انهار
انهار
مطالب خواندنی

آیات 41 - 60 روم

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيه و ترجمه


ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت اءيدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون (41)
قـل سـيـروا فـى الارض فـانـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـة الذيـن مـن قبل كان اءكثرهم مشركين (42)
فاقم وجهك للدين القيم من قبل اءن ياتى يوم لا مرد له من الله يومئذ يصدعون (43)
من كفر فعليه كفره و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون (44)
ليجزى الذين امنوا و عملوا الصالحات من فضله إ نه لا يحب الكافرين (45)

 


ترجمه :
41 - فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهائى كه مردم انجام داده اند آشكار شده ، خدا مى خواهد نتيجه بعضى از اعمال آنها را به آنها بچشاند شايد (به سوى حق ) بازگردند.
42 - بـگـو در زمـيـن سـيـر كـنـيـد و بـنـگـريـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قبل از شما بودند چگونه بود؟ بيشتر آنها مشرك بودند.
43 - روى خـود را بـه سـوى آئيـن مـسـتقيم و پايدار كن ، پيش از آنكه روزى فرارسد كه هـيـچـكـس قـدرت ندارد آن را از خدا بازگرداند، در آن روز مردم به گروه هائى تقسيم مى شوند.
44 - هـر كـس كـافـر شـود كـفـرش بـر زيـان خـود او اسـت و آنـهـا كـه عمل صالح انجام دهند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده مى سازند.
45 - ايـن بـراى آنـسـت كـه خـداونـد كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده و عمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد، او كافران را دوست ندارد.
تفسير :
سرچشمه فساد، اعمال خود مردم است !
در آيات گذشته ، سخن از شرك در ميان بود و مى دانيم ريشه اصلى تمام مفاسد فراموش كردن اصل توحيد و روى آوردن به شرك است ، لذا در آيات مورد بحث نخست سخن از ظهور فساد در زمين به خاطر اعمال مردم به ميان آورده ، مى گويد: (فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهائى كه مردم انجام داده اند آشكار شده ) (ظهر الفساد فى البحر و البر بما كسبت ايدى الناس ).
(خـدا مـى خواهد عكس العمل كارهاى مردم را به آنها نشان دهد و نتيجه بعضى از اعمالى را كـه انـجـام داده انـد بـه آنـها بچشاند، شايد بيدار شوند، و به سوى حق بازگردند)! (ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).
آيه فوق معنى وسيع و گسترده اى را پيرامون ارتباط (فساد) و (گناه )
بـا يـكـديـگـر بيان مى كند كه نه مخصوص سرزمين مكه و حجاز است ، و نه عصر و زمان پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـلكـه بـه اصـطـلاح از قبيل قضيه حقيقيه است كه پيوند محمول و (موضوع ) را بيان مى كند، به عبارت ديگر هـر جـا فـسـادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است ، و در ضمن يك هدف تربيتى دارد، تا مردم طعم تلخ نتيجه اعمالشان را بچشند، شايد به خود آيند.
بـعـضـى مـى گويند: اين آيه ناظر به آن قحطى و خشكسالى ميباشد كه به خاطر نفرين پـيـامـبـر (صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) دامان مشركان مكه را گرفت ، باران قطع شد، بـيـابـانـهـا خشكيد و خشكيده تر شد، و حتى استفاده از صيد دريا (درياى احمر) براى آنها مشكل گشت .
بـه فرض كه اين سخن از نظر تاريخى صحيح باشد تنها بيان يك مصداق است و معنى آيه را در مساءله ارتباط فساد و گناه هرگز محدود نمى كند، نه محدود به آن زمان و مكان و نه محدود به خشكسالى و كمى باران .
از آنـچـه در بـالا گفتيم به خوبى روشن مى شود بسيارى از تفسيرهاى محدود و موضعى كـه از بـعـضـى از مـفـسـران ذيـل ايـن آيـه نـقـل شـده بـه هـيـچـوجـه قـابـل قـبـول نـيـسـت ، مـثـل ايـنـكـه مـراد از فـسـاد در خـشـكـيـهـا، قـتـل هـابـيـل بـه دست قابيل است ، و منظور از فساد در دريا غصب كشتيها در عصر موسى و خضر است .
يـا ايـنـكـه مـنـظور از فساد دريا و صحرا زمامداران فاسدى هستند كه همه اين مناطق را به فساد مى كشند.
البـتـه مـمـكـن اسـت يـكـى از مـصـداقـهـاى فـسـاد ايـن چنين افراد بوده باشند كه بر اثر دنـيـاپـرسـتـى و مـجامله و تن در دادن مردم به ذلت ، بر سر آنها مسلط مى شوند اما مسلما تمام مفهوم آيه اين نيست .
جـمـعـى از مفسران نيز در معنى (فساد بحر) به گفتگو نشسته اند: بعضى گفته اند: بحر به معنى شهرهائى است كه در كنار دريا است ، و بعضى
گفته اند بحر به معنى مناطق حاصلخيز و پر باغ و زراعت است .
مـا دليـلى بـر ايـنـگـونه تكلفات نمى بينيم ، چرا كه (بحر) معنى معروفى دارد كه هـمـان دريـا اسـت و فـسـاد در آن ، مـمكن است به صورت كمبود مواهب دريائى و يا ناامنيها و جنگهائى كه در درياها به وقوع مى پيوست باشد.
در حـديـثـى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : حيات دواب البحر بالمطر فاذا كف المـطـر ظـهـر الفـسـاد فـى البـحـر و البـر، و ذلك اذا كـثـرت الذنـوب و المـعـاصـى : (زنـدگـى مـوجـودات دريـا بـه وسـيله باران است هنگامى كه باران نبارد هم خشكيها به فساد كشيده مى شود، و هم دريا، و اين هنگامى است كه گناهان فزونى گيرد)!.
البته آنچه در اين روايت آمده بيان يك مصداق روشن از فساد است ، و نيز آنچه در رابطه با نزول باران و حيات حيوانات دريائى در اين حديث ذكر شده مساله اى است كه دقيقا به تجربه رسيده كه هر وقت باران كمتر ببارد ماهى در دريا كم خواهد شد، و حتى از بعضى از سـاحـلنـشـيـنان شنيديم كه مى گفتند: فايده باران براى دريا بيش از فايده آن براى صحرا است )!
در زمينه رابطه فساد بر و بحر با گناهان مردم تحليلهاى ديگرى داريم كه به خواست خدا در بحث نكات خواهد آمد.
در آيـه بـعـد بـراى ايـنكه مردم شواهد زنده اى را در مساءله ظهور فساد در زمين به خاطر گـناه انسانها با چشم خود بينند، دستور سير در ارض را مى دهد و به پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) مـى فـرمـايـد: (بـگـو شـمـا در روى زمـيـن بـه گـردش پـردازيـد، حـال امـتـهـاى پـيـشـيـن را جـستجو كنيد، و اعمال و سرنوشت آنها را مورد بررسى قرار دهيد بـبـيـنـيـد عـاقـبـت كـسـانـى كـه قـبـل از شـمـا بـودنـد بـه كـجـا رسـيـد)؟! (قـل سـيـروا فـى الارض فـانـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـة الذيـن مـن قبل ).
قصرها و كاخهاى ويران شده آنها را بنگريد، خزائن به تاراج رفته آنها را تماشا كنيد، جـمـعـيـت نـيـرومـنـد پـراكـنـده آنـهـا را مـشـاهـده نـمـائيـد، و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوانهاى پوسيده آنها را بنگريد.
ببينيد سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرك آنها چه شد؟
بـبـيـنيد اگر آنها آشيانه مرغان را سوزاندند، چگونه خانه اين صيادان نيز به ويرانى كشيده شد؟
آرى (اكثر آنها مشرك بودند) (كان اكثرهم مشركين ).
و شرك ام الفساد و مايه تباهى آنها شد.
جالب توجه اينكه هنگامى كه در آيات قبل سخن از نعمتهاى خدا بود، نخست آفرينش و خلقت انـسـان را مـطـرح كـرد، سـپـس روزى دادن به او را (الله الذى خلقكم ثم رزقكم ) ولى در آيـات مـورد بـحـث هـنـگـامـى كـه سـخـن از مـجـازات الهـى مـى گـويـد: نـخـسـت اشـاره بـه زوال نعمتها بر اثر گناه مى كند، سپس نابودى و هلاكت بر اثر شرك ، چرا كه به هنگام بـخـشـش ، اول مـوهـبـت خـلقـت اسـت و بـعـد روزى ، و بـه هـنـگـام بـاز پـس گرفتن ، نخست زوال نعمت است و بعد هلاكت .
تعبير به (اكثرهم مشركين ) با توجه به اينكه اين سوره مكى است و مسلمانان آن روز در اقـليـت قـرار داشتند، شايد اشاره به اين است كه از انبوه مشركان نهراسيد كه خداوند گـروه هـاى عـظـيمى از اين قبيل افراد را در گذشته هلاك و نابود كرده است ، و هم هشدارى است براى اين طغيانگران كه سير در ارض كنند و پايان كار پيشينيان هم مسلك خود را با چشم ببينند.
و از آنجا كه پند گرفتن و بيدار شدن ، و سپس بازگشتن به سوى خدا، هميشه مفيد و مؤ ثـر نيست ، در آيه بعد روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده چنين مى گويد: (صورت خود را به سوى دين و آئين مستقيم و پا بر جا (آئين توحيد خالص ) قرار
ده ، پـيـش از آنـكـه روزى فرا رسد كه هيچكس قدرت ندارد آن روز را از خدا بازگرداند و بـرنـامه الهى را تعطيل كند، و در آن روز مردم گروه گروه مى شوند و صفوف از هم جدا مـى گـردد گـروهـى در بـهـشـت و گـروهـى در دوزخ (فـاقـم وجـهـك للديـن القـيـم مـن قبل ان ياتى يوم لا مرد له من الله يومئذ يصدعون ).
توصيف دين به (قيم ) با توجه به اينكه قيم به معنى ثابت و برپادارنده است در حـقـيـقـت اشـاره بـه دليـل ايـن تـوجه مستمر به دين است ، يعنى چون آئين اسلام آئينى است ثابت و مستقيم ، و برپادارنده نظام زندگى مادى و معنوى مردم ، هرگز از آن منحرف مشو.
و ايـنكه خطاب را متوجه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى كند، براى اين است كه ديگران حساب كار خويش را برسند.
تـعـبـيـر بـه (يـصـدعـون ) از مـاده (صـدع ) در اصل به معنى شكستن و شكافتن ظرف است ، ولى تدريجا به معنى هرگونه پراكندگى و تـفـرق به كار رفته است ، و در اينجا اشاره به جدائى صفوف بهشتيان و دوزخيان مى بـاشـد كـه هـر يـك از ايـن دو صـف نيز به صفوفى تقسيم مى شوند، به تناسب سلسله مراتب درجات بهشتى ، و دركات دوزخى .
آيـه بـعد در حقيقت شرحى است براى اين جدائى صفوف در قيامت ، مى فرمايد: (هر كسى كافر شد كفرش بر زيان خود او است ) و وبالش دامنگير او (من كفر فعليه كفره ).
(و امـا آنها كه عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهيا مى سازند) (و من عمل صالحا فلانفسهم يمهدون ).
(يـمـهـدون ) از مـاده (مـهـد) (بر وزن عهد) - همانگونه كه راغب در مفردات گفته - در اصـل بـه مـعـنـى گـاهـواره يـا مـحـلى اسـت كـه براى كودك آماده مى كنند، سپس (مهد) و (مـهـاد) به معنى وسيعترى يعنى هر مكان مهيا و آماده اى (كه نهايت آرامش و آسايش ‍ در آن است ) گفته شده است ، انتخاب اين تعبير براى بهشتيان و مؤ منان صالح نيز از همين نظر است .
خـلاصـه ايـنكه گمان نكنيد ايمان و كفر و اعمال زشت و زيباى شما براى خدا اثرى دارد، اين شما هستيد كه از آن شاد و خشنود، يا ناراحت و غمگين مى شويد.
جـالب ايـنـكـه : در مورد كفار با همان جمله من كفر فعليه كفره قناعت كرده ولى در مورد مؤ مـنـان در آيـه بـعـد تـوضـيـح مـى دهـد كـه نـه تـنـهـا اعـمـال خـود را در آنـجـا مـى بـيـنـنـد، بـلكـه خـدا مـواهـب بـيـشـتـرى كـه شـايـسـتـه فضل و كرم او است به آنها مى بخشد مى گويد: (هدف اين است كه خداوند كسانى را كه ايـمـان آورده ، و عـمـل صـالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد) (ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات من فضله ).
مسلما اين فضل الهى شامل حال كافران نمى شود، (چرا كه خدا كافران را دوست ندارد) (انه لا يحب الكافرين ).
بديهى است كه با آنها نيز بر طبق عدالت رفتار مى كند و بيش از استحقاقشان
مجازات نخواهد كرد، ولى فضل و موهبتى نيز نصيبشان نخواهد شد.
نكته ها :
1 - رابطه (گناه ) و (فساد)!
بـدون شـك هـر كار خلافى در وضع (جامعه )، و از طريق آن در وضع (افراد) اثر مـى گـذارد، و مـوجـب نـوعـى فـسـاد در سـازمـان اجـتـمـاعـى مـى شـود، گـناه و كار خلاف و قـانونشكنى همانند يك غذاى ناسالم و مسموم است كه در سازمان بدن انسان چه بخواهيم و چه نخواهيم تاثير نامطلوب خواهد گذارد، و انسان گرفتار واكنش طبيعى آن مى شود.
(دروغ ) سلب اعتماد مى كند.
(خيانت در امانت ) روابط اجتماعى را بر هم مى زند.
(ظلم ) هميشه منشا ظلم ديگرى است .
(سوء استفاده از آزادى ) به ديكتاتورى مى انجامد، و ديكتاتورى به انفجار.
(تـرك حـقـوق مـحـرومان ) كينه و عداوت مى آفريند، و تراكم كينه ها و عداوتها اساس جامعه را متزلزل مى سازد.
خـلاصـه ايـنـكـه : هـر كـار نـادرسـت چـه در مـقـيـاس مـحـدود و چـه گـسـتـرده ، عـكـس العـمل نامطلوبى دارد و يكى از تفسيرهاى آيه ظهر الفساد فى البحر و البر بما كسبت ايدى الناس همين است (اين رابطه طبيعى (گناه ) و (فساد) است ).
ولى از روايات اسلامى استفاده مى شود كه بسيارى از گناهان علاوه بر اينها، يك سلسله آثـار شـوم بـا خـود هـمـراه مـى آورنـد كـه ارتـبـاط و پـيـونـدشـان بـا آن آثـار لااقل از نظر طبيعى ناشناخته است .
مـثـلا در روايـات آمـده اسـت (قـطـع رحـم ) عـمـر را كـوتـاه ، و خـوردن مال حرام قلب را تاريك ، و شيوع زنا سبب فناى انسانها مى شود و روزى را كم
مى كند و....
حـتـى در روايـتـى از امـام صـادق (عـليه السلام ) مى خوانيم : من يموت بالذنوب اكثر ممن يـمـوت بـالاجـال : (آنـها كه بوسيله گناه از دنيا مى روند بيش از كسانى هستند كه به مرگ طبيعى مى ميرند).
نـظـيـر هـمـيـن مـعنى به تعبير ديگرى در قرآن مجيد آمده است آنجا كه مى فرمايد: و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بـما كانوا يكسبون : (اگر آنها كه در شهرها و آباديها زندگى مى كنند ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند، بركات آسمانها و زمين را به روى آنها مى گشائيم ، ولى آيات ما را تكذيب كردند، ما نيز آنها را به مجازات اعمالشان گرفتيم )! (اعراف - 96).
بـه ايـن تـرتـيـب (فـسـاد) در آيـه مـورد بـحـث ، اعـم از مفاسد اجتماعى و بلاها و سلب بركات است .
نكته قابل توجه ديگر اينكه : از آيه فوق ضمنا استفاده مى شود كه يكى از فلسفه هاى آفـات و بـلاهـا، تـاثـيـر تـربـيـتـى آنـهـا روى انـسـانـهـا اسـت ، آنـهـا بـايـد واكـنـش اعـمـال خـود را بـبـيـنـنـد، تـا از خـواب غـفلت بيدار شوند و به سوى پاكى و تقوى باز گردند.
نـمـى گـوئيـم هـمـه شـرور و آفـات از ايـن قـبـيـل اسـت ولى مـى گـوئيـم حداقل بخشى از آنها داراى چنين فلسفه اى است ، و البته فلسفه هاى ديگرى نيز دارد كه در جاى
خود از آن بحث كرده ايم .
2 - فلسفه سير در ارض
مـسـاءله گـردش در زمـيـن (سـيـر در ارض ) شـش بـار در قـرآن مـجـيـد در سـوره هـاى آل عـمـران ، انـعـام ، نـحـل ، نمل ، عنكبوت ، و روم آمده ، كه يكبار از آنها به منظور مطالعه اسـرار آفـريـنـش (عـنـكـبـوت - 20) و پـنـج بـار ديگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناك و شوم اقوام ظالم و جبار و ستمگر و آلوده است .
قـرآن بـراى مـسـائل عـيـنـى و حـسـى كـه آثـار آن كـامـلا قابل لمس است در امور تربيتى اهميت خاصى قائل است ، مخصوصا به مسلمانان دستور مى دهد كه از محيط محدود زندگى خود در آيند و به سير و سياحت اين جهان پهناور بپردازند، در اعـمـال و رفـتـار اقـوام ديـگر و پايان كار آنها بينديشند، و از اين رهگذر اندوخته پر ارزشى از آگاهى و عبرت فراهم سازند.
قـدرتـهـاى شـيـطـانـى در دنياى امروز براى گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان تـمـام كـشـورهـا و سـرزمينها و اقوام مختلف را بررسى كرده و طرز فرهنگ و نقاط قوت و ضعف و صنايع مادى آنها را به خوبى برآورد كرده اند.
قرآن مى گويد: بجاى اين جباران شما سير در ارض كنيد و به جاى تصميمهاى شيطانى آنها درسهاى رحمانى بياموزيد.
عبرت گرفتن از زندگى ديگران از تجربه هاى شخصى مهمتر و پرارزشتر است ، زيرا در ايـن تـجـربـه هـا بـايد انسان زيانهائى متحمل شود تا مسائلى بياموزد ولى در عبرت گـرفـتـن از زنـدگـى و تـجـارب ديـگـران ، انـسـان بـى آنـكـه متحمل سوخت و زيانى شود، توشه گرانبهائى مى اندوزد.
دستور قرآن در زمينه (سير در ارض ) منطبق بر كاملترين شيوه هائى است
كـه امـروز بـشـر بـراى مـطـالعـات خـود بـه دسـت آورده ، و آن ايـنـكه پس از فراگرفتن مـسـائل در كـتابها دست شاگردان را مى گيرند و به سير در ارض و مطالعه شواهد عينى آنچه خوانده اند مى برند.
البـتـه امـروز يـكـنـوع ديـگـرى سـيـر در ارض تـحـت عـنوان جهانگردى از طرف تمدنهاى شـيـطانى براى جلب مال و ثروت حرام رائج شده است كه غالبا هدفهاى انحرافى دارد، مـانـنـد انـتـقال فرهنگهاى ناسالم ، عياشى ، هوسرانى ، بى بند و بارى و سرگرميهاى ناسالم ديگر، اين همان جهانگردى ويرانگر است .
اسـلام طـرفـدار آن نـوع جـهـانـگـردى اسـت كـه وسـيـله انـتـقـال فـرهنگهاى سالم تراكم تجربه ها، آگاهى از اسرار آفرينش در جهان انسانيت و جهان طبيعت ، و گرفتن درسهاى عبرت از سرنوشت دردناك اقوام فاسد و ستمگر است .
ذكـر ايـن نـكـتـه نـيـز بى تناسب نيست كه در اسلام نوع ديگرى از جهانگردى تحت عنوان (سـيـاحـت ) مورد نهى واقع شده ، چنانكه در حديثى مى خوانيم : لا سياحة فى الاسلام : (سـيـاحـت در اسـلام نـيـسـت ) و منظور از آن زندگى كسانى است كه براى تمام عمر يا مـدتـى از زنـدگى اجتماعى به كلى جدا مى شدند و بى آنكه فعاليتى داشته باشند در روى زمـيـن بـه حـركـت مـى پـرداختند و همچون رهبانها زندگى مى كردند و سربار اجتماع بودند.
بـه تـعـبـيـر ديـگـر كـار آنـهـا (رهـبـانـيـت سـيـار) بـود در مقابل رهبانهاى ثابتى كه در ديرها منزوى بودند و از جامعه بركنار، و از آنجا كه اسلام با رهبانيت و انزواى اجتماعى مخالف است اين نوع (سياحت ) را نيز محكوم مى كند.
3 - دين قيم (آئين پا بر جا)
در آيات فوق به پيامبر دستور داده شده كه تمام توجه خويش را به آئينى معطوف دارد كـه مـسـتـقـيـم و ثـابـت و اسـتـوار اسـت ، هـيـچـگونه انحرافى به كجيها ندارد و هيچگونه تزلزلى در پايه هاى آن نيست .
قابل توجه اينكه در آيات ديگر قرآن مجيد تعبيرات ديگرى درباره دين آمده است :
در آيه 105 سوره يونس توصيف به (حنيف ) (دينى كه از هرگونه انحراف بر كنار است ).
در آيه (3 سوره زمر) توصيف به (خالص ) (الا لله الدين الخالص ).
در آيـه 52 سـوره نـحـل تـوصـيـف بـه (واصـب ) آئيـنـى كـه غـيـر قابل تغيير و خالى از فنا و زوال است (و له الدين واصبا).
و در آيـه 78 سـوره حـج اسـلام را بـه عـنوان آئينى كه خالى از هرگونه سختگيرى است توصيف كرده (و ما جعل عليكم فى الدين من حرج ).
و نظير اينها.
هـر يـك از ايـن امـور يـكـى از ابـعـاد آئيـن اسـلام را تـشـكـيـل مى دهد كه در عين حال لازم و ملزوم يكديگرند، آرى اين چنين دينى را بايد انتخاب كرد، و در راه شناختش كوشيد، و در حفظش تا پاى جان ايستاد.
4 - بازگشتى در قيامت نيست
در آيـات فـوق دربـاره قـيـامـت خـوانـديم يوم لا مرد له من الله : روزى است كه هيچكس نمى تـوانـد آن را از خـدا بـازدارد و از وقـوع آن جلوگيرى كند و يا راهى براى بازگشت به سوى دنيا بگشايد.
شبيه اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه
44 سـوره شـورى مى خوانيم كه وقتى ظالمان عذاب دردناك الهى را مى بينند مى گويند: فهل الى مرد من سبيل : (آيا راهى به سوى بازگشت هست )؟
و در آيه 47 سوره شورى نيز قيامت به عنوان يوم لا مرد له من الله توصيف شده است .
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه عـالم هـسـتى داراى مراحلى است كه هرگز بازگشت از مرحله بعد به قبل در آن ممكن نيست ، و اين يك سنت تخلف ناپذير پروردگار است .
آيـا هـرگز طفل - خواه كامل متولد شده باشد يا ناقص - ممكن است به عالم جنين بازگردد؟ آيا ميوهاى كه از درخت جدا شده - خواه رسيده خواه نارس - امكان دارد بار ديگر به شاخه ها بپيوندد؟
انـتـقـال انـسـان از ايـن جـهـان بـه جهان ديگر نيز همينگونه است يعنى هيچ راهى به سوى بازگشت نيست ، و اين حقيقتى است كه پشت انسان را مى لرزاند و به انسان بيدارباش مى دهد.
آيه و ترجمه


و مـن ءايـاتـه اءن يـرسـل الرياح مبشرات و ليذيقكم من رحمته و لتجرى الفلك بأ مره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون (46)
و لقـد اءرسـلنا من قبلك رسلا الى قومهم فجاءوهم بالبينات فانتقمنا من الذين اءجرموا و كان حقا علينا نصر المؤ منين (47)
الله الذى يـرسـل الريـاح فـتـثـيـر سـحابا فيبسطه فى السماء كيف يشاء و يجعله كسفا فترى الودق يخرج من خلله فإ ذا اءصاب به من يشاء من عباده إ ذا هم يستبشرون (48)
و إ ن كانوا من قبل اءن ينزل عليهم من قبله لمبلسين (49)
فـانـظـر إ لى ءاثـار رحمت الله كيف يحى الا رض بعد موتها إ ن ذلك لمحى الموتى و هو على كل شى ء قدير (50)

 


ترجمه :
46 - از آيـات (عـظـمـت و قـدرت ) خـدا ايـن اسـت كـه بـادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتيها به فرمانش حركت كنند و از فضل او بهره گيرند شايد شكرگزارى كنيد.
47 - قـبـل از تـو پـيـامـبـرانـى بـه سـوى قـومـشـان فـرسـتـاديـم ، آنـهـا بـا دلائل روشـن بـه سـراغ قـوم خـود رفـتـند (ولى هنگامى كه اندرزها سودى نداد) از مجرمان انتقام گرفتيم (و مؤ منان را يارى كرديم ) و همواره يارى مؤ منان حقى است بر ما.
48 - خـداونـد هـمـان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهائى را به حركت درآورند، سـپـس آنـهـا را در پـهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند، و متراكم ميسازد در اين هـنـگـام دانـه هـاى بـاران را مـى بـيـنـى كه از لابلاهاى آن خارج مى شوند، هنگامى كه اين (بـاران حـيـاتـبـخـش ) را بـه هـر كـس از بـنـدگـانـش كـه بـخـواهـد مـيـرسـانـد خوشحال مى شوند.
49 - هر چند پيش از آنكه بر آنان نازل شود مايوس بودند.
50 - به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند، آن كس (كه زمين مرده را زنده كرد) زنده كننده مردگان در قيامت است و او بر همه چيز تواناست .
تفسير :
به آثار رحمت الهى بنگر!
گـفـتـيـم در ايـن سـوره ، بـخـش قـابـل ملاحظهاى از دلائل توحيد و نشانه هاى
پـروردگـار در هـفت آيه بيان شده كه هر كدام با جمله (و من آياته ) آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى در پى خوانديم ، و نخستين آيه مورد بحث هفتمين و آخرين آنها مى باشد.
و از آنـجـا كـه در آيـه قـبـل سـخـن از ايـمـان و عـمـل صـالح بـود، بـيـان دلائل توحيدى تاءكيدى نيز بر آن مى باشد.
مى فرمايد: (از آيات عظمت و قدرت خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد) (و من آياته ان يرسل الرياح مبشرات ).
آنـهـا در پـيشاپيش باران حركت مى كنند، قطعات پراكنده ابر را با خود برداشته به هم مـى پـيـونـدنـد، و بـه سـوى سـرزمـيـنـهـاى خـشك و تشنه مى برند، صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو، ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.
مـمـكـن اسـت اهـمـيـت قـدوم ايـن بـشـارتـگران براى شهرنشينان متنعم چندان روشن نباشد، اما بـيابانگردان تشنهكامى كه نياز به قطراتى از باران دارند، همينكه بادها به حركت در مـى آيـند، و ابرها را همراه خود جابجا مى كنند، و از لابلاى نسيم ، عطر مخصوص بارانى كـه بـر گـيـاهـان در نقطه ديگرى باريده ، به مشامشان مى رسد، برق اميد در دلهايشان جستن مى كند.
گـرچـه در آيـات قـرآن ، بـيـشـتـر روى بـشـارتـگـرى بـاد، نـسـبـت بـه نـزول بـاران تكيه شده ، اما كلمه (مبشرات ) را نمى توان در آن محدود ساخت ، چرا كه بادها بشارتهاى فراوان ديگرى نيز با خود دارد.
بادها، گرما و سرماى هوا را تعديل مى كنند.
بادها، عفونتها را در فضاى بزرگ مستهلك كرده ، و هوا را تصفيه مى كنند.
بادها از فشار حرارت خورشيد، روى برگها و گياهان مى كاهند و جلو آفتاب سوختگى را مى گيرند.
بادها اكسيژن توليد شده بوسيله برگهاى درختان را براى انسانها به ارمغان مى آورند و گاز كربن توليد شده بوسيله بازدم انسان را براى گياهان هديه مى برند.
بـادها بسيارى از گياهان را تلقيح مى كنند، و نطفه هاى نر و ماده را در جهان نباتات به هم پيوند مى دهند.
بادها وسيله اى براى حركت آسيابها و عاملى براى تصفيه خرمنها هستند.
بادها بذرها را از نقاطى كه در آن بذر فراوان موجود است حركت مى دهند و همچون باغبانى دلسوز در سرتاسر بيابان مى گسترانند.
و بـادهـا كـشـتـيهاى بادبانى را با مسافران و بار زياد به نقاط مختلف مى برند و حتى امروز كه وسائل ماشينى جانشين نيروى باد شده باز هم وزش بادهاى مخالف يا موافق در پيشرفت يا كندى كار كشتيها بسيار مؤ ثر است .
آرى آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف .
لذا در دنـبـاله آيـه مـى خـوانـيـم : (خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خود بچشاند، كـشـتـيـهـا بـه فـرمـانـش حـركـت كـنـنـد، و شـمـا از فـضـل و رحـمـت او بهره گيريد، شايد شـكـرگـزارى كنيد) (و ليذيقكم من رحمته و لتجرى الفلك بامره و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ).
آرى بادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند، و هم وسيله حمل و نقل ، و سرانجام سبب رونق امر تجارت كه با جمله (ليذيقكم من رحمته ) به اولى اشـاره شـده ، و بـا جـمـله (لتـجـرى الفـلك بـامره ) به دوم ، و با جمله (لتبتغوا من فضله ) به سومى .
جـالب ايـنـكه همه اين (بركات ) مولود (حركت ) است ، حركتى در ذرات هوا در محيط مجاور زمين ! اما هيچ نعمتى تا از انسان سلب نشود، قدر آن معلوم نخواهد شد، اين
بادها و نسيمها نيز تا متوقف نشوند، انسان نمى داند چه بلائى بر سر او مى آيد، توقف هـوا، زنـدگـى را در بهترين باغها همچون زندگى در سياه چالهاى زندان مى كند، و اگر نـسـيـمـى در سـلولهاى زندانهاى انفرادى بوزد آن را همچون فضاى باز مى كند، و اصولا يكى از عوامل شكنجه در زندانها همان توقف هواى آنها است .
حتى در سطح او قيانوسها اگر بادها متوقف شود و امواج خاموش گردد، زندگى جانداران دريـاهـا بـر اثـر كـمـبـود اكـسـيـژن هـوا بـه مـخـاطـره خـواهـد افـتـاد، و دريـا تبديل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناكى خواهد شد.
فـخـر رازى مـى گـويد: جمله (و ليذيقكم من رحمته ) (تا شما را از رحمت خود بچشاند) بـا تـوجـه به اينكه چشانيدن در مورد شى ء قليل گفته مى شود، اشاره به اين است كه تـمـام دنـيـا و نعمت دنيا رحمت اندكى بيش نيست ، و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان ديگر است .
در آيه بعد سخن از فرستادن پيامبران الهى است ، در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر بـه نـعـمـت وزش بـادهـا بـرمـى گـردد، ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه دربـاره نـعـمـت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد - چنانكه بعضى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: و مـمـكـن اسـت ذكـر مـسـاءله نـبـوت در كـنـار ايـن بـحـثـهـا بـراى تـكـميل مسائل مربوط به مبداء و معاد باشد كه مكرر در اين سوره به آن اشاره شده است - چنانكه بعضى ديگر گفته اند.
و نـيـز مـمـكـن اسـت هـشدارى باشد به همه كسانى كه در اينهمه نعمتها بهره مى گيرند و كفران مى كنند.
به هر حال چنين مى گويد: (ما قبل از تو پيامبرانى به سوى قومشان فرستاديم )
(و لقد ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم ).
(آنـهـا دلائل روشـن و آشـكـار از مـعـجـزات و مـنـطـق عقل براى اين اقوام آوردند) (فجاؤ هم بالبينات ).
گـروهـى ايـمـان آوردنـد، و گـروهـى بـه مـخـالفـت برخاستند (اما هنگامى كه اندرزها و هشدارها سودى ندارد ما از مجرمان انتقام گرفتيم )! (فانتقمنا من الذين اجرموا).
و مـؤ مـنان را يارى كرديم (همواره اين حق بر ما بوده است كه مؤ منان را يارى كنيم ) (و كان حقا علينا نصر المؤ منين ).
تعبير به (كان ) كه نشانه ريشه دار بودن اين سنت است و تعبير به (حق ) و بعد از آن تعبير به (علينا) كه آن نيز بيانگر حق است تاءكيدهاى پى در پى در اين زمينه مـحـسـوب مـى شـود، و مـقـدم داشـتـن حـقـا عـليـنـا بـر (نـصـر المـؤ مـنـيـن ) كـه دليل بر حصر است تاءكيد ديگرى مى باشد، و مجموعا چنين معنى مى دهد كه به طور مسلم ما يارى كردن مؤ منان را بر عهده گرفته ايم ، و بدون نياز به يارى ديگرى ما اين وعده خود را عملى خواهيم ساخت .
اين جمله ضمنا مايه تسلى و دلدارى براى مسلمانانى است كه در آن روز در مكه تحت فشار شديد دشمنانى قرار داشتند كه از نظر عده و عده افزون بودند.
اصـولا هـمـيـنـكـه دشـمـنـان خـدا غـرق آلودگـى و گـنـاه هـسـتـنـد خـود يـكـى از عـوامـل پـيـروزى و يـارى مـؤ مـنان است ، چرا كه همين گناه سرانجام ريشه آنها را مى زند، وسـائل نـابـوديـشان را با دست خودشان فراهم مى سازد، و انتقام الهى را به سراغ آنها مى فرستد.
آيـه بـعـد بار ديگر به توضيح نعمت وزش بادها پرداخته ، چنين مى گويد خداوند همان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهائى را به حركت در آورند
(الله الذى يرسل الرياح فتثير سحابا).
(سـپـس ابـرهـا را در پـهـنـه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند) (فيبسطه فى السماء كيف يشاء).
(و آنـهـا را بـه صـورت قـطـعـاتى در آورده ، متراكم و بر هم سوار مى كند) (و يجعله كسفا).
(ايـنـجـا اسـت كـه دانـه هـاى بـاران را مى بينى كه از لابلاى آنها خارج مى شوند) (و ترى الودق يخرج من خلاله ).
آرى يكى از نقشهاى مهم هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است آنها هستند كه قـطـعـات ابـر را از سـوى دريـاهـا بـه سـوى زمـيـنـهـاى خـشـك و تـشـنـه حـمـل مـى كـنـنـد، و هـمـانـها هستند كه ماموريت گستردن ابرها را بر صفحه آسمان ، و سپس متراكم ساختن آنها، و بعد از آن خنك كردن محيط ابرها و آماده نمودن براى بارانزائى بر عهده دارند.
بـادهـا هـمـچـون چـوپـان آگـاه و پـر تـجربهاى هستند كه گله گوسفندان را به موقع از اطـراف بـيابان جمع مى كند و در مسيرهاى معينى حركت مى دهد، سپس آنها را براى دوشيدن شير آماده مى سازد!
جـمله (فترى الودق يخرج من خلاله ) (دانه هاى باران و ذرات كوچك آن را مى بينى كه از لابـلاى ابـرهـا خـارج مـى شوند) ممكن است اشاره به اين باشد كه غلظت ابرها و شدت وزش بادها در حدى نيست كه مانع خروج قطره هاى
كـوچـك بـاران از ابـر و نـزول آن بـر زمين شود، بلكه اين ذرات كوچك عليرغم طوفان و ابـرى كـه صـحـنه آسمان را پوشانده ، راه خود را از لابلاى آنها به سوى زمين پيدا مى كنند، و نرم نرم بر زمينهاى تشنه پاشيده مى شوند تا به خوبى آنها را سيراب كنند و در عين حال ويرانى به بار نياورند.
باد و طوفانى كه گاه درختان عظيم را از جا مى كند و صخره ها را به حركت در مى آورد، به قطره كوچك و لطيف باران اجازه مى دهد كه از لابلاى آن بگذرد و بر زمين قرار گيرد.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه قطعه قطعه بودن ابرها هر چند در يك روز ابرى كه ابـر تـمـام صـفحه آسمان را پوشانيده براى ما چندان محسوس نيست اما به هنگامى كه با هـواپـيـمـا از لابـلاى ابـرهـا عبور مى كنيم يا بر فراز آن قرار مى گيريم كاملا روشن و نمايان است .
در پـايـان آيـه مـى افزايد: (هنگامى كه اين باران حياتبخش را به هر كس از بندگانش بـخـواهد برساند، آنها خوشحال و مسرور مى شوند) (و اذ اصاب به من يشاء من عباده اذا هم يستبشرون ).
(هـر چـنـد پـيـش از آنـكـه بـر آنـان نـازل شـود، نوميد و مايوس بودند) (و ان كانوا من قبل ان ينزل عليهم من قبله لمبلسين ).
ايـن يـاس و آن بشارت را كسانى به خوبى درك مى كنند كه همچون عربهاى بيابانگرد حيات و زندگيشان پيوند بسيار نزديكى با همين قطره هاى باران دارد.
آنـهـا در حالى كه گاه نااميدى و ياس ، سايه شوم و سنگينى بر جان و روحشان افكنده و آثار تشنگى و عطش در وجود آنها و دامها و زمين مزروعيشان آشكار گشته ناگهان بادهائى كه پيشقراولان نزول باران است به حركت در مى آيد، بادهائى
كه آنها بوى باران از لابلايش به مشام مى رسد.
چند لحظه مى گذرد، ابرها در آسمان گسترده مى شوند، غليظتر و فشردهتر مى گردند، و سـپـس بـاران شـروع مـى شـود، گـودالهـا از آب زلال پـر مـى شـود، جـويـهـاى كـوچـك و بـزرگ از ايـن مـائده آسمانى لبريز مى گردد، زنـدگـى و حـيـات در زمـيـنـهـاى خـشـك و هـم در اعـمـاق دل ايـن بـيـابـانـگـردان جوانه مى زند، برق اميد در دلهاشان مى درخشد و ابرهاى تاريك ياس و نوميدى كنار مى رود.
تـكـرار كـلمـه (قـبـل ) در آيـه ظـاهـرا بـراى تـاءكـيـد اسـت ، مـى گـويـد: چـنـد لحـظه قـبـل از بـاران - آرى چـنـد لحـظـه قـبـل از آن - چـهـره هـا عبوس ، و قيافه ها در هم بود، اما نـاگـهـان بـاران مى بارد و لبخند شادى بر لبها نقش مى بندد، چه موجود ضعيفى است انسان و چه خداى مهربانى است او.
در فارسى نيز گاهى زمان را براى تاءكيد تكرار مى كنيم ، مى گوئيم تا ديروز - بله تا همين ديروز - فلانى با من دوست بود، ولى الان شديدا دشمن شده و هدف از اين تكرار تاءكيد بر تغيير حالات انسان است .
در آخـريـن آيـه مورد بحث ، روى سخن را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: (به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند) (فانظر الى آثار رحمة الله كيف يحيى الارض بعد موتها).
تكيه روى جمله (فانظر) (بنگر) اشاره به اين است كه آنقدر آثار رحمت الهى در احياى زمـيـنـهـاى مـرده بـوسـيـله نـزول بـاران آشـكـار است كه با يك نگاه كردن بدون نياز به جستجوگرى بر هر انسان ظاهر مى شود.
تـعبير به (رحمت الهى ) در مورد باران ، اشاره به آثار پر بركت آن از جهات مختلف است .
باران ، زمينهاى خشك را آبيارى و بذر گياهان را پرورش مى دهد.
باران به درختان ، زندگى و حيات نوين مى بخشد.
باران گرد و غبار هوا را فرو مى نشاند و محيط زيست انسان را سالم و پاك مى كند.
باران گياهان را شستشو داده به آنها طراوت مى بخشد.
بـاران هـوا را مـرطـوب و مـلايـم ، و بـراى انـسـان قابل استنشاق مى كند.
باران به زمين فرو مى رود و بعد از چندى به صورت قناتها و چشمه ها ظاهر مى شود.
بـاران ، نـهـرها و سيلابهائى به راه مياندازد كه بعد از مهار شدن در پشت سدها توليد برق و نور و روشنائى و حركت مى كنند.
و بـالاخـره بـاران ، هـواى گـرم و سـرد را هـر دو تـعـديـل مـى كـنـد، از گـرمـى مـى كـاهـد و سـردى را قابل تحمل مى كند.
تـعـبير به (رحمت ) در مورد باران در آيات ديگر قرآن نيز منعكس است : از جمله در آيه 48 سوره فرقان ، و 63 سوره نمل .
و نـيـز در آيـه 28 سـوره شـورى مـى خـوانـيـم : و هـو الذى يـنـزل الغـيـث مـن بـعـد مـا قـنـطـوا و يـنـشـر رحـمـتـه : (او كـسـى اسـت كـه بـاران را نازل مى كند بعد از آنكه مردم نوميد شده اند، و دامنه رحمت خود را مى گستراند).
سـپـس بـا تـوجـه بـه پـيـونـدى كـه مـبـدء و مـعـاد در مـسـائل مـخـتـلف دارنـد در پـايـان آيـه مـى افـزايـد: (آن كـسـى كـه زمـيـن مـرده را بـا نزول باران زنده كرد، هم او زنده كننده مردگان در رستاخيز است ، و او بر همه چيز توانا است ) (ان ذلك لمحيى الموتى و هو على كل شى ء قدير).
تـعـبـيـر بـه (مـحـيـى ) بـه صـورت اسـم فـاعـل بـه جـاى فعل مضارع ، مخصوصا با لام تاءكيد دليل بر نهايت تاءكيد است .
بارها در آيات قرآن ديده ايم كه اين كتاب آسمانى براى اثبات مساءله معاد
زنده شدن زمين مرده را بعد از نزول باران به عنوان گواه انتخاب مى كند.
در سـوره ق آيـه 11 نـيـز بـعد از ذكر حيات زمينهاى مرده ، مى فرمايد: و كذلك الخروج : (رستاخيز نيز چنين است ).
شـبـيـه هـمـيـن تـعـبـيـر در آيـه 9 سـوره فاطر نيز آمده است كه مى فرمايد كذلك النشور (اينگونه است نشور در قيامت ).
در واقع قانون حيات و مرگ همه جا شبيه يكديگر است : كسى كه با چند قطره باران زمين مـرده را زنـده مـى كـنـد و شـور و جـنـبـش و حـركـت در آن مـى آفـريـنـد و ايـن كـار هـمـه سال و گاه همه روز تكرار مى شود، اين توانائى را دارد كه انسانها را نيز بعد از مرگ زنده كند، همه جا مرگ به دست او است و حيات نيز به فرمان او. درست است كه ظاهرا زمين مـرده زنـده نـمـى شـود، بـلكـه بـذرهـاى گـيـاهـان كـه در دل زمـيـن مـى بـاشـد پـرورش مى يابد، ولى مى دانيم اين بذرهاى كوچك ، مقدار عظيمى از اجـزاء زمـيـن را در پـيـكـر خـود جـذب كـرده و مـوجـودات مـردهـاى را تـبـديـل بـه موجودات زنده مى كند، و حتى ذرات متلاشى شده اين گياهان نيز مجددا نيرو و قدرت براى حيات به زمين مى بخشد.
در حقيقت منكران معاد هيچ دليلى بر مدعاى خود جز استبعاد نداشتند، و قرآن مجيد براى در هم شكستن استبعاد آنان از اين نمونه هاى زنده بهره مى گيرد.
آيه و ترجمه


و لئن اءرسلنا ريحا فراءوه مصفرالظلوا من بعده يكفرون (51)
فإ نك لا تسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء إ ذا ولوا مدبرين (52)
و ما اءنت بهد العمى عن ضللتهم إ ن تسمع إ لا من يؤ من بايتنا فهم مسلمون (53)
الله الذى خـلقـكـم مـن ضـعـف ثـم جـعـل مـن بـعـد ضـعـف قـوة ثـم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة يخلق ما يشاء و هو العليم القدير (54)

 


ترجمه :
51 - و اگـر مـا بـادى بـفـرستيم (داغ و سوزان ) و بر اثر آن زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند، راه كفران پيش مى گيرند.
52 - تـو نـمـى تـوانـى صداى خود را به گوش مردگان برسانى ، و نه سخنت را به گوش كران هنگامى كه روى مى گردانند.
53 - و (نـيـز) نمى توانى نابينايان را از گمراهيشان هدايت كنى ، تو تنها سخنت را به گوش
كسانى مى رسانى كه ايمان به آيات ما مى آورند و در برابر حق تسليمند.
54 - خـدا هـمـان كـسـى اسـت كه شما را آفريد در حالى كه ضعيف بوديد سپس بعد از اين ضـعـف و نـاتـوانـى قـوت بـخـشـيد، و باز بعد از قوت ضعف و پيرى قرار داد، او هر چه بخواهد مى آفريند، و اوست عالم و قادر.
تفسير :
مردگان و كران سخن تو را نمى شنوند!

از آنـجـا كـه در آيـات گـذشته ، سخن از بادهاى پر بركتى در ميان بود كه پيشقراولان بـارانـهـاى رحـمـت زا هستند، در نخستين آيه مورد بحث ، اشاره به بادهاى زيانبار كرده مى گويد: و اگر ما بادى بفرستيم (بادى داغ و سوزان يا سرد و خشك و يا تواءم با سموم ) و بـه دنبال آن ، زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند راه كفران را پيش مى گيرند، و بـه ايـن راه هـمـچـنـان ادامـه مـى دهـنـد (و لئن ارسـلنا ريحا فراءوه مصفرا لظلوا من بعده يكفرون ).
آنـهـا افـراد ضـعـيـف و كـم ظـرفـيـتـى هـسـتـنـد و آنـچـنـانـنـد كـه قـبـل از آمـدن بـاران مـايـوس و بعد از نزول آن ، بسيار شادند، و اگر روزى باد سمومى بـوزد و زندگى آنان موقتا گرفتار مشكلاتى گردد، فريادشان بلند مى شود و زبان به كفر مى گشايند.
به عكس مؤ منان راستين كه از نعمت خدا شادند و شكرگزار و در مصائب و مشكلات صبورند و شكيبا، دگرگونيهاى زندگى مادى هرگز در ايمان آنها، كمترين خللى وارد نمى كند، و هـمـچـون كـوردلان ضـعـيـف الايـمان با وزش يك باد مؤ من و با وزش باد ديگر كافر نمى شوند.
كلمه (مصفرا) از ماده (صفرة ) (بر وزن سفره ) به معنى رنگ زرد است ، و به اعتقاد اكـثـر مـفـسـران ، ضـمـيـر (راءوه ) بـه گـيـاهان و درختان بازميگردد كه بر اثر وزش بادهاى مضر، زرد و پژمرده مى شوند.
بعضى نيز احتمال داده اند كه ضمير به ابرها برگردد، زيرا ابرهاى زرد
رنگ طبعا ابرهاى نازكى هستند، معمولا باران ندارند بخلاف ابرهاى سياه و انبوه كه مولد بارانند.
بـعـضـى نيز مرجع ضمير را (باد) مى دادند، زيرا بادهاى معمولى بيرنگند و بادهاى سـمـوم آتـشـزا كـه احـيـانـا گـرد و غـبـار بـيـابـان را بـا خـود حمل مى كنند، زرد و تيره اند.
احـتـمـال چـهـارمـى نـيز وجود دارد كه (مصفر) به معنى خالى است ، زيرا همانگونه كه (راغـب ) در (مـفـردات ) گـفـتـه اسـت : ظـرف خـالى از محتوا و شكم خالى از غذا و يا رگـهـائى كـه از خـون خـالى شده است ، صفر (بر وزن سفر) ناميده مى شود، بنابر اين تعبير فوق در اينجا اشاره به بادهائى است كه از باران خالى است .
(در اين صورت ضمير (راءوه )به ريح بازميگردد) (دقت كنيد).
ولى تفسير اول از همه مشهورتر مى باشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اينجا بادهاى مفيد و بارانزا به صورت صيغه جمع آمـده (ريـاح ) امـا در مـورد بـادهاى زيانبار صيغه مفرد (ريح ) اشاره به اينكه اغلب بادها مـفـيـدنـد و بـاد سـمـوم ، جـنـبـه اسـتـثـنـائى دارد كـه گـاه در يـك مـاه و يـا يكسال ، يكبار ميوزد، اما وزشهاى مفيد در تمام روزها و شبها در جريانند.
يـا اشاره به اين است كه بادهاى مفيد در صورتى اثر خود را مى بخشند كه پى در پى در آيـنـد، در حـالى كـه وزشـهـاى زيـانـبار گاهى در يك مرتبه نيز، اثر سوء خود را مى گذارند.
آخـريـن نـكـتـهـاى كـه ذكـر آن را در ذيـل ايـن آيـه ضـرورى مـى دانـيـم تـفـاوت يستبشرون (خوشحال مى شوند) كه در مورد وزشهاى مفيد در آيات گذشته آمده با جمله لظلوا من بعده يكفرون (بعد از آن به كفر خود ادامه مى دهند) كه در اين آيه آمده مى باشد.
ايـن تـفـاوت نـشـان مى دهد كه آنان آنهمه نعمتهاى بزرگ و پى در پى خدا را مى بينند و خوشحال مى شوند، اما اگر براى يكبار و يكروز، مصيبتى فرا برسد، چنان داد و فرياد مى كشند و به سوى كفر مى روند كه گوئى از آن دستبردار نيستند.
درست همانند كسانى كه يك عمر سالم هستند و زبان به شكر باز نمى كنند اما يك شب كه در آتش تب مى سوزند، آنچه كفر و ناسزا است مى گويند.
و چنين است حال افراد بى دانش و ضعيف الايمان .
در ايـن زمـيـنـه در ذيـل آيـه 35 همين سوره ، و آيه 9 و 10 سوره هود، و آيه 11 سوره حج بحثهاى ديگرى داشته ايم .
در دو آيـه بـعـد به تناسب بحثى كه در آيه فوق آمد، مردم را به چهار گروه تقسيم مى كند: گروه مردگان ، يعنى آنها كه هيچ حقيقتى را درك نمى كنند هر چند ظاهرا زنده اند.
و گروه ناشنوايان كه آمادگى براى شنيدن سخن حق ندارند.
و گروهى كه از ديدن چهره حق محرومند.
و سـرانـجـام گـروه مـؤ منان راستين كه دلهائى دانا، و گوشهائى شنوا، و چشمهائى بينا دارند.
نخست مى گويد: (تو نمى توانى سخنان حق خود را به گوش مردگان برسانى ) و اندرزهاى تو در دل آنان كه دلمرده اند اثر ندارد (فانك لا تسمع الموتى ).
و نـيز تو نمى توانى سخنت را به گوش كران برسانى مخصوصا هنگامى كه روى مى گردانند و پشت مى كنند (و لا تسمع الصم الدعا اذا ولوا مدبرين ).
و هـمـچـنـيـن (تـو نـمى توانى نابينايان را از گمراهيشان هدايت كنى ) (و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ).
(تـنـهـا سـخنان حقت را مى توانى به گوش كسانى برسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند و در برابر حق تسليمند) (ان تسمع الا من يؤ من باياتنا فهم مسلمون ).
هـمـانـگـونـه كه قبلا هم گفته ايم قرآن غير از (حيات ) و (مرگ ) مادى و جسمانى و هـمـچـنـيـن (شـنـوائى ) و (بـيـنائى ) ظاهرى ، نوع برترى از حيات و مرگ و ديد و شنود، قائل است كه ريشه اصلى سعادت يا بدبختى انسان در آن است .
ارزيـابـى آن از ايـن مـسـائل ، ارزيـابـى مـادى و فيزيكى نيست ، بلكه ارزيابى معنوى و انسانى است .
شرط اول براى درك حقيقت داشتن قلبى آماده و پذيرا، و چشمى بينا و گوشى شنوا است ، و گرنه هر گاه تمام انبياء و اولياء جمع شوند و همه آيات الهى را به گوش كسى كه حـس تـشخيص و درك حقيقت را بر اثر كثرت گناه و لجاجت و عناد از دست داده ، بخوانند، در او اثر نخواهد كرد!
و اگر در قرآن تنها اشاره به دو قسمت از حواس ظاهر، به اضافه درك باطن شده است ، به خاطر آنست كه اكثريت قريب به اتفاق معلومات انسان ، يا از طريق اين دو حاسه (چشم و گوش ) و يا وجدانيات و تحليل عقل به دست مى آيد.
و جالب اينكه سه مرحله اى كه در آيات بالا آمده ، سه مرحله مختلف از انحراف و عدم درك حقيقت مى باشد كه از شديد شروع شده و به خفيف پايان مى يابد.
مرحله اول دلمردگى است كه از آن تعبير به (موتى ) (مردگان ) كرده
كه هيچ راهى براى امكان نفوذ در آنها نيست .
مـرحـله دوم ، مـرحـله نـاشـنـوائى اسـت ، مـخـصـوصـا نـاشـنـوايـانـى كـه پـشـت كـرده و در حـال فـرار كردن هستند كه حتى فريادهاى شديدى كه به هنگام نزديك بودن ممكن است در آنها اثر كند، در اينجا بى اثر مى شود.
البـتـه ايـن گـروه مـانند مردگان نيستند، گاهى ممكن است با علامت و اشاره مطلبى را به آنـهـا حـالى كـرد، ولى مـى دانـيـم بسيارى از حقايق را با ايماء و اشاره نمى توان تفهيم نمود، مخصوصا در آن هنگام كه رويگردانند و دور شوند.
مرحله سوم نابينائى است ، البته زندگى كردن با نابينا به مراتب آسانتر از زندگى بـا كـران و يـا مـردگـان اسـت ، اينها لااقل گوش شنوا دارند و بسيارى از مفاهيم را ميتوان براى آنها بيان كرد، ولى شنيدن كى بود مانند ديدن .
از ايـن گـذشـتـه تـنها تبيين مسائل كافى نيست ، به فرض كه به نابينا گفته شود از سـمـت راسـت يـا از سمت چپ حركت كن ، عمل كردن به اين دستور كار آسانى نيست و گاه با مـخـتـصـر اشـتـبـاه در انـدازهـگـيـرى در پـرتـگـاه سـقـوط مـى كـنـد! در بـحـث مـشروحى كه ذيل آيات 80 و 81 سوره نمل داشتيم ، ضمن تحليلى در باره حقيقت حيات و مرگ در قرآن ، ايـراد سـسـتـى را از سـوى جـمـعـى از وهـابـيـيـن مـطـرح كـرديـم كـه آنـهـا بـراى نـفـى تـوسـل بـه پـيـامـبر و امامان ، از آيات مورد بحث و مانند آن كمك مى گيرند و مى گويند: مردگان (حتى پيامبر!) مطلقا چيزى نمى فهمند.
ولى در آنجا ثابت كرديم كه انسان - مخصوصا پيشوايان بزرگ و شهداء - بعد از مرگ يـكـنـوع حـيات برزخى دارند و مدارك زيادى از قرآن و احاديث به آن گواهى مى دهد، و در ايـن حـيـات برزخى درك و ديدى وسيعتر از حيات دنيوى دارند (براى توضيح بيشتر به جلد 15 ذيل آياتى كه در بالا اشاره كرديم مراجعه فرمائيد).
و در ايـنـجـا ايـن جـمـله را بايد بيفزائيم كه همه مسلمانان همواره در نمازهاى خود به هنگام تـشـهـد پـيـامـبـر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته و با جمله السـلام عـليـك ايـهـا النـبـى و رحـمة الله و بركاته بر او سلام مى فرستند، و مى دانيم تخاطب حقيقى - نه مجازى - حتما با كسى است كه مى شنود و درك مى كند، بنابراين سلام بـر پـيـامـبـر بـه صـورت خـطـاب از راه دور و نـزديـك ، دليـل بـر آنـسـت كـه روح مـقـدسـش هـمـه ايـن سلامها را مى شنود، و دليلى ندارد كه ما اين خطابها را حمل بر مجاز كنيم .
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث بـه يـكـى ديـگـر از دلائل تـوحـيـد كـه دليـل فـقـر و غـنا است اشاره مى كند و بحثهائى را كه در سرتاسر اين سوره ، پيرامون تـوحـيـد آمـده تكميل مى نمايد مى گويد: (خداوند همان كسى است كه شما را در حالى كه ضعيف و ناتوان بوديد آفريد، سپس بعد از اين ضعف و ناتوانى ، قوت و قدرت بخشيد و دوران جـوانـى و شـكـوفائى نيروها آمد، و بعد از آن بار ديگر ضعف و پيرى را جانشين قـوت كـرد) (الله الذى خـلقـكـم مـن ضـعـف ثـم جـعـل مـن بـعـد ضـعـف قـوة ثـم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة ).
آرى (او است كه هر چه را بخواهد مى آفريند و او است عالم و قادر) (يخلق ما يشاء و هو العليم القدير).
در آغاز آنچنان ضعيف و ناتوان بوديد كه حتى قدرت نداشتيد مگسى را از خود دور كنيد يا آب دهان خويش را نگه داريد، اين از نظر جسمانى ، و از نظر فكرى به مصداق لا تعلمون شـيـئا (هـيـچ چيز نمى دانستيد) حتى پدر و مادر مهربانى را كه دائما مراقب شما بودند نمى شناختيد.
ولى كمكم داراى رشد و قدرت شديد، اندامى نيرومند و فكرى قوى و عقلى توانا و دركى وسيع پيدا كرديد.
و با اين حال نميتوانستيد اين قدرت را نگاه داريد و درست همانند انسانى
كه از دامنه كوه بلندى به فراز قله رسيده از طرف ديگر سراشيبى را شروع كرديد، و باز به قعر دره ضعف و ناتوانى جسمى و روحى رسيديد.
ايـن دگـرگـونـيها و فراز و نشيبها، بهترين دليل براى اين حقيقت است كه نه آن قوت از شـمـا بـود، و نـه آن ضعف ، بلكه هر دو از ناحيه ديگرى بود، و اين خود نشانه آنست كه چرخ وجود شما را ديگرى مى گرداند، و هر چه داريد عارضى است .
ايـن هـمـانست كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در گفتار نورانيش به آن اشاره كرده مى فـرمـايـد: عـرفـت الله سـبـحـانـه بـفـسـخ الغـرائم و حـل العـقـود و نـقض الهمم : (من خدا را در فسخ تصميمهاى محكم و گشودن گره ها و نقض اراده هاى قوى و ناكام ماندن آن شناختم ) من از اين دگرگونيها فهميدم كه قدرت اصلى دست ديگرى است ، و ما از خود چيزى نداريم جز آنچه او به ما مى بخشد.
جـالب ايـنكه در مورد ضعف دوم كه براى انسان پيش مى آيد، كلمه (شيبة ) (پيرى ) را نيز اضافه مى كند، ولى در ضعف اول ، نامى از كودكى نمى برد.
ايـن تـعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه ضعف پيرى دردناكتر است ، زيرا اولا رو به سوى مرگ و فنا دارد، بر عكس ضعف كودكى ، و ثانيا توقعى كه از پيران سالخورده و با تجربه دارند هرگز از كودكان نيست ، در حالى كه گاه ضعف و ناتوانى آنها يكسان است و اين بسيار عبرت انگيز مى باشد.
اين مرحله است كه قدرتمندان ياغى و سركش را به زانو در مى آورد و به ضعف و زبونى و بيچارگى مى كشاند.
آخـريـن جـمله آيه كه اشاره به علم و قدرت خدا است ، هم بشارت است و هم انذار كه خدا از همه اعمال و نيات شما آگاه است و نيز توانائى بر پاداش و كيفر شما دارد.
آيه و ترجمه


 


و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤ فكون (55)
و قـال الذين اءوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله إ لى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون (56)
فيومئذ لاينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون (57)
و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل مثل و لئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا إ ن اءنتم إ لا مبطلون (58)
كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون (59)
فاصبران وعد الله حق و لايستخفنك الذين لا يقنون (60)

 


ترجمه :
55 - و روزى كه قيامت بر پا شود گنهكاران سوگند ياد مى كنند كه جز ساعتى (در عالم برزخ ) درنگ نكردند! اينچنين آنها از درك حقيقت محروم مى شدند!
56 - كـسـانـى كـه عـلم و ايـمان به آنها داده شده مى گويند: شما به فرمان خدا تا روز قيامت (در عالم برزخ ) درنگ كرديد، و اكنون روز رستاخيز است ولى شما نمى دانستيد!
57 - آن روز عذر خواهى ظالمان سودى ندارد، و توبه آنان پذيرفته نمى شود.
58 - مـا بـراى مـردم در ايـن قرآن از هرگونه مثال و مطلبى بيان كرديم ، و اگر آيه اى براى آنها بياورى كافران مى گويند شما اهل باطل هستيد (و اينها سحر و جادو است )!
59 - اينگونه خداوند بر دلهاى كسانى كه آگاهى ندارند مهر مى نهد!
60 - اكـنـون كـه چنين است صبر پيشه كن كه وعده خدا حق است ، و هرگز كسانى كه ايمان ندارند نبايد تو را خشمگين سازند (و از جا تكان دهند).
تفسير :
آن روز كـه عـذر خواهى سودى ندارد! گفتيم در اين سوره ، بحثهاى مربوط به مبدء و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچـه انـسـجـام يـافـتـه اسـت ، و در آيـات مـورد بـحـث بـه دنبال بحثهائى كه قبل از آن پيرامون مبدء و معاد بود نيز بار ديگر به مساءله رستاخيز باز مى گردد و صحنه دردناك ديگرى از حال مجرمان را در آن روز مجسم مى سازد.
مـى گـويـد: (روزى كه قيامت بر پا شود، مجرمان سوگند ياد مى كنند كه فقط ساعتى در عالم برزخ توقف داشتند)! (و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة ).
آرى (آنـهـا در گـذشته نيز اين چنين از درك حقيقت ، محروم و مصروف مى شدند)! (كذلك كانوا يؤ فكون ).
تعبير به (ساعة ) از روز قيامت ، چنانكه سابقا هم اشاره كرده ايم ، يا به خاطر آنست كه قيامت در يك لحظه ناگهانى بر پا مى شود، و يا از اين جهت است
كه به سرعت اعمال بندگان مورد حساب قرار مى گيرد زيرا خداوند سريع الحساب است ، و مى دانيم (ساعة ) در لغت عرب به معنى جزء كمى از زمان است .
گـرچـه در آيـه فـوق ، سـخـن از مـحـل ايـن تـوقـف بـه مـيـان نـيـامـده اسـت و لذا بـعـضـى احـتمال داده اند كه اشاره به توقف در دنيا باشد كه در واقع لحظه زودگذرى بيش نيست ، ولى آيه بعد دليل روشنى است بر اينكه منظور همان توقف در جهان برزخ و عالم بعد از مـرگ و قـبـل از رسـتـاخـيـز اسـت ، زيرا جمله لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث پايان اين دو را به قيامت منتهى مى كند و اين جز در مورد برزخ صحيح نيست (دقت كنيد).
ايـن را نـيـز مـى دانـيـم كـه (بـرزخ )، بـراى همه يكسان نمى باشد، گروهى در عالم برزخ حيات آگاهانه اى دارند، اما گروه ديگرى همچون افرادى هستند كه به خواب فرو مى روند و گوئى در قيامت از خواب خود بيدار مى شوند و هزاران را ساعتى مى پندارند!.
در ايـنجا دو مطلب باقى مى ماند نخست اينكه چگونه مجرمان ، چنين سوگند خلافى را ياد مى كنند؟
پـاسـخ آن روشـن اسـت ، آنها به راستى چنين مى پندارند كه دوران برزخ ، دوران بسيار كوتاهى بوده است ، چرا كه حالتى شبيه خواب داشته اند، مگر اصحاب كهف كه افرادى مؤ من و صالح بودند، بعد از بيدارى از خواب بسيار طولانى خود، تصور نكردند كه يك روز يـا بـخشى از يك روز در خواب بوده اند، و يا يكى از پيامبران الهى كه داستانش در سـوره بـقـره آيـه 259 آمـده اسـت بـعـد از آنـكـه از دنـيـا رفـت و پـس از يـكـصـد سال مجددا به حيات بازگشت ، اظهار نداشت كه فاصله
ميان دو زندگى يك روز يا بخشى از يك روز بوده است .
چـه مـانـعـى دارد كه مجرمان با توجه به حالت خاص برزخيشان ، چنين تصورى از روى عدم آگاهى پيدا كنند؟
لذا در آيه بعد خواهد آمد كه مؤ منان آگاه ، به آنان مى گويند اشتباه كرديد، شما تا روز قيامت در عالم برزخ توقف نموده ايد، و اكنون روز رستاخيز است !.
و از اينجا مطلب دوم يعنى تفسير جمله (كذلك كانوا يؤ فكون ) روشن مى شود چرا كه (افـك ) در اصـل بـه مـعـنى دگرگونى چهره واقعى و انصراف از حق است و اين گروه بـه خـاطـر وضـع خـاصـشـان در برزخ از واقعيتها به دور مانده اند، و نمى توانند مقدار توقفشان را در برزخ تشخيص دهند.
بـا تـوجه به آنچه گفتيم نيازى به بحثهاى طولانى جمعى از مفسران كه چرا مجرمان در روز قـيـامت عمدا دروغ مى گويند؟ نمى بينيم ، زيرا در آيه دليلى بر دروغ عمدى آنها در اين مرحله نيست .
البته در آيات ديگر قرآن نمونه هائى از دروغ و كذب مجرمان در رستاخيز ديده مى شود كـه پـاسـخ مـشـروح آن را قـبـلا در جـلد پـنـجـم صـفـحـه 187 ذيـل آيـه 23 سـوره انـعـام داده ايـم ، ولى بـه هـر حال اين بحث ، ارتباطى با موضوع بحث اين آيات ندارد.
آيـه بـعد، پاسخ مؤ منان آگاه را به سخنان مجرمان ناآگاهى كه از وضع برزخ و قيامت اطلاع درستى ندارند بازگو مى كند.
مـى فـرمـايـد: (كسانى كه علم و ايمان به آنها داده شده مى گويند: شما به فرمان خدا تـا روز قـيـامـت در جـهـان بـرزخ درنگ كرديد، و اكنون روز رستاخيز است ، ولى شما نمى دانستيد) (و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى
كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون ).
مقدم داشتن (علم ) بر (ايمان ) به خاطر آنست كه علم پايه ايمان است .
و تـعبير (فى كتاب الله ) ممكن است اشاره به كتاب تكوينى باشد يا اشاره به كتب آسـمـانى ، و يا هر دو، يعنى به فرمان تكوينى و تشريعى پروردگار، مقدر بود چنان مدتى را در برزخ بمانيد و سپس در روز رستاخيز محشور شويد.
در ايـنـكـه مـنـظـور از (الذين اوتوا العلم و الايمان ) چه كسانى مى باشند؟ بعضى از مـفـسـران آن را اشـاره بـه فرشتگان الهى ، كه هم داراى علمند و هم صاحب ايمانند، دانسته اند، و جمعى ديگر اشاره به مؤ منان آگاه و معنى دوم ظاهرتر است .
و ايـنـكـه در بـعـضـى از روايـات تفسير به فرزندان امير مؤ منان على (عليه السلام ) و ائمه طاهرين (عليهم السلام ) شده است از قبيل بيان مصداقهاى روشن است ، و معنى گسترده آيه را محدود نمى كند.
ايـن نـكـتـه نـيـز قـابـل ذكـر است كه بعضى از مفسران ، گفتگوى اين دو گروه را درباره برزخ كه يكى آن را به مقدار ساعتى مى پندارد و ديگرى به مقدار واقعى آن آگاهى دارد نـاشـى از ايـن مـى دادنـد كـه گـروه اول چون انتظار عذاب الهى را مى كشند مايلند هر چه بيشتر به تاخير افتد، و فاصله ها را هر چند زياد باشد ناچيز مى شمارند، اما گروه دوم كه انتظار بهشت و نعمتهاى جا و دانش را مى كشند
اين فاصله ها را بسيار زياد مى بينند.
به هر حال هنگامى كه مجرمان خود را با واقعيات دردناك روز قيامت روبرو مى بينند در مقام عـذر خـواهـى و تـوبه بر مى آيند، ولى قرآن مى گويد: (در آن روز عذر خواهى ظالمان سودى ندارد و توبه آنان نيز پذيرفته نيست ) (فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم و لا هم يستعتبون ).
اين نكته قابل توجه است كه در بعضى از آيات قرآن تصريح شده كه اصلا به مجرمان اجـازه عـذرخـواهـى داده نـمـى شـود لا يـؤ ذن لهم فيعتذرون (مرسلات - 36) اما در اينجا مى فـرمـايـد: عـذر خـواهـى آنـها سودمند نيست ، و ظاهرش اين است عذر خواهى مى كنند اما اثرى ندارد.
البـتـه تـضـادى در مـيـان ايـن آيـات نـيـسـت ، زيـرا قـيـامـت مـراحـل مـخـتـلفـى دارد در پـارهاى از مراحل اصلا اجازه عذر خواهى و حرف زدن به آنها داده نـمـى شـود و بـر دهان آنها مهر مى گذارند، تنها دست و پا و اعضاء و جوارح و زمينى كه گـنـاه بـر آن كـرده انـد بـازگـو كـنـنـده اعـمـالشـان هـسـتـنـد، ولى در پـارهـاى ديـگر از مراحل زبانشان گشوده مى شود و به عذر خواهى مى پردازند، اما چه سود؟
يكى از اعذار آنها اين است كه گناهان خود را به گردن سردمداران كفر
و نـفـاق بـيـندازند، به آنها مى گويند: (لو لا انتم لكنا مؤ منين ): (اگر شما نبوديد ايمان مى آورديم ) (سوره سبا آيه 31).
ولى آنها در پاسخشان مى گويند: ا نحن صددناكم عن الهدى بعد اذ جائكم (آيا ما شما را از هدايت بازداشتيم بعد از آن كه هدايت به سراغتان آمد و با چشم باز آن را مى ديديد)؟! (سبا - 32).
و گـاه در مقام عذرخواهى سعى مى كنند انحراف خود را به گردن شيطان بيندازند و او را بـر وسـوسـه هـايـش مـلامـت كنند، ولى ابليس به آنها پاسخ مى گويد: فلا تلومونى و لومـوا انفسكم : (امروز مرا سرزنش نكنيد، خود را سرزنش كنيد)! (ابراهيم - 22) من شما را اجبار بر كارى نكردم تنها دعوت دوستانهاى كردم شما هم پذيرفتيد)!.
آيـه بـعـد در حـقـيقت اشاره اى است به كل مطالبى كه در اين سوره بيان شد مى فرمايد: (ما براى مردم در اين قرآن از هر گونه مثالى بيان كرديم ) (وعد و وعيد، امر و نهى ، بـشـارت و انـذار، آيـات آفاقى و انفسى ، دلائل مبدء و معاد و اخبار غيبى ، و خلاصه از هر چـيـز كـه در نـفـوس انـسـانـهـا مـمكن است اثر مثبت بگذارد بيانى داشتيم ) (و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل ).
در حـقـيـقـت ، قـرآن بـطـور كـلى ، و سـوره روم كـه اكـنـون در مـراحـل پـايـان آن هـسـتـيـم بـالخـصـوص مـجـمـوعـه اى اسـت از مسائل بيدار كننده براى هر قشر و گروه و براى هر طرز فكر و عقيده .
مـجـمـوعـه اى اسـت از درسهاى عبرت ، مسائل اخلاقى ، برنامه هاى عملى ، امور اعتقادى به گـونـه اى كـه از تـمـام طـرق مـمـكـن اسـت براى نفوذ در فكر انسانها و دعوتشان به راه سعادت ، استفاده شده است .
ولى با اين حال گروهى هستند كه هيچيك از اين امور در قلوب تاريك
و سـيـاهـشان اثرى نمى گذارد، (لذا هر آيه و نشانه اى از حق ، براى آنها بياورى باز ايـن گـروه كـافـران مى گويند: شما اهل باطل هستيد، و اينها امورى است بى اساس )! (و لئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون ).
تـعبير به (مبطلون ) تعبير جامعى است كه همه بر چسبها و نسبتهاى نارواى مشركان را در بـر مـى گـيرد، نسبت دروغ ، سحر، جنون ، افسانه هاى خرافى و اساطير، كه هر كدام چهرهاى از چهره هاى باطل مى باشد در آن جمع است ، آرى آنها همواره پيامبران الهى را به يـكـى از ايـن امـور بـاطـل مـتـهـم مـى سـاخـتـنـد، تـا چـنـد روزى مـردم پاكدل را به وسيله آن اغفال كنند.
مـخـاطـب در (انـتـم ) (شـمـا) مـمـكـن اسـت پـيـامبر و مؤ منان راستين باشند، و ممكن است همه طـرفـداران حـق و تـمـام انـبـيـاء و پـيـشـوايـان الهى ، چرا كه اين دسته از كفار لجوج با كل طرفداران اين مكتب مخالف بودند.
آيـه بـعـد دليـل مـخـالفـت ايـن گـروه را بـه روشـنـى بـيـان مـى كـنـد، مـى گـويـد: ايـن نـفوذناپذيرى و لجاجت بى حد و حساب و دشمنى با هر حقيقت ، به خاطر آنست كه آنها حس تشخيص و درك خود را بر اثر كثرت گناه و لجاجت از دست داده اند، و ابدا چيزى درك نمى كـنـنـد، آرى (ايـن چـنـيـن خـداوند بر دلهاى كسانى كه علم و آگاهى ندارند مهر مى نهد) (كذلك يطبع الله على قلوب الذين لا يعلمون ).
(يـطـبـع ) از مـاده (طـبـع ) بـه مـعنى مهر نهادن است ، و اشاره به كارى است كه در سـابق و امروز معمول بوده و هست كه گاهى براى اينكه چيزى دست نخورده بماند و در آن مـطـلقـا دخـل و تـصـرفـى نـشـود، در آن را مـحـكـم مـى بـنـدنـد، و روى قـفـل يا گرهى كه به آن زده اند، ماده خميرمانندى گذارده و روى آن مهر مى زنند، بديهى اسـت گـشـودن در آن جـز با شكستن مهر ممكن نيست ، و اين كارى است كه به زودى افشا مى شود.
قـرآن ايـن تـعـبير گويا را به عنوان كنايه از دلهاى نفوذ ناپذير و كسانى كه وجدان و آگـاهـى و عـقـل سـالم را بـه كـلى از دسـت داده اند و اميدى به هدايتشان نيست ، به كار مى برد.
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه در آيـات گـذشـتـه ، عـلم پـايـه ايـمان شناخته شده ، و در اين آيه جـهـل پايه كفر و عدم تسليم در برابر حق آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره روم است ، دو دستور مهم و يك بشارت بزرگ به پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) مـى دهـد، تـا او را در ايـن مـبـارزه پـيـگـيـر و مـسـتـمـر در بـرابـر ايـن لجـوجـان جاهل ، و بيخردان سرسخت ، به استقامت دعوت كند.
نـخـسـت مى گويد: (اكنون كه چنين است در برابر همه حوادث ، همه آزارها و كارشكنيها و نسبتهاى ناروا، شكيبائى و صبر پيشه كن ) (فاصبر) .
كه شكيبائى و صبر و استقامت كليد اصلى پيروزى است .
و بـراى ايـنـكـه پـيامبر را در اين راه دلگرمتر كند مى افزايد: (وعده خدا بطور مسلم حق است ) (ان وعد الله حق ).
او به تو و مؤ منان وعده پيروزى ، و خلافت در ارض ، و غلبه اسلام بر كفر، و نور بر ظـلمـت ، و عـلم بـر جـهـل ، داده اسـت ، و بـه ايـن وعـده ، جـامـه عمل مى پوشاند.
كـلمـه (وعـد) در ايـنجا اشاره به وعده هاى مكررى است كه در قرآن در مورد پيروزى مؤ منان داده شده است ، از جمله در همين سوره آيه 47 مى خوانيم و كان حقا علينا نصر المؤ منين : (همواره يارى مؤ منان حقى بر ما بوده و هست ). و در آيه 51 سوره غافر آمده است : انا لنـنـصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد: (ما رسولان خود و مؤ منان را در زندگى اين دنيا و در روز قيامت كه گواهان بپا مى خيزند يارى مى كنيم ).
و نـيـز آيه 56 سوره مائده مى گويد: فان حزب الله هم الغالبون : (حزب خدا پيروز است ).
دومـيـن دسـتور، دستور به تسلط بر اعصاب و حفظ متانت و آرامش ، و به اصطلاح از جا در نـرفـتـن در ايـن مـبارزه سخت و پيگير است ، مى فرمايد: (هرگز نبايد كسانى كه ايمان ندارند تو را خشمگين و عصبانى كنند) (و لايستخفنك الذين لا يوقنون ).
وظيفه تو بردبارى و تحمل و حوصله هر چه بيشتر و حفظ متانتى كه شايسته يك رهبر در برابر اينگونه افراد است ، مى باشد.
(لايـسـتـخـفـنـك ) از ماده (خفت ) به معنى سبكى است ، يعنى آنچنان سنگين و پابر جا بـاش كـه ايـن افـراد نـتوانند تو را سبك بشمرند و از جا تكان دهند، در مسيرت استوار و محكم بايست ، چرا كه آنها يقين ندارند و تو كانون يقين و ايمانى .
ايـن سـوره بـا وعـده پيروزى مؤ منان بر دشمنان آغاز شد، و با وعده پيروزى نيز پايان مى گيرد، ولى شرط اصلى آن در صبر و استقامت شمرده است .
پـروردگـارا! آنـچـنـان صـبـر و استقامتى به ما مرحمت كن كه طوفانهاى مشكلات و حوادث سخت ، هرگز ما را از جا تكان ندهد.
خـداونـدا! بـه ذات پـاكت پناه مى بريم ، از اينكه در زمره كسانى باشيم كه موعظه ها و اندرزها، عبرتها و انذارها در دلهايشان اثر نمى گذارد.
بـارالهـا! دشـمـنـان مـتـشكل و متحدند، و با انواع سلاحهاى شيطانى مسلح ، ما پيروزى بر دشمنان برونى و شيطان درونى را از تو مى طلبيم آمين يا رب العالمين


  

 
پاسخ به احکام شرعی
 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -