مطالب خواندنی

آیات 1 - 19 لقمان

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيه و ترجمه

بسم الله الرحمن الرحيم

الم (1)
تلك ايات الكتاب الحكيم (2)
هدى و رحمة للمحسنين (3)
الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم بالاخرة هم يوقنون (4)
اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الم
2 - اين آيات كتاب حكيم است (آياتى پر محتوا و استوار).
3 - مايه هدايت و رحمت براى نيكوكاران است .
4 - همانها كه نماز را بر پا مى دارند، زكات را ادا مى كنند، و به آخرت يقين دارند.
5 - آنها بر طريق هدايت پروردگارشان هستند، و آنهايند رستگاران
تفسير:
نيكوكاران كيانند؟
اين سوره ، با ذكر عظمت و اهميت قرآن آغاز مى شود، و بيان حروف مقطعه در ابتداى آن نيز اشاره لطيفى به همين حقيقت است ، كه اين آيات كه از حروف ساده الفبا تركيب يافته ، چنان محتوائى بزرگ و عالى دارد كه سرنوشت انسانها را به كلى دگرگون مى سازد (الم ).
لذا بعد از ذكر (حروف مقطعه ) مى گويد: (اين آيات كتاب حكيم است ) (تلك آيات الكتاب الحكيم ).
(تلك ) در لسان عرب براى اشاره به دور است ، و كرارا گفته ايم كه اين تعبير مخصوصا كنايه از عظمت و اهميت اين آيات است گوئى در اوج آسمانها و در نقطه دور دستى قرار گرفته !
توصيف (كتاب ) به (حكيم ) يا به خاطر استحكام محتواى آن است ، چرا كه هرگز باطل به آن راه نمى يابد، و هر گونه خرافه را از خود دور مى سازد جز حق نمى گويد، و جز به راه حق دعوت نمى كند، درست در مقابل (لهو الحديث ) (سخنان بيهوده ) كه در آيات بعد مى آيد قرار دارد.
و يا به معنى آن است كه اين قرآن همچون دانشمند حكيمى است كه در عين خاموشى با هزار زبان سخن مى گويد، تعليم مى دهد، اندرز مى گويد، تشويق مى كند، انذار مى نمايد، داستانهاى عبرت انگيز بيان مى كند، و خلاصه به تمام معنى داراى حكمت است ، و اين سرآغاز، تناسب مستقيمى دارد با سخنان لقمان حكيم كه در اين سوره از آن بحث به ميان آمده .
البته هيچ مانعى ندارد كه هر دو معنى (حكمت ) در آيه فوق منظور باشد.
آيه بعد هدف نهائى نزول قرآن را با اين عبارت بازگو مى كند: (اين كتاب حكيم مايه هدايت و رحمت براى نيكوكاران است ) (هدى و رحمة للمحسنين ).
(هدايت ) در حقيقت مقدمه اى است براى (رحمت پروردگار)، چرا كه انسان نخست در پرتو نور قرآن حقيقت را پيدا مى كند و به آن معتقد مى شود، و در عمل خود آن را به كار مى بندد، و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهاى بى پايان پروردگار مى گردد.
قابل توجه اينكه در اينجا قرآن ، مايه هدايت و رحمت (محسنين ) شمرده شده ، و در آغاز سوره نمل ، مايه هدايت و بشارت (مؤ منين ) (هدى و بشرى للمؤ منين ).
و در آغاز سوره بقره ، مايه هدايت (متقين ) (هدى للمتقين ).
اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه بدون تقوا و پرهيزگارى روح تسليم و پذيرش حقائق در انسان زنده نمى شود، و طبعا هدايتى در كار نخواهد بود.
و از اين مرحله پذيرش حق كه بگذريم ، مرحله ايمان فرا مى رسد كه علاوه بر هدايت ، بشارت به نعمتهاى الهى نيز وجود خواهد داشت .
و اگر از مرحله تقوى و ايمان فراتر رويم و به مرحله عمل صالح برسيم رحمت خدا نيز در آنجا افزوده مى شود.
بنابراين سه آيه فوق ، سه مرحله پى در پى از مراحل تكامل بندگان خدا را بازگو مى كند: مرحله پذيرش حق ، مرحله ايمان و مرحله عمل ، و قرآن در اين سه مرحله به ترتيب مايه هدايت و بشارت و رحمت است (دقت كنيد).
آيه بعد محسنين را با سه وصف ، توصيف كرده ، مى گويد: (آنها كسانى هستند كه نماز را بر پا مى دارند، زكات را ادا مى كنند، و به آخرت يقين دارند) (الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكاة و بالاخرة هم يوقنون ) پيوند آنها با خالق از طريق نماز، و با خلق خدا از طريق زكات ، قطعى است و يقين آنها به دادگاه قيامت انگيزه نيرومندى است براى پرهيز از گناه و براى انجام وظائف .
و در آخرين آيه مورد بحث عاقبت و سرانجام كار (محسنين ) را چنين بيان مى كند: (آنها بر طريق هدايت پروردگارشان هستند، و آنها رستگارانند) (اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون ).
جمله (اولئك على هدى من ربهم )، از يكسو نشان مى دهد كه هدايت آنها از طرف پروردگارشان تضمين شده است ، و از سوى ديگر تعبير (على )، دليل بر اين است كه گوئى هدايت براى آنها يك مركب راهوار است ، و آنها بر اين مركب سوار و مسلطند.
و از اينجا تفاوت اين (هدايت ) با هدايتى كه در آغاز سوره آمده روشن مى شود، چرا كه هدايت نخستين همان آمادگى پذيرش ‍ حق است ، و اين هدايت برنامه وصول به مقصد مى باشد.
ضمنا جمله اولئك هم المفلحون كه طبق ادبيات عرب ، دليل بر حصر است ، نشان مى دهد كه تنها راه رستگارى ، همين راه است ، راه نيكوكاران ، راه آنها كه با خدا و خلق خدا در ارتباطند، و راه آنها كه به مبدء و معاد ايمان كامل دارند.
آيه و ترجمه


و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين (6)
و اذا تتلى عليه اياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه و قرا فبشره بعذاب اليم (7)
ان الذين امنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم (8)
خالدين فيها وعد الله حقا و هو العزيز الحكيم (9)

 


ترجمه :

6 - بعضى از مردم سخنان باطل و بيهوده خريدارى مى كنند تا مردم را از روى جهل و نادانى گمراه سازند، و آيات الهى را به استهزا و سخريه گيرند، براى آنها عذاب خوار كننده است .
7 - هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مى شود مستكبرانه روى بر مى گرداند، گوئى آن را نشنيده ، گوئى اصلا گوشهايش سنگين است ! او را به عذاب دردناك بشارت ده .
8 - (ولى ) كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند باغهاى پر نعمت بهشت از آن آنهاست .
9 - جاودانه در آن خواهند ماند، اين وعده مسلم الهى است ، و اوست عزيز و حكيم (شكست ناپذير و دانا).
شاءن نزول :
بعضى از مفسران گفته اند كه نخستين آيات مورد بحث درباره (نضر بن حارث ) نازل شده است .
او مرد تاجرى بود و به ايران سفر مى كرد، و در ضمن ، داستانهاى ايرانيان را براى قريش بازگو مى نمود، و مى گفت : اگر محمد براى شما سرگذشت عاد و ثمود را نقل مى كند، من داستانهاى رستم و اسفنديار، و اخبار كسرى و سلاطين عجم را باز مى گويم !، آنها دور او را گرفته ، استماع قرآن را ترك مى گفتند.
بعضى ديگر گفته اند كه اين قسمت از آيات در باره مردى نازل شده كه كنيز خواننده اى را خريدارى كرده بود و شب و روز براى او خوانندگى مى كرد و او را از ياد خدا غافل مى ساخت .
مرحوم (طبرسى ) مفسر بزرگ ، بعد از ذكر اين شان نزول مى گويد:
حديثى كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در اين زمينه نقل شده شاءن نزول فوق را تاءييد مى كند، چرا كه آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا يحل تعليم المغنيات و لا بيعهن ، و اثمانهن حرام و قد نزل تصديق ذلك فى كتاب الله : (و من الناس من يشترى لهو الحديث ...).
(آموزش دادن كنيزان خواننده ، و خريد و فروش آنها حرام است و درآمدى كه از اين راه به دست مى آيد نيز حرام است ، گواه اين مطلب چيزى است كه خداوند در كتابش فرموده : و من الناس من يشترى لهو الحديث ....
تفسير:
غنا يكى از دامهاى بزرگ شياطين !
در اين آيات ، سخن از گروهى است كه درست در مقابل گروه (محسنين ) و (مؤ منين ) قرار دارند كه در آيات گذشته مطرح بودند.
در اينجا سخن از جمعيتى است كه سرمايه هاى خود را براى بيهودگى و گمراه ساختن مردم به كار مى گيرد، و بدبختى دنيا و آخرت را براى خود مى خرد!
نخست مى فرمايد: (بعضى از مردم ، سخنان باطل و بيهوده را خريدارى مى كنند تا خلق خدا را از روى جهل و نادانى ، از راه خدا گمراه سازند) (و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ).
(و آيات خدا را به استهزاء و سخريه گيرند) (و يتخذها هزوا).
و در پايان آيه اضافه مى كند: (عذاب خوار كننده از آن اين گروه است ) (اولئك لهم عذاب مهين ).
خريدارى كردن سخنان باطل و بيهوده يا به اين گونه است كه به راستى افسانه هاى خرافى و باطل را با دادن پول به دست آورند، آنچنان كه در داستان (نضر بن حارث ) خوانديم .
و يا از اين طريق است كه براى ترتيب دادن مجالس لهو و باطل و خوانندگى كنيزان خواننده خريدارى كنند، چنانكه در حديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ضمن شان نزول بيان شد.
و يا صرف كردن مال به هر صورت و به هر طريقى كه به وسيله آن به اين هدف نامشروع يعنى سخنان باطل و بيهوده برسند.
عجب اينكه اين كوردلان مطالب باطل و بيهوده را به گرانترين قيمت خريدارى مى كردند، اما آيات الهى و حكمت را كه پروردگار، رايگان در اختيارشان گذارده ناديده مى گرفتند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه خريدارى (اشتراء) در اينجا معنى كنائى داشته باشد و منظور از آن هر گونه تلاش و كوشش براى رسيدن به اين منظور است .
و اما (لهو الحديث )، مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه هر گونه سخنان يا آهنگهاى سرگرم كننده و غفلت زا را كه انسان را به بيهودگى يا گمراهى مى كشاند در بر مى گيرد، خواه از قبيل (غنا) و الحان و آهنگهاى شهوت انگيز و هوس آلود باشد، و خواه سخنانى كه نه از طريق آهنگ ، بلكه از طريق محتوى انسان را به بيهودگى و فساد، سوق مى دهد.
و يا از هر دو طريق ، چنانكه در تصنيفها و اشعار عاشقانه خوانندگان معمولى است كه هم محتوايش گمراه كننده است و هم آهنگش !
و يا مانند داستانهاى خرافى و اساطير كه سبب انحراف مردم از (صراط مستقيم ) الهى مى گردد.
و يا سخنان سخريه آميزى كه به منظور محو حق و تضعيف پايه هاى ايمان مطرح مى شود، همانند چيزى كه از ابوجهل و يارانش نقل مى كنند كه رو به قريش مى كرد و مى گفت : (مى خواهيد شما را از (زقوم ) كه (محمد) ما را به آن تهديد مى كند اطعام كنم ؟! سپس مى فرستاد و (كره و خرما) حاضر مى كردند و مى گفت : اين همان (زقوم ) است ! ... و به اين ترتيب آيات الهى را بباد استهزاء مى گرفت .
به هر حال (لهو الحديث ) معناى گسترده اى دارد كه همه اينها و مانند آن را فرا مى گيرد، و اگر در روايات اسلامى و سخنان مفسرين روى يكى از اينها انگشت گذارده شده است هرگز دليل بر انحصار و محدوديت مفهوم آيه نيست .
در احاديثى كه از طرق اهلبيت (عليهم السلام ) به ما رسيده تعبيرهائى ديده مى شود كه بيانگر همين وسعت مفهوم اين كلمه است :
از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الغناء مجلس لا ينظر الله الى اهله ، و هو مما قال الله عز و جل (و من الناس ‍ من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل الله ): (مجلس غنا و خوانندگى لهو و باطل ، مجلسى است كه خدا به اهل آن نمى نگرد، (و آنها را مشمول لطفش قرار نمى دهد) و اين مصداق همان چيزى است كه خداوند عزوجل فرموده (بعضى از مردم هستند كه سخنان بيهوده خريدارى مى كنند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند).
تعبير به (لهو الحديث ) بجاى (الحديث اللهو) گويا اشاره به اين است كه هدف اصلى آنها همان لهو و بيهودگى است ، و سخن ، وسيله اى براى رسيدن به آن است .
جمله (ليضل عن سبيل الله ) نيز مفهوم وسيعى دارد كه هم گمراه كردن اعتقادى را شامل مى شود آنچنان كه در داستان نضر بن حارث و ابو جهل خوانديم و هم منحرف ساختن اخلاقى آنچنان كه در احاديث غنا آمده است .
تعبير (بغير علم ) اشاره به اين است كه اين گروه گمراه و منحرف حتى به مذهب باطل خود نيز ايمان ندارند، بلكه صرفا از جهل و تقليدهاى كوركورانه پيروى مى كنند، آنها جاهلانى هستند كه ديگران را نيز به جهل و نادانى خود گرفتار مى سازند.
اين در صورتى است كه تعبير (بغير علم ) را توصيف براى گمراه كنندگان بدانيم ، اما بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه توصيفى براى (گمراه شوندگان ) باشد، يعنى مردم جاهل و بيخبر را ناآگاهانه به وادى انحراف و باطل مى كشانند.
اين بيخبران گاه از اين هم فراتر مى روند، يعنى تنها به جنبه هاى سرگرمى و غافل كننده اين مسائل قانع نمى شوند، بلكه سخنان لهو و بيهوده خود را وسيله اى براى استهزاء و سخريه آيات الهى قرار مى دهند، و اين همان است كه در آخر آيه فوق به آن اشاره كرده ، مى فرمايد: و يتخذها هزوا.
اما توصيف عذاب به (مهين ) (خوار كننده و اهانت بار) به خاطر آن است كه جريمه بايد همانند جرم باشد، آنها نسبت به آيات الهى توهين كردند، خداوند هم براى آنها مجازاتى تعيين كرده كه علاوه بر دردناك بودن توهين آور نيز مى باشد.
آيه بعد به عكس العمل اين گروه در برابر آيات الهى اشاره كرده ، و در واقع آن را با عكس العملشان در برابر لهو الحديث مقايسه مى كند و مى گويد: (هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مى شود مستكبرانه روى بر مى گرداند، گوئى آيات ما را نشنيده ، گوئى اصلا گوشهايش سنگين است ) و اصلا هيچ سخنى را نمى شنود (و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه وقرا).
و در پايان ، كيفر دردناك چنين كسى را اينگونه بازگو مى كند: (او را به عذاب دردناك بشارت ده )! (فبشره بعذاب اليم ).
تعبير به ولى مستكبرا اشاره به اين است كه رويگرداندن او تنها به خاطر مزاحمت با منافع دنيوى و هوسهايش نيست ، بلكه از اينهم فراتر مى رود و انگيزه استكبار و تكبر در برابر خدا و آيات خدا كه بزرگترين گناه است در عمل او نيز وجود دارد.
جالب اينكه نخست مى گويد: (آنچنان بى اعتنائى به آيات الهى مى كند كه گوئى اصلا آن را نشنيده و كاملا بى اعتنا از كنار آن مى گذرد) سپس اضافه مى كند: (نه تنها اين آيات را نميشنود، گوئى اصلا كر است و هيچ سخنى را نمى شنود)!
جزاى چنين افراد نيز متناسب اعمالشان است همانگونه كه عملشان براى اهل حق دردآور بود، خداوند مجازاتشان را نيز دردناك قرار داده ، و به عذاب اليمشان گرفتار مى سازد!
توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير به (بشر) (بشارت ده ) در مورد عذاب دردناك الهى متناسب با كار مستكبرانى است كه آيات الهى را به باد سخريه مى گرفتند و بوجهل صفتانى كه (زقوم جهنم ) را با كره و خرما تفسير مى كردند!
در آيات بعد به شرح حال مؤ منان راستين باز مى گردد كه در آغاز اين مقايسه از آنان شروع شد، در پايان نيز به آنان ختم گردد، مى فرمايد: (كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، باغهاى پر نعمت بهشت از آن آنها است ) (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم ).
آرى اين گروه بر عكس مستكبران بى ايمان ، و گمراه كنندگان كوردل كه نه آثار خدا را در جهان مى بينند و نه سخنان فرستادگان خدا را به گوش جان مى شنوند، به حكم عقل و خرد بيدار و چشم بينا و گوش شنوا كه خدا نصيبشان كرده هم به آيات الهى ايمان مى آورند و هم در اعمال صالح خود آن را به كار مى گيرند و چه جالب است كه آنها (عذاب اليم ) داشتند و اينها (جنات نعيم ) دارند.
مهمتر اينكه اين باغهاى پر نعمت بهشتى ، براى آنها جاودانه است (هميشه در آن خواهند ماند) (خالدين فيها).
(اين وعده مسلم الهى است ، وعده اى تخلف ناپذير) (وعد الله حقا).
و خداوند نه وعده دروغين مى دهد، و نه از وفاى به وعده هاى خود عاجز است ، چرا كه (او عزيز و قدرتمند، و حكيم و آگاه است ) (و هو العزيز الحكيم ).
اين نكته قابل دقت است كه در مورد مستكبران ، (عذاب ) به صورت مفرد ذكر شده و در مورد مؤ منان صالح العمل ، (جنات ) به صورت جمع ، چرا كه رحمت خدا همواره بر غضبش پيشى گرفته .
تاكيد بر خلود و وعده حق الهى نيز تاءكيدى بر همين فزونى (رحمت ) بر (غضب ) است .
(نعيم ) كه از ماده (نعمت ) است ، معنى گسترده اى دارد كه همه انواع نعمتهاى مادى و معنوى را شامل مى شود، حتى نعمتهائى كه براى ما محبوسان زندان تن در اين دنيا قابل درك نيست (راغب ) در (مفردات ) مى گويد: (نعيم ) به معنى (نعمت بسيار) است (النعيم النعمة الكثيرة ).
نكته ها:
1 - تحريم غنا
بدون شك غنا به طور اجمال از نظر مشهور علماى شيعه حرام است و شهرتى در سرحد اجماع و اتفاق دارد.
بسيارى از علماى اهل سنت نيز بر اين عقيده تاءكيد كرده اند، هر چند بعضى از آنها استثناهائى براى آن قائل شده اند، و شايد بعضى از اين استثناها در حقيقت استثناء نباشد و خارج از موضوع غنا محسوب شود (و به اصطلاح تخصصا خارج است ).
(قرطبى ) در ذيل آيات مورد بحث در همين زمينه چنين مى گويد: (غناى معمول در ميان گروهى از مردم ، هر گاه مشتمل بر اشعار عاشقانه در باره زنان و توصيف زيبائيهاى آنان ، و ذكر شراب و محرمات ديگر باشد، همه علما در حرمت آن متفقند، چرا كه مصداق لهو و غناى مذموم مى باشد، و اما اگر از اين امور خالى گردد، مختصرى از آن در اعياد و جشنهاى زفاف جائز است ، و همچنين براى نشاط بخشيدن به هنگام انجام كارهاى مشكل ، آنگونه كه در تاريخ اسلام در مساله حفر خندق آمده ، و يا اشعارى كه (انجشه ) به هنگام حركت قافله به سوى مكه در حجة الوداع براى تحريك شتران مى خوانده است ، اما آنچه امروز در ميان (صوفيه ) معمول است كه انواع آلات طرب را در اين زمينه به كار مى برند حرام است ).
آنچه را كه قرطبى به صورت استثناء بيان كرده از قبيل خواندن (حدى ) (آواز مخصوص ) براى شتران يا اشعار مخصوصى كه مسلمانان با آهنگ به هنگام حفر خندق مى خواندند به احتمال قوى اصلا جزء غنا نبوده و نيست ، و شبيه اشعارى است كه گروهى با آهنگ مخصوص در راهپيمائيها يا مجالس جشن و عزادارى مذهبى مى خوانند.
در منابع اسلامى دلائل زيادى بر تحريم غنا در دست است كه از جمله آيه فوق و من الناس من يشترى لهو الحديث ... و بعضى ديگر از آيات قرآن مى باشد كه حداقل طبق رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده بر غنا تطبيق گرديده ، و يا غنا از مصاديق آن شمرده شده است .
در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير آيه و اجتنبوا قول الزور (حج - 30) فرمود: قول الزور الغنا: (سخن باطل همان غنا است ).
و نيز همان امام (عليه السلام ) در تفسير آيه و الذين لا يشهدون الزور (فرقان - 72) فرمود: (منظور از آن غنا است ).
و در تفسير همين آيه مورد بحث ، روايات متعددى از امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) و امام على بن موسى الرضا (عليهم السلام ) نقل شده است كه يكى از مصداقهاى (لهو الحديث ) را كه موجب (عذاب مهين ) است غنا معرفى كرده اند.
علاوه بر اين روايات فراوان ديگرى - منهاى تفسير آيات - در منابع اسلامى ديده مى شود كه تحريم غنا را بطور مؤ كد بيان مى كند.
در حديثى كه از (جابر بن عبدالله ) از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانيم : كان ابليس اول من تغنى : (شيطان اولين كسى بود كه غنا خواند).
و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) چنين آمده است : بيت الغناء لا - تؤ من فيه الفجيعة ، و لا تجاب فيه الدعوة ، و لا يدخله الملك : (خانه اى كه در آن غنا باشد، ايمن از مرگ و مصيبت دردناك نيست ، و دعا در آن به اجابت نمى رسد، و فرشتگان وارد آن نمى شوند).
و در حديث ديگرى از همان امام (عليه السلام ) مى خوانيم : الغناء يورث النفاق ، و يعقب الفقر: (غنا، روح نفق را پرورش مى دهد و فقر و بدبختى مى آفريند).
در حديث ديگر كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده از جمله كسانى را كه ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است زن خواننده و كسى است كه اجرتى به او مى دهد و كسى كه آن پول را مصرف مى نمايد! (المغنية ملعونة ، و من اداها ملعون ، و آكل كسبها ملعون ).
در منابع معروف اهل سنت نيز روايات متعددى در اين زمينه نقل شده است .
از جمله روايتى است كه در (در المنثور) از جمع كثيرى از محدثين از ابى امامة از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده است كه فرمود: لا يحل تعليم المغنيات و لا بيعهن و اثمانهن حرام : (تعليم زنان خواننده حلال نيست ، و همچنين خريد و فروش اين كنيزان ، و چيزى كه در مقابل آن گرفته مى شود نيز حرام است ).
نظير همين معنى را نويسنده التاج از ترمذى و امام احمد نقل كرده است (التاج جلد 5 صفحه 287).
(ابن مسعود) از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل مى كند كه فرمود: الغناء ينبت النفاق فى القلب كما ينبت الماء البقل : (غنا روح نفاق را در قلب پرورش مى دهد همانگونه كه آب گياهان را)!.
روى هم رفته رواياتى كه در اين زمينه نقل شده است بقدرى زياد است كه به حد تواتر مى رسد، و به همين دليل اكثر علماى اسلام فتوى به حرمت داده اند علاوه بر علماى شيعه كه تقريبا در اين سخن اتفاق نظر دارند، تحريم آن از ابو - حنيفه نيز نقل شده است ، و هنگامى كه از احمد پيشواى معروف اهل سنت درباره غنا سؤ ال كردند در پاسخ گفت : ينبت النفاق : (روح نفاق را در آدمى مى روياند)!.
و مالك ، پيشواى ديگر اهل سنت در پاسخ اين سؤ ال گفت : يفعله الفساق : (مردم فاسق به دنبال آن مى روند)!
و (شافعى ) تصريح كرده است كه شهادت اصحاب غنا قبول نيست ، و اين خود دليل بر فسق آنها است .
از اصحاب شافعى نيز نقل شده كه فتواى شافعى را تحريم مى دانند، بر خلاف آنچه بعضى پنداشته اند.
2 - غناء چيست ؟
در حرمت غناء چندان مشكلى وجود ندارد، مشكل تشخيص موضوع غناء است .
آيا هر صوت خوش و زيبائى غنا است ؟
مسلماء چنين نيست ، زيرا در روايات اسلامى آمده و سيره مسلمين نيز حكايت مى كند كه قرآن و اذان و مانند آن را با صداى خوش و زيبا بخوانيد.
آيا غنا هر صدائى است كه در آن (ترجيع ) (رفت و آمد صدا در حنجره و به اصطلاح غلت دادن ) باشد؟ آن نيز ثابت نيست .
آنچه از مجموع كلمات فقهاء و سخنان اهل سنت در اين زمينه مى توان استفاده كرد اين است كه غناء، آهنگهاى طرب انگيز و لهو و باطل است .
و به عبارت روشنتر: غناء آهنگهائى است كه متناسب مجالس فسق و فجور و اهل گناه و فساد مى باشد.
و باز به تعبير ديگر: غناء به صوتى گفته مى شود كه قواى شهوانى را در انسان تحريك مى نمايد، و انسان در آن حال احساس مى كند كه اگر در كنار آن صدا، شراب و فساد جنسى نيز باشد كاملا مناسب است !.
اين نكته نيز قابل توجه است كه گاه يك (آهنگ ) هم خودش غنا و لهو و باطل است و هم محتواى آن ، به اين ترتيب كه اشعار عشقى و فسادانگيز را با آهنگهاى مطرب بخوانند، و گاه تنها آهنگ ، غنا است ، به اين ترتيب كه اشعار پر محتوى يا آيات قرآن و دعاء و مناجات را به آهنگى بخوانند كه مناسب مجالس عياشان و فاسدان است ، و در هر دو صورت حرام مى باشد (دقت كنيد).
ذكر اين نكته نيز لازم است كه گاه براى غنا دو رقم معنى ذكر مى شود (معنى عام ) و (معنى خاص )، معنى خاص همان است كه در بالا گفتيم يعنى آهنگهاى تحريك شهوات و متناسب مجالس فسق و فجور.
ولى معنى عام هر گونه صوت زيبا است ، و لذا آنها كه غنا را به معنى عام تفسير كرده اند بر آن دو قسم قائل شده اند (غناى حلال ) و (غناى حرام ).
منظور از غناى حرام همان است كه در بالا گفته شد و منظور از غناى حلال صداى زيبا و خوشى است كه مفسده انگيز نباشد، و متناسب با مجالس فسق و فجور نگردد.
بنابراين در اصل تحريم غنا تقريبا اختلافى نيست ، اختلاف در نحوه تفسير آن است .
البته (غنا) مصاديق مشكوكى نيز دارد (مانند همه مفاهيم ديگر) كه انسان به راستى نمى داند فلان صوت مناسب مجالس فسق و فجور است يا نه ؟ و در اين صورت به حكم اصل برائت محكوم به حليت است (البته بعد از آگاهى كافى از مفهوم عرفى غنا طبق تعريف فوق ).
و از اينجا روشن مى شود صداها و آهنگهاى حماسى كه متناسب ميدانهاى نبرد و يا ورزش و يا مانند آن است دليلى بر تحريم آن نيست .
البته در زمينه غنا بحثهاى ديگرى نيز وجود دارد از قبيل پاره اى از استثناها كه بعضى براى آن قائل شده اند، و جمعى آن را انكار كرده اند، و مسائل ديگر كه بايد در كتب فقهى از آن سخن گفت .
آخرين سخنى كه در اينجا ذكر آن را لازم مى دانيم اين است كه آنچه در بالا گفتيم مربوط به خوانندگى است و اما استفاده از آلات موسيقى و حرمت آن بحث ديگرى دارد كه از موضوع اين سخن خارج است .
3 - فلسفه تحريم غنا
دقت در مفهوم (غنا) با شرائطى كه در شرح موضوع آن گفتيم ، فلسفه تحريم آن را به خوبى روشن مى سازد.
در يك بررسى كوتاه به مفاسد زير برخورد مى كنيم :
الف : تشويق به فساد اخلاق - تجربه نشان داده است - و تجربه بهترين شاهد و گواه است - كه بسيارى افراد تحت تاثير آهنگهاى غناء، راه تقوى و پرهيزكارى را رها كرده ، و به شهوات و فساد روى مى آورند.
مجلس غنا معمولا مركز انواع مفاسد است و آنچه به اين مفاسد دامن مى زند همان غناء است .
در بعضى از گزارشهائى كه در جرائد خارجى آمده مى خوانيم كه در مجلسى كه گروهى از دختران و پسران بودند، و آهنگ خاصى از غناء در آنجا اجرا شد آنچنان هيجانى به دختران و پسران دست داد كه به يكديگر حمله ور شدند و فجايع زيادى بار آوردند كه قلم از ذكر آن شرم دارد.
در تفسير (روح المعانى )، سخنى از يكى از سران (بنى اميه ) نقل مى كند كه به آنها مى گفت : از غنا بپرهيزيد كه حيا را كم مى كند، شهوت را مى افزايد شخصيت را در هم مى شكند، جانشين شراب مى شود، و همان كارى را مى كند كه مستى انجام مى دهد.
و اين نشان مى دهد كه حتى آنها نيز به مفاسد آن پى برده بودند.
و اگر مى بينيم در روايات اسلامى كرارا آمده است كه غنا روح نفاق را در قلب پرورش مى دهد اشاره به همين حقيقت است ، روح نفاق همان روح آلودگى به فساد و كناره گيرى از تقوا و پرهيزكارى است .
و نيز اگر در روايات آمده است كه فرشتگان در خانه اى كه غنا در آن است وارد نمى شوند به خاطر همين آلودگى به فساد است ، چرا كه فرشتگان پاكند و طالب پاكيند، و از اين محيطهاى آلوده بيزارند.
ب - غافل شدن از ياد خدا - تعبير به (لهو) كه در تفسير (غنا) در بعضى از روايات اسلامى آمده است ، اشاره به همين حقيقت است كه غناء انسان را آنچنان مست شهوات مى كند كه از ياد خدا غافل مى سازد.
در آيات فوق خوانديم كه (لهو الحديث )، يكى از عوامل (ضلالت ) از (سبيل الله ) است ، و موجب (عذاب اليم ).
در حديثى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : كل ما الهى عن ذكر الله فهو من الميسر: (هر چيزى كه انسان را از ياد خدا غافل كند (و در شهوات فرو ببرد) آن در حكم قمار است .)
ج - آثار زيانبار بر اعصاب - غنا و موسيقى در حقيقت ، يكى از عوامل مهم تخدير اعصاب است ، و به تعبير ديگر مواد مخدر گاهى از طريق دهان و نوشيدن وارد بدن مى شوند، (مانند شراب ).
و گاه از طريق بوئيدن و حس شامه (مانند هروئين ).
و گاه از طريق تزريق (مانند مرفين ).
و گاه از طريق حس سامعه است (مانند غنا).
به همين دليل گاهى غنا و آهنگهاى مخصوصى ، چنان افراد را در نشئه فرو مى برد، كه حالتى شبيه به مستى به آنها دست مى دهد، البته گاه به اين مرحله نمى رسد اما در عين حال تخدير خفيف ايجاد مى كند.
و به همين دليل بسيارى از مفاسد مواد مخدر در غنا وجود دارد، خواه تخدير آن خفيف باشد يا شديد.
(توجه دقيق به بيوگرافى مشاهير موسيقيدانان نشان مى دهد كه در دوران عمر به تدريج دچار ناراحتيهاى روحى گرديده اند، تا آنجا كه رفته رفته اعصاب خود را از دست داده ، و عده اى مبتلا به بيماريهاى روانى شده ، و گروهى مشاعر خود را از كف داده ، و به ديار جنون رهسپار شده اند، دستهاى فلج و ناتوان گرديده بعضى هنگام نواختن موسيقى درجه فشار خونشان بالا رفته و دچار سكته ناگهانى شده اند).
در بعضى از كتبى كه در زمينه آثار زيانبار موسيقى بر اعصاب آدمى نوشته شده است حالات جمعى از موسيقى دانان و خوانندگان معروف آمده است كه به هنگام اجراى برنامه گرفتار سكته و مرگ ناگهانى شده ، و در همان مجلس جان خود را از دست داده اند.
كوتاه سخن اينكه آثار زيانبخش غنا و موسيقى بر اعصاب تا سر حد توليد جنون ، و بر قلب و فشار خون ، و تحريكات نامطلوب ديگر به حدى است كه نياز به بحث زيادى ندارد.
از آمارهائى كه از مرگ و ميرها در عصر ما تهيه شده چنين استفاده مى شود كه مرگهاى ناگهانى نسبت به گذشته افزايش زيادى يافته است ، عوامل اين افزايش را امور مختلفى ذكر كرده اند از جمله افزايش غنا و موسيقى در سطح جهان .
د - غنا يكى از ابزار كار استعمار
استعمارگران جهان هميشه از بيدارى مردم ، مخصوصا نسل جوان ، وحشت داشته اند، به همين دليل بخشى از برنامه هاى گسترده آنها براى ادامه استعمار، فرو بردن جامعه ها در غفلت و بى خبرى و ناآگاهى و گسترش انواع سرگرميهاى نا سالم است .
امروز مواد مخدر تنها جنبه تجارتى ندارد، بلكه يك ابزار مهم سياسى ، يعنى سياستهاى استعمارى است ، ايجاد مراكز فحشاء، كلوپه اى قمار و همچنين سرگرميهاى ناسالم ديگر، و از جمله توسعه غنا و موسيقى ، يكى از مهمترين ابزارى است كه آنها براى تخدير افكار مردم بر آن اصرار دارند، و به همين دليل قسمت عمده وقت راديوهاى جهان را موسيقى تشكيل مى دهد و از برنامه هاى عمده وسائل ارتباط جمعى همين موضوع است .
آيه و ترجمه


خلق السموت بغير عمد ترونها و اءلقى فى الا رض روسى اءن تميد بكم و بث فيها من كل دابة و اءنزلنا من السماء ماء فاءنبتنا فيها من كل زوج كريم (10)
هذا خلق الله فاءرونى ما ذا خلق الذين من دونه بل الظلمون فى ضلل مبين (11)

 


ترجمه :

10 - آسمانها را بدون ستونى كه قابل رؤ يت باشد آفريد، و در زمين كوههائى افكند تا شما را به لرزه در نياورد، و از هر گونه جنبنده روى آن منتشر ساخت ، و از آسمان آبى نازل كرديم ، و به وسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش ‍ رويانديم .
11 - اين آفرينش خداست ، اما به من نشان دهيد معبودانى كه غير او هستند چه چيز را آفريده اند؟ ولى ظالمان در گمراهى آشكارند.
تفسير:
اين آفرينش خدا است ، ديگران چه آفريده اند؟
به دنبال بحثى كه پيرامون قرآن ، و ايمان به آن در آيات گذشته بود در دو آيه مورد بحث از دلائل توحيد كه يكى ديگر از اساسى ترين اصول اعتقادى است سخن مى گويد.
در آيه نخست به پنج قسمت از آفرينش پروردگار كه پيوند ناگسستنى هم دارند (آفرينش آسمان ، و معلق بودن كرات در فضا و نيز آفرينش كوهها براى حفظ ثبات زمين ، و سپس آفرينش جنبندگان ، و بعد از آن آب و گياهان كه وسيله تغذيه آنها است ) اشاره مى كند.
مى فرمايد: (خداوند آسمانها را بدون ستونى كه قابل رؤ يت باشد آفريد) (خلق السماوات بغير عمد ترونها).
(عمد) (بر وزن قمر) جمع (عمود) به معنى ستون است ، و مقيد ساختن آن به (ترونها)، دليل بر اين است كه آسمان ستونهاى مرئى ندارد، مفهوم اين سخن آنست كه ستونهائى دارد اما غير قابل رؤ يت نيست ، و چنانكه پيش از اين هم در تفسير سوره رعد گفته ايم ، اين تعبير اشاره لطيفى است به قانون جاذبه و دافعه كه همچون ستونى بسيار نيرومند اما نامرئى كرات آسمانى را در جاى خود نگه داشته .
در حديثى كه (حسين بن خالد) از امام (على بن موسى الرضا) (عليهم السلام ) نقل كرده به اين معنى تصريح شده است ، فرمود: سبحان الله ، ا ليس الله يقول بغير عمد ترونها؟ قلت بلى ، فقال : ثم عمد و لكن لا ترونها: (منزه است خدا، آيا خداوند نمى فرمايد بدون ستونى كه آن را مشاهده كنيد؟ راوى مى گويد: عرض كردم آرى ، فرمود: پس ستونهائى هست ولى شما آن را نمى بينيد)!.
به هر حال جمله فوق يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه شرح بيشتر آن را در ذيل آيه 2 سوره رعد (جلد 10 صفحه 110) آورديم .
سپس درباره فلسفه (آفرينش كوهها) مى گويد: (خداوند در زمين كوههائى افكند تا شما را مضطرب و متزلزل نكند) (و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم ).
اين آيه كه نظائر فراوانى در قرآن دارد نشان مى دهد كه كوهها وسيله ثبات زمينند، امروز از نظر علمى نيز اين حقيقت ثابت شده كه كوهها از جهات متعددى مايه ثبات زمين هستند.
- از اين نظر كه ريشه هاى آنها به هم پيوسته و همچون زره محكمى ، كره زمين را در برابر فشارهائى كه از حرارت درونى ناشى مى شود حفظ مى كند، و اگر آنها نبودند زلزله هاى ويرانگر آنقدر زياد بود كه شايد مجالى به انسان براى زندگى نمى داد.
- و از اين نظر كه اين قشر محكم در برابر فشار جاذبه ماه و خورشيد مقاومت مى كند كه اگر كوهها نبود، جزر و مد عظيمى در پوسته خاكى زمين به وجود مى آمد كه بى شباهت به جزر و مد درياها نبودند و زندگى را بر انسان ناممكن مى ساخت .
- و از اين نظر كه فشار طوفانها را در هم مى شكند، و تماس هواى مجاور زمين را به هنگام حركت وضعى زمين به حداقل مى رساند و اگر آنها نبودند صفحه زمين همچون كويرهاى خشك در تمام طول شب و روز صحنه طوفانهاى مرگبار و بادهاى در هم كوبنده بود.
حال كه نعمت آرامش آسمان به وسيله ستون نامرئيش ، و آرامش زمين به وسيله كوهها تامين شد نوبت به آفرينش موجودات زنده و آرامش آنها مى رسد كه در محيطى آرام بتوانند قدم به عرصه حيات بگذارند، مى گويد: (و در روى زمين از هر جنبنده اى منتشر ساخت ) (و بث فيها من كل دابة ).
تعبير به (من كل دابة )، اشاره به تنوع حيات و زندگى در چهره هاى مختلف است از جنبندگانى كه از كوچكى با چشم عادى ديده نمى شوند و سرتاسر محيط ما را پر كرده اند گرفته ، تا جنبندگان غولپيكرى كه عظمت آنها انسان را در وحشت فرو مى برد.
همچنين جنبندگان به رنگهاى مختلف و چهره هاى كاملا متفاوت ، آبزيان و هوا زيان ، پرندگان و خزندگان ، حشرات گوناگون و مانند آنها كه هر كدام براى خود عالمى دارند، و مساءله حيات را در صدها هزار آئينه منعكس مى سازند.
اما پيدا است كه اين جنبندگان نياز به آب و غذا دارند، لذا در جمله هاى بعد به اين دو موضوع اشاره كرده مى گويد: (از آسمان آبى فرستاديم و به وسيله آن در روى زمين ، انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش رويانديم ) (و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم ).
به اين ترتيب اساس زندگى همه جنبندگان ، مخصوصا انسان را كه آب و گياه تشكيل مى دهد بيان مى كند، سفره اى است گسترده با غذاهاى متنوع در سرتاسر روى زمين كه هر يك از آنها از نظر آفرينش ، دليلى است بر عظمت و قدرت پروردگار.
قابل توجه اينكه در بيان آفرينش سه قسمت نخست ، افعال به صورت غائب ذكر شده ، ولى به مساءله نزول باران و پرورش گياهان كه مى رسد، افعال را به صورت متكلم بيان كرده مى فرمايد: (ما از آسمان آبى فرستاديم ، و ما در زمين گياهانى رويانديم ).
اين خود يكى از فنون فصاحت است كه به هنگام ذكر امور مختلف ، آنها را در دو يا چند شكل متنوع بيان كنند تا شنونده هيچگونه احساس خستگى نكنند، بعلاوه اين تعبير نشان مى دهد كه نزول باران و پرورش گياهان مورد توجه خاصى بوده است .
اين آيه بار ديگر به (زوجيت در جهان گياهان ) اشاره مى كند كه آن نيز از معجزات علمى قرآن است ، چرا كه در آن زمان ، زوجيت (وجود جنس نر و ماده ) در جهان گياهان بطور گسترده ثابت نشده بود، و قرآن از آن پرده برداشت (شرح بيشتر پيرامون اين مساله را مى توانيد در جلد 15 ذيل آيه 7 سوره شعراء مطالعه فرمائيد).
ضمنا توصيف زوجهاى گياهان به (كريم ) اشاره به انواع مواهبى است كه در آنها وجود دارد.
بعد از ذكر عظمت خداوند در جهان آفرينش ، و چهره هاى مختلفى از خلقت روى سخن را به مشركان كرده و آنها را مورد باز خواست قرار مى دهد، مى گويد: (اين آفرينش خدا است ، اما به من نشان دهيد معبودانى كه غير او هستند چه چيز را آفريده اند)؟! (هذا خلق الله فارونى ما ذا خلق الذين من دونه ).
مسلما آنها نمى توانستند ادعا كنند هيچيك از مخلوقات اين جهان مخلوق بتها هستند، بنابر اين آنها به توحيد خالقيت معترف بودند، با اينحال چگونه مى توانستند شرك در عبادت را توجيه كنند، چرا كه توحيد خالقيت دليل بر توحيد ربوبيت و يگانگى مدبر عالم ، و آنهم دليل بر توحيد عبوديت است .
لذا در پايان آيه ، عمل آنها را منطبق بر ظلم و ضلال شمرده مى گويد: (ولى ظالمان در گمراهى آشكارند) (بل الظالمون فى ضلال مبين ).
مى دانيم (ظلم ) معنى گسترده اى دارد كه شامل قرار دادن هر چيز در غير محل مى شود، و از آنجا كه مشركان عبادت و گاه تدبير جهان را در اختيار بتها مى گذاشتند مرتكب بزرگترين ظلم و ضلالت بودند.
ضمنا تعبير فوق اشاره لطيفى است به ارتباط (ظلم ) و (ضلال )، زيرا هنگامى كه انسان موقعيت موجودات عينى را در جهان نشناسد، يا بشناسد و رعايت نكند و هر چيز را در جاى خويش نبيند، مسلما اين ظلم سبب ضلالت و گمراهى او خواهد شد.
آيه و ترجمه


و لقد ءاتينا لقمن الحكمة اءن اشكر لله و من يشكر فإ نما يشكر لنفسه و من كفر فإ ن الله غنى حميد (12)
و إ ذ قال لقمن لابنه و هو يعظه يبنى لا تشرك بالله إ ن الشرك لظلم عظيم (13)
و وصينا الانسن بولديه حملته اءمه وهنا على وهن و فصله فى عامين اءن اشكر لى و لولديك إ لى المصير (14)
و إ ن جهداك على اءن تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا و اتبع سبيل من اءناب إ لى ثم إ لى مرجعكم فاءنبئكم بما كنتم تعملون (15)

 


ترجمه :

12 - ما به لقمان حكمت داديم (و به او گفتيم ) شكر خدا را بجاى آور، هر كس شكرگزارى كند به سود خويش شكر كرده ، و آنكس ‍ كه كفران كند (زيانى به خدا نمى رساند) چرا كه خداوند بى نياز و ستوده است .
13 - به خاطر بياور هنگامى را كه لقمان به فرزندش گفت - در حالى كه او را موعظه مى كرد - پسرم ! چيزى را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمى است .
14 - و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم ، مادرش او را با زحمت روى زحمت حمل كرد، (و به هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازه اى را متحمل مى شد) و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى يابد (آرى به او توصيه كردم ) كه شكر براى من و براى پدر و مادرت بجا آور كه بازگشت همه شما به سوى من است .
15 - و هرگاه آنها تلاش كنند كه موجودى را شريك من قرار دهى كه از آن آگاهى ندارى (بلكه مى دانى باطل است ) از آنها اطاعت مكن ، ولى با آنها در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن ، و پيروى از راه كسانى بنما كه به سوى من آمده اند، سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مى كرديد آگاه مى كنم .
تفسير:
احترام پدر و مادر:
به تناسب بحثهاى گذشته پيرامون توحيد و شرك و اهميت و عظمت قرآن و حكمتى كه در اين كتاب آسمانى به كار رفته ، در آيات مورد بحث و چند آيه بعد از آن ، سخن از (لقمان حكيم ) و بخشى از اندرزهاى مهم اين مرد الهى در زمينه توحيد و مبارزه با شرك به ميان آمده ، و مسائل مهم اخلاقى كه در اندرزهاى لقمان به فرزندش منعكس است نيز بازگو شده است .
اين اندرزهاى دهگانه كه در طى شش آيه بيان شده هم مسائل اعتقادى را به طرز جالبى بيان مى كند، و هم اصول وظايف دينى ، و هم مباحث اخلاقى را.
در اينكه (لقمان ) كه بود؟ و چه ويژگيهائى داشت ؟ در بحث نكات بخواست خدا سخن خواهيم گفت ، ولى در اينجا همين اندازه مى گوئيم كه قرائن نشان مى دهد او پيامبر نبود، بلكه مردى بود وارسته و مهذب كه در ميدان مبارزه با هواى نفس پيروز شده ، و خداوند نيز چشمه هاى علم و حكمت را در قلب او گشوده بود.
در عظمت مقام او همين بس كه خدا اندرزهايش را در كنار سخنان خود قرار داده ، و در لابلاى آيات قرآن ذكر فرموده است ، آرى هنگامى كه قلب انسان بر اثر پاكى و تقوى به نور حكمت روشن گردد، سخنان الهى بر زبانش جارى مى شود و همان مى گويد كه خدا مى گويد، و آن گونه مى انديشد كه خدا مى پسندد!
با اين توضيح كوتاه به تفسير آيات باز مى گرديم .
در نخستين آيه مى فرمايد: (ما به لقمان حكمت داديم ، و به او گفتيم كه براى خدا شكرگزارى كن ، چرا كه هر كس شكر نعمت او را ادا كند، به سود خويش شكر كرده ، و هر كس كفران كند، زيانى به خدا نمى رساند، چرا كه خداوند، بى نياز و ستوده است ) (و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غنى حميد).
در اينكه (حكمت ) چيست ؟ بايد گفت براى (حكمت ) معانى فراوانى ذكر كرده اند، مانند (شناخت اسرار جهان هستى ) و (آگاهى از حقايق قرآن ) و (رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل ) و (معرفت و شناسائى خداوند).
اما همه اين معانى را مى توان يكجا جمع كرده و در تفسير حكمت چنين گفت : حكمتى كه قرآن از آن سخن مى گويد و خداوند به لقمان عطا فرموده بود (مجموعه اى از معرفت و علم ، و اخلاق پاك و تقوا و نور هدايت ) بوده است .
در حديثى از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى خوانيم : كه در تفسير اين آيه براى (هشام بن حكم ) فرمود: (مراد از حكمت ، فهم و عقل است ).
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: اوتى معرفة امام زمانه : (حكمت اين است كه لقمان نسبت به امام و رهبر الهى عصر خود آگاهى داشت ).
روشن است هر يك از اينها يكى از شاخه هاى مفهوم وسيع حكمت محسوب مى شود و با هم منافاتى ندارد.
به هر حال (لقمان ) به خاطر داشتن اين حكمت به شكر پروردگارش پرداخت او هدف نعمتهاى الهى و كاربرد آن را مى دانست ، و درست آنها را در همان هدفى كه براى آن آفريده شده بودند به كار مى بست ، و اصلا حكمت همين است :
(به كار بستن هر چيز در جاى خود) بنابراين (شكر) و (حكمت ) به يك نقطه باز مى گردند.
در آيه ، ضمنا نتيجه (شكران ) و (كفران ) نعمتها به اين صورت بيان شده كه (شكر نعمت به سود خود انسان ) و (كفران نعمت نيز به زيان خود او است ) چرا كه خداوند از همگان بى نياز است ، اگر همه ممكنات ، شكرگزارى كنند چيزى بر عظمتش ‍ افزوده نمى شود، و (اگر جمله كاينات كافر گردند، بر دامن كبرياش ننشيند گرد)!
(لام ) در جمله ان اشكر لله لام اختصاص است و (لام ) در لنفسه لام نفع است بنابراين سود شكرگزارى كه همان دوام نعمت ، و افزايش آن ، به اضافه ثواب آخرت است عائد خود انسان مى شود، همانگونه كه زيان كفران فقط دامان خودش را مى گيرد.

تعبير به (غنى حميد)، اشاره به اين است كه شكرگزار در برابر افراد عادى يا چيزى به بخشنده نعمت مى دهد، و يا اگر چيزى نمى دهد با ستايش او مقامش را در انظار مردم بالا مى برد، ولى در مورد خداوند هيچيك از اين دو معنى ندارد، او از همگان بى نياز است ، و شايسته ستايش همه ستايشگران ، فرشتگان حمد او مى گويند و تمام ذرات موجودات به تسبيح و حمد او مشغولند و اگر انسانى به زبان قال ، كفران كند، كمترين اثرى ندارد، حتى ذرات وجود خودش به زبان حال مشغول حمد و ثناى اويند!
قابل توجه است كه (شكر) با (صيغه مضارع ) كه نشانه تداوم و استمرار است بيان شده ، و (كفر) با (صيغه ماضى ) كه حتى بر يك مرتبه نيز صادق است ، اشاره به اينكه كفران حتى براى يكبار ممكن است عواقب دردناكى بار آورد، اما شكرگزارى لازم است و مستمر و مداوم باشد، تا انسان مسير تكاملى خود را طى كند.
بعد از معرفى لقمان و مقام علم و حكمت او به نخستين اندرز وى كه در عين حال مهمترين توصيه به فرزندش مى باشد اشاره كرده چنين مى فرمايد:
(به خاطر بياور هنگامى را كه لقمان به فرزندش ، در حالى كه او را موعظه مى كرد، گفت : پسرم هيچ چيز را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمى است ) (و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم ).
حكمت لقمان ايجاب مى كند كه قبل از هر چيز به سراغ اساسى ترين مساله عقيدتى برود و آن مساءله (توحيد) است ، توحيد در تمام زمينه ها و ابعاد، زيرا هر حركت تخريبى و ضد الهى از شرك سرچشمه مى گيرد، از دنيا پرستى مقام پرستى ، هوا پرستى ، و مانند آن كه هر كدام شاخه اى از شرك محسوب مى شود.
همانگونه كه اساس تمام حركتهاى صحيح و سازنده ، توحيد است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غير او بريدن و همه بتها را در آستان كبريائى او در هم شكستن !
قابل توجه اينكه لقمان حكيم ، دليل بر نفى شرك را اين ذكر مى كند كه شرك ظلم عظيم است ، آن هم با تعبيرى كه از چند جهت ، تاءكيد در بر دارد.
و چه ظلمى از اين بالاتر كه هم در مورد خدا انجام گرفته كه موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهند، و هم درباره خلق خدا كه آنها را به گمراهى بكشانند و با اعمال جنايتبار خود آنها را مورد ستم قرار دهند، و هم درباره خويشتن كه از اوج عزت عبوديت پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غير او ساقط كنند!
دو آيه بعد در حقيقت جمله هاى معترضه اى است كه در لابلاى اندرزهاى لقمان از سوى خداوند بيان شده است ، اما معترضه نه به معنى بى ارتباط، بلكه به معنى سخنان الهى كه ارتباط روشنى با سخنان لقمان دارد، زيرا در اين دو آيه ، بحث از نعمت وجود پدر و مادر و زحمات و خدمات و حقوق آنها است و قرار دادن شكر پدر و مادر در كنار شكر (الله ).
بعلاوه تاءكيدى بر خالص بودن اندرزهاى لقمان به فرزندش نيز محسوب مى شود چرا كه پدر و مادر با اين علاقه وافر و خلوص نيت ممكن نيست جز خير و صلاح فرزند را در اندرزهايشان بازگو كنند.
نخست مى فرمايد: (ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم ) (و وصينا الانسان بوالديه ).
آنگاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره كرده مى گويد: (مادرش او را حمل كرد در حالى كه هر روز ضعف و سستى تازه اى بر ضعف او افزوده مى شد) (حملته امه وهنا على وهن ).
اين مساءله از نظر علمى ثابت شده ، و تجربه نيز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند، چرا كه شيره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنين خود اختصاص مى دهند، و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترينش را تقديم او مى دارند.
به همين دليل ، مادران در دوران باردارى گرفتار كمبود انواع ويتامينها مى شوند كه اگر جبران نگردد ناراحتيهائى براى آنها به وجود مى آورد، حتى اين مطلب در دوران رضاع و شير دادن نيز ادامه مى يابد، چرا كه (شير، شيره جان مادر است ).
لذا به دنبال آن مى افزايد: (پايان دوران شيرخوارگى او دو سال است ) (و فصاله فى عامين ).
همانگونه كه در جاى ديگر قرآن نيز اشاره شده است (و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين ): (مادران فرزندانشان را دو سال تمام شير مى دهند) (بقره - 233).
البته منظور دوران كامل شيرخوارگى است هر چند ممكن است گاهى كمتر از آن انجام شود.
به هر حال مادر در اين 33 ماه (دوران حمل و دوران شيرخوارگى ) بزرگترين فداكارى را هم از نظر روحى و عاطفى ، و هم از نظر جسمى ، و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مى دهد.
جالب اينكه در آغاز توصيه درباره هر دو مى كند ولى به هنگام بيان زحمات و خدمات تكيه روى زحمات مادر مى نمايد تا انسان را متوجه ايثارگريها و حق عظيم او مى سازد.
سپس مى گويد: (توصيه كردم كه هم شكر مرا بجاى آور و هم شكر پدر و مادرت را) (ان اشكر لى و لوالديك ).
شكر مرا بجا آور كه خالق و منعم اصلى توام و چنين پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شكر پدر و مادرت را كه واسطه اين فيض ‍ و عهده دار انتقال نعمتهاى من به تو مى باشند.
و چقدر جالب و پر معنى است كه شكر پدر و مادر درست در كنار شكر خدا قرار گرفته .
و در پايان آيه با لحنى كه خالى از تهديد و عتاب نيست مى فرمايد: (بازگشت همه شما به سوى من است ) (الى المصير).
آرى اگر در اينجا كوتاهى كنيد در آنجا تمام اين حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گيرد و مو به مو حساب مى شود، بايد از عهده حساب الهى در مورد شكر نعمتهايش ، و همچنين در مورد شكر نعمت وجود پدر و مادر و عواطف پاك و بى آلايش ‍ آنها بر آئيد.
بعضى از مفسران در اينجا به نكته اى توجه كرده اند كه در قرآن مجيد تاءكيد بر رعايت حقوق پدر و مادر كرارا آمده است ، اما سفارش ‍ نسبت به فرزندان كمتر ديده مى شود (جز در مورد نهى از كشتن فرزندان كه يك عادت شوم و زشت استثنائى در عصر جاهليت بوده است ).
اين به خاطر آن است كه پدر و مادر به حكم عواطف نيرومندشان كمتر ممكن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند، در حالى كه زياد ديده شده است كه فرزندان ، پدر و مادر را مخصوصا به هنگام پيرى و از كار افتادگى فراموش مى كنند، و اين دردناكترين حالت براى آنها و بدترين ناشكرى براى فرزندان محسوب مى شود.
و از آنجا كه توصيه به نيكى در مورد پدر و مادرممكن است اين توهم را براى بعضى ايجاد كند كه حتى در مساءله عقائد و كفر و ايمان ، بايد با آنها مماشات كرد، در آيه بعد مى افزايد: (هرگاه آن دو، تلاش و كوشش كنند كه چيزى را شريك من قرار دهى كه از آن (حداقل ) آگاهى ندارى ، از آنها اطاعت مكن ) (و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما).
هرگز نبايد رابطه انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد، و هرگز نبايد عواطف خويشاوندى حاكم بر اعتقاد مكتبى او گردد.
تعبير به (جاهداك ) اشاره به اين است كه پدر و مادر گاه به گمان اينكه سعادت فرزند را مى خواهند، تلاش و كوشش مى كنند كه او را به عقيده انحرافى خود بكشانند، و اين در مورد همه پدران و مادران ديده مى شود.
وظيفه فرزندان اين است كه هرگز در برابر اين فشارها تسليم نشوند، و استقلال فكرى خود را حفظ كرده ، عقيده توحيد را با هيچ چيز معاوضه نكنند.
ضمنا جمله (ما ليس لك به علم ) (چيزى كه به آن علم و آگاهى ندارى ) اشاره به اين است كه اگر فرضا دلائل بطلان شرك را ناديده بگيريم ، حداقل دليلى بر اثبات آن نيست ، و هيچ شخص بهانه جوئى نيز نمى تواند دليلى بر اثبات شرك اقامه كند.
از اين گذشته اگر شرك حقيقتى داشت ، بايد دليلى بر اثبات آن وجود داشته باشد، و چون دليلى بر اثبات آن نيست خود دليلى بر بطلان آن مى باشد.
باز از آنجا كه ممكن است ، اين فرمان ، اين توهم را به وجود آورد كه در برابر پدر و مادر مشرك ، بايد شدت عمل و بى حرمتى به خرج داد، بلا فاصله اضافه مى كند كه عدم اطاعت آنها در مساءله كفر و شرك ، دليل بر قطع رابطه مطلق با آنها نيست بلكه در عين حال (با آنها در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن ) (و صاحبهما فى الدنيا معروفا).
از نظر دنيا و زندگى مادى با آنها مهر و محبت و ملاطفت كن ، و از نظر اعتقاد و برنامه هاى مذهبى ، تسليم افكار و پيشنهادهاى آنها نباش ، اين درست نقطه اصلى اعتدال است كه حقوق خدا و پدر و مادر، در آن جمع است .
لذا بعدا مى افزايد: (راه كسانى را پيروى كن كه به سوى من باز گشته اند) راه پيامبر و مؤ منان راستين (و اتبع سبيل من اناب الى ).
چرا كه بعد از آن (بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه در دنيا عمل مى كرديد آگاه مى سازم ) و بر طبق آن پاداش و كيفر مى دهم (ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ).
نفى و اثباتهاى پى در پى ، و امر و نهى ها در آيات فوق ، براى اين است كه مسلمانان در اين گونه مسائل كه در بدو نظر تضادى در ميان انجام دو وظيفه لازم تصور مى شود خط اصلى را پيدا كنند، و بدون كمترين افراط و تفريط، در مسير صحيح قرار گيرند، و اين دقت و ظرافت قرآن در اين ريزه كاريها، از چهره هاى فصاحت و بلاغت عميق آن است .
به هر حال آيه فوق كاملا شبيه چيزى است كه در آيه 8 سوره عنكبوت آمده است كه مى گويد: و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ).
و درباره آن شان نزولى در بعضى از تفاسير نقل شده است كه در ذيل آيه 8 سوره عنكبوت آورديم .
نكته ها:
1 - لقمان كه بود؟
نام لقمان در دو آيه از قرآن در همين سوره آمده است ، در قرآن دليل صريحى بر اينكه او پيامبر بوده است يا تنها يك فرد حكيم ، وجود ندارد، ولى لحن قرآن در مورد لقمان ، نشان مى دهد كه او پيامبر نبود، زيرا در مورد پيامبران سخن از رسالت و دعوت به سوى توحيد و مبارزه با شرك و انحرافات محيط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نيز بشارت و انذار در برابر امتها معمولا ديده مى شود، در حالى كه در مورد لقمان هيچيك از اين مسائل ذكر نشده و تنها اندرزهاى او كه به صورت خصوصى كه با فرزندش بيان شده - هر چند محتواى آن جنبه عمومى دارد - آمده است ، و اين گواه بر اين است كه او تنها يك مرد حكيم بوده است .
در حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز نقل شده چنين مى خوانيم : حقا اقول لم يكن لقمان نبيا، و لكن كان عبدا كثير التفكر، حسن اليقين ، احب الله فاحبه و من عليه بالحكمة ... (به حق مى گويم كه لقمان پيامبر نبود، ولى بنده اى بود كه بسيار فكر ميكرد، ايمان و يقينش عالى بود، خدا را دوست مى داشت ، و خدا نيز او را دوست داشت ، و نعمت حكمت بر او ارزانى فرمود...).
در بعضى از تواريخ آمده است كه لقمان غلامى سياه از مردم سودان مصر بود، و با وجود چهره نازيبا، دلى روشن و روحى مصفا داشت ، او از همان آغاز به راستى سخن مى گفت ، و امانت را به خيانت نمى آلود، و در امورى كه مربوط به او نبود دخالت نمى كرد.
بعضى از مفسران احتمال نبوت او را داده اند ولى چنانكه گفتيم هيچ دليلى بر آن نيست ، بلكه شواهد روشنى بر ضد آن داريم .
در بعضى از روايات آمده است كه شخصى به لقمان گفت : (مگر تو با ما شبانى نمى كردى )؟ در پاسخ گفت : آرى چنين است .
سؤ ال كننده پرسيد: پس از كجا اينهمه علم و حكمت نصيب تو شد؟ در پاسخ گفت : قدر الله ، و اداء الامانة و صدق الحديث و الصمت عما لا يعنينى : (اين به خواست خدا بود، و اداء امانت كردن ، و راستگوئى و سكوت در برابر آنچه به من مربوط نبود).
در ذيل روايتى كه در بالا از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرديم نيز چنين آمده است : (روزى لقمان در وسط روز براى استراحت خوابيده بود، ناگهان ندائى شنيد كه اى لقمان ! آيا مى خواهى خداوند تو را خليفه در زمين قرار دهد كه در ميان مردم به حق قضاوت كنى ؟
لقمان در پاسخ آن ندا گفت : اگر پروردگارم مرا مخير كند، راه عافيت را مى پذيرم و تن به اين آزمون بزرگ نمى دهم ! ولى اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذيرا مى شوم ، زيرا مى دانم اگر چنين مسؤ ليتى بر دوش من بگذارد حتما مرا كمك مى كند و از لغزشها نگه مى دارد.
فرشتگان - در حالى كه آنها را نمى ديد - گفتند: اى لقمان براى چه ؟
گفت : براى اينكه داورى در ميان مردم سختترين منزلگاهها، و مهمترين مراحل است ، و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است ، اگر خدا انسان را حفظ كند شايسته نجات است و اگر راه خطا برود از راه بهشت منحرف شده است كسى كه در دنيا سر بزير و در آخرت سربلند باشد بهتر از كسى است كه در دنيا سربلند و در آخرت سربزير باشد، و كسى كه دنيا را بر آخرت برگزيند به دنيا نخواهد رسيد و آخرت را نيز از دست خواهد داد!
(فرشتگان از منطق جالب لقمان در شگفتى فرو رفتند، لقمان اين سخن را گفت و به خواب فرو رفت ، و خداوند نور حكمت در دل او افكند، هنگامى كه بيدار شد زبان به حكمت گشود!...).
2 - گوشه اى از حكمت لقمان
بعضى از مفسران در اينجا به تناسب اندرزهاى لقمان كه در آيات اين سوره منعكس است قسمتهائى از سخنان حكمت آميز اين مرد الهى را بازگو كرده اند كه ما فشرده اى از آن را در اينجا مى آوريم :
الف : لقمان به فرزندش چنين مى گفت : يا بنى ! ان الدنيا بحر عميق ، و قد هلك فيها عالم كثير، فاجعل سفينتك فيها الايمان بالله ، و اجعل شراعها التوكل على الله ، و اجعل زادك فيها تقوى الله ، فان نجوت فبرحمة الله و ان هلكت فبذنوبك !:
(پسرم ! دنيا درياى ژرف و عميقى است كه خلق بسيارى در آن غرق شده اند، تو كشتى خود را در اين دريا ايمان به خدا قرار ده ، بادبان آن را توكل بر خدا، زاد و توشهات را در آن تقواى الهى ، اگر از اين دريا رهائى يابى به بركت رحمت خدا است ، و اگر هلاك شوى به خاطر گناهان تو است ).
همين مطلب در كتاب كافى ، ضمن سخنان امام كاظم (عليه السلام ) به هشام بن حكم به صورت كاملترى از لقمان حكيم نقل شده است :
يا بنى ان الدنيا بحر عميق ، قد غرق فيها عالم كثير، فلتكن سفينتك فيها تقوى الله ، و حشوها الايمان ، و شراعها التوكل ، و قيمها العقل ، و دليلها العلم ، و سكانها الصبر: (پسرم دنيا درياى عميقى است كه گروه بسيارى در آن غرق شدند، كشتى تو در اين دريا بايد تقواى الهى باشد، و زاد و توشهات ايمان ، و بادبان اين كشتى توكل ، و ناخداى آن عقل ، و راهنماى آن علم ، و سكان آن صبر است ).
ب - در گفتار ديگرى به فرزندش در آداب مسافرت چنين مى گويد:
پسرم ! هنگامى كه مسافرت مى كنى ، اسلحه و لباس و خيمه و وسيله نوشيدن آب ، و وسائل دوختن و داروهاى ضرورى را كه هم خود، و هم همراهانت از آن استفاده مى توانيد بكنيد بردار، و با همسفران در همه چيز جز در معصيت الهى همراهى كن .
پسرم ! هنگامى كه با جمعى مسافرت كردى در كارهايت با آنها مشورت كن .
در صورت آنها تبسم نما.
در مورد زاد و توشه اى كه دارى سخاوتمند باش .
هنگامى كه تو را صدا زنند پاسخ گو و اگر از تو كمك بخواهند آنها را يارى كن .
تا مى توانى سكوت اختيار كن .
نماز بسيار بخوان .
در مركب و آب و غذا كه دارى سخاوتمند باش .
اگر از تو گواهى به حق بطلبند گواهى ده .
اگر از تو مشورتى بخواهند براى به دست آوردن نظر صائب كوشش كن و بدون انديشه و تامل كافى پاسخ مگو، و تمام نيروى تفكرت را براى جواب مشورت به كار گير كه هر كس در پاسخ مشورت خالصترين نظر خود را اظهار نكند، خداوند نعمت تشخيص ‍ و انديشه را از او مى گيرد.
هنگامى كه ببينى همراهان تو راه مى روند، و تلاش مى كنند، با آنها به تلاش بر خيز.
دستور كسى را كه از تو بزرگتر است بشنو.
اگر از تو تقاضاى مشروعى دارند هميشه جواب مثبت بده ، و هرگز نه نگوى ، زيرا گفتن نه ، نشانه عجز و ناتوانى و سبب ملامت است ...
هرگز نماز را از اول وقت تاخير نينداز، و اين دين خود را فورا ادا كن .
با جماعت نماز بگذار، هر چند در سختترين حالات باشيد...
اگر مى توانى از هر غذائى مى خواهى بخورى قبلا مقدارى از آن را در راه خدا انفاق كن .
(كتاب الهى را تلاوت كن ، و ذكر خدا را فراموش منما).
ج - اين داستان نيز از لقمان معروف است ، در آن هنگام كه به صورت برده اى براى آقايش كار مى كرد، روزى به او گفت : گوسفندى براى من ذبح كن و دو عضو كه بهترين اعضاى آنست براى من بياور.
او گوسفندى را ذبح كرد و زبان و دل آن را براى وى آورد.
چند روز ديگر همين دستور را به او داد منتها گفت ، دو عضو كه بدترين اعضاى آن است براى من بياور لقمان بار ديگر گوسفندى را ذبح كرد و همان زبان و دل را براى او آورد، او تعجب كرد و از اين ماجرا سؤ ال كرد، لقمان در پاسخ گفت : قلب و زبان اگر پاك باشند از هر چيز بهترند و اگر ناپاك شوند از همه چيز خبيثتر و بدتر!.
اين گفتار را با حديثى از امام صادق (عليه السلام ) پايان مى دهيم .
فرمود: (به خدا سوگند، حكمتى كه به لقمان از سوى پروردگار عنايت شده بود، به خاطر نسبت و مال و جمال و جسم او نبود بلكه او مردى بود كه در انجام فرمان خدا قوى و نيرومند بود، از گناه و شبهات اجتناب مى كرد، ساكت و خاموش بود با دقت مى نگريست بسيار فكر مى كرد، تيزبين بود، و هرگز در (آغاز) روز نخوابيد و در مجالس (به رسم مستكبران ) تكيه نمى كرد، و رعايت آداب را كاملا مى نمود، آب دهن نمى افكند، با چيزى بازى نمى كرد، و هرگز در حال نامناسبى ديده نشد... هيچگاه دو نفر را در حال نزاع نديد مگر اينكه آنها را با هم صلح داد، و اگر سخن خوبى از كسى مى شنيد حتما ماخذ آن سخن و تفسير آن را سؤ ال مى كرد، با فقيهان و عالمان بسيار نشست و برخاست داشت ... به سراغ علومى مى رفت كه بتواند به وسيله آن بر هواى نفس چيره شود، نفس ‍ خود را با نيروى فكر و انديشه و عبرت مداوا مى نمود، و تنها به سراغ كارى مى رفت كه به سود (دين يا دنياى ) او بود، در امورى كه به او ارتباط نداشت هرگز دخالت نمى كرد، و از اين رو خداوند حكمت را به او ارزانى داشت .
آيه و ترجمه


 


يبنى إ نها إ ن تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة اءو فى السموت اءو فى الا رض ياءت بها الله إ ن الله لطيف خبير (16)
يبنى اءقم الصلوة و اءمر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اءصابك إ ن ذلك من عزم الا مور (17)
و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الا رض مرحا إ ن الله لا يحب كل مختال فخور (18)
و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك إ ن اءنكر الا صوت لصوت الحمير (19)

 


ترجمه :

16 - پسرم ! اگر باندازه سنگينى دانه خردلى (عمل نيك يا بد) باشد و در دل سنگى يا در گوشه اى از آسمانها و زمين قرار گيرد خداوند آنرا (در قيامت براى حساب ) مى آورد، خداوند دقيق و آگاه است .
17 - پسرم ! نماز را بر پا دار، و امر به معروف و نهى از منكر كن ، و در برابر مصائبى كه به تو مى رسد با استقامت و شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم و اساسى
18 - (پسرم !) با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.
19 - (پسرم !) در راه رفتن اعتدال را رعايت كن ، از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن ) كه زشتترين صداها صداى خران است .
تفسير:
همچون كوه بايست و با مردم خوشرفتارى كن !
نخستين اندرز لقمان پيرامون مساله توحيد و مبارزه با شرك بود، دومين اندرز او در باره حساب اعمال و معاد است كه حلقه مبدء و معاد را تكميل مى كند.
مى گويد: (پسرم ! اگر اعمال نيك و بد، حتى به اندازه سنگينى خردلى باشد، در درون صخره اى يا در گوشه اى از آسمان يا درون زمين جاى گيرد، خدا آن را در دادگاه قيامت حاضر مى كند، و حساب آن را مى رسد چرا كه خداوند دقيق و آگاه است ) (يا بنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السماوات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير).
(خردل ) گياهى است كه داراى دانه هاى سياه بسيار كوچكى است كه در كوچكى و حقارت ضرب المثل مى باشد.
اشاره به اينكه اعمال نيك و بد هر قدر كوچك و كم ارزش ، و هر قدر مخفى و پنهان باشد، همانند خردلى كه در درون سنگى در اعماق زمين ، يا در گوشه اى از آسمانها مخفى باشد، خداوند لطيف و خبير كه از تمام موجودات كوچك و بزرگ و صغير و كبير در سراسر عالم هستى آگاه است آن را براى حساب ، و پاداش و كيفر حاضر مى كند، و چيزى در اين دستگاه گم نمى شود!
ضمير در (انها) به (حسنات و سيئات و اعمال نيك و بد) باز مى گردد.
توجه به اين آگاهى پروردگار از اعمال انسان ، و محفوظ ماندن همه نيكيها و بديها در كتاب علم پروردگار و نابود نشدن چيزى در اين عالم هستى ، خمير مايه همه اصلاحات فردى و اجتماعى است و نيروى محرك قوى به سوى خيرات و باز دارنده مؤ ثر از شرور و بديها است .
ذكر (سماوات ) و (ارض ) بعد از بيان (صخره ) در حقيقت از قبيل ذكر عام بعد از خاص است .
در حديثى كه در (اصول كافى ) از (امام باقر) (عليه السلام ) نقل شده مى خوانيم : اتقوا المحقرات من الذنوب ، فان لها طالبا، يقول احدكم اذنب و استغفر، ان الله عز وجل يقول سنكتب ما قدموا و آثارهم و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ، و قال عز وجل : انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السماوات او فى الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير:
(از گناهان كوچك بپرهيزيد چرا كه سرانجام كسى از آن باز خواست مى كند، گاهى بعضى از شما مى گويند ما گناه مى كنيم و به دنبال آن استغفار مى نمائيم ، در حالى كه خداوند عز وجل مى گويد: ما تمام آنچه آنها از پيش فرستاده اند و همچنين آثارشان را، و همه چيز را در لوح محفوظ احصا كرده ايم ، و نيز فرموده : اگر اعمال نيك و بد حتى به اندازه سنگينى دانه خردلى باشد در دل صخره اى يا در گوشه اى از آسمان يا اندرون زمين ، خدا آن را حاضر مى كند چرا كه خداوند لطيف و خبير است ).
بعد از تحكيم پايه هاى مبدء و معاد كه اساس همه اعتقادات مكتبى است به مهمترين اعمال يعنى مساله نماز پرداخته ، مى گويد:
(پسرم نماز را بر پا دار) (يا بنى اقم الصلوة ).
چرا كه نماز مهمترين پيوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بيدار و روح تو را مصفى ، و زندگى تو را روشن مى سازد.
آثار گناه را از جانت مى شويد، نور ايمان را در سراى قلبت پرتوافكن مى دارد، و تو را از فحشاء و منكرات باز مى دارد.
بعد از برنامه نماز به مهمترين دستور اجتماعى يعنى امر به معروف و نهى از منكر پرداخته مى گويد: (مردم را به نيكيها و معروف دعوت كن و از منكرات و زشتيها باز دار) (و اءمر بالمعروف و انه عن المنكر).
و بعد از اين سه دستور مهم عملى به مساله صبر و استقامت كه در برابر ايمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مى گويد: (در برابر مصائب و مشكلاتى كه بر تو وارد مى شود، صابر و شكيبا باش كه اين از وظائف حتمى و كارهاى اساسى هر انسانى است ) (و اصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور).
مسلم است كه در همه كارهاى اجتماعى مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهى از منكر، مشكلات فراوانى وجود دارد، و سود پرستان سلطه جو، و گنهكاران آلوده و خودخواه ، به آسانى تسليم نمى شوند، و حتى در مقام اذيت و آزار، و متهم ساختن آمران به معروف و ناهيان از منكر بر مى آيند كه بدون صبر و استقامت و شكيبائى هرگز نمى توان بر اين مشكلات پيروز شد.
(عزم ) به معنى اراده محكم است و تعبير به (عزم الامور) در اينجا يا به معنى كارهائى است كه دستور مؤ كد از سوى پروردگار به آن داده شده است و يا كارهائى كه انسان بايد نسبت به آن عزم آهنين و تصميم راسخ داشته باشد، و هر كدام از اين دو معنى باشد اشاره به اهميت آنست .
تعبير (ذلك ) اشاره به صبر و شكيبائى است و اين احتمال نيز وجود دارد كه به همه امورى كه در آيه فوق ذكر شده ، از جمله نماز و امر به معروف و نهى از منكر، باز گردد، ولى در بعضى ديگر از آيات قرآن اين تعبير بعد از مساله صبر مطرح شده كه احتمال اول را تقويت مى كند.
سپس لقمان به مسائل اخلاقى در ارتباط با مردم و خويشتن پرداخته ، نخست تواضع و فروتنى و خوشروئى را توصيه كرده مى گويد: (با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ) (و لا تصعر خدك للناس ).
(و مغرورانه بر روى زمين راه مرو) (و لا تمش فى الارض مرحا).
(چرا كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست نمى دارد) (ان الله لا يحب كل مختال فخور).
(تصعر) از ماده (صعر) در اصل يكنوع بيمارى است كه به شتر دست مى دهد و گردن خود را كج مى كند.
(مرح ) (بر وزن فرح ) به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است .
(مختال ) از ماده (خيال )، و (خيلاء) به معنى كسى است كه با يك سلسله تخيلات و پندارها خود را بزرگ مى بيند.
(فخور) از ماده (فخر) به معنى كسى است كه نسبت به ديگران فخر فروشى مى كند (تفاوت مختال و فخور در اين است كه اولى اشاره به تخيلات كبرآلود ذهنى است ، و دومى به اعمال كبر آميز خارجى است ).
و به اين ترتيب لقمان حكيم در اينجا از دو صفت بسيار زشت ناپسند كه مايه از هم پاشيدن روابط صميمانه اجتماعى است اشاره مى كند: يكى تكبر و بى اعتنائى ، و ديگر غرور و خودپسندى است كه هر دو در اين جهت مشتركند كه انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربينى فرو مى برند، و رابطه او را از ديگران قطع مى كنند.
مخصوصا با توجه به ريشه لغوى (صعر) روشن مى شود كه اين گونه صفات يكنوع بيمارى روانى و اخلاقى است ، يكنوع انحراف در تشخيص و تفكر است ، و گر نه يك انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اينگونه پندارها و تخيلات نمى شود.
ناگفته پيدا است كه منظور (لقمان )، تنها مساله روى گرداندن از مردم و يا راه رفتن مغرورانه نيست ، بلكه منظور مبارزه با تمام مظاهر تكبر و غرور است اما از آنجا كه اين گونه صفات قبل از هر چيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان مى دهد، انگشت روى اين مظاهر خاص گذارده است .
در آيه بعد دو برنامه ديگر اخلاقى را كه جنبه اثباتى دارد - در برابر دو برنامه گذشته كه جنبه نفى داشت - بيان كرده مى گويد: (پسرم ! در راه رفتنت اعتدال را رعايت كن ) (و اقصد فى مشيك ).
(و در سخن گفتنت نيز رعايت اعتدال نما و از صداى خود بكاه و فرياد مزن ) (و اغضض من صوتك ).
(چرا كه زشت ترين صداها صداى خران است !) (ان انكر الاصوات لصوت الحمير).
در واقع در اين دو آيه از دو صفت ، نهى ، و به دو صفت ، امر شده :
(نهى ) از (خود برتربينى )، و (خودپسندى )، كه يكى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تكبر كند، و ديگرى سبب مى شود كه انسان خود را در حد كمال پندارد، و در نتيجه درهاى تكامل را بروى خود ببندد هر چند خود را با ديگرى مقايسه نكند.
گر چه اين دو صفت غالبا تواءمند، و ريشه مشترك دارند ولى گاه از هم جدا مى شوند.
و (امر) به رعايت اعتدال در (عمل ) و (سخن )، زيرا تكيه روى اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقيقت به عنوان مثال است .
و براستى كسى كه اين صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پيروزى است ، در ميان مردم محبوب ، و در پيشگاه خدا عزيز است .
قابل توجه اينكه ممكن است در محيط زندگى ما صداهائى ناراحت كننده تر از صداى خران باشد (مانند صداى كشيده شدن بعضى از قطعات فلزات به يكديگر كه انسان به هنگام شنيدنش احساس مى كند، گوشت اندامش فرو مى ريزد!) ولى بدون شك اين صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد. بعلاوه ناراحت كننده بودن با زشت تر بودن فرق دارد، آنچه به راستى از صداهاى معمولى كه انسان مى شنود از همه زشتتر است همان صداى الاغ مى باشد، كه نعره ها و فريادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبيه شده است .
نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلكه گاه به جهت بى دليل بودن ، چرا كه به گفته بعضى از مفسران صداى حيوانات ديگر غالبا به واسطه نيازى است ، اما اين حيوان گاهى بى جهت و بدون هيچگونه نياز و بى هيچ مقدمه فرياد را وقت و بى وقت سر مى دهد!
و شايد به همين دليل است كه در بعضى از روايات نقل شده كه هر گاه صداى الاغ بلند مى شود شيطانى را ديده است .
بعضى گفته اند فرياد هر حيوانى تسبيح خدا است جز صداى الاغ !
به هر حال از همه اين سخنها كه بگذريم زشت بودن اين صدا از ميان صداها نياز به بحث و گفتگو ندارد.
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده اين آيه به عطسه اى كه با صوت بلند ادا مى شود، و يا داد و فرياد به هنگام سخن گفتن تفسير گرديده در حقيقت بيان مصداق روشنى از آن است .
نكته ها:
1 - آداب راه رفتن
درست است كه راه رفتن مساله ساده اى است ، اما همين مساله ساده مى تواند بيانگر حالات درونى و اخلاقى و احيانا نشانه شخصيت انسان بوده باشد، چرا كه قبلا هم گفته ايم روحيات و خلقيات انسان در لابلاى همه اعمال او منعكس مى شود و گاه يك عمل كوچك حاكى از يك روحيه ريشه دار است .
و از آنجا كه اسلام تمام ابعاد زندگى را مورد توجه قرار داده در اين زمينه نيز چيزى را فروگزار نكرده است .
در حديثى از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من مشى على الارض اختيالا لعنه الارض ، و من تحتها، و من فوقها!: (كسى كه از روى غرور و تكبر، روى زمين راه رود زمين ، و كسانى كه در زير زمين خفته اند، و آنها كه روى زمين هستند، همه او را لعنت مى كنند)!.
باز در حديث ديگرى از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : نهى ان يختال الرجل فى مشيه و قال من لبس ثوبا فاختال فيه خسف الله به من شفير جهنم و كان قرين قارون لانه اول من اختال !
(پيامبر از راه رفتن مغرورانه و متكبرانه نهى كرد و فرمود: كسى كه لباسى بپوشد و با آن كبر بورزد، خداوند او را در كنار دوزخ به قعر زمين مى فرستد و همنشين قارون خواهد بود، چرا كه او نخستين كسى بود كه غرور و كبر را بنياد نهاد).
و نيز از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: (خداوند ايمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب كرده و در ميان آنها تقسيم نموده است : از جمله بر پاهاى انسان واجب كرده است كه به سوى معصيت و گناه نرود، و در راه رضاى خدا گام بردارد. و لذا قرآن فرموده است : در زمين متكبرانه راه مرو... و نيز فرموده : اعتدال را در راه رفتن رعايت كن ).
در روايت ديگر اين ماجرا از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه از كوچه اى عبور مى فرمود: ديوانه اى را مشاهده كرد كه مردم اطراف او را گرفته اند و به او نگاه مى كنند فرمود: على ما اجتمع هؤ لاء: (اينها براى چه اجتماع كرده اند) عرض كردند: على المجنون يصرع : (در برابر ديوانه اى كه دچار صرع و حمله هاى عصبى شده است ).
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نگاهى به آنها كرد و فرمود: ما هذا بمجنون الا اخبركم بمجنون حق المجنون : (اين ديوانه نيست ، مى خواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم )؟!
عرض كردند آرى اى رسولخدا.
فرمود: ان المجنون : المتبختر فى مشيه ، الناظر فى عطفيه ، المحرك جنبيه بمنكبيه فذالك المجنون و هذا المبتلى : (ديوانه واقعى كسى است كه متكبرانه گام بر مى دارد، دائما به پهلوهاى خود نگاه مى كند، پهلوهاى خود را به همراه شانه ها تكان مى دهد) (و كبر و غرور از تمام وجود او مى بارد).
اين ديوانه واقعى است اما آنكه ديديد بيمار است !
2 - آداب سخن گفتن
در اندرزهاى لقمان اشاره اى به آداب سخن گفتن شده بود، و در اسلام باب وسيعى براى اين مساله گشوده شده ، از جمله اينكه :
تا سخن گفتن ضرورتى نداشته باشد سكوت از آن بهتر است .
چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : السكوت راحة للعقل : (سكوت مايه آرامش فكر است ).
و در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهم االسلام ) آمده است من علامات الفقه : العلم و الحلم و الصمت ، ان الصمت باب من ابواب الحكمه : (از نشانه هاى فهم و عقل ، داشتن آگاهى و بردبارى و سكوت است ، سكوت درى از درهاى حكمت است ).
ولى البته در روايات ديگر تاكيد شده است ، (در مواردى كه سخن گفتن لازم است مؤ من بايد هرگز سكوت نكند) (پيامبران به سخن گفتن دعوت شدند نه به سكوت )، (وسيله رسيدن به بهشت و رهائى از دوزخ ، سخن گفتن به موقع است ).
3 - آداب معاشرت
آنقدر كه در روايات اسلامى وسيله پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبيت (عليهم السلام ) به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت ، اهميت داده شده است به كمتر چيزى اهميت داده شده .
بهترين و گوياترين دليل در اين زمينه خود روايات اسلامى است ، كه نمونه اى از آن را در اينجا از نظر مى گذرانيم .
شخصى نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد، عرض كرد يا رسول الله او صنى ، فكان فيما اوصاه ان قال الق اخاك بوجه منبسط: (مرا سفارش كن ، فرمود: برادر مسلمانت را با روى گشاده ملاقات كن ).
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ما يوضع فى ميزان امرء يوم القيامة افضل من حسن الخلق !: (در روز قيامت چيزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل كسى نهاده نمى شود)!.
در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان فى الاعمار: (نيكو كارى و حسن خلق ، خانه ها را آباد، و عمرها را زياد مى كند.
و نيز از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده : اكثر ما تلج به امتى الجنة تقوى الله و حسن الخلق : (بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است ).
در مورد تواضع و فروتنى نيز از على (عليه السلام ) مى خوانيم : زينة الشريف التواضع : (آرايش انسانهاى با شرافت فروتنى است ).
و بالاخره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : التواضع اصل كل خير نفيس ، و مرتبة رفيعة ، و لو كان للتواضع لغة يفهمها الخلق لنطق عن حقايق ما فى مخفيات العواقب ... و من تواضع لله شرفه الله على كثير من عباده ... و ليس لله عز و جل عبادة يقبلها و يرضاها الا و بابها التواضع :
(فروتنى ريشه هر خير و سعادتى است ، تواضع مقام والائى است ، و اگربراى فروتنى زبان و لغتى بود كه مردم مى فهميدند بسيارى از اسرار نهانى و عاقبت كارها را بيان مى كرد...
كسى كه براى خدا فروتنى كند، خدا او را بر بسيارى از بندگانش برترى مى بخشد...
هيچ عبادتى نيست كه مقبول درگاه خدا و موجب رضاى او باشد مگر اينكه راه ورود آن فروتنى است ).


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -