آيات ۹۷ و ۹۸
|
قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ ﴿۹۷﴾
مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكَافِرِينَ ﴿۹۸﴾
|
ترجمه :
۹۷- (آنها مى گويند چون فرشتهاى كه وحى بر تو نازل مى كند جبرئيل است و ما با جبرئيل دشمن هستيم به تو ايمان نمى آوريم) بگو كسى كه دشمن جبرئيل باشد (درحقيقت دشمن خدا است) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را برقلب تو نازل كرده است ، قرآنى كه كتب آسمانى پيشين را تصديق مى كند و هدايت و بشارت براى مؤ منان است.
۹۸- كسى كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد (كافراست و) خداوند دشمن كافران است.
شان نزول
هنگامى كه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) به مدينه آمد روزى ابن صوريا (يكى ازعلماى يهود) با جمعى از يهود فدك نزد پيامبراسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمدند، و سؤ الات گوناگونى ازحضرتش كردند،و نشانه هائى را كه گواه نبوت و رسالت او بود جستجو نمودند، از جمله گفتند: اى محمد خواب تو چگونه است ؟ زيرا به ما اطلاعاتى درباره خواب پيامبر موعود داده شده است ، فرمود: تنام عيناى و قلبى يقظان !:(چشم من به خواب مى رود اما قلبم بيدار است)گفتند راست گفتى اى محمد! و پس از سؤ الات متعدد ديگر،ابن صوريا گفت : يك سؤ ال باقى مانده كه اگر آن را صحيح جواب دهى به تو ايمان مى آوريم و از تو پيروى خواهيم كرد، نام آن فرشتهاى كه بر تو نازل مى شود چيست ؟ فرمود: جبرئيل است .
(ابن صوريا)گفت :او دشمن ما است،دستورهاى مشكل درباره جهاد و جنگ مى آورد، اما ميكائيل هميشه دستورهاى ساده و راحت آورده،اگر فرشته وحى تو ميكائيل بود به تو ايمان مى آورديم !.
تفسير:
ملت بهانه جو!
بررسى شاءن نزول آيه فوق انسان را بارديگر به ياد بهانه جوئيهاى ملت يهود مى اندازد كه از زمان پيامبر بزرگوار موسى (عليه السلام) تا كنون اين برنامه را دنبال كرده اند، و براى شانه خالى كردن از زير بار حق هر زمان به سراغ بهانه اى مى روند.
در اينجا چنانكه مشاهده مى كنيم : تنها بهانه اين است كه چون جبرئيل فرشته وحى تو است و تكاليف سنگين خدا را ابلاغ مى كند ما ايمان نمى آوريم ، ما دشمن او هستيم اگر فرشته وحى ميكائيل بود، بسيار خوب بود، ايمان مى آورديم ؟.
از اينان بايد پرسيد مگر فرشتگان الهى با يكديگر از نظر انجام وظيفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى كنند يا از پيش خود چيزى مى گويند؟ آنها همانگونه اند كه قرآن معرفى كرده لا يعصون الله ما امرهم :(هر چه خداوند دستور دهد همان را انجام مى دهند)(تحريم ۶).
به هر حال قرآن در پاسـخ اين بهانه جوئيها چنين مى گويد:(به آنها بگوهر كس دشمن جبرئيل باشد (درحقيقت دشمن خدا است) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده است)(قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله).
(قرآنى كه كتب آسمانى پيشين را تصديق مى كند)(وهماهنگ با نشانه هاى آنها است)(مصدقا لما بين يديه).
(قرآنى كه مايه هدايت و بشارت براى مؤ منان است)(و هدى و بشرى للمؤ منين).
در حقيقت در اين آيه سه پاسـخ به اين گروه داده شده است :
نخست اينكه جبرئيل چيزى از نزد خود نمى آورد هرچه هست(باذن الله) است.
ديگر اينكه نشانه صدق از كتب پيشين در آن وجود دارد چرا كه مطابق نشانه هاى آنها است.
سوم اينكه محتواى آن خود دليل بر اصالت و حقانيت آن مى باشد.
آيه بعد همين موضوع را با تاءكيد بيشتر تواءم با تهديد بيان مى كند و مى گويد:(هركس دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او وجبرئيل وميكائيل باشد خداوند دشمن او است،خدا دشمن كافران است )(من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل و ميكال فان الله عدو للكافرين).
اشاره به اينكه اينها قابل تفكيك نيستند الله،فرشتگان او،فرستادگان او،جبرئيل،ميكائيل وهرفرشته ديگر،و در حقيقت دشمنى با يكى دشمنى با بقيه است.
به تعبير ديگر دستورات الهى كه تكامل بخش انسانهاست ازسوى خداوندبوسيله فرشتگان بر پيامبران نازل مى شود و اگر تفاوتى بين ماءموريتهاى آنها باشد از قبيل تقسيم مسئوليت است نه تضاد در ماءموريت،آنها همه در مسير يك هدف قرار دارند، بنابراين دشمنى با يكى از آنها، دشمنى با خدا است.
(جبريل) و(ميكال)
نام(جبريل) سه با،و نام (ميكال) يكبار درقرآن مجيد، در همين مورد آمده است واز همين آيات استفاده مى شود كه هر دو ازفرشتگان بزرگ و مقرب خدايند (در تلفظات معمولى مسلمين جبرئيل و ميكائيل هر دو با همزه وياء تلفظ مى شود، ولى در متن قرآن تنها به صورت جبريل و ميكال آمده است ) جمعى عقيده دارند كه(جبريل) لفظى است عبرانى و اصل آن(جبرئيل)به معنى(مرد خدا) يا(قوت خدا)است(جبر) به معنى (قوت يا مرد) و(ئيل) به معنى (خدا) است.
به موجب آيات مورد بحث جبرئيل پيك وحى خدا برپيامبر،و نازل كننده قرآن بر قلب پاك او بوده است،در حالى كه درسوره نحل آيه ۱۰۲ واسطه وحى (روح القدس)معرفى شده.
و درسوره(شعراء آيه ۱۹۱) مى خوانيم قرآن را روح الامين براى آن حضرت آورده،ولى همانگونه كه مفسران تصريح كرده اند: منظور از روح القدس و روح الامين همان جبرئيل است.
ضمنا احاديثى در دست داريم كه به موجب آنها جبرئيل به صورتهاى گوناگون بر پيامبر نازل مى شد و درمدينه جبرئيل غالبا به صورت دحيه كلبى كه مردى بسيار زيبا بود بر آن حضرت نمايان مى گشت.
از سوره نجم استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم) جبرئيل را دو بار(به صورت اصليش) مشاهده كرد.
در كتب اسلامى معمولا چهار فرشته مقرب خدا را جبرئيل وميكائيل واسرافيل و عزرائيل شمرده اند كه از ميان اينها جبرئيل ازهمه برتر است.
در منابع يهود نيز سخن از جبريل و ميكال آمده است،از جمله در كتاب دانيال جبرئيل به عنوان مغلوب كننده رئيس شياطين وميكائيل به عنوان حامى قوم اسرائيل معرفى شده.
بعضى از محققان مى گويند درمنابع يهود چيزى كه دلالت بر خصومت جبريل با آنها داشته باشد ديده نشده،واين خود مؤ يد آن است كه اظهارعداوت يهوديان معاصر پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) نسبت به جبريل يك بهانه بيش نبوده،تا بوسيله آن از پذيرش اسلام سر باز زنند،چرا كه درمنابع مذهبى خودشان ريشه اى نداشته است.
آيات ۹۹ تا ۱۰۱
|
وَلَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلَّا الْفَاسِقُونَ ﴿۹۹﴾
أَوَكُلَّمَا عَاهَدُوا عَهْدًا نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿۱۰۰﴾
وَلَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿۱۰۱﴾
|
ترجمه :
۹۹- نشانه هاى روشنى براى تو فرستاديم،و جز فاسقان كسى به آنها كفر نمى ورزد.
۱۰۰- و آيا هربار آنها (يهود) پيمانى (با خدا و پيامبر) بستند جمعى آن را دور نيفكندند؟(و با آن مخالفت نكردند ؟) وبيشتر آنها ايمان نمى آورند.
۱۰۱- و هنگامى كه فرستاده اى از سوى خدا به سراغشان آمد در حالى كه با نشانه هائى كه نزد آنها بود مطابقت داشت،جمعى از آنان كه داراى كتاب بودند كتاب خدا را پشت سر افكندند،گوئى اصلا از آن خبر ندارند.
شأن نزول
درمورد آيه اول شاءن نزولى از ابنعباس نقل شده است و آن اينكه : (ابن صوريا) دانشمند يهودى از روى لجاج و عناد به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم) گفت : توچيزى كه براى ما مفهوم باشد نياورده اى ! و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نكرده تا ما از تو تبعيت كنيم،آيه فوق نازل شد و به او صريحا پاسـخ گفت.
تفسير:
پيمان شكنان يهود
درنخستين آيه مورد بحث ، قرآن به اين حقيقت اشاره مى كند كه دلائل كافى و نشانه هاى روشن و آيات بينات در اختيار پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) قرار دارد و آنها كه انكار مى كنند در حقيقت،پى به حقانيت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصى به مخالفت برخاسته اند، مى گويد: (ما بر تو آيات بينات نازل كرديم و جز فاسقان كسى به آنها كفر نمى ورزد (و لقد انزلنا اليك آيات بينات و ما يكفر بها الا الفاسقون).
تفكردر آيات قرآن براى هر انسان پاكدل و حقجوئى روشن كننده راهها است و با مطالعه اين آيات مى توان به صدق دعوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم) وعظمت قرآن پى برد،ولى اين حقيقت را تنها كسانى درك مى كنند كه قلبشان بر اثر گناه تاريك نشده باشد،بنابراين جاى تعجب نيست كه فاسقان و آلودگان به گناه و آنها كه از اطاعت فرمان خدا سر باز زده اند هرگز به آن ايمان نياورند.
سپس به يكى از اوصاف بسيار بد جمعى از يهود يعنى پيمان شكنى كه گويا با تاريخ آنها همراه است اشاره كرده مى گويد:(آيا هر بار آنان پيمانى با خدا و پيامبر بستند جمعى از آنها آن را دور نيفكندند و با آن مخالفت نكردند)؟!(او كلما عاهدوا عهدا نبذه فريق منهم).
آرى(اكثرشان ايمان نمى آورند)(بل اكثرهم لا يؤ منون).
خداوند از آنها در كوه طور پيمان گرفت كه به فرمانهاى تورات عمل كنندولى سر انجام اين پيمان را شكستند و فرمان او را زير پا گذاردند.
و نيز از آنها پيمان گرفته شده بود كه به پيامبر موعود(پيامبر اسلام كه بشارت آمدنش در تورات داده شده بود)ايمان بياورند به اين پيمان نيزعمل نكردند.
يهود بنى نضيروبنى قريظه هنگام ورود پيامبر اسلام به مدينه نيز با او پيمان بستند كه لااقل به دشمنانش كمك نكنند،ولى عاقبت اين پيمان را هم شكستند و در جنگ احزاب با مشركان مكه بر ضد اسلام همكارى كردند.
اساسا اين شيوه ديرينه اكثريت يهود است كه به عهد خويش پايبند نيستند و هم اكنون نيز به روشنى مى بينيم كه هرگاه منافع صهيونيستها واسرائيل غاصب به خطر بيفتد، تمام عهدنامه هاى خصوصى و جهانى را زير پا گذارده،و با بهانه هاى واهى همه را به دست فراموشى مى سپارند.
آخرين آيه مورد بحث ، تاءكيد صريحتر و گوياترى روى همين موضوع دارد مى گويد:(هنگامى كه فرستاده اى از سوى خدا به سراغ آنها آمد و با نشانه هائى كه نزد آنها بود مطابقت داشت ، جمعى از آنان كه داراى كتاب بودند كتاب الهى را پشت سر افكندند،آنچنان كه گوئى اصلا از آن خبر ندارند)(و لما جائهم رسول من عند الله مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب الله وراء ظهورهم كانهم لايعلمون ).
تا آن زمان كه پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) مبعوث نشده بود علماى يهود،مردم را به آمدنش بشارت مى دادند و نشانه ها ومشخصات او را بر مى شمردند اما هنگامى كه به رسالت مبعوث گشت آنچنان از محتويات تورات ،رخ بر تافتند كه گوئى هرگز آن را نديده بودند و نخوانده بودند.
آرى اين است نتيجه خودخواهى و دنيا پرستى كه انسانى را كه در آغازازمبلغان سرسخت حق بوده به هنگام رسيدن به آن در صف دشمنان آشتى ناپذير قرار مى دهد.
نكته ها
نكته ۱- روشن است تعبير به (نزول)(فرود آمدن) يا(انزال)(فرو فرستادن) در مورد قرآن مجيد به اين معنى نيست كه مثلا خداوند مكانى در آسمانها دارد و قرآن را از آن محل بالا فرو فرستاده است،بلكه اين تعبير اشاره به علو مقامى و معنوى پروردگار است .
نكته
۲- كلمه (فاسق)ازماده (فسق) در اصل به معنى خارج شدن هسته از درون رطب(خرماى تازه) است،به اين ترتيب كه گاهى رطب از شاخه درخت نخل سقوط مى كند، هسته از درون آن به خارج مى پرد،عرب از اين معنى تعبيربه(فسقت النواة) مى كند سپس به تمام كسانى كه لباس طاعت پروردگار را از تن در آورده و از راه و رسم بندگى خارج شده اند فاسق گفته شده است.
در حقيقت همان گونه كه هسته خرما به هنگام بيرون آمدن،آن قشر شيرين و مفيد و مغذى را رها مى سازد،آنها نيز با اعمال خود تمام ارزش و شخصيت خويش را از دست مى دهند.
نكته۳ قرآن در بحثهاى فوق مانند ديگر بحثها هرگز تمام يك قوم را به خاطر گناهاكثريت مورد ملامت قرار نمى دهد،بلكه با تعبير(فريق) و همچنين (اكثر) سهم اقليت با تقوا و مؤ من را محفوظ مى دارد،واين است راه و رسم حق طلبى وحقجوئى.
آيات ۱۰۲ و ۱۰۳
|
وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُو الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولَا إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلَا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴿۱۰۲﴾
وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴿۱۰۳﴾
|
ترجمه :
۱۰۲- (يهود) از آنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى خواندند پيروى مى كردند، ليمان هرگز دست به سحر نيالود و كافر نشد، لكن شياطين كفر ورزيد و به مردم تعليم سحر دادند(و نيز يهود) ازآنچه بردوفرشته بابل(هاروت)و(ماروت) نازل شد پيروى كردند،(آنها طريق سحر كردن را براى آشنائى به طرز ابطال آن به مردم ياد مى دادند)وبه هيچ كس چيزى ياد نمى دادند مگر اينكه قبلا به او مى گفتند ما وسيله آزمايش شما هستيم،كافر نشويد (واز اين تعليمات سوء استفاده نكنيد) ولى آنها از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدائى بيفكنند(نه اينكه از آن براى ابطال سحر استفاده كنند) ولى هيچگاه بدون فرمان خدا نمى توانند به انسانى ضرر برسانند،آنها قسمتهائى را فرا مى گرفتند كه براى آنان زيان داشت و نفعى نداشت،و مسلما مى دانستند هركسى خريدار اين گونه متاع باشد بهرهاى در آخرت نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن مى فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند!.
۱۰۳ - واگر آنها ايمان مى آوردند و پرهيزكارى پيشه مى كردند پاداشى كه نزد خداوند بود براى آنان بهتر بود، اگر آگاهى داشتند.
تفسير:
سليمان و ساحران بابل
از احاديث چنين بر مى آيد كه در زمان سليمان پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) گروهى در كشور او به عمل سحر و جادوگرى پرداختند سليمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها را جمع آورى كرده در محل مخصوصى نگهدارى كنند(اين نگهدارى شايد به خاطر آن بوده كه مطالب مفيدى براى دفع سحر ساحران در ميان آنها وجود داشته)
پس از وفات سليمان گروهى آنها را بيرون آورده و شروع به اشاعه و تعليم سحر كردند، بعضى از اين موقعيت استفاده كرده و گفتند سليمان اصلا پيامبر نبود بلكه به كمك همين سحر و جادوگريها بر كشورش مسلط شد و امور خارق العاده انجام مى داد!
گروهى از بنى اسرائيل هم از آنها تبعيت كردند و سخت به جادوگرى دل بستند، تا آنجا كه دست از تورات نيز برداشتند.
هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله وسلم) ظهور كرد و ضمن آيات قرآن اعلام نمود سليمان از پيامبران خدا بوده است،بعضى از احبار و علماى يهود گفتند: از محمد تعجب نمى كنيد كه مى گويد سليمان پيامبر است در صورتى كه او ساحر بوده ؟.
اين گفتار يهود علاوه بر اينكه تهمت و افتراى بزرگى نسبت به اين پيامبر الهى محسوب مى شد لازمهاش تكفير سليمان (عليه السلام) بود، زيرا طبق گفته آنان سليمان مرد ساحرى بوده كه خود را به دروغ پيامبر خوانده و اين عمل موجب كفر است.
آيات فوق به آنها پاسـخ مى گويد.
به هر حال نخستين آيه مورد بحث فصل ديگرى از زشتكاريهاى يهود را معرفى مى كند كه پيامبر بزرگ خدا سليمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند،مى گويد:(آنها از آنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى خواندند پيروى كردند)(و اتبعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان).
ضميردر جمله(واتبعوا) ممكن است اشاره به يهوديان معاصر پيامبر باشد و يا معاصران سليمان و يا همه آنان .
منظور از(شياطين) نيز ممكن است،انسانهاى طغيانگر و يا جن و يا اعم از هر دو باشد.
سپس قرآن به دنبال اين سخن اضافه مى كندسليمان هرگز كافر نشد (و ما كفر سليمان).
او هرگز به سحر توسل نجست،و از جادوگرى براى پيشبرد اهداف خود استفاده نكرد،(ولى شياطين كافر شدند، و به مردم تعليم سحردادند)(و لكن الشياطين كفروا يعلمون الناس السحر).
(آنها (يهود)همچنين از آنچه بر دو فرشته بابل،هاروت و ماروت نازل گرديد پيروى كردند)(و ما انزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت).
آرى آنها از دو سو دست به سوى سحر دراز كردند، يكى از سوى تعليمات شياطين در عصر سليمان،و ديگرى از سوى تعليماتى كه بوسيله هاروت و ماروت دو فرشته خدا در زمينه ابطال سحر به مردم داده بودند.
(درحالى كه دو فرشته الهى (تنها هدفشان اين بود كه مردم را به طريق ابطال سحر ساحران آشنا سازند)ولذا (به هيچكس چيزى ياد نمى دادند،مگر اينكه قبلا به او مى گفتند: ما وسيله آزمايش تو هستيم كافر نشو!)(و از اين تعليمات سوء استفاده مكن )(و ما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنة فلا تكفر).
خلاصه،اين دو فرشته زمانى به ميان مردم آمدند كه بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران ، آنها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ولى از آنجا كه خنثى كردن يك مطلب(همانند خنثى كردن يك بمب) فرع بر اين است كه انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى كردن آن را ياد بگيرد،ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.
ولى سوء استفاده كنندگان يهود همين را وسيله قرار دادند براى اشاعه هر چه بيشتر سحروتا آنجا پيش رفتند كه پيامبر بزرگ الهى،سليمان را نيز متهم ساختند كه اگر عوامل طبيعى به فرمان او است يا جن و انس از او فرمان مى برند همه مولود سحر است آرى اين است راه و رسم بدكاران كه هميشه براى توجيه مكتب خود، بزرگان را متهم به پيروى از آن مى كنند.
به هر حال آنها ازاين آزمايش الهى پيروز بيرون نيامدند از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد وهمسرش جدائى بيفكنند (فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه).
ولى قدرت خداوند ما فوق همه اين قدرتها است ،(آنها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند)(و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله).
(آنها قسمتهائى را ياد مى گرفتند كه براى ايشان ضرر داشت و نفع نداشت)(ويتعلمون ما يضرهم و لا ينفعهم).
آرى آنها اين برنامه سازنده الهى را تحريف كردند بجاى اينكه از آن به عنوان وسيله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده كنند،آن را وسيله فساد قرار دادند با اينكه مى دانستند هر كسى خريدار اين گونه متاع باشد بهرهاى در آخرت نخواهد داشت)(و لقد علموا لمن اشتراه ما له فى الاخرة من خلاق).
(چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند)(و لبئس ما شروا به انفسهم لو كانوا يعلمون).
آنها آگاهانه به سعادت وخوشبختى خود و جامعهاى كه به آن تعلق داشتند پشت پا زدند و در گرداب كفر و گناه غوطه ور شدند در حالى كه اگر ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند پاداشى كه نزد خدا بود براى آنان از همه اين امور بهتر بود،اگر توجه داشتند)(و لو انهم آمنوا و اتقوا لمثوبة من عند الله خير لو كانوا يعلمون).
نكته ها
۱- ماجراى هاروت و ماروت
درباره اين دو فرشته كه به سرزمين بابل آمدند،افسانه ها و اساطير عجيبى بوسيله داستان پردازان ساخته شده و به اين دو ملك بزرگ الهى بسته اند تا آنجا كه به آنها چهره خرافى داده اند، و حتى كار تحقيق و مطالعه پيرامون اين حادثه تاريخى را بردانشمندان مشكل ساخته اند آنچه از ميان همه اينها صحيحتر به نظر مى رسد و با موازين عقلى و تاريخى و منابع حديث سازگار است همان است كه در ذيل مى خوانيد:(درسرزمين بابل سحر و جادوگرى به اوج خود رسيد و باعث ناراحتى و ايذاء مردم گرديده بود، خداوند دو فرشته را به صورت انسان ماءمور ساخت كه عوامل سحر و طريق ابطال آن را به مردم بياموزند، تا بتوانند خود را از شر ساحران بر كنار دارند.
ولى اين تعليمات بالاخره قابل سوء استفاده بود،چرا كه فرشتگان ناچار بودند براى ابطال سحر ساحران طرز آن را نيز تشريح كنند،تا مردم بتوانند از اين راه به پيشگيرى پردازند،اين موضوع سبب شد كه گروهى پس از آگاهى از طرز سحرخود دررديف ساحران قرار گرفتند وموجب مزاحمت تازهاى براى مردم شدند.
با اينكه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند كه اين يكنوع آزمايش الهى براى شما است و حتى گفتند: سوء استفاده از اين تعليمات يكنوع كفر است ، اما آنها به كارهائى پرداختند كه موجب ضرر و زيان مردم شد).
آنچه در بالا آورديم چيزى است كه از بسيارى از احاديث و منابع اسلامى استفاده مى شود و هماهنگى آن با عقل و منطق آشكار است،از جمله حديثى كه از عيون اخبار الرضا (عليه السلام) نقل شده (كه در يك طريق از خود امام على بن موسى الرضا(عليهماالسلام) و در طريق ديگرى از امام حسن عسكرى(عليه السلام) است ) به روشنى اين معنى را تأييد مى كند.
اما متاسفانه بعضى از مورخان و نويسندگان دائرة المعارفها و حتى بعضى از مفسران در اين زمينه تحت تاثير افسانه هاى مجعولى قرار گرفته اند و داستانى را كه در افواه بعضى از عوام مشهور است درباره اين دو فرشته معصوم الهى ذكر كرده اند كه : آنان دو فرشته بودند،خداوند آنها را براى اين به زمين فرستاد تا بدانند اگر آنها نيز جاى انسانها بودند از گناه مصون نمى ماندند،و خدا را معصيت مى كردند،آنها هم پس از فرود آمدن به زمين مرتكب چندين گناه بزرگ شدند و به دنبال آن افسانهاى درباره ستاره زهره نيز ساختند،همه اينها بى اساس و جزء خرافات است و قرآن از اين امور پاك مى باشد و اگر تنها در متن آيات فوق بينديشيم خواهيم ديد كه بيان قرآن هيچ ارتباطى با اين مسائل ندارد.
۲- واژه هاروت و ماروت
نام(هاروت)و(ماروت)به عقيده بعضى از نويسندگان،ايرانى الاصل است او مى گويد در كتاب ارمنى با نام(هرروت)به معنى حاصلخيزى و (مروت) به معنى (بى مرگى) برخورد كرده است،او معتقد است كه هاروت و ماروت ماخوذ از اين دو لفظ مى باشد.
ولى اين استنباط دليل روشنى ندارد.
در(اوستا) الفاظ(هرودات) كه همان(خرداد) باشد و همچنين(امردات)
به معنى بى مرگ كه همان مرداد است به چشم ميخورد.
دهخدا در لغت نامه خود نيز مطلبى در اين زمينه نقل كرده است كه بى شباهت به معنى اخير نيست.
و عجيب اينكه : بعضى هاروت و ماروت را دومرد از ساكنان بابل دانسته اند و بعضى حتى آنها را به عنوان شياطين معرفى كرده اند در حالى كه آيه فوق به وضوح اين مسائل را رد مى كند.
۳- چگونه فرشته معلم انسان مى شود ؟
در اينجا سؤ الى باقى ميماند و آن اينكه طبق ظاهر آيات فوق و روايات متعدد چنانكه گفتيم هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند كه براى مبارزه با اذيت و آزار ساحران به تعليم مردم پرداختند،آيا براستى فرشته مى تواند معلم انسان باشد؟
پاسـخ اين سؤ ال در همان احاديث ذكر شده است و آن اينكه خداوند آنها را به صورت انسانهائى در آورد تا بتوانند اين رسالت خود را انجام دهند،اين حقيقت را مى توان از آيه ۹ سوره انعام نيز دريافت آنجا كه مى گويد: و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا (اگراو(پيامبر) را فرشتهاى قرار مى داديم حتما او را به صورت مردى جلوه گر مى ساختيم ).
۴- هيچكس بدون اذن خدا قادر بر كارى نيست
در آيات فوق خوانديم كه ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگاربه كسى زيان برسانند اين به آن معنى نيست كه جبر و اجبارى در كار باشدبلكه
اشاره به يكى از اصول اساسى توحيد است كه همه قدرتها در اين جهان از قدرت پروردگار سرچشمه مى گيرد،حتى سوزندگى آتش و برندگى شمشير بى اذن و فرمان او نمى باشد، چنان نيست كه ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا درعالم آفرينش دخالت كند و چنين نيست كه خدا را در قلمرو حكومتش محدود نمايد بلكه اينها خواص و آثارى است كه او در موجودات مختلف قرار داده،بعضى از آن حسن استفاده مى كنند و بعضى سوء استفاده،واين آزادى و اختيار كه خدا به انسانها داده نيز وسيله اى است براى آزمودن و تكامل آنها.
۵- سحر چيست و از چه زمانى پيدا شده ؟
در اينكه (سحر) چيست،و از چه تاريخى به وجود آمده ؟بحث فراوان است اين قدر مى توان گفت كه سحر از زمانهاى خيلى قديم در ميان مردم رواج داشته است ، ولى تاريخ دقيقى براى آن در دست نيست،و نيز نمى توان گفت چه كسى براى نخستين بار جادوگرى را به وجود آورد؟
ولى از نظر معنى و حقيقت سحر مى توان گفت : سحر نوعى اعمال خارق العاده است كه آثارى از خود در وجود انسانها به جا مى گذارد و گاهى يكنوع چشمبندى و تردستى است ، و گاه تنها جنبه روانى وخيالى دارد.
سحر از نظر لغت به دو معنى آمده است :
۱- به معنى خدعه و نيرنگ و شعبده و تردستى و به تعبير قاموس اللغه سحر يعنى خدعه كردن .
۲- (كل ما لطف و دق):(آنچه عوامل آن نامرئى ومرموز باشد).
در مفردات راغب كه مخصوص واژه هاى قرآن است به سه معنى اشاره شده :
۱- خدعه و خيالات بدون حقيقت وواقعيت،همانند شعبده وتردستى.
۲- جلب شيطانها از راه هاى خاصى و كمك گرفتن ازآنان.
۳- معنى ديگرى است كه بعضى پنداشته اند وآن اينكه : ممكن است با وسائلى ماهيت وشكل اشخاص وموجودات را تغيير داد،مثلا انسان را بوسيله آن به صورت حيوانى در آورد،ولى اين نوع خيال و پندارى بيش نيست و واقعيت ندارد.
از بررسى حدود 51 مورد كلمه سحر و مشتقات آن در سوره هاى قرآن از قبيل : طه ،شعراء،يونس و اعراف و... راجع به سرگذشت پيامبران خدا: موسى ، عيسى و پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به اين نتيجه مى رسيم كه سحر از نظر قرآن به دو بخش تقسيم مى شود:
۱- آنجا كه مقصود از آن فريفتن و تردستى و شعبده و چشمبندى است و حقيقتى ندارد چنانكه مى خوانيم : فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى : (ريسمانها وعصاهاى جادوگران زمان موسى در اثر سح،خيال مى شد كه حركت مى كنند)(سوره طه آيه ۶۶ و در آيه ديگر آمده است فلما القوا سحروا اعين الناس و استرهبوهم )(هنگامى كه ريسمانها را انداختند چشمهاى مردم را سحر كردند و آنها را ارعاب نمودند)(اعراف آيه ۱۱۶) از اين آيات روشن مى شود كه سحر داراى حقيقتى نيست كه بتوان در اشياء تصرفى كند واثرى بگذارد بلكه اين تردستى وچشمبندى ساحران است كه آنچنان جلوه مى دهد.
۲- از بعضى از آيات قرآن استفاده مى شود كه بعضى از انواع سحر به راستى اثر مى گذارد مانند آيه فوق كه مى گويد آنها سحرهائى را فرا مى گرفتند كه ميان مرد و همسرش جدائى ميافكند (فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المرء و زوجه) يا تعبير ديگرى كه در آيات فوق بود كه آنها چيزهائى را فرا مى گرفتند كه مضر به حالشان بود و نافع نبود (و يتعلمون ما يضرهم و لا ينفعهم).
ولى آيا تاثير سحر فقط جنبه روانى دارد و يا اينكه اثرجسمانى و خارجى هم ممكن است داشته باشد؟ درآيات بالا اشارهاى به آن نشده،و لذا بعضى معتقدند اثر سحر تنها در جنبه هاى روانى است.
نكته ديگرى كه در اينجا تذكر آن لازم است اينكه : به نظر ميرسد قسمت قابل توجهى از سحرها بوسيله استفاده ازخواص شيميائى و فيزيكى به عنوان اغفال مردم ساده لوح انجام مى شده است.
مثلا در تاريخ ساحران زمان موسى(عليه السلام) مى خوانيم كه آنها درون ريسمانها و عصاهاى خويش مقدارى مواد شيميائى مخصوص(احتمالا جيوه ومانند آن) قرار داده بودند كه پس از تابش آفتاب ، و يا بر اثر وسائل حرارتى كه در زيرآن تعبيه كرده بودند،به حركت در آمدند،و تماشا كنندگان خيال مى كردند آنها زنده شده اند.
اين گونه سحرها حتى در زمان ما نيز كمياب نيست.
سحر از نظر اسلام
دراين مورد فقهاى اسلام همه مى گويند ياد گرفتن و انجام اعمال سحر و جادوگرى حرام است.
در اين قسمت احاديثى از پيشوايان بزرگ اسلام رسيده است كه در كتابهاى معتبر ما نقل گرديده ، از جمله اينكه :
على (عليه السلام) مى فرمايد:(من تعلم شيئا من السحر قليلا او كثيرا فقد كفر و كان آخرعهده بربه ...)(كسى كه سحر بياموزد،كم يا زياد،كافر شده است و رابطه او با خداوند به كلى قطع مى شود ...).
اما همانطور كه گفتيم چنانچه ياد گرفتن آن به منظورابطال سحر ساحران باشد اشكالى ندارد، بلكه گاهى به عنوان واجب كفائى مى بايست عده اى سحر رابياموزند تا اگر مدعى دروغگوئى خواست از اين طريق مردم رااغفال يا گمراه كند سحر و جادوى او را ابطال نمايند،و دروغ مدعى را فاش سازند.
شاهد اين سخن كه اگر سحر براى ابطال سحر و حل و گشودن آن باشد بى مانع است،حديثى است كه از امام صادق نقل شده،در اين حديث مى خوانيم : (يكى از ساحران و جادوگران كه در برابر انجام عمل سحر مزد مى گرفت خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد و عرض كرد: حرفه من سحر بوده است و دربرابر آن مزد مى گرفتم ، خرج زندگى من نيز از همين راه تامين مى شد،و با همان در آمد، حج خانه خدا را انجام دادهام،ولى اكنون آنرا ترك وتوبه كردهام،آيا براى من راه نجاتى هست ؟
امام صادق (عليه السلام ) در پاسـخ فرمود:(عقده سحر را بگشاولى گره جادوگرى مزن).
از اين حديث استفاده مى شود كه براى گشودن گره سح،آموختن و عمل آن بى اشكال است .
جادوگرى از نظر تورات :
سحر و جادوگرى از نظر كتب عهد قديم (تورات و كتب ملحق به آن) نيز ناروا و بسيار ناپسند است،زيرا در تورات مى خوانيم :(با صاحبان اجنه توجه مكنيد و جادوگران را متفحص نشويد تا (مبادا) از آنها ناپاك شويد و خداوند خداى شما منم).
و در جاى ديگر تورات آمده :(وكسى كه با صاحبان اجنه و جادوگران توجه مى نمايد تا آن كه از راه زنا پيروى ايشان نمايد روى عتاب خود را به سوى
او گردانيده او را از ميان قومش منقطع خواهم ساخت).
(قاموس كتاب مقدس) دراين باره مى نويسد:(وپرواضح است كه سحر در شريعت موسى راه نداشت،بلكه شريعت،اشخاصى را كه از سحر مشورت طلبى مى نمودند به شديدترين قصاصها ممانعت مى نمود).
ولى جالب اينجا است كه نويسنده قاموس كتاب مقدس اعتراف مى كند كه با وجود اين يهود سحر و جادوگرى را فرا گرفتند،و بر خلاف تورات به آن معتقد شدند، او به دنبال مطلب قبل مى گويد:(لكن با وجود اينها اين ماده فاسده در ميان قوم يهود داخل گرديد،قوم به آن معتقد شدند ودر وقت حاجت بدان پناه بردند).
به همين دليل قرآن آنها را شديدا مورد نكوهش قرار داده،و آنها را سود گرانى مى شمرد كه خود را به بدترين بهائى فروختند.
سحر در عصر ما
امروز يك سلسله علوم وجود دارد كه در گذشته ساحران با استفاده از آنها برنامه هاى خود را عملى مى ساختند:
۱- استفاده از خواص ناشناخته فيزيكى و شيميائى اجسام،چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم همانطور كه در داستان ساحران زمان موسى(عليه السلام) آمده كه آنها با استفاده از خواص فيزيكى و شيميائى مانند جيوه و تركيبات آن توانستند چيزهائى به شكل مار بسازند و به حركت در آوردند.
البته استفاده از خواص فيزيكى و شيميائى اجسام هرگز ممنوع نيست،بلكه بايد هر چه بيشتر از آنها آگاه شد و در زندگى از آن استفاده كرد، ولى اگر از
خواص مرموز آنها براى اغفال و فريب مردم نا آگاه استفاده شود،و به راه هاى غلطى سوق داده شوند يكى از مصاديق سحر محسوب خواهد شد (دقت كنيد).
۲- استفاده از خواب مغناطيسى،هيپنوتيزم،ومانيهتيزم،و تله پاتى،(انتقال افكار از فاصله دور).
البته اين علوم نيز ازعلوم مثبتى است كه ميتواند در بسيارى از شئون زندگى مورد بهره بردارى صحيح قرار گيرد،ولى ساحران از آن سوء استفاده مى كردند و براى اغفال و فريب مردم آنها را به كارى مى گرفتند.
اگر امروزهم كسى از آنها چنين استفاده اى را در برابر مردم بيخبر كند سحر محسوب خواهد شد.
كوتاه سخن اينكه سحر معنى وسيعى دارد كه همه آنچه در اينجا گفتيم و در سابق اشاره شد نيز در بر مى گيرد.
اين نكته نيز به ثبوت رسيده كه نيروى اراده انسان،قدرت فراوانى دارد و هنگامى كه در پرتو رياضتهاى نفسانى قويتر شود كارش به جائى مى رسد كه در موجودات محيط خود تاثيرمى گذارد،همانگونه كه مرتاضان بر اثر رياضت اقدام به كارهاى خارق العاده مى كنند.
اين نيز قابل توجه است كه رياضتها گاهى مشروع است و گاهى نا مشروع ، رياضتهاى مشروع در نفوس پاك نيروى سازنده ايجاد مى كند، و رياضتهاى نامشروع نيروى شيطانى ، و هر دو ممكن است منشاء خارق عادات گردد كه در اولى مثبت و سازنده و در دوم مخرب است .
آيات ۱۰۴ و ۱۰۵
|
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقُولُوا رَاعِنَا وَقُولُوا انْظُرْنَا وَاسْمَعُوا وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۱۰۴﴾
مَا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلَا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَاللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ﴿۱۰۵﴾
|
ترجمه :
۱۰۴- اى افراد با ايمان (هنگامى كه از پيغمبر تقاضاى مهلت براى درك آيات قرآن مى كنيد)نگوئيد(راعنا) بلكه بگوئيد(انظرنا)(زيرا كلمه اول هم به معنى ما را مهلت بده و هم بمعنى(ما را تحميق كن)مى باشد و دستاويزى براى دشمنان است) و آنچه به شما دستور داده مى شود بشنويد و براى كافران (و استهزاء كنندگان) عذاب دردناكى است .
۱۰۵- كافران اهل كتاب،وهم چنين مشركان،دوست نمى دارند خير و بركتى از ناحيه خداوند بر شما نازل گردد،در حالى كه خداوند رحمت خود را به هر كس بخواهد اختصاص مى دهد، و خداوند صاحب فضل بزرگى است.
شاءن نزول :
(ابن عباس) مفسرمعروف نقل مى كند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى كرد گاهى از او مى خواستند كمى با تانى سخن بگويد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند،و سؤ الات و خواسته هاى خود را نيز مطرح نمايند، براى اين درخواس (راعنا) كه از ماده (الرعى) به معنى مهلت دادن است به كار مى بردند.
ولى يهودهمين كلمه راعنا را از ماده (الرعونه) كه به معنى كودنى و حماقت است استعمال مى كردند(در صورت اول مفهومش اين است به ما مهلت بده ولى در صورت دوم اين است كه ما را تحميق كن !).
در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه با استفاده از همان جمله اى كه مسلمانان مى گفتند، پيامبر يا مسلمانان را استهزاء كنند.
نخستين آيه فوق نازل شد و براى جلوگيرى از اين سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله راعنا، جمله(انظرنا) را به كار برند كه همان مفهوم را مى رساند، و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست.
بعضى ديگر از مفسران گفته اند كه جمله راعنا درلغت يهود يكنوع دشنام بود و مفهومش اين بود(بشنو كه هرگز نشنوى) اين جمله را تكرار مى كردند و مى خنديدند!.
بعضى از مفسران نيز نقل كرده اند كه يهود به جاى(راعنا)(راعينا) مى گفتند كه معنيش چوپان ما است ، و پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) را مخاطب قرار مى دادند و از اين راه استهزا مى كردند اين شاءن نزولها با هم تضادى ندارد و ممكن است همه صحيح باشد.
تفسير:
دستاويز به دشمن ندهيد؟
با توجه به آنچه در شاءن نزول گفته شد، نخستين آيه مورد بحث مى گويد: اى كسانى كه ايمان آورده ايد(هنگامى كه از پيامبر تقاضاى مهلت براى درك
آيات قرآن مى كنيد)نگوئيد(راعنا) بلكه بگوئيد(انظرنا)(چرا كه همان مفهوم را دارد و دستاويزى براى دشمن نيست)(يا ايها الذين آمنوا لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا).
(وآنچه به شما دستور داده بشنويد،و براى كافران و استهزاء كنندگان عذاب دردناكى است)(واسمعوا و للكافرين عذاب اليم).
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مسلمانان بايد در برنامه هاى خود مراقب باشند كه هرگز بهانه به دست دشمن ندهند،حتى از يك جمله كوتاه كه ممكن است سوژهاى براى سوء استفاده دشمنان گردد احتراز جويند، قرآن با صراحت براى جلوگيرى ازسوء استفاده مخالفان به مؤمنان توصيه مى كند كه حتى از گفتن يك كلمه مشترك كه ممكن است دشمن از آن معنى ديگرى قصد كند و به تضعيف روحيه مؤ منان بپردازد پرهيز كنند،دامنه سخن و تعبير وسيع است چه لزومى دارد انسان جمله اى را به كار برد كه قابل تحريف و سخريه دشمن باشد.
وقتى اسلام تا اين اندازه اجازه نمى دهد بهانه به دست دشمنان داده شود، تكليف مسلمانان در مسائل بزرگتر وبزرگتر روشن است،هم اكنون گاهى اعمالى از ما سر مى زند كه از سوى دشمنان داخلى،يا محافل بين المللى سبب تفسيرهاى سوء وبهرهگيرى بلندگوهاى تبليغاتى آنان مى شود،وظيفه ما اين است كه از اين كارها جدا بپرهيزيم و بى جهت بهانه به دست اين مفسدان داخلى و خارجى ندهيم .
اين نكته نيز قابل توجه است كه جمله راعنا علاوه بر آنچه گفته شد خالى ازيكنوع تعبيرغير مؤ دبانه نيست ،زيرا راعنا از ماده مراعات (باب مفاعله) است و مفهومش اين مى باشد تو ما را مراعات كن،تا ما هم تو را مراعات كنيم و چون اين تعبير(علاوه بر سوء استفاده هائى كه يهود ازآن مى كردند)
دور از ادب بوده است قرآن مسلمانان را از آن نهى كرده .
آيه بعد پرده از روى كينه توزى و عداوت گروه مشركان و گروه اهل كتاب نسبت به مؤ منان برداشته مى گويد:(كافران اهل كتاب و همچنين مشركان دوست ندارند خير و بركتى از سوى خدا بر شما نازل گردد)(ما يود الذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم ).
ولى اين تنها آرزوئى بيش نيست زيرا(خداوند رحمت وخير و بركت خويش را به هر كس بخواهد اختصاص مى دهد)(والله يختص برحمته من يشاء).
(و خداوند دارى بخشش و فضل عظيم است)(و الله ذوا الفضل العظيم).
آرى دشمنان از شدت كينه توزى و حسادت حاضر نبودند اين افتخار و موهبت را بر مسلمانان ببينند كه پيامبرى بزرگ،صاحب يك كتاب آسمانى با عظمت از سوى خداوند بر آنها مبعوث گردد، ولى مگر ميتوان جلو فضل و رحمت خدا را گرفت ؟!
نكته :
مفهوم دقيق (يا ايها الذين آمنوا)
بيش از۸۰ مورد از قرآن مجيد اين خطاب افتخار آميز و روحپرور ديده مى شود،آيه فوق نخستين آيه اى است كه با اين خطاب در آن برخورد مى كنيم : جالب اينكه اين تعبير منحصرا در آياتى است كه در مدينه نازل شده و در آيات مكى اثرى از آن نيست،شايد به اين دليل كه با هجرت پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) به مدينه وضع مسلمانان تثبيت شد و به صورت يك جمعيت ثابت و صاحب نفوذ در آمدند و از پراكندگى نجات يافتند، لذا خداوند آنها را با جمله (يا ايها الذين آمنوا مخاطب قرار داده است .)
اين تعبير ضمنا نكته ديگرى در بر دارد و آن اينكه حال كه شما ايمان آورده ايد، و در برابر حق تسليم شده ايد، و با خداى خود پيمان اطاعت بسته ايد، بايد به مقتضاى اين پيمان ، به دستورهائى كه پشت سر اين جمله مى آيد عمل كنيد، و به تعبير ديگر ايمان شما ايجاب مى كند كه اين دستورات را به كار بنديد.
قابل توجه اينكه در بسيارى از كتب اسلامى،از جمله منابع اهل تسنن،از پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) چنين نقل شده است كه فرمود: ما انزل الله آية فيها يا ايها الذين آمنوا،الا وعلى (عليه السلام) راسها واميرها:(خداوند در هيچ موردى از قرآن آيه اى كه يا ايها الذين آمنوا در آن باشد نازل نكرده مگر آنكه على (عليه السلام ) رئيس آن و امير آن است).
آيات ۱۰۶ و ۱۰۷
|
مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۱۰۶﴾
أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ ﴿۱۰۷﴾
|
ترجمه :
۱۰۶- هيچ حكمى را نسخ نمى كنيم ، و يا نسخ آن را به تاخير نمى اندازيم،مگر اينكه بهتر از آن ،يا همانند آن را،جانشين آن ميسازيم آيا نمى دانى كه خداوند بر هر چيز قادر است ؟
۱۰۷- آيا نمى دانى كه حكومت آسمانها و زمين از آن خدا است ؟(و حق دارد هرگونه تغيير و تبديلى در احكام خود طبق مصالح بدهد) و جز خدا سرپرست و ياورى براى شما نيست (و او است كه مصلحت شما را مى داند و تعيين مى كند).
تفسير:
هدف از نسخ
باز در اين آيات سخن از تبليغات سوء يهود بر ضد مسلمانان است.
آنها گاه به مسلمانان مى گفتند دين،دين يهود است و قبله قبله يهود،و لذا پيامبر شما به سوى قبله ما(بيت المقدس)نماز مى خواند،اما هنگامى كه حكم قبله تغيير يافت و طبق آيه ۱۴۴همين سوره مسلمانان موظف شدند به سوى كعبه نماز بگذارند اين دستاويز از يهود گرفته شد، آنها نغمه تازه اى ساز كردند و گفتند اگر قبله اولى صحيح بود پس دستور دوم چيست ؟ و اگر دستور دوم صحيح است اعمال گذشته شما باطل است!
قرآن در اين آيات به ايرادهاى آنها پاسـخ مى گويد و قلوب مؤ منان را روشن مى سازد.
مى گويد هيچ حكمى را نسخ نمى كنيم،و يا نسخ آنرا به تاخير نمى اندازيم مگر بهتر از آن يا همانندش را جانشين آن ميسازيم(ما ننسخ من آية او ننسها نات بخير منها او مثلها).
و اين براى خداوند آسان است آيا نمى دانى كه خدا بر همه چيز قادر است(الم تعلم ان الله على كل شى ء قدير).
آيا نمى دانى حكومت آسمانها و زمين از آن خدا است (الم تعلم ان الله له ملك السماوات و الارض).
او حق دارد هر گونه تغيير و تبديلى در احكامش طبق مصالح بدهد،واو نسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر وبصيرتراست.
و آيا نمى دانى كه جز خدا سرپرست و ياورى براى شما نيست ؟(و ما لكم من دون الله من ولى ولا نصير).
درواقع جمله اول اين آيه اشاره به حاكميت خدا دراحكام،و قادر بودن او بر تشخيص همه مصالح بندگان است،بنا براين نبايد مؤمنان به حرفهاى نابجاى افراد مغرض كه در مساءله نسخ احكام ترديد مى كنند،گوش فرا دهند.
وجمله دوم هشدارى است به آنها كه تكيه گاهى غير از خدا براى خود انتخاب مى كنند،چرا كه در جهان تكيه گاه واقعى جز او نيست.
نكته ها ۱- آيا نسخ در احكام جايز است ؟
(نسخ)ازنظر لغت به معنى از بين بردن و زائل نمودن است،و در منطق شرع،تغيير دادن حكمى و جانشين ساختن حكمى ديگربجاى آن است،به عنوان مثال :
۱- مسلمانان بعد از هجرت به مدينه مدت شانزده ماه به سوى بيت المقدس نماز مى خواندند،پس از آن دستور تغيير قبله صادر شد،و موظف شدند هنگام نماز رو به سوى كعبه كنند
۲- درسوره نساء آيه ۱۵درباره مجازات زنان زناكار دستور داده شده كه در صورت شهادت چهار شاهد،آنها را در خانه حبس كنند تا زمانى كه مرگشان فرا رسد،يا خداوند راه ديگرى براى آنان مقرر دارد.
اين آيه بوسيله آيه ۲سوره نور نسخ شد و در آن آيه مجازاتشان تبديل به يكصد تازيانه شده است.
در اينجا ايراد معروفى است كه به اين صورت مطرح مى شود: اگر حكم اول داراى مصلحتى بوده پس چرا نسخ شده ؟و اگر نبوده چرا از آغاز تشريع گرديده ؟ و به تعبير ديگر: چه مى شد از آغاز حكم چنان تشريع مى گشت كه احتياجى به نسخ و تغيير نداشت ؟
پاسـخ اين سؤ ال را دانشمندان اسلام از قديم در كتب خود آورده اند وحاصل آن با توضيحى از ما چنين است :
مى دانيم نيازهاى انسان گاه با تغيير زمان و شرائط محيط دگرگون مى شود و گاه ثابت و بر قرار است ، يك روز برنامهاى ضامن سعادت او است ولى روز ديگر ممكن است بر اثر دگرگونى شرائط همان برنامه سنگ راه او باشد.
يك روز داروئى براى بيمار فوق العاده مفيد است و طبيب به آن دستورمى دهد،اما روز ديگر به خاطر بهبودى نسبى بيمارممكن است اين دارو حتى زيانبار باشد، لذا دستور قطع آن و جانشين ساختن داروى ديگر را مى دهد.
ممكن است درسى امسال براى دانش آموزى سازنده باشد، اما همين درس براى سال آينده بى فايده باشد،معلم آگاه بايد برنامه را آنچنان تنظيم كند كه سال به سال دروس مورد نياز شاگردان تدريس شود.
اين مسأله مخصوصا با توجه به قانون تكامل انسان و جامعه ها روشنتر مى گردد كه در روند تكاملى انسانها گاه برنامهاى مفيد وسازنده است وگاه زيانبار و لازم التغيير،به خصوص در هنگام شروع انقلابهاى اجتماعى وعقيدتى،لزوم دگرگونى برنامه ها درمقطعهاى مختلف زمانى روشنتر به نظر مى رسد.
البته نبايد فراموش كرد كه اصول احكام الهى كه پايه هاى اساسى را تشكيل مى دهد در همه جا يكسان است هرگز اصل توحيد يا عدالت اجتماعى و صدها حكم مانند آن دگرگون نمى شود،تغيير در مسائل كوچكتر و دست دوم است.
اين نكته را نيز نبايد فراموش كرد كه ممكن است تكامل مذاهب به جائى برسد كه آخرين مذهب به عنوان خاتم اديان نازل گردد به طورى كه دگرگونى در احكام آن بعدا راه نيابد(شرح كامل اين موضوع را در ذيل آيه ۴۰ احزاب در بحث خاتميت به خواست خدا مى آوريم).
گرچه معروف است كه يهود نسخ را به كلى منكرند وبه همين دليل دگرگونى قبله را به مسلمانان ايراد مى گرفتند ولى طبق منابع مذهبيشان ناچارند نسخ را بپذيرند.
چرا كه طبق گفته تورات هنگامى كه نوح(عليه السلام) از كشتى پياده شد خداوند همه حيوانات را بر اوحلال كرد،ولى اين حكم درشريعت موسى(عليه السلام) نسخ شد و قسمتى از حيوانات تحريم گشت.
در تورات سفر تكوين فصل ۹ شماره ۳ مى خوانيم :(وهر جنبندهاى كه زندگى نمايد براى تو طعام خواهد بود و همه را چون علف سبزه به شما دادم ولى عموميت اين حكم بعدا نسخ گرديد.)
۲- منظور از (آيه ) چيست ؟
(آيه)در لغت به معنى نشانه و علامت است ودر قرآن در معانى گوناگونى به كار رفته ازجمله :
۱- فرازهاى قرآن كه با نشانه هاى خاصى از هم تفكيك شده و به آيه معروف است چنانكه در خود قرآن مى خوانيم :(تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق) (بقره ۲۵۲).
۲- معجزات نيز به عنوان آيه معرفى شده است،چنانكه در مورد معجزه معروف موسى(عليه السلام)يد بيضاء مى خوانيم :واضمم يدك الى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء آية اخرى :(دستت را در گريبان تا زير بغل فرو بر، به هنگامى كه خارج مى شود سفيدى و درخشندگى بى عيب و نقصى دارد و اين معجزه ديگر است)(طه ۲۲).
۳- به معنى دليل و نشانه خداشناسى و يا معاد نيز آمده است،چنانكه مى خوانيم :و جعلنا الليل و النهار آيتين :(ما شب و روز را دو دليل (براى شناسائى خدا) قرار داديم )(سوره اسراء۱۲).
و در مورد استدلال براى معاد مى فرمايد: ومن آياته انك ترى الارض خاشعة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت وربت ان الذى احياها لمحيى الموتى انه على كل شى ء قدير:(از نشانه هاى او اين است كه زمين را پژمرده وخاموش ميبينى اما هنگامى كه آب(باران) بر آن فرو مى ريزيم به جنبش مى آيد و گياهان آن مى رويد،همان كسى كه زمين را زنده كرد مردگان را نيز زنده مى كند، او بر همه چيز قادر است)(فصلت ۳۹).
۴- به معنى اشياء چشمگير مانند بناهاى مرتفع و عالى ، نيز آمده است،چنانكه مى خوانيم : اتبنون بكل ريع آية تعبثون :(آيا درهر مكان مرتفعى بنائى مى سازيد و در آن سر گرم مى شويد) (شعراء ۱۲۸).
ولى روشن است كه اين معانى گوناگون درواقع همه به يك قدر مشترك باز گشت مى كند وآن مفهوم(نشانه)است .
اما در آيات مورد بحث كه قرآن مى گويد اگر آيه اى را نسخ كنيم همانند آن و يا بهتر از آن را خواهيم آورد،اشاره به احكام مى باشد،كه اگر يكى نسخ گردد بهتر از آن نازل مى شود،و يا اگر معجزه يكى از پيامبران منسوخ گردد به پيامبر بعد معجزهاى گوياتر داده مى شود.
قابل توجه اينكه : دربعضى از روايات كه در تفسير آيه فوق وارد شده مى بينيم كه نسخ آيه به مرگ امام و جانشين شدن امام ديگر تفسير شده است كه البته به عنوان بيان يك مصداق است،نه براى محدود كردن مفهوم وسيع آيه.
۳- تفسير جمله (ننسها)
جمله (ننسها)كه درآيات مورد بحث بر جمله (ننسخ)عطف شده دراصل از ماده(انساء) به معنى تاخير انداختن ويا حذف كردن وازاذهان بردن است.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه مفهوم اين جمله با در نظر گرفتن جمله (ننسخ)چيست ؟
در پاسـخ مى گوئيم :منظور در اينجا اين است كه اگر ما آيهاى را نسخ كنيم و يا نسخ آن را طبق مصالحى به تاخير بيندازيم در هر صورت بهتر از آن ياهمانند آن را مى آوريم،بنا بر اين جمله(ننسخ) اشاره به نسخ در كوتاه مدت است و جمله ننسها نسخ در دراز مدت (دقت كنيد).
در اينجا بعضى احتمالات ديگر داده اند كه در مقايسه با تفسيرى كه گفتيم چندان قابل ملاحظه نيست.
۴- تفسير (او مثلها)
سؤ ال ديگرى مطرح مى شود كه منظور از(اومثلها) چيست ؟اگر حكمى همانند حكم گذشته باشد كه تغيير اولى بيهوده به نظر ميرسد،چه لزومى دارد چيزى را نسخ كنند و همانندش را جانشين آن سازند؟ بايد ناسخ از منسوخ بهتر باشد تا نسخ قابل قبول گردد.
در پاسـخ اين سؤال بايد گفت : منظور ازمثل اين است كه حكم و قانونى را مى آوريم كه در زمان بعد اثرش همانند قانون قبل در زمان گذشته باشد.
توضيح اينكه : ممكن است حكمى امروز داراى آثار و فوائدى باشد ولى فردا اين آثار را از دست بدهد،در اين صورت بايد اين حكم نسخ گردد وحكم جديدى بجاى آن بنشيند كه اگر ازآن بهتر نباشد،لااقل آثارى را كه حكم سابق در زمان گذشته داشت حكم جديد در اين زمان داشته باشد،و به اين ترتيب هيچگونه ايرادى باقى نمى ماند.
آيه ۱۰۸
|
أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَى مِنْ قَبْلُ وَمَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ ﴿۱۰۸﴾
|
ترجمه :
۱۰۸- آيا مى خواهيد از پيامبر خود همان تقاضاهاى(نامعقول) بكنيد،كه پيش از اين از موسى كردند(و با اين بهانه جوئيها سر از ايمان باز زنيد) كسى كه كفر را با ايمان مبادله كند (وآن را بجاى ايمان بپذيرداز راه مستقيم (عقل و فطرت )گمراه شده است.
شأن نزول
دركتب شاءن نزولهائى براى اين آيه ذكر كرده اند كه از نظر نتيجه تقريبا همه يكسانند:
نخست اينكه از ابن عباس نقل شده كه وهب بن زيد و رافع بن حرمله نزد رسولخدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمدند وگفتند از سوى خدا نامهاى به عنوان ما بياور تا آن را قرائت كنيم وسپس ايمان بياوريم ! و يا نهرهائى براى ما جارى فرما تا از تو پيروى كنيم !.
بعضى ديگر گفته اند گروهى از عرب از پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) همان تقاضائى را كردند كه يهود ازموسى داشتند،گفتند،خدا را آشكارا به ما نشان ده تا با چشم خود ببينيم و ايمان بياوريم !
بعضى ديگر نوشته اند كه آنها از پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) تقاضا كردند براى آنان بتى از درخت مخصوص ذات انواط قرار دهد تا آن را پرستش كنند همانگونه كه جاهلان بنى اسرائيل به موسى گفتند: اجعل لنا الها كما لهم الهة (براى ما بتى قرار ده همانگونه كه بت پرستان دارند)!
آيه فوق نازل شد و به آنها پاسـخ گفت.
تفسير:
بهانه هاى بى اساس
گرچه اين آيه خطاب به يهود نيست،بلكه مخاطب درآن گروهى از مسلمانان ضعيف الايمان ويا مشركانند،ولى چنانكه خواهيم ديد،بى ارتباط به سر گذشت يهود نمى باشد.
شايد پس از ماجراى تغيير قبله بود كه جمعى از مسلمانان ومشركان بر اثر وسوسه يهود،تقاضاهاى بى مورد ونابجائى از پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم)كردند كه نمونه هاى آن دربالا ذكر شد،خداوند بزرگ آنها را از چنين پرسشهائى نهى كرده مى فرمايد: آيا شما مى خواهيد از پيامبرتان همان تقاضاهاى نامعقول را بكنيد كه پيش از اين ازموسى كردند(و با اين بهانهجوئيها شانه از زير بار ايمان خالى كنيد)(ام تريدون ان تسئلوا رسولكم كما سئل موسى من قبل).
و ازآنجا كه اين كا،يكنوع مبادله(ايمان) با(كفر)است،درپايان آيه اضافه مى كند(كسى كه كفر را به جاى ايمان بپذيرد،از راه مستقيم گمراه شده است)(ومن يتبدل الكفر بالايمان فقد ضل سواء السبيل).
اشتباه نشود اسلام هرگز ازپرسشهاى علمى وسؤالات منطقى وهمچنين تقاضاى معجزه براى پى بردن به حقانيت دعوت پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)جلوگيرى نمى كند چرا كه راه درك و فهم و ايمان همين ها است،ولى گروهى بودند كه براى نرفتن زير بار دعوت پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)سؤالات بى اساس ومعجزات اقتراحى را بهانه قرار مى دادند،وبا اينكه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)به اندازه كافى دليل ومعجزه در اختيارشان قرار داده بود،هر يك ازراه مى رسيد پيشنهاد خارق عادت جديدى مى كرد،درحالى كه مى دانيم اعجازوخارق عادات بازيچه اين و آن نيست ،به مقدارى لازم است كه اطمينان به صدق گفته هاى پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم) ايجاد كند و گرنه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم) يك خارقالعاده گر نيست كه گوشهاى بنشيند و هر كس بيايد و پيشنهاد معجزهاى مطابق ميل و سليقه خويش كند.
از اين گذشته گاهى تقاضاهاى نامعقولى همچون ديدن خدا با چشم ، و يا ساختن بت مى كردند.
در واقع قرآن مى خواهد به مردم هشدار دهد كه اگر شما دنبال چنين تقاضاى نامعقول برويد، بر سرتان همان خواهد آمد كه بر سر قوم موسى آمد.
آيات ۱۰۹ و ۱۱۰
|
وَدَّ كَثِيرٌمِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴿۱۰۹﴾
وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴿۱۱۰﴾
|
ترجمه :
۱۰۹- بسيارى ازاهل كتاب از روى حسد كه در وجود آنها ريشه دوانده دوست مى داشتند شما را بعد ازاسلام و ايمان به حال كفر باز گردانند،با اينكه حق براى آنها كاملا روشن شده است،شما آنها را عفو كنيد و گذشت نمائيد تا خداوند فرمان خودش(فرمان جهاد)را بفرستد، خداوند بر هرچيزى توانا است.
۱۱۰- و نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد(وبا اين دو وسيله روح وجسم اجتماع خود را نيرومند سازيد وبدانيد)هركار خيرى براى خود از پيش مى فرستيد، آن را نزد خدا (درسراى ديگر)خواهيد يافت،خداوند به اعمال شما آگاه است.
تفسير:
حسودان لجوج
بسيارى از اهل كتاب مخصوصا يهود بودند كه تنها به اين قناعت كه خود آئين اسلام را نپذيرند بلكه اصرارداشتند كه مؤ منان نيز ازايمانشان باز گردند، و انگيزه آنان در اين امر چيزى جز حسد نبود.
قرآن در آيات فوق به اين امر اشاره كرده مى گويد:(بسيارى از اهل كتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد ازاسلام و ايمان به كفر باز گردانند با اينكه حق براى آنها كاملا آشكار شده است)(ودّ كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم من بعد ما تبين لهم الحق).
در اينجا قرآن به مسلمانان دستور مى دهد كه در برابر اين تلاشهاى انحرافى و ويرانگر شما آنها راعفو كنيد و گذشت نمائيد تا خدا فرمان خودش را بفرستد چرا كه خداوند بر هر چيزى توانا است )(فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى الله بامره ان الله على كل شى ء قدير).
اين درواقع يك دستور تاكتيكى است كه به مسلمانان داده شده كه در برابر فشار شديد دشمن در آن شرائط خاص از سلاح عفو و گذشت استفاده كنند و به ساختن خويشتن و جامعه اسلامى بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند.
منظور ازفرمان خدا در اينجا به گفته بسيارى از مفسران فرمان جهاد است كه در آن هنگام هنوز نازل نشده بود،شايد به اين علت كه هنوز آمادگى همه جانبه براى اين فرمان نداشتند،و لذا بسيارى معتقدند كه اين آيه بوسيله آيات جهاد كه بعدا به آن اشاره خواهد شد نسخ شده است.
اما تعبير به نسخ شايد دراينجا صحيح نباشد،چرا كه نسخ آنست كه حكمى ظاهرا به صورت نامحدود تشريع گردد اما در باطن موقت باشد،ولى حكم عفو وگذشت درآيه مورد بحث در شكل محدود بيان شده است،محدود به زمانى كه فرمان الهى دائربه جهاد نيامده.
آيه بعد دودستورسازنده مهم به مؤمنان مى دهد يكى در مورد نماز كه رابطه محكمى ميان انسان و خدا ايجاد مى كند و ديگرى در مورد زكات كه رمز همبستگيهاى اجتماعى است و اين هر دو براى پيروزى بر دشمن لازم است،مى گويد:(نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد)و با اين دو وسيله روح وجسم خود را نيرومند سازيد(و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة).
سپس اضافه مى كند: تصور نكنيد كارهاى نيكى را كه انجام ميدهيد واموالى را كه در راه خدا انفاق مى كنيد از بين ميرود،نه(آنچه از نيكيها از پيش مى فرستيد آنها را نزد خدا (درسراى ديگر) خواهيد يافت)(وما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند الله).
(خداوند به تمام اعمال شما بصير است)(ان الله بما تعملون بصير).
اوبطوردقيق ميداند كدام عمل را بخاطراوانجام دادهايد و كدام يك را براى غيراو.
نكته ها
نكته ۱
و(اصفحوا)ازماده(صفح)دراصل به معنى دامنه كوه،پهنى شمشير،و يا صفحه صورت است،و اين جمله معمولا به معنى روى گرداندن و صرف نظر كردن به كار ميرود،و با قرينه جمله (فاعفوا) معلوم مى شود كه اين روى بر گرداندن به خاطر قهر و بى اعتنائى نيست بلكه به خاطر گذشت بزرگوارانه است.
ضمنا اين دو تعبير نشان مى دهد كه مسلمانان حتى در آن زمان آنقدر قوت و قدرت داشتند كه عفو و گذشت نكنند وبه مقابله با دشمنان بپردازند،ولى براى اينكه دشمن اگر قابل اصلاح است اصلاح شود،نخست دستور به عفو و گذشت مى دهد،وبه تعبير ديگر دربرابردشمن هرگزنبايد خشونت، نخستين برنامه باشد،بلكه اخلاق اسلامى ايجاب مى كند كه نخستين برنامه عفو و گذشت باشد،اگر مؤ ثر نشد آنگاه متوسل به خشونت شوند.
نكته ۲
جمله(ان الله على كل شى ء قدير)جمله ان الله على كل شى ء قدير ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند ميتواند هم اكنون نيز شما را ازطرق غير عادى بر آنها پيروز گرداند، ولى طبع زندگى بشر و عالم آفرينش اين است كه هر كارى تدريجا و با فراهم شدن مقدمات انجام گيرد.
نكته ۳
جمله (حسدا من عند انفسهم )(انگيزه آنها حسدى از ناحيه خودشان است)ممكن است اشاره به اين باشد كه حسد گاهى در شكل هدف منعكس مى شود و آب و رنگ دينى به آن ميدهند، ولى حسدى كه آنها در اين زمينه نشان ميدادند حتى اين رنگ را نيز نداشت بلكه صرفا جنبه شخصى داشت.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به حسدى باشد كه در جان آنها ريشه دوانيده است.
آيات ۱۱۱ و ۱۱۲
|
وَقَالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَى تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۱۱۱﴾
بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿۱۱۲﴾
|
ترجمه :
۱۱۱- آنها گفتند هيچكس جز يهود يا نصارى هرگزداخل بهشت نخواهد شد،اين آرزوى آنها است،بگو اگر راست مى گوئيد دليل خود را(براين موضوع) بياوريد.
۱۱۲- آرى كسى كه در برابر خداوند تسليم شود و نيكوكار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است،نه ترسى بر آنها است و نه غمگين خواهند شد (بنا بر اين بهشت خداوند در انحصار هيچ طايفهاى نيست).
تفسير:
انحصار طلبان بهشت
قرآن در آيات فوق اشاره به يكى ديگر از ادعاهاى پوچ نابجاى گروهى از يهوديان و مسيحيان كرده و سپس پاسـخ دندانشكن به آنها مى گويد:(آنها گفتند:هيچكس جز يهود ونصارى داخل بهشت نخواهد شد)(و قالوا لن يدخل الجنة الا من كان هودا او نصارى)
در پاسـخ ابتدا مى فرمايد:(اين تنها آرزوئى است كه دارند)(و هرگز به اين آرزو نخواهند رسيد)(تلك امانيهم).
بعد روى سخن را به پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) كرده مى گويد: (به آنها بگو هر ادعائى دليلى مى خواهد چنانچه در اين ادعا صادق هستيد دليل خود را بياوريد)(قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين).
پس از اثبات اين واقعيت كه آنها هيچ دليلى بر اين مدعى ندارند وادعاى انحصارى بودن بهشت،تنها خواب و خيالى است كه در سر ميپرورانند،معيار اصلى واساسى ورود در بهشت را به صورت يك قانون كلى بيان كرده،مى گويد: آرى كسى كه در برابر خداوند تسليم گردد و نيكوكارباشد پاداش او نزد پروردگارش ثابت است)(بلى من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه).
و بنا بر اين چنين كسانى نه ترسى خواهند داشت ونه غمگين مى شوند (و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون).
خلاصه اينكه بهشت و پاداش خداوند و نيل به سعادت جاودان در انحصار هيچ طايفه نيست ، بلكه از آن كسانى است كه واجد دو شرط باشند: در مرحله اول تسليم محض در مقابل فرمان حق و ترك تبعيض دراحكام الهى،چنان نباشد كه هر دستورى موافق منافعشان است بپذيرند وهر چه مخالف آن باشد پشت سر اندازند، آنها به طور كامل تسليم حقند.
و درمرحله بعد آثار اين ايمان در عمل آنها به صورت انجام كار نيك منعكس گردد،آنها نيكوكارند،نسبت به همگان و در تمام برنامه ها.
در حقيقت قرآن با اين بيان مسأله نژاد پرستى و تعصبهاى نابجا را بطور كلى نفى مى كند و سعادت و خوشبختى را از انحصار طايفه خاصى بيرون مى آورد ضمنا معيار رستگارى را كه ايمان وعمل صالح است،مشخص مى سازد.
نكته ها
نكته۱
(امانيهم) جمع(امنية) به معنى آرزوئى است كه انسان به آن نمى رسد.
البته دراينجا اين مدعيان اهل كتاب يك آرزو بيشتر نداشتند وآن انحصار بهشت به آنها بود،ولى از آنجا كه اين آرزو خود سرچشمه آرزوهاى ديگر و به اصطلاح داراى شاخ و برگهاى ديگرى است به صورت(جمع)(امانى) ذكر شده.
نكته۲
جالب توجه اينكه در آيه فوق اسلام به وجه نسبت داده شده(آنها صورت خود را در برابر خدا تسليم مى كنند)اين به خاطر آن است كه روشنترين دليل براى تسليم در برابرچيزى آن است كه انسان با تمام صورت متوجه آن شود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (وجه) به معنى ذات بوده باشد، يعنى آنها با تمام وجود خود تسليم فرمان پروردگارند.
نكته ۳
آيات فوق،ضمنا اين نكته را به همه مسلمانان تعليم مى كند كه درهيچ مورد زير بار سخنان بى دليل نروند وهركس ادعائى كرد،از اومطالبه دليل كنند، و به اين ترتيب سد تقليدهاى كوركورانه را بشكنند و تفكر منطقى بر جامعه آنان حاكم شود.
نكته ۴
ذكر جمله (وهو محسن) بعد ازبيان مساءله تسليم،اشاره به اين است كه تا ايمان راسخ وجود نداشته باشد،نيكوكارى به معنى وسيع كلمه حاصل نخواهد شد.
ضمنا اين جمله نشان مى دهد كه نيكوكارى براى اين افراد با ايمان جنبه يك فعل زودگذر ندارد،بلكه وصف آنها شده ودرعمق جانشان نفوذ كرده است .
نفى خوف و غم از پيروان خط توحيد، دليلش روشن است چرا كه آنها تنها از خدا ميترسند، و از هيچ چيز ديگر وحشت ندارند، ولى مشركان خرافى از همه چيز ترس دارند، از گفته هاى اين و آن ، از فال بد زدن ، از سنتهاى خرافى و از بسيار چيزهاى ديگر.
آيه ۱۱۳
|
وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَى عَلَى شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَى شَيْءٍ وَهُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ﴿۱۱۳﴾
|
ترجمه :
۱۱۳- يهوديان گفتند:مسيحيان هيچ موقعيتى(نزد خداندارند، ومسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتى ندارند (و برباطلند) در حالى كه هر دو دسته ، كتاب آسمانى را مى خواندند(و بايد از اين گونه تعصبها بر كنار باشند)افراد نادان(ديگر همچون مشركان) نيز سخنى همانند سخن آنها داشتند،خداوند درروز قيامت در اختلاف آنها داورى خواهد كرد.
شان نزول :
جمعى از مفسران ازابن عباس چنين نقل كردند:هنگامى كه گروهى ازمسيحيان نجران خدمت رسول خدا(صلى اللّه عليه وآله وسلم) آمدندعدهاى از علماى يهود نيز درآنجا حضور يافتند،بين آنها ومسيحيان در محضر پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم) نزاع و مشاجره در گرفت،رافع بن حرمله يكى از يهوديان رو به جمعيت مسيحيان كرد وگفت : آئين شما پايه و اساسى ندارد و نبوت عيسى و كتاب او انجيل را انكار كرد،مردى از مسيحيان نجران نيز عين اين جمله را در پاسـخ آن يهودى تكرار نمود و گفت آئين يهود پايه و اساسى ندارد، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و هر دودسته را بخاطر گفتار نادرستشان ملامت نمود.
تفسير:
تضادهاى ناشى از انحصارطلبى
در آيات گذشته گوشهاى ازادعاهاى بيدليل جمعى از يهود و نصارى را ديديم آيه مورد بحث نشان مى دهد كه وقتى پاى ادعاى بى دليل به ميان آيد نتيجهاش انحصارطلبى و سپس تضاد است.
مى گويد:(يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند،و مسيحيان نيز گفتند يهوديان هيچ موقعيتى ندارند وبرباطلند)(وقالت اليهود ليست النصارى على شى ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى ء).
جمله (ليست ...على شى ء)اشاره به اين است كه آنها در پيشگاه خدا مقامى ندارند،يا اينكه دين وآئين آنها چيز قابل ملاحظهاى نيست.
سپس اضافه مى كند: (آنها اين سخنان را مى گويند در حالى كه كتاب آسمانى را مى خوانند)!(و هم يتلون الكتاب).
يعنى با دردست داشتن كتابهاى الهى كه ميتواند راهگشاى آنها دراين مسائل باشد اين گونه سخنان كه سرچشمهاى جز تعصب وعناد ولجاج ندارد بسيار عجيب است.
سپس قرآن اضافه مى كند:(مشركان نادان نيز همان چيزى را مى گفتند كه اينها مى گويند)(با اينكه اينها اهلكتابند وآنها بتپرست)(كذلك قال الذين لا يعلمون مثل قولهم).
اين آيه سرچشمه اصلى تعصب را،جهل و نادانى معرفى كرده،چرا كه افراد نادان همواره درمحيط زندگى خود محصورند و غير آن را قبول ندارند،به آئينى كه از كودكى با آن آشنا شده اند هر چند خرافى و بى اساس باشد سخت دل ميبندند،وغير آن را منكر مى شوند.
در پايان آيه آمده است(خداوند داورى اين اختلاف را در قيامت به عهده خواهد گرفت)(فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون).
آنجا است كه حقايق روشنتر مى شود و اسناد و مدارك هر چيز آشكار است،كسى نمى تواند حق را منكر شود وبه اين ترتيب اختلافات بر چيده خواهد شد، آرى يكى از ويژگيهاى قيامت پايان يافتن اختلافات است.
ضمنا آيه فوق به مسلمانان دلگرمى ميدهد كه اگر پيروان اين مذاهب به مبارزه با آنها برخاسته اندوآئين آنها را نفى مى كنند،هرگز نگران نباشند،آنها خودشان راهم قبول ندارند،هر يك چوب نفى بر ديگرى ميزند،واصولا جهل و نادانى سرچشمه تعصب وتعصب سرچشمه انحصارگرى است.
آيه ۱۱۴
|
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِهَا أُولَئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوهَا إِلَّا خَائِفِينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيَا خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿۱۱۴﴾
|
ترجمه :
۱۱۴- چه كسى ستمكارتر از كسانى است كه ازبردن نام خدا درمساجد اوجلوگيرى مى كنند وسعى درويرانى آنها دارند،شايسته نيست آنان جزبا ترس و وحشت وارد اين كانونهاى عبادت شوند،بهره آنها دردنيا رسوائى ودر سراى ديگر عذاب عظيم است.
شان نزول :
در كتاب(اسباب النزول)از(ابن عباس) چنين آمده كه اين آيه درمورد(فطلوس) رومى و ياران مسيحى او نازل شده است،آنها با بنى اسرائيل جنگيدند و تورات را آتش زدند و فرزندان آنها را به اسارت گرفتند،بيت المقدس را ويران ساختند ومردارها در آن ريختند.
مرحوم(طبرسى)در(مجمع البيان)از(ابن عباس)نقل مى كند كه اين كوشش درتخريب ونابودى بيت المقدس همچنان ادامه داشت تا زمانى كه به دست مسلمانان فتح شد.
درروايتى ازامام صادق(عليه السلام) نيزمى خوانيم كه اين آيه در مورد قريش نازل گرديد،درآن هنگام كه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم)را از ورود به شهر مكه ومسجد الحرام جلوگيرى مى كردند بعضى شان نزول سومى براى آيه گفته اندوآن اينكه منظور مكانهائى است كه مسلمانان درمكه براى نماز داشتند ومشركان پس از هجرت پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم) آنها را ويران كردند.
هيچ مانعى ندارد كه نزول آيه ناظر به تمام اين حوادث بوده باشد،بنابر اين هر يك از شان نزولهاى فوق يكى ازابعاد مساءله را منعكس مى كند.
تفسير:
ستمكارترين مردم
بررسى شان نزولهاى فوق نشان مى دهدكه روى سخن درآيه به هرسه گروه،يهودونصارى و مشركان،است،هرچند بحثهاى آيات گذشته بيشتر به يهود اشاره مى كرد وگاهى به نصارى.
به هرحال(يهود)با ايجاد وسوسه درمسأله تغيير قبله كوشش داشتند كه مسلمانان به سمت بيت المقدس نماز بخوانند تا با اين كارهم تفوقى بر آنها داشته باشند وهم مسجد الحرام و كعبه را ازرونق بيندازند.
(مشركان مكه)نيزبامنع پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) ومسلمانان اززيارت خانه خدا عملا به سوى خرابى اين بناى الهى گام برميداشتند.
(مسيحيان) نيز با گرفتن بيت المقدس و ايجاد وضع ناهنجارى كه دربالا از ابن عباس نقل شد درتخريب آن ميكوشيدند.
قرآن دربرابراين سه گروه وتمام كسانى كه درراهى مشابه آنها گام بر ميدارند مى گويد:(چه كسى ستمكارتر است از آنها كه از بردن نام خدا در مساجد الهى جلوگيرى مى كنند وسعى در ويرانى آنها دارند)(ومن اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه و سعى فى خرابها).
به اين ترتيب قرآن اين جلوگيرى را ستمى بزرگ وعاملان آن را ستمكارترين مردم معرفى مى كند و راستى هم چه ستمى ازاين بالاتر كه در تخريب پايگاه هاى توحيد بكوشند و مردم را از ياد حق باز دارند و شرك و فساد را در جامعه گسترش دهند.
سپس در ذيل اين آيه مى گويد:( شايسته نيست آنها جز با ترس و وحشت وارد اين اماكن شوند)(اولئك ما كان لهم ان يدخلوها الا خائفين ).
يعنى مسلمانان و موحدان جهان بايد آنچنان محكم بايستند كه دست اين ستمگران از اين اماكن مقدس كوتاه گردد و احدى از آنان نتوانند آشكارا و بدون ترس و وحشت وارد اين مكانهاى مقدس شوند.
اين احتمال نيز در تفسير جمله فوق وجود دارد كه اين گونه افراد ستمكار با اين عمل هرگزموفق نخواهند شد كه اين مراكز عبادت را در اختيار خود بگيرند.
بلكه سرانجام چنان مى شود كه جز با وحشت نمى توانند گام درآن بگذارند،درست همان سرنوشتى كه مشركان مكه در مورد مسجد الحرام پيدا كردند.
و درپايان آيه مجازات دنيا و آخرت اين ستمكاران را با تعبيرتكان دهندهاى بيان كرده مى گويد:(براى آنها در دنيا رسوائى است ودر آخرت عذاب عظيم)(لهم فى الدنيا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظيم ).
و اين است سرنوشت كسانى كه بخواهند ميان بندگان و خدايشان جدائى بيفكنند.
نكته ها
نكته ۱ - طرق ويرانى مساجد
بدون شك مفهوم آيه فوق،مفهومى وسيع و گسترده است وبه زمان و مكان معينى محدود نمى شود،همانند ساير آياتى كه در شرائط خاصى نازل گرديده اما حكم آن در همه قرون واعصار ثابت است،بنابراين هر كس و هر گروه به نوعى در تخريب مساجد الهى بكوشد ويا مانع از آن شود كه نام خدا و عبادت او درآنجا انجام گيرد مشمول همان رسوائى و همان عذاب عظيم است كه در آيه اشاره شده.
توجه به اين نكته نيزلازم است كه جلوگيرى از ورود به مسجد وذكر نام پروردگاروكوشش درتخريب آن،تنها به اين نيست كه مثلا با بيل وكلنگ ساختمان آن را ويران سازند،بلكه هرعملى كه نتيجه آن تخريب مساجد واز رونق افتادن آن باشد نيز مشمول همين حكم است.
چرا كه در تفسير آيه انما يعمرمساجد الله..
(سوره توبه آيه ۱۸) چنانكه خواهد آمد طبق صريح بعضى از روايات،منظور از عمران و آبادى مسجد تنها ساختمان آن نيست ، بلكه حضوردر آنها و توجه به محافل و مجالس مذهبى كه در آنها تشكيل مى گردد و موجب ياد خدا است نيز يكنوع عمران است بلكه مهمترين عمران شمرده شده.
بنا بر اين در نقطه مقابل،آنچه باعث شود كه مردم از ياد خدا غافل گردند و از مساجد باز مانند، ظلمى است بسيار بزرگ !.
عجب اينكه درعصروزمان ما گروهى از متعصبين نادان و خشك ودور از منطق از وهابيان به بهانه احياى توحيد، سعى در تخريب پارهاى از مساجد وساختمانهائى كه بر قبور بزرگان اسلام وصلحاء شده و هميشه مركز ياد خدا است دارند،و عجيبتر اينكه اين ستمگران بى منطق،اعمال خود را تحت عنوان مبارزه با شرك انجام ميدهند ودر اين راه مرتكب انواع گناهان و كبائر مى شوند.
در حالى كه اگر فرضا كار خلافى دريكى از اين مراكز مقدس انجام شود بايد جلو آن را گرفت نه اينكه اين خانه هاى توحيد را به تخريب كشاندكه اين كار همانند كار مشركان جاهليت است.
نكته ۲- بزرگترين ستم
نكته ديگرى كه در اين آيه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه خداوند اين چنين اشخاص را ظالمترين افراد شمرده،و در واقع هم چنين است،زيرا تعطيل وتخريب مساجدوجلوگيرى ازمراكز توحيدنتيجهاى جزسوق مردم به بى دينى نخواهد داشت،وميدانيم زيان اين كار از هرعملى بيشتر وعواقب شوم آن دردناكتراست.
البته درموارد ديگرى ازقرآن كلمه(اظلم)(ستمكارترين مردم)درمورد بعضى ازگناهان ديگرنيزبه كاربرده شده است كه تمام آنها درواقع به مسأله(شرك)ونفى توحيد باز مى گردد.
شرح بيشتر اين سخن را در جلد پنجم صفحه ۱۸۳(ذيل آيه ۲۱ سوره انعام ) مطالعه خواهيد فرمود.
آيه۱۱۵
|
وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ ﴿۱۱۵﴾
|
ترجمه :
۱۱۵- مشرق و مغرب از آن خدا است و به هر سو رو كنيد، خدا آنجا است،خداوند بى نياز و دانا است .
شان نزول :
در شان نزول آيه روايات مختلفى نقل شده است :
ابن عباس مى گويد: اين آيه مربوط به تغيير قبله است،هنگامى كه قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه تغيير يافت يهود در مقام انكار بر آمدند و به مسلمانان ايراد كردند كه مگر مى شود قبله را تغيير داد؟ آيه نازل شد و به آنها پاسـخ داد كه شرق و غرب جهان از آن خدا است.
در روايت ديگرى مى خوانيم كه اين آيه در مورد نمازمستحبى نازل شده است كه هر گاه انسان سوار بر مركب باشد به هرسوكه برود(هر چند پشت به قبله باشد) ميتواند نماز مستحبى بخواند.
بعضى ديگراز(جابر) نقل كرده اند كه پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم) گروهى از مسلمانان را به يكى ازميدانهاى جنگ فرستاد،شب هنگام كه تاريكى همه جا رافرا گرفت نتوانستند قبله را بشناسند وهرگروهى به سوئى نماز خواندند،هنگام طلوع آفتاب ديدند همگى به غيرجانب قبله نماز گذارده اند،از پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم)سؤال كردند،آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام كرد كه نمازهايشان درچنين حالتى صحيح بود(البته اين حكم شرائطى دارد كه در كتب فقهى آمده است).
هيچ مانعى ندارد كه همه شان نزولهاى فوق براى آيه ثابت باشد،وآيه هم ناظربه مسأله تغيير قبله باشد،هم خواندن نماز نافله برمركب،وهم نماز واجب به هنگام نشناختن قبله،ازاين گذشته اصولا هيچ آيهاى اختصاص به شان نزول خود ندارد و مفهوم آن بايد به صورت يك حكم كلى در نظر گرفته شود واى بسا ازآن احكام گوناگونى استفاده شود.
تفسير:
به هر سو رو كنيد خدا آنجا است
درآيه گذشته سخن ازستمگرانى بود كه مانع ازمساجد الهى مى شدند،و در تخريب آن ميكوشيدند آيه مورد بحث دنباله همين سخن است مى گويد: (مشرق و مغرب از آن خدا است،و به هر طرف رو كنيد خدا آنجا است)(و لله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله).
چنين نيست كه اگر شما را ازرفتن به مساجد وپايگاه هاى توحيد مانع شوند،راه بندگى خدا بسته شود،نه،شرق وغرب اين جهان تعلق به ذات پاك او دارد وبه هر سو رو كنيد اوآنجا است،همچنين تغيير قبله كه به خاطرمناسبتهاى خاصى صورت گرفته ، كمترين اثرى دراين امر ندارد مگرجائى هست كه از خدا خالى باشد، اصولا خدا مكان ندارد.
و لذا درپايان آيه مى فرمايد:(خداوند نامحدود و بى نياز و دانا است)(ان الله واسع عليم).
توجه به اين نكته لازم است كه منظورازمشرق ومغرب درآيه فوق،اشاره به دو سمت خاص نيست بلكه اين تعبير كنايه از تمام جهات است،همانگونه كه مثلا مى گوئيم :دشمنان على به خاطرعداوت ودوستانش ازترس،فضائل او را پوشاندند،اما با اين حال فضائلش شرق و غرب عالم را گرفت(يعنى همه دنيا)شايد تكيه بر خصوص شرق وغرب به خاطر اين باشد كه انسان،نخستين جهتى را كه مى شناسد اين دوجهت است وبقيه جهات به وسيله مشرق و مغرب شناخته مى شود.
در قرآن مجيد نيزمى خوانيم : واورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض ومغاربها:(شرق وغرب زمين را در اختيارجمعيتى كه مستضعف بودند قرار داديم (اعراف ۱۳۷).
نكته ها
نكته ۱- فلسفه قبله
نخستين سؤالى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه اگر به هرسو رو كنيم خدا آنجاست،پس توجه به قبله چه لزومى دارد؟
اما چنانكه بعدا نيز اشاره خواهيم كرد،توجه به قبله هرگز مفهومش محدود كردن ذات پاك خدا درسمت معينى نيست،بلكه از آنجا كه انسان يك وجود مادى است وبالاخره بايد به سوئى نماز بخواند،دستور داده شده است كه همه به يكسو نماز بخوانند تا وحدت وهماهنگى در صفوف مسلمين پيدا شود،و از هرج و مرج و پراكندگى جلوگيرى به عمل آيد فكر كنيد اگرهر كسى به سوئى نماز مى خواند وصفوف متفرق تشكيل ميدادند چقدرزننده وناجور بود؟ ضمنا سمتى كه به عنوان قبله تعيين شده(سمت كعبه) نقطهاى است مقدس كه از قديميترين پايگاه هاى توحيد است وتوجه به آن بيدار كننده خاطرات توحيدى مى باشد.
نكته ۲
تعبير به(وجه الله)به معنى صورت خدا نيست،بلكه وجه در اينجا به معنى ذات است.
نكته آخر
در روايات متعددى مى خوانيم كه به اين آيه،براى صحت نماز كسانى كه به غير سمت كعبه ازروى اشتباه و يا عدم توانائى بر تحقيق نماز خوانده اند استناد شده،و نيز به همين آيه براى صحت نماز خواندن بر مركب،استدلال نموده اند (براى توضيح بيشتر به كتاب وسائل الشيعه كتاب الصلوة ابواب القبله مراجعه نمائيد).
آيات ۱۱۶ و ۱۱۷
|
وَقَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ ﴿۱۱۶﴾
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴿۱۱۷﴾
|
ترجمه :
۱۱۶- و(يهود و نصارى و مشركان)گفتند خداوند فرزندى براى خود انتخاب كرده است منزه است او بلكه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است و همه در برابر او خاضعند.
۱۱۷- هستى بخش آسمانها وزمين اواست وهنگامى كه فرمان وجود چيزى را صادر كند مى گويد: موجود باش ! و آن فورا موجود مى شود.
تفسير:
خرافات يهود و نصارى و مشركان
اين عقيده خرافى كه خداوندداراى فرزندى است هم مورد قبول مسيحيان
است،هم گروهى از يهود،وهم مشركان،هر سه طايفه معتقد بودند كه خداوند فرزندى براى خود انتخاب كرده است .
در آيه ۳۰ سوره توبه مى خوانيم : و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون :(يهود گفتند:(عزير)پسر خدا است،و نصارى گفتند: مسيح فرزند خدا است،اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است،خدا آنها را بكشد،چگونه دروغ مى گويند ؟در آيه ۶۸يونس نيز درباره مشركان مى خوانيم :قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه هو الغنى :(گفتند خداوند براى خود فرزندى انتخاب كرده است منزه است او،ازهمه چيزبى نياز است)درآيات بسيار ديگرى از قرآن نيز اين نسبت ناروا از آنها نقل شده است.
نخستين آيه مورد بحث براى كوبيدن اين خرافه چنين مى گويد:( آنها گفتند خداوند فرزندى براى خود انتخاب كرده است،پاك و منزه است اوازاين نسبتهاى ناروا)(و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه).
خدا چه نيازى دارد كه فرزندى براى خود برگزيند؟ آيا نيازمند است ؟ محدود است ؟ احتياج به كمك دارد؟ احتياج به بقاء نسل دارد؟(براى او است آنچه درآسمانها و زمين است )(بل له ما فى السماوات و الارض).
(وهمگان در برابر او خاضعند)(كل له قانتون).
او نه تنها مالك همه موجودات عالم هستى است،بلكه (ايجاد كننده همه آسمانها و زمين او است)(بديع السماوات و الارض).
و حتى بدون نقشه قبلى و بدون احتياج به وجود ماده،همه آنها را ابداع فرموده است.
او چه نيازى به فرزند دارد درحالى كه(هر گاه فرمان وجود چيزى را صادر كند به او مى گويد: موجود باش،و آن فورا موجود مى شود)(واذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون).
نكته ها
نكته ۱- دلائل نفى فرزند
اين سخن كه خداوند فرزندى دارد بدون شك زائيده افكار ناتوان انسانهائى است كه خدا را در همه چيز با وجود محدود خودشان مقايسه مى كردند.
انسان به دلائل مختلفى نياز به وجود فرزند دارد: از يكسو عمرش محدود است و براى ادامه نسل تولد فرزند لازم است.
از سوى ديگر قدرت او محدود است،و مخصوصا به هنگام پيرى و ناتوانى نياز به معاونى دارد كه به او در كارهايش كمك كند.
از سوى سوم جنبه هاى عاطفى،وروحيه انسطلبى،ايجاب مى كند كه انسان مونسى در محيط زندگى خود داشته باشد كه آن هم بوسيله فرزندان تامين مى گردد.
بديهى است هيچيك از اين امور درمورد خداوندى كه آفريننده عالم هستى و قادر بر همه چيز و ازلى و ابدى است مفهوم ندارد.
بعلاوه داشتن فرزند لازمهاش جسم بودن است كه خدا از آن نيز منزه مى باشد.
نكته۲- تفسير جمله كن فيكون
اين تعبير در آيات متعددى از قرآن آمده است،از جمله سوره آل عمران تفسير نمونه ،جلد۱، صفحه :
آيه ۴۷ و۵۹ سوره انعام آيه ۷۳ سوره نحل آيه ۴۰ سوره مريم آيه ۳۵ - سوره يس آيه ۸۲ و غير اينها.
اين جمله از اراده تكوينى خداوند و حاكميت او درامرخلقت سخن مى گويد.
توضيح اينكه : منظورازجمله كن فيكون (موجود باش آنهم فورا موجود مى گردد) اين نيست كه خداوند يك فرمان لفظى با معنى موجود باش صادر مى كند، بلكه منظور اين است هنگامى كه اراده او به وجود چيزى تعلق مى گيرد،خواه بزرگ باشد يا كوچك ،پيچيده باشد يا ساده،به اندازه يك اتم باشد يا به اندازه مجموع آسمانها و زمين،بدون نياز به هيچ علت ديگرى تحقق مييابد،وميان اين اراده وپيدايش آن موجود حتى يك لحظه نيز فاصله نخواهد بود.
اصولا زمانى در اين وسط نمى تواند قرارگيرد،و به همين دليل حرف فاء(درجمله فيكون)كه معمولا براى تاخير زمانى توام با اتصال است در اينجا فقط به معنى تاخير رتبهاى است(آن گونه كه در فلسفه اثبات شده كه معلول ازعلت خود متاخر است نه تاخر زمانى بلكه تاخر رتبهاى دقت كنيد).
اشتباه نشود منظور اين نيست كه هرچه خدا اراده كند درهمان لحظه موجود مى شود،بلكه منظوراين است هر طوراراده كند همانطور موجود مى شود.
فى المثل اگر اراده كندآسمانها و زمين در شش دوران به وجود آيند مسلما بى كم و كاست در همين مدت موجود خواهند شد،واگر اراده كند در يك لحظه موجود شوند همه در يك لحظه موجود خواهند شد، اين تابع آن است كه او چگونه اراده كند و چگونه مصلحت بداند.
و يا مثلا هنگامى كه خداوند اراده كند جنينى در شكم مادردرست نه ماه و نه روز دوران تكامل خود را طى كند،بدون يك لحظه كم و زياد انجام مييابد،
و اگر اراده كند اين دوران تكاملى دركمتراز يكهزارم ثانيه صورت گيرد، مسلما همان گونه خواهد شد، چه اينكه اراده او علت تامه براى آفرينش است ، و ميان علت تامه و وجود معلول هيچگونه فاصلهاى نمى تواند باشد.
نكته ۳- چگونه چيزى از عدم به وجود مى آيد ؟
كلمه (بديع) ازماده (بدع) به معنى بوجود آوردن چيزى بدون سابقه است واين ميرساند كه خداوند، آسمانها و زمين را بدون هيچ ماده و نمونه قبلى به وجود آورده است.
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه مگر مى شود چيزى از عدم به وجود آيد،عدم كه نقيض وجود مى باشد چگونه ميتواند علت و منشا وجود باشد؟ و آيا راستى ميتوان باور كرد كه نيستى مايه هستى گردد؟ اين همان ايراد ماديها در مسأله ابداع است و ازآن نتيجه مى گيرند كه ماده اصلى جهان ازلى و ابدى است و مطلقا موجود ومعدوم نمى شود.
پاسـخ
در مرحله اول عين اين ايراد به خود ماديها نيز وارد مى شود .
توضيح اينكه : آنها معتقدند ماده اين جهان قديم و ازلى است وتا بحال چيزى از آن كم نشده ،واينكه ميبينيم جهان تا حال تغييراتى پيدا كرده تنها صورت آن است كه دائما در تغيير است،نه اصل ماده ،از آنان ميپرسيم صورت فعلى ماده كه قبلا به طور مسلم وجود نداشته چگونه به وجود آمد؟ آيا ا(عدم) بوجود آمد؟ اگر چنين است پس چگونه عدم ميتواند منشا وجود صورت گردد؟ (دقت كنيد).
مثلا: نقاشى منظره زيبائى را با قلم و رنگ بر روى كاغذ ترسيم مى كند،ماديها مى گويند:ماده رنگى آن موجود بوده،ولى اين منظره واين(صورت)
كه قبلا وجود نداشته چگونه به وجود آمده است ؟ هر پاسـخ كه آنها براى پيدا شدن صورت ازعدم دادند،همان پاسـخ را در مورد ماده خواهيم گفت.
و در مرحله ثانى بايد توجه داشت كه اشتباه ازناحيه كلمه (از)به وجود آمده است،آنها خيال مى كنند اينكه مى گوئيم(عالم)(از)نيستى به هستى آمده مثل اين است كه مى گوئيم ميز (از)(چوب) ساخته شده است كه در ساختن ميزچوب بايد قبلا موجود باشد تا ميز ساخته شود،درصورتى كه معنى جمله عالم از نيستى به هستى آمده اين نيست،بلكه به اين معنى است كه عالم قبلا وجود نداشت سپس موجود شد آيا دراين عبارت تضاد و تناقضى ميبينيد ؟.
وبه تعبير فلسفى : هر موجود ممكن آنكه ازذات خود هستى ندارد)ازدو جنبه تشكيل شده است ماهيت ووجود(ماهيت)عبارت از(معنى اعتبارى)است كه نسبت آن به وجود و عدم مساوى است به عبارت ديگر قدرمشتركى كه ازملاحظه وجود وعدم چيزى به دست مى آيد(ماهيت) ناميده مى شود،مثلا اين درخت سابقا نبوده و فعلا هست فلانى سابقا وجود نداشت فعلا وجود پيدا كرده آنچه را كه مورد دو حالت وجود وعدم قرار داديم ماهيت است.
بنابر اين معنى اين سخن كه(خداوند عالم را ازعدم به وجود آورده)اين مى شود كه خداوند ماهيت را ازحال عدم به حال وجود آورد و به تعبير ديگر لباس(وجود) بر اندام(ماهيت)پوشانيد.
آيات ۱۱۸ و ۱۱۹
|
وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ﴿۱۱۸﴾
إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلَا تُسْأَلُ عَنْ أَصْحَابِ الْجَحِيمِ ﴿۱۱۹﴾
|
ترجمه :
۱۱۸- افراد ناآگاه گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟و آيه و نشانهاى بر خود ما نازل نمى كند؟پيشينيان آنها نيزهمين گونه سخن مى گفتند دلها و افكارشان مشابه است،ولى ما(به اندازه كافى)آيات و نشانه ها را براى اهل يقين(وحقيقت جويان)روشن ساختهايم.
۱۱۹- ما تو را به حق براى بشارت وتهديد (مردم جهان) فرستاديم و تومسئول گمراهى دوزخيان(پس از ابلاغ رسالت) نيستى .
تفسير:
بهانه ديگر: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟
به تناسب بهانه جوئيهاى يهود درنخستين آيات فوق،سخن از گروه ديگرى از بهانهجويان است كه ظاهرا همان مشركان عرب بودندمى گويد: (افراد بى اطلاع گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟ و چرا آيه و نشانهاى بر خود ما نازل نمى شود؟)(و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية
در حقيقت اين گروه كه قرآن ازآنها به عنوان الذين لا يعلمون(آنها كه نمى دانند)ياد كرده،دو در خواست غير منطقى داشتند:
۱- چرا خداوند مستقيما با ما سخن نمى گويد؟
۲- چرا آيهاى بر خود ما نازل نمى شود
قرآن در پاسـخ اين ادعاهاى لجوجانه و خودخواهانه مى گويد:(پيشينيان آنها نيز همين گونه سخنان داشتند،دلها وافكارشان مشابه است،ولى ما آيات و نشانه ها را(به مقدار كافى) براى آنها كه حقيقت جوواهل يقين هستند روشن ساختيم)(كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بينا الايات لقوم يوقنون).
اگر براستى منظور آنها درك حقيقت وواقعيت است،همين آيات را كه بر پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه وآله وسلم) نازل كرديم نشانه روشنى برصدق گفتار اواست،چه لزومى دارد كه برهر يك يك از افراد مستقيما و مستقلا آياتى نازل شود؟ وچه معنى دارد كه من اصرار كنم بايد خدا مستقيما با خود من سخن بگويد ؟! نظير اين سخن را در سوره مدثر آيه ۵۲ نيز مى خوانيم : بل يريد كل منهم ان يؤ تى صحفا منشرة :(هريك ازآنها انتظار دارند اوراق متعددى از آيات بر آنها نازل گردد)! چه انتظار بيجائى ؟ اصولا اين كار،علاوه براينكه هيچگونه ضرورتى ندارد برخلاف حكمت پروردگار است زيرا اولا اثبات صدق پيامبران براى همه مردم از طريق آياتى كه بر خود آنها نازل مى شود كاملا ممكن است.
ثانيا نزول آيات و معجزات برهر كس ممكن نيست،يكنوع شايستگى و آمادگى و پاكى روح لازم دارد،اين درست به آن ميماند كه تمام سيمهاى شبكه وسيع برق يك شهر(اعم از سيمهاى قوى و بسيار نازك)انتظار داشته باشند كه همان برق فوق العاده نيرومندى كه به نخستين كابلهاى قوى منتقل مى شود به آنها نيز منتقل گردد،مسلما اين انتظا،انتظارغلط ونابجائى است،آن مهندسى كه آن سيمها را براى انجام وظائف مختلف تنظيم نموده سهم همه آنها را منظور كرده،بعضى بلاواسطه ازمولد برق نيرو مى گيرند وبعضى با واسطه با ولتاژهاى مختلف.
آيه بعد روى سخن را به پيامبر كرده ووظيفه اورا در برابر درخواست معجزات اقتراحى وبهانه جوئيهاى ديگر مشخص مى كند مى گويد: (ما تو را به حق براى بشارت و انذار(مردم جهان) فرستاديم) (انا ارسلناك بالحق بشيرا و نذيرا).
تو وظيفه دارى دستورات ما را براى همه مردم بيان كنى معجزات را به آنها نشان دهى وحقايق را با منطق تبيين نمائى،واين دعوت بايد توام با تشويق نيكوكاران،و بيم دادن بدكاران،باشد،اين وظيفه تو است.
(اما اگر گروهى از آنها بعد از انجام اين رسالت ايمان نياوردند تو مسئول گمراهى دوزخيان نيستى)(و لا تسئل عن اصحاب الجحيم).
نكته ها
نكته ۱- دلهاى آنها همانند يكديگر است
در آيات فوق خوانديم كه قرآن مى گويد: اين بهانهگيريها تازگى ندارداقوام منحرف پيشين نيزهمين حرفها را داشتند، گوئى دلهاى آنها درست همانند هم ساخته شده،اين تعبير اشاره به اين نكته نيز مى باشد كه گذشت زمان و تعليمات پيامبران مى بايست اين اثررا گذارده باشد كه نسلهاى آينده سهم بيشترى ازآگاهى پيدا كنند وسخنان بياساسى كه نشانه نهايت جهل ونادانى است كناربگذارند،اما متاسفانه اين گروه ازاين برنامه تكاملى هيچگونه سهمى نبرده اند
همچنان درجا ميزنند،گوئى تعلق به هزاران سال قبل دارند وگذشت زمان كمترين تكانى به فكر آنها نداده است.
نكته ۲- دو اصل مهم تربيتى
(بشارت)و(انذار)يا(تشويق)و(تهديد)بخش مهمى از انگيزه هاى تربيتى وحركتهاى اجتماعى را تشكيل مى دهد، آدمى هم بايد در برابرانجام كار نيك (تشويق)شود، وهم در برابر كار بد كيفر بيند تا آمادگى بيشترى براى پيمودن مسير اول و گام نگذاردن در مسير دوم پيدا كند.
تشويق به تنهائى براى رسيدن به تكامل فرد يا جامعه كافى نيست،زيرا انسان در اين صورت مطمئن است انجام گناه خطرى براى اوندارد.
فى المثل ميبينيم :پيروان كنونى مسيح(عليه السلام)عقيده به(فداء)دارند،و معتقدند حضرت مسيح(عليه السلام)فداى گناهان آنها گرديده،حتى رهبرانشان گاه سند بهشت به آنها مى فروشند وگاه گناهشان را از طرف خدا ميبخشند! مسلما چنين جمعيتى به آسانى مرتكب گناه مى شود.
در(قاموس كتاب مقدس) مى خوانيم :..
فدا نيز اشاره به كفاره خون گرانبهاى مسيح است كه گناه جميع ماها براو گذارده شد وگناهان ما را در جسد خود بر صليب متحمل شد! مسلما اين منطق نادرست افراد را در ارتكاب گناه جسور مى كند.
كوتاه سخن اينكه آنها كه تصور مى كنند تنها تشويق براى تربيت انسان (اعم ازكودكان وبزرگسالان)كافى است،و بايد تنبيه و تهديد و كيفر را به كلى شست و كنار گذاشت،سخت در اشتباهند، همانگونه كه افرادى كه پايه تربيت را تنها بر ترس و تهديد مى گذارند و از جنبه هاى تشويقى غافلند نيز گمراه و بيخبرند.
اين هردو گروه در شناخت انسان در اشتباهند، چرا كه توجه ندارند كه انسان مجموعهاى است از بيم و اميد، از حب ذات و علاقه به حيات ، و نفرت از فناء و نيستى،تركيبى است از جلب منفعت و دفع ضر،آيا انسانى كه ابعاد روح او را اين دو تشكيل مى دهد ممكن است پايه تربيتش تنها روى يك قسمت باشد.
مخصوصا تعادل ميان اين دو لازم است كه اگر تشويق و اميد ازحد بگذرد باعث جرئت وغفلت است،و اگر بيم و انذار بيش از اندازه باشد نتيجه اش ياس و نوميدى و خاموش شدن شعله هاى عشق و تحرك است.
درست به همين دليل در آيات قرآن،نذيرو(بشير)يا(انذار) و بشارت در كنارهم قرار گرفته،حتى گاهى بشارت بر انذارمقدم است مانند آيه مورد بحث،(بشيراونذيرا)و گاه به عكس،نذير بربشير تقدم يافته،مانند آيه ۱۸۸سوره اعراف ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤ منون : من بيم دهنده و بشارت دهنده و بشارت دهندهام براى افرادى كه ايمان مى آورند.
هر چند دراكثر آيات قرآن،بشارت مقدم داشته شده اين نيز ممكن است به خاطر اين باشد كه درمجموع،رحمت خدا بر عذاب وغضب او پيشى گرفته است (يا من سبقت رحمته غضبه ).
آيات ۱۲۰ و ۱۲۱
|
وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ ﴿۱۲۰﴾
الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُولَئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿۱۲۱﴾
|
ترجمه :
۱۲۰- هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا(بطور كامل تسليم خواسته هاى آنها شوى و)ازآئين(تحريف يافته) آنان پيروى كنى بگو هدايت تنها هدايت الهى است،و اگر از هوى و هوسهاى آنها پيروى كنى،بعد از آنكه آگاه شدهاى هيچ سرپرست وياورى از ناحيه خدا براى تو نخواهد بود.
۱۲۱- كسانى كه كتاب آسمانى،به آنها دادهايم (يهود و نصارى) و آن را از روى دقت مى خوانند،به پيامبر اسلام ايمان مى آورند وكسانى كه به او كافر شوند زيانكارند.
شان نزول :
در شان نزول آيه اول از ابن عباس چنين نقل شده كه يهود مدينه و نصاراى نجران انتظار داشتند كه پيامبراسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم)همواره در قبله با آنها موافقت كند، هنگامى كه خداوند قبله مسلمانان را از بيت المقدس به سوى كعبه گردانيد آنها ازپيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) مايوس شدند (و شايد در اين ميان بعضى از طوائف مسلمان ايراد مى كردند كه نبايد كارى كرد كه باعث رنجش يهود و نصارى گردد)آيه فوق نازل شد و به پيامبر اعلام كرد كه اين گروه از يهود و نصارى نه با هماهنگى در قبله و نه با چيز ديگر از تو راضى نخواهند شد، جز اينكه آئين آنها را دربست بپذيرى .
بعضى ديگر نقل كرده اند كه پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم)اصرار فراوان داشت كه اين دو گروه را راضى كند،شايد اسلام را پذيرا گردند،آيه فوق نازل شد و به پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) اعلام كرد كه اين فكر را از سر بدر كن چرا كه آنها به هيچ قيمت راضى نخواهند شد جز به پيروى از آئين آنها.
در شان نزول آيه دوم نيز روايات گوناگونى است : بعضى از مفسران معتقدند كه اين آيه درباره افرادى كه با جعفر بن ابى طالب از حبشه آمدند و از كسانى بودند كه در آنجا به او پيوستند نازل شد، آنها چهل نفر بودند، سى و دو نفر اهل حبشه،و هشت نفر از راهبان شام كه بحيرا راهب معروف نيز جزء آنان بود.
بعضى ديگر معتقدند كه آيه درباره افرادى از يهود همانند عبد الله بن سلام و سعيد بن عمرو وتمام بن يهودا و امثال آنها نازل شده كه اسلام را پذيرفتند و براستى مؤمن شدند.
تفسير:
جلب رضايت اين گروه ممكن نيست
از آنجا كه در آيه گذشته سلب مسئوليت ازپيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) در برابر گمراهان لجوج مى كند،آيات فوق در ادامه همين بحث به پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى گويد:
اصرار بر جلب رضايت يهود و نصارى نداشته باش،چه اينكه (آنها هرگزاز تو راضى نخواهند شد مگر اينكه به طور كامل تسليم خواسته هاى آنها و پيرو آئينشان شوى)(و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم).
تو وظيفه دارى به آنها بگوئى كه هدايت،تنها هدايت الهى است (قل ان هدى الله هو الهدى).
هدايتى كه آميخته باخرافات و افكار منحط افراد نادان نشده است،آرى از چنين هدايت خالصى بايد پيروى كرد.
سپس اضافه مى كند: اگر تسليم تعصبها وهوسها و افكاركوتاه آنها شوى بعد از آنكه درپرتو وحى الهى حقايق براى تو روشن شده،هيچ سرپرست و ياورى از ناحيه خدا براى تو نخواهد بود(و لئن اتبعت اهوائهم بعد الذى جائك من العلم مالك من الله من ولى ولا نصير).
واما از آنجا كه جمعى از حق طلبان يهود ونصارى،دعوت پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم)را لبيك گفتند و اين آئين را پذيرا شدندقرآن پس از مذمت گروه سابق از اينها به نيكى ياد مى كند و مى گويد: كسانى كه كتاب آسمانى را به آنها داديم و ازروى دقت آن را تلاوت كرده و حق تلاوتش را (كه تفكروانديشه و سپس عمل است)ادا كردند به پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) ايمان مى آورندالذين آتينا هم الكتاب يتلونه حق تلاوته اولئك يؤمنون به ).
و آنها كه نسبت به آن كافر شدند به خودشان ظلم كردند،همان زيانكارانند(و من يكفر به فاولئك هم الخاسرون).
اينها كسانى بودند كه براستى حق تلاوت كتاب آسمانى خويش را بجا آوردند وهمان سبب هدايتشان شد،چرا كه بشارتهاى ظهور پيامبر موعود را كه در آن كتب خوانده بودند منطبق بر پيامبراسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ديدند و تسليم شدند و خدا هم ازآنها تقدير كرده است.
نكته ها
نكته ۱- سؤ ال درباره جمله
(و لئن اتبعت اهوائهم )
جمله و لئن اتبعت اهوائهم ممكن است براى بعضى اين سؤال را به وجود آورد كه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) با آن مقام عصمت مگر ممكن است از هوسهاى منحرفان يهود پيروى كند؟
در پاسـخ مى گوئيم : اين گونه تعبيرها كه درآيات قرآن كرارا ديده مى شود هيچ منافاتى با مقام عصمت انبياء ندارد،زيرا از يكسو جمله شرطيه است و جمله شرطيه دليل بر وقوع شرط نيست.
ازسوى ديگر معصوم بودن گناه را بر پيامبران محال نمى كند، بلكه پيغمبروامام با اينكه قدرت بر گناه دارند واختيار از آنها سلب نشده دامنهايشان هيچگاه آلوده به گناه نمى گردد،به تعبير ديگر آنها قدرت بر گناه دارند ولى ايمان وعلم و تقوايشان در حدى است كه هرگز به سراغ گناه نمى روند بنابراين هشدارهائى همانند هشدار فوق در مورد آنها كاملا بجاست از سوى سوم اين خطاب گر چه متوجه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) است ولى ممكن است منظور همه مردم باشد.
نكته ۲- جلب رضايت دشمن ، حسابى دارد
درست است كه انسان بايد با نيروى جاذبه اخلاق دشمنان را به سوى حق دعوت كند،ولى اين در مقابل افراد انعطاف پذير است،اما كسانى هستند كه هرگز تسليم حرف حق نيستند،نبايد در فكر جلب رضايت آنها بود، اينجا است كه اگر ايمان نياوردند بايد گفت : به جهنم ! و بيهوده نبايد وقت صرف آنها كرد.
نكته ۳- هدايت تنها هدايت الهى است
از آيات فوق ضمنا اين حقيقت استفاده مى شود تنها قانونى كه مى تواند مايه نجات انسانها گردد قانون و هدايت الهى است،چرا كه علم بشرهر قدر تكامل يابد باز آميخته به جهل و شك ونارسائى در جهات مختلف است،وهدايتى كه در پرتو چنين علم ناقصى پيدا شود، هدايت مطلق نخواهد بود، تنها كسى مى تواند برنامه هدايت مطلق را رهبرى كند كه داراى علم مطلق و خالى از جهل و نارسائى باشد و او تنها خدا است.
نكته ۴- حق تلاوت چيست ؟اين تعبير تعبير پر معنائى است و خط روشنى براى ما دربرابر قرآن مجيد و كتب آسمانى مشخص مى سازد، چرا كه مردم در برابر اين آيات الهىچند گروهند:
گروهى تمام اصرارشان بر اداى الفاظ و حروف از مخارج آن است آنها دائما در فكر وقف ووصل و حروف يرملون و شد و مدّند وكمترين اهميتى به محتوى و معنى،تا چه رسد به عمل كردن به آن،نمى دهند،به گفته قرآن اينها همانند حيوانى هستند كه كتابهائى بر او حمل شده باشد(كمثل الحمار يحمل اسفارا) سوره جمعه آيه ۵)
گروهى ديگر از الفاظ فراتر رفته و در معانى دقت مى كنند و در ريزه كاريها و نكات قرآن مى انديشند واز علوم آن آگاهند اما از عمل خبرى نيست !.
ولى گروه سومى هستند كه مؤمنان راستينند،قرآن را به عنوان يك كتاب عمل،و يك برنامه كامل زندگى پذيرفته اند،خواندن الفاظ و انديشه در معانى و درك مفاهيم اين كتاب بزرگ را مقدمه اى براى عمل مى دانند،و لذا هرزمان قرآن مى خوانند روح تازه اى در كالبد آنها پيدا مى شود، تصميم و اراده تازه،آمادگى واعمال تازه،و اين است حق تلاوت.
در حديثى ازامام صادق(عليه السلام)در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود:
يرتلون آياته،و يتفقهون به،و يعملون باحكامه،و يرجون وعده،و يخافون وعيده،ويعتبرون بقصصه،و ياءتمرون باوامره،و ينتهون بنواهيه،ما هووالله حفظ آياته و درس حروفه،و تلاوة سوره ودرس اعشاره و اخماسه - حفظوا حروفه،واضاعوا حدوده،و انما هو تدبر آياته و العمل باركانه،قال الله تعالى كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته :
(منظور اين است كه آيات آن را با دقت بخوانند وحقايق آن را درك كنند وبه احكام آن عمل بنمايند،به وعده هاى آن اميدوار،و ازوعيدهاى آن ترسان باشند،ازداستانهاى آن عبرت گيرند،به اوامرش گردن نهند ونواهى آن را بپذيرند،به خدا سوگند منظور حفظ كردن آيات وخواندن حروف وتلاوت سوره ها و ياد گرفتن اعشار و اخماس آن نيست آنها حروف قرآن را حفظ كردند اما حدود آن را ضايع ساختند،منظور تنها اين است كه درآيات قرآن بينديشند و به احكامش عمل كنند، چنانكه خداوند مى فرمايد: اين كتابى است پر بركت كه ما برتو نازل كرديم تا در آياتش تدبر كنند).
آيات ۱۲۲ و ۱۲۳
|
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿۱۲۲﴾
وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا تَنْفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ ﴿۱۲۳﴾
|
ترجمه :
۱۲۲- اى بنى اسرائيل ! نعمتى را كه به شما ارزانى داشتم بياد بياوريد،و نيز به خاطر بياوريد كه من شما را بر جهانيان برترى بخشيدم
۱۲۳- از روزى بترسيد كه هيچكس به جاى ديگرى جزا نمى بيند وهيچگونه عوضى ازاو قبول نمى گردد وشفاعت،او را سود نمى دهد و(از هيچ ناحيه) يارى نمى شوند.
تفسير:
بار ديگر خداوند روى سخن را به بنى اسرائيل كرده ونعمتهاى خويش را بر آنها مى شمرد مخصوصا برترى و فضيلتى را كه خداوند براى آنها نسبت به مردم زمانشان قائل شده يادآورى مى كند.
مى فرمايد: اى بنى اسرائيل به خاطر بياوريد نعمتهائى را كه به شما ارزانى داشتم و نيز به خاطر بياوريد كه من شما را برجهانيان (بر تمام مردمى كه در آن زمان زندگى مى كردند)برترى بخشيدم )(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم وانى فضلتكم على العالمين ).
ولى از آنجا كه هيچ نعمتى بدون مسئوليت نخواهد بود، بلكه خداوند دربرابر بخشيدن هرموهبتى تكليف و تعهدى بر دوش انسان مى گذارد درآيه بعد به آنها هشدار مى دهد ومى گويد:(از آن روز بترسيد كه هيچكس به جاى ديگرى جزا نمى بيند)(و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا).
(وچيزى به عنوان غرامت و يا فديه كه بلاگردان آنها باشد پذيرفته نمى شود)(و لا يقبل منها عدل).
(و هيچ شفاعتى(جز به اذن پروردگار)او را سود ندهد)(و لا تنفعها شفاعة ).
و اگر فكر مى كنيد كسى در آنجا جز خدا مى تواند انسان را كمك كند اشتباه است چرا كه (هيچكس در آنجا يارى نمى شود)(و لا هم ينصرون).
بنابراين تمام راه هاى نجات كه دراين دنيا به آن متوسل مى شويد همه بسته است،تنها و تنها يك راه باز است،و آن راه ايمان و عمل صالح،و دربرابر گناهان توبه كردن و اصلاح خويش نمودن است.
از آنجا كه درآيه ۴۷و ۴۸همين سوره عين همين مسائل مطرح شده (با تغيير مختصرى در تعبير)وما در آنجا مشروحا بحث كرده ايم به آنچه در بالا آمد قناعت مى كنيم.
آيه ۱۲۴
|
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ﴿۱۲۴﴾
|
ترجمه :
۱۲۴- (به خاطر بياوريد)هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسائل گوناگونى آزمود،واو بخوبى از عهده آزمايش بر آمد،خداوند به او فرمود: من تو را امام ورهبر مردم قرار دادم،ابراهيم عرض كرد: از دودمان من(نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمى رسد(و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند شايسته اين مقامند).
تفسير:
(امامت)اوج افتخارابراهيم(عليه السلام)
ازاين آيات به بعد سخن از ابراهيم پيامبربزرگ خدا و قهرمان توحيد و بناى خانه كعبه و اهميت اين كانون بزرگ توحيد و عبادت است كه ضمن هيجده آيه اين مسائل را بر شمرده است.
هدف ازاين آيات در واقع سه چيز است :
نخست اينكه مقدمه اى باشد براى مسأله تغيير قبله كه بعدا مطرح مى شود تا مسلمانان بدانند اين كعبه از يادگارهاى ابراهيم پيامبر بت شكن است و اگر امروز مشركان و بت پرستان آن را تبديل به بتخانه كرده اند اين يك آلودگى سطحى است و چيزى از ارزش و مقام كعبه نمى كاهد.
ديگر اينكه يهود ونصارى ادعا مى كردند ما وارثان ابراهيم و آئين او هستيم و اين آيات(در ارتباط با آيات فراوانى كه درباره يهود گذشت) مشخص مى سازد كه آنها تا چه حد از آئين ابراهيم بيگانه اند.
سوم اينكه مشركان عرب نيزپيوند ناگسستنى ميان خود وابراهيم قائل بودند، بايد به آنها نيز فهمانده شود كه برنامه شما هيچ ارتباطى با برنامه اين پيامبر بزرگ بت شكن ندارد.
درآيه مورد بحث نخست مى گويد(بخاطر بياوريد هنگامى را كه خداوند ابراهيم را با وسائل گوناگون آزمود واوازعهده آزمايش به خوبى بر آمد)(و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن).
آرى اين آيه ازمهمترين فرازهاى زندگى ابراهيم(عليه السلام) يعنى آزمايشهاى بزرگ اووپيروزيش در صحنه آزمايشها سخن مى گويد،آزمايشهائى كه عظمت مقام و شخصيت ابراهيم را كاملا مشخص ساخت،و ارزش وجود او را آشكار كرد.
هنگامى كه ازعهده اين آزمايشها برآمد،خداوند مى بايد جايزه اى به او بدهد فرمود: من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم(قال انى جاعلك للناس اماما).
(ابراهيم تقاضا كرد كه ازدودمان من نيز امامانى قرار ده) تا اين رشته نبوت وامامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد(قال ومن ذريتى).
اما خداوند در پاسـخ او(فرمود: پيمان من ، يعنى مقام امامت،به ظالمان هرگز نخواهد رسيد)(قال لا ينال عهدى الظالمين ).
تقاضاى تو را پذيرفتم ، ولى تنها آن دسته از ذريه تو كه پاك و معصوم باشند شايسته اين مقامند!
نكته ها
دراينجا چند موضوع مهم است كه بايد دقيقا بررسى شود:
نكته ۱- منظور از(كلمات) چيست ؟
ازبررسى آيات قرآن واعمال مهم و چشمگيرى كه ابراهيم انجام داد ومورد تحسين خداوند قرارگرفت،چنين استفاده مى شودكه مقصود از (كلمات )(جمله هائى كه خداوند ابراهيم را به آن آزمود) يك سلسله وظائف سنگين و مشكل بوده كه خدا بر دوش ابراهيم گذارده بود،واين پيامبر مخلص همه آنها را به عاليترين وجه انجام داد،اين دستورات عبارت بودند از:
بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدى براى قربانى او به فرمان خدا!
بردن زن و فرزند وگذاشتن آنها در سرزمين خشك و بى آب و گياه مكه در جائى كه حتى يك نفرسكونت نداشت !
قيام در برابر بت پرستان بابل و شكستن بتها و دفاع بسيار شجاعانه در آن محاكمه تاريخى و قرار گرفتن در دل آتش ،وحفظ خونسردى كامل وايمان در تمام اين مراحل !
مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پا زدن به زندگى خود و ورود در سرزمينهاى دور دست براى اداى رسالت خويش،و مانند اينها.
وبراستى هريك ازآنها آزمايشى بسيار سنگين و مشكل بود،امااوبا قدرت ونيروى ايمان ازعهده همه آنها برآمدواثبات كرد كه شايستگى مقام(امامت)را دارد.
نكته ۲- امام كيست ؟
از آيه مورد بحث اجمالا چنين استفاده مى شود: مقام امامتى كه به ابراهيم بعد از پيروزى در همه اين آزمونها بخشيده شد.فوق مقام نبوت و رسالت بود.
توضيح اينكه : امامت معانى مختلفى دارد:
۱- (امامت)به معنى رياست و زعامت در امور دنياى مردم (آنچنان كه اهل
تسنن مى گويند).
۲- (امامت)به معنى رياست در امور دين و دنيا (آنچنان كه بعضى ديگر از آنها تفسير كرده اند).
۳- امامت عبارت است از تحقق بخشيدن برنامه هاى دينى اعم از حكومت به معنى وسيع كلمه،و اجراى حدود و احكام خدا و اجراى عدالت اجتماعى و همچنين تربيت و پرورش نفوس در(ظاهر)و(باطن )واين مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است،زيرا(نبوت)و(رسالت) تنها اخبار از سوى خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت وانذار است امادرمورد(امامت) همه اينها وجود دارد به اضافه(اجراى احكام)و(تربيت نفوس از نظر ظاهر و باطن (البته روشن است كه بسيارى از پيامبران داراى مقام امامت نيز بوده اند).
در حقيقت مقام امامت،مقام تحقق بخشيدن به اهداف مذهب وهدايت به معنى(ايصال به مطلوب)است،نه فقط (ارائه طريق).
علاوه بر اين(هدايت تكوينى)را نيز شامل مى شود يعنى تاءثير باطنى و نفوذ روحانى امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسانهاى آماده وهدايت معنوى آنها (دقت كنيد).
امام از اين نظر درست به خورشيد مى ماند كه با اشعه زندگى بخش خود گياهان را پرورش مى دهد، و به موجودات زنده جان و حيات مى بخشد نقش امام در حيات معنوى نيز همين نقش است .
در قرآن مجيد مى خوانيم(هوالذى يصلى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الى النور و كان بالمؤ منين رحيما)(خدا وفرشتگان او بر شما رحمت و درود مى فرستند تا شما را از تاريكيها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤ منان مهربان است)(احزاب ۴۳).
از اين آيه بخوبى استفاده مى شود كه رحمتهاى خاص خداوند و امدادهاى غيبى فرشتگان مى تواند مؤ منان را ازظلمتها به نوررهبرى كند.
اين موضوع درباره امام نيز صادق است،و نيروى باطنى امام و پيامبران بزرگ كه مقام امامت را نيزداشته اند و جانشينان آنها براى تربيت افراد مستعد و آماده و خارج ساختن آنان از ظلمت جهل و گمراهى به سوى نورهدايت تاءثير عميق داشته است.
شك نيست كه مراد از امامت در آيه مورد بحث معنى سوم است ، زيرا از آيات متعدد قرآن استفاده مى شود كه درمفهوم امامت مفهوم هدايت افتاده، چنانكه در آيه ۲۴سوره سجده مى خوانيم : وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون :(و ازآنها امامانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت كنند،چون استقامت به خرج دادند و به آيات ما ايمان داشتند).
اين هدايت به معنى ارائه طريق نيست،زيرا ابراهيم پيش از اين،مقام نبوت و رسالت و هدايت به معنى ارائه طريق را داشته است.
حاصل اينكه قرائن روشن گواهى مى دهد كه مقام امامت كه پس از امتحانات مشكل و پيمودن مراحل يقين و شجاعت و استقامت به ابراهيم بخشيده شد غير از مقام هدايت به معنى بشارت و ابلاغ و انذار بوده است .
پس هدايتى كه در مفهوم امامت افتاده چيزى جز(ايصال به مطلوب) و(تحقق بخشيدن روح مذهب) و پياده كردن برنامه هاى تربيتى در نفوس آماده نيست.
اين حقيقت اجمالا در حديث پرمعنى و جالبى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده :
ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان يتخذه نبيا،وان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا،و ان الله اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا،و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله اماما فلما جمع له الاشياء قال : انى جاعلك للناس اماما قال :فمن عظمها فى عين ابراهيم قال :و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين قال : لا يكون السفيه امام التقى :
(خداوند ابراهيم را بنده خاص خود قرار داد پيش از آنكه پيامبرش قرار دهد،و خداوند اورا به عنوان نبى انتخاب كرد پيش از آنكه او را رسول خود سازد،واو را رسول خود انتخاب كرد پيش از آنكه او را به عنوان خليل خود برگزيند،و او را خليل خود قرار داد پيش از آنكه او را امام قرار دهد، هنگامى كه همه اين مقامات را جمع كرد فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم ، اين مقام به قدرى در نظر ابراهيم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: خداوندا از دودمان من نيز امامانى انتخاب كن،فرمود پيمان من به ستمكاران آنها نمى رسد... يعنى شخص سفيه هرگز امام افراد با تقوا نخواهد شد).
نكته ۳- فرق نبوت و امامت و رسالت
بطورى كه از اشارات موجود در آيات و تعبيرات مختلفى كه در احاديث وارد شده بر مى آيد كسانى كه از طرف خدا ماءموريت داشتند داراى مقامات مختلفى بودند:
۱- مقام نبوت يعنى دريافت وحى از خداوند، بنابراين نبى كسى است كه وحى بر او نازل مى شود و آنچه را بوسيله وحى دريافت مى دارد چنانكه مردم از او بخواهند در اختيار آنها مى گذارد.
۲- مقام رسالت يعنى مقام ابلاغ وحى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفوس از طريق تعليم و آگاهى بخشيدن ، بنابراين رسول كسى است كه موظف است درحوزه مأموريت خود به تلاش وكوشش برخيزد و از هر وسيله اى براى دعوت مردم به سوى خدا و ابلاغ فرمان او استفاده كند،و براى يك انقلاب فرهنگى و فكرى و عقيدتى تلاش نمايد.
۳- مقام امامت يعنى رهبرى و پيشوائى خلق،در واقع امام كسى است كه با تشكيل يك حكومت الهى و بدست آوردن قدرتهاى لازم،سعى مى كند احكام خدا را عملا اجرا و پياده نمايد و اگر هم نتواند رسما تشكيل حكومت دهد تا آنجا كه در توان دارد در اجراى احكام مى كوشد.
به عبارت ديگر وظيفه امام اجراى دستورات الهى است درحالى كه وظيفه رسول ابلاغ اين دستورات مى باشد،و باز به تعبير ديگ،رسول ارائه طريق مى كند ولى امام(ايصال به مطلوب)مى نمايد(علاوه بر وظائف سنگين ديگرى كه قبلا اشاره شد).
ناگفته پيدا است كه بسيارى از پيامبران مانند پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم)هرسه مقام را داشتند هم دريافت وحى مى كردند،هم تبليغ فرمانهاى الهى ، و هم در تشكيل حكومت واجراى احكام تلاش مى كردند و هم از طريق باطنى به تربيت نفوس مى پرداختند.
كوتاه سخن اينكه :امامت همان مقام رهبرى همه جانبه مادى و معنوى جسمى و روحانى و ظاهرى و باطنى است،امام رئيس حكومت و پيشواى اجتماع و رهبر مذهبى و مربى اخلاق و رهبر باطنى و درونى است.
امام از يك سو با نيروى مرموز معنوى خود افراد شايسته را در مسير تكامل باطنى رهبرى مى كند.
با قدرت علمى خود افراد نادان را تعليم مى دهد.
و با نيروى حكومت خويش يا قدرتهاى اجرائى ديگر،اصول عدالت را اجرا مى نمايد.
نكته ۴- امامت يا آخرين سير تكاملى ابراهيم
از آنچه در بيان حقيقت امامت گفتيم به خوبى استفاده مى شود كه ممكن است كسى مقام پيامبرى و تبليغ و رسالت را داشته باشد و امام مقام امامت دراو نباشد، اين مقام ،نيازمند به شايستگى فراوان در جميع جهات است وهمان مقامى است كه ابراهيم پس از آنهمه امتحانات و شايستگيها پيدا كرد،و اين آخرين حلقه سير تكاملى ابراهيم بود.
آنها كه گمان مى كنند منظور ازامامت تنها (فرد شايسته و نمونه بودن) است گويا به اين حقيقت توجه ندارند كه چنين مطلبى از آغاز نبوت در ابراهيم بوده.
و آنها كه گمان مى كنند منظور از امامت سرمشق والگو بودن براى مردم بوده بايد به آنها گفت اين صفت براى ابراهيم وتمامى انبياء و رسل از آغاز دعوت نبوت وجود دارد و به همين دليل پيامبر بايد معصوم باشد چرا كه اعمالش الگو است.
بنابراين مقام امامت،مقامى است بالاتر از اينها و حتى برتر از نبوت و رسالت واين همان مقامى است كه ابراهيم پس ازامتحان شايستگى از طرف خداوند دريافت داشت.
نكته ۵- ظالم كيست ؟
منظوراز(ظلم) درجمله (لا ينال عهدى الظالمين) تنها ستم به ديگران كردن نيست،بلكه ظلم (در برابر عدل) دراينجا به معنى وسيع كلمه به كار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنى گذاردن هر چيز به جاى خويش است.
بنابراين ظلم آن است كه شخص يا كار يا چيزى را در موقعيتى كه شايسته آن نيست قرار دهند.
از آنجا كه مقام امامت ورهبرى ظاهرى و باطنى خلق ، مقام فوق العاده پر مسئوليت و با عظمتى است،يك لحظه گناه و نافرمانى وسوء پيشينه سبب مى گردد كه لياقت اين مقام سلب گردد.
لذا دراحاديث مى خوانيم كه امامان اهل بيت(عليهمالسلام)براى اثبات انحصار خلافت بلافصل پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم) به على(عليه السلام) به همين آيه مورد بحث استدلال مى كردند،اشاره به اينكه ديگران در دوران جاهليت بت پرست بودند، تنها كسى كه يك لحظه در مقابل بت سجده نكرد على (عليه السلام)بود،چه ظلمى از اين بالاتر كه انسان بت پرستى كند، مگر لقمان به فرزندش نگفت :يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم :(اى فرزندم شريك براى خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمى است)(لقمان ۱۳).
به عنوان نمونه(هشام بن سالم)ازامام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود: قد كان ابراهيم نبيا و ليس بامام،حتى قال الله انى جاعلك للناس اماما، قال ومن ذريتى فقال الله لاينال عهدى الظالمين،من عبد صنما او وثنا لا يكون اماما:
(ابراهيم پيامبربود پيش ازآنكه امام باشد، تا اينكه خداوند فرمود من تورا امام قرارمى دهم،او عرض كرد از دودمان من نيز امامانى قرار ده،فرمود پيمان من به ستمكاران نمى رسد،آنان كه بتى را پرستش كردند امام نخواهند بود).
در حديث ديگرى عبدالله بن مسعود از پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه :خداوند به ابراهيم فرمود: لا اعطيك عهدا للظالم من ذريتك ، قال يا رب ومن الظالم من ولدى الذى لا ينال عهدك ؟ قال من سجد لصنم من دونى لا اجعله اماما ابدا، و لا يصلح ان يكون اماما!:(من پيمان امامت را به ستمكاران ازدودمان تو نمى بخشم ابراهيم عرض كرد: ستمكارانى كه اين پيمان به آنها نمى رسد كيانند؟ خداوند فرمود: كسى كه براى بتى سجده كرده هرگز او را امام نخواهم كرد و شايسته نيست كه امام باشد).
نكته ۶- امام از سوى خدا تعيين مى شود
از آيه مورد بحث ، ضمنا استفاده مى شود كه امام(رهبر معصوم همه جانبه مردم)بايد ازطرف خدا تعيين گردد،زيرا اولا امامت يك نوع عهد و پيمان الهى است وبديهى است چنين كسى را بايد خداوند تعيين كند كه او طرف پيمان است.
ثانيا افرادى كه رنگ ستم به خود گرفته اند و در زندگى آنها نقطه تاريكى از ظلم اعم از ظلم به خويشتن يا ظلم به ديگران و حتى يك لحظه بت پرستى وجود داشته باشد، قابليت امامت را ندارند و به اصطلاح امام بايد در تمام عمر خود معصوم باشد آيا كسى جز خدا مى تواند از وجود اين صفت آگاه گردد؟
و اگر با اين معيار بخواهيم جانشين پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را تعيين كنيم كسى جز امير مؤ منان على(عليه السلام) نمى تواند باشد.
جالب اينكه نويسنده(المنار)ازقول ابى حنيفه نقل مى كند كه او معتقد بود، خلافت منحصرا شايسته علويان است و به همين دليل شورش بر ضد حكومت وقت (منصور عباسى)را مجاز مى دانست وبه همين دليل اوحاضر نشد منصب قضاوت را در حكومت خلفاى بنى عباس بپذيرد.
نويسنده المنار سپس اضافه مى كند كه ائمه اربعه اهل سنت همه با حكومتهاى زمان خود مخالف بودند وآنها را لائق زعامت مسلمين نمى دانستند،چرا كه افرادى ظالم و ستمگر بودند.
ولى عجيب است كه در عصرما بسيارى از علماى اهل تسنن ، حكومتهاى ظالم و جبار و خودكامه را كه ارتباطشان با دشمنان اسلام،مسلم و قطعى است و ظلم و فسادشان بر كسى پوشيده نيست،تأييد و تقويت مى كنند سهل است آنها را(اولوالامر) و(واجب الاطاعه) نيز مى شمرند.
نكته ۷- پاسـخ به دو سؤ ال
۱- از آنچه در تفسير معنى امامت گفتيم،ممكن است اين سؤ ال را برانگيزد كه اگر كار امام ايصال به مطلوب و اجرا كردن برنامه هاى الهى است، اين معنى در مورد بسيارى از پيامبران حتى خود پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم) و ائمه طاهرين در مقياس عمومى تحقق نيافته بلكه هميشه افراد بسيار آلوده و گمراهى درمقابل آنها وجود داشتند.
در پاسـخ مى گوئيم مفهوم اين سخن اين نيست كه امام مردم را اجبارا به حق مى رساند بلكه با حفظ اصل اختيار وداشتن آمادگى و شايستگى مى توانند از نفوذ ظاهرى و باطنى امام،هدايت يابند.
درست همانگونه كه مى گوئيم خورشيد براى تربيت موجودات زنده آفريده شده،يا اينكه قرآن مى گويد كار باران زنده كردن زمينهاى مرده است مسلما اين تاءثير جنبه عمومى دارد اما در موجوداتى كه آماده پذيرش اين آثار و مهياى پرورش باشند.
۲- سؤال ديگر اينكه لازمه تفسير فوق اين است كه هرامام بايد نخست نبى و رسول باشد و بعد به مقام امامت برسد،در صورتى كه جانشينان معصوم پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم) چنين نبودند.
در پاسـخ مى گوئيم : لزومى ندارد كه حتما شخص امام قبلا به مقام نبوت ورسالت برسد بلكه اگر كسى قبل از او باشد كه مقام نبوت و رسالت وامامت در او جمع گردد(مانند پيامبر اسلام) جانشين او مى تواند برنامه امامت اورا تداوم بخشد و اين درصورتى است كه نيازبه رسالت جديدى نباشد،مانند پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم) كه خاتم پيغمبران است.
به تعبير ديگر اگرمرحله گرفتن وحى الهى وابلاغ تمام احكام،انجام يافته و تنها مرحله اجرا باقى مانده است جانشين پيامبرمى تواند خط اجرائى پيامبر را ادامه دهد،و نيازى به اين نيست كه خود او نبى يا رسول باشد.
نكته ۸- شخصيت ممتاز ابراهيم
نام ابراهيم در۶۹ مورد از قرآن مجيد ذكر شده،و در ۲۵ سوره سخن ازوى به ميان آمده است،در آيات قرآن از اين پيامبر بزرگ مدح و ستايش فراوان شده ،و صفات ارزنده او يادآورى گرديده است.
او از هر نظر قدوه و اسوه بود، و نمونه اى از يك انسان كامل.
مقام معرفت اونسبت به خدا منطق گوياى اودربرابر بت پرستان،مبارزات سرسختانه وخستگى ناپذيرش در مقابل جباران،ايثاروگذشتش دربرابر فرمان پروردگار،استقامت بى نظيرش دربرابر طوفان حوادث و آزمايشهاى سخت او،هر يك داستان مفصلى دارد وهر كدام سرمشقى است براى مسلمانان و رهروان راه(الله).
به گفته قرآن او ازنيكان صالحان قانتان صديقان بردباران و وفا كنندگان به عهد بود، شجاعتى بى نظيروسخاوتى فوق العاده داشت.
به خواست خدا درتفسيرسوره ابراهيم(مخصوصا بخش آخر سوره)بحث مشروحى دراين زمينه مطالعه خواهيد كرد(به جلد دهم تفسيرنمونه صفحه ۳۹۷ به بعد مراجعه كنيد).
آيه ۱۲۵
|
وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ ﴿۱۲۵﴾
|
ترجمه :
۱۲۵- (و بخاطر بياوريد) هنگامى را كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم(و براى تجديد همين خاطره ) ازمقام ابراهيم نماز گاهى براى خود انتخاب كنيد،و ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان پاك و پاكيزه كنيد.
تفسير:
عظمت خانه خدا
بعد از اشاره به مقام والاى ابراهيم در آيه گذشته،به بيان عظمت خانه كعبه كه به دست ابراهيم ساخته و آماده شد پرداخته،مى فرمايد:
(به خاطر بياوريد هنگامى را كه خانه كعبه را(مثابة)(محل بازگشت و توجه) مردم قرار داديم و مركز امن و امان)(و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و امنا).
(مثابة)دراصل از ماده(ثوب) به معنى باز گشت چيزى به حالت نخستين است،و از آنجا كه خانه كعبه مركزى بوده است براى موحدان كه همه سال به سوى آن رو مى آوردند،نه تنها از نظرجسمانى كه از نظر روحانى نيز بازگشت به توحيد و فطرت نخستين مى كردند،از اين رو به عنوان مثابه معرفى شده،و ازآنجا كه خانه انسان كه مركز بازگشت هميشگى اومى باشد محل آرامش و آسايش است،دركلمه (مثابه) يكنوع آرامش وآسايش خاطر،نيز افتاده است واين معنى با كلمه(امنا) كه پشت سرآن ذكر شده تاءكيد مى شود،كلمه(للناس)نشان مى دهد كه اين مركز امن وامان،پناهگاهى است عمومى براى همه جهانيان و انسانها و توده هاى مردم.
واين در حقيقت اجابت يكى از درخواستهائى است كه ابراهيم از خداوند كرد كه بعدا به آن اشاره مى شود.
سپس اضافه مى كند(از مقام ابراهيم نماز گاهى براى خود انتخاب كنيد)(واتخذوا من مقام ابراهيم مصلى).
در اينكه منظورازمقام ابراهيم چيست ؟درميان مفسران گفتگواست،بعضى گفته اند:تمام(حج)مقام ابراهيم است،بعضى به معنى(عرفه)و(مشعر الحرام) و(جمرات سه گانه)گرفته اند،و بعضى گفته اند(تمام حرم مكه)،مقام محسوب مى شود.
ولى ظاهر آيه همانگونه كه در روايات اسلامى وارد شده و بسيارى از مفسران نيز گفته اند اشاره به همان مقام معروف ابراهيم است كه محلى است در نزديكى خانه كعبه،و حجاج بعد از انجام طواف به نزديك آن مى روند ونماز طواف بجا مى آورند بنابراين منظور از مصلى نيز محل نماز است.
سپس اشاره به پيمانى كه از ابراهيم و فرزندش اسماعيل درباره طهارت خانه كعبه گرفته است مى فرمايد و مى گويد: ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان(نمازگزاران) پاكيزه داريد)(و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل ان طهرا بيتى للطائفين و العاكفين و الركع السجود).
منظور از طهارت و پاكيزگى در اينجا چيست ؟ بعضى گفته اند: طهارت از لوث وجود بتها.
بعضى گفته اند: از آلودگيهاى ظاهرى ومخصوصا از خون و محتويات شكم
حيواناتى كه قربانى مى كردند،زيرا بعضى از ناآگاهان چنين اعمالى را انجام مى دادند.
وبعضى گفته اند طهارت در اينجا به معنى خلوص نيت به هنگام بناى اين خانه توحيد است.
ولى هيچ دليلى ندارد كه ما مفهوم طهارت را در اينجا محدود كنيم،بلكه منظور پاك ساختن ظاهرى ومعنوى اين خانه توحيد از هر گونه آلودگى است.
و لذا در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين آيه تعبير به پاكسازى از مشركان شده و در بعضى ديگر به شستشوى بدن و پاكيزگى از آلودگيها.
نكته ها:
نكته ۱- اثرات اجتماعى و تربيتى اين پناهگاه امن
طبق آيه فوق،خانه خدا (خانه كعبه)از طرف پروردگار به عنوان يك پناهگاه و كانون امن و امان اعلام شده و مى دانيم در اسلام مقررات شديدى براى اجتناب ازهر گونه نزاع و كشمكش وجنگ و خونريزى در اين سرزمين مقدس وضع شده است،بطورى كه نه تنها افراد انسان در هر قشر و گروه و در هرگونه شرائط بايد در آنجا در امنيت باشند بلكه حيوانات و پرندگان نيز در آنجا در امن و امان بسر مى برند و هيچكس حق ندارد مزاحم آنها شود.
در جهانى كه هميشه نزاع و كشمكش درآن وجود دارد،بودن چنين مركزى درآن مى تواند اثر عميق مخصوصى براى حل مشكلات مردم از خود نشان دهد،زيرا امن بودن اين منطقه سبب كه مردم با تمام اختلافاتى كه دارند در جوار آن در كنارهم بنشينند،وبه مذاكره بپردازند،وبه اين ترتيب يكى ازمهمترين مشكلات كه معمولا براى فتح باب مذاكرات براى رفع خصومتها و نزاعها وجود دارد حل مى شود.
چون بسيار مى شود كه طرفين نزاع،يا دولتهاى متخاصم جهان مايلند رفع خصومت كنند وبراى اين منظور به مذاكره بنشينند،اما مكانى كه براى هر دو طرف مقدس ومحترم وبه عنوان مركز امن وامان شناخته شده باشد پيدا نمى كنند ولى دراسلام اين پيش بينى شده است ومكه به عنوان چنين مركزى اعلام گرديد.
هم اكنون تمام مسلمانان جهان كه متاءسفانه گرفتاركشمكشها واختلافات مرگبارى هستند مى توانند با استفاده از قداست و امنيت اين سرزمين باب مذاكرات را بگشايند وازمعنويت اين مكان مقدس كه نورانيت و روحانيت خاصى در دلها ايجاد مى كند به رفع اختلافات خود بپردازند.
نكته ۲- چرا خانه خدا
در آيه فوق ازخانه كعبه به عنوان بيتى(خانه من) تعبير شده در حالى كه روشن است خداوند نه جسم است و نه نياز به خانه دارد،منظور از اين اضافه همان(اضافه تشريفى) است به اين معنى كه براى بيان شرافت وعظمت چيزى آن را به خدا نسبت مى دهند،ماه رمضان را(شهرالله)وخانه كعبه را(بيت الله)مى گويند.
آيه ۱۲۶
|
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۱۲۶﴾
|
ترجمه :
۱۲۶(و بياد آوريد)هنگامى كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا اين سرزمين را شهر امنى قرار ده،و اهل آن را آنها كه ايمان به خدا و روز بازپسين آورده اند از ثمرات (گوناگون) روزى ده(ما اين دعاى ابراهيم را به اجابت رسانديم و مؤ منان را از انواع بركات بهره مند ساختيم) اما به آنها كه كافر شدند بهره كمى خواهيم داد، سپس آنها را به عذاب آتش مى كشانيم وچه بد سر انجامى دارند.
تفسير:
خواسته هاى ابراهيم از پيشگاه پروردگار
در اين آيه ابراهيم دو درخواست مهم از پروردگار براى ساكنان اين سرزمين مقدس مى كند كه به يكى از آنها درآيه قبل نيز اشاره شد.
قرآن مى گويد:(به خاطر بياوريد هنگامى كه ابراهيم عرض كرد پروردگارا اين سرزمين را شهر امنى قرار ده)(واذ قال ابراهيم رب اجعل هذا بلدا آمنا)
و همانگونه كه در آيه قبل خوانديم اين دعاى ابراهيم به اجابت رسيد خدا اين سرزمين مقدس را يك كانون امن وامان قرار داد،و امنيتى از نظر ظاهرو باطن به آن بخشيد.
دومين تقاضايش اين است كه :(اهل اين سرزمين را آنها كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده اند از ثمرات گوناگون روزى ببخش)(وارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله واليوم الاخر).
جالب اينكه ابراهيم نخست تقاضاى(امنيت)وسپس درخواست(مواهب اقتصادى)مى كند،و اين خود اشاره اى است به اين حقيقت كه تا امنيت در شهر يا كشورى حكمفرما نباشد فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممكن نيست !.
در اينكه منظور از ثمرات چيست ؟ مفسران گفتگوها دارند،ولى ظاهرا ثمرات يك معنى وسيع دارد كه هر گونه نعمت مادى اعم ازميوه ها و مواد ديگر غذائى،ونعمتهاى معنوى را شامل مى شود،درحديثى ازامام صادق(عليه السلام)مى خوانيم كه فرمود:هى ثمرات القلوب:(منظورميوه دلها است)! اشاره به اينكه خداوند محبت وعلاقه مردم را به مردم اين سرزمين جلب مى كند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه ابراهيم اين تقاضا را تنها براى مؤمنان به توحيد و روز جزا مى كند،شايد به خاطر اينكه ازجمله لا ينال عهدى الظالمين در آيات گذشته به اين حقيقت پى برده بود كه گروهى از نسلهاى آينده او،راه شرك و ظلم و ستم مى پويند،واو در اينجا ادب را رعايت كرد و آنها را از دعاى خود استثنا نمود.
به هر حال خداوند در پاسـخ اين تقاضاى ابراهيم چنين (فرمود:اما آنها كه راه كفر را پوئيده اند بهره كمى(ازاين ثمرات) به آنها خواهم داد)(و به طور كامل محروم نخواهم كرد!) (قال و من كفر فامتعه قليلا).
اما درسراى آخرت(آنها را به عذاب آتش مى كشانم وچه بد سر انجامى دارند)(ثم اضطره الى عذاب النار وبئس المصير).
اين درواقع صفت(رحمانيت)همان رحمت عامه پروردگار است كه ازخوان نعمت بى دريغش همه بهره مى گيرند،وازخزانه غيبش خوبان و بدان وظيفه خور باشند،ولى سراى آخرت كه سراى رحمت خاص اواست،رحمت و نجاتى براى آنها نيست.
تاریخ به روزرسانی: دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۴۰۵