان طاقت فرساست به لسان رفع لازمه اش برمى دارد، يعنى نمى فرمايد اينها حكم جهاد ندارند، بلكه مى فرمايد لازمه آن را كـه حـرج اسـت ندارند. آنگاه در اينجا نيز مانند آيه قبلى كلام را با وعده و وعيد خاتمه مـى دهـد. در وعـده اش مـى فـرمـايـد: و هـر كـس خـدا و رسول او را اطاعت كند خدا در بهشتى داخلش مى سازد كه نهرها از دامنه آن جارى است. و در وعيدش مى فرمايد و هر كس روى بگرداند خدا به عذابى دردناك معذبش مى كند.


  

 
پاسخ به احکام شرعی
 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -