مطالب خواندنی

آیات 101 تا 152 نساء

بزرگ نمایی کوچک نمایی
آیات 101 تا 104

 101- و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصّلواة ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا ان الكفرين كانوا لكم عدوا مبينا

 102- و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طائفه منهم معك و لياخذوا اسلحتهم فاذا سجدوا فليكونوا من ورائكم و لتات طائفة اخرى لم يصلوا فليصلوّا معك و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ودّ الّذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم و امتعتكم فيميلون عليكم ميلة واحدة و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر او كنتم مرضى ان تضعوا اسلحتكم و خذوا حذركم ان اللّه اعدّ للكفرين عذابا مهينا

 103- فاذا قضيتم الصّلوه فاذكروا اللّه قيما و قعودا و على جنوبكم فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة ان الصلوة كانت على المؤ منين كتبا موقوتا

 104- و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ان تكونوا تالمون فانّهم يالمون كما تالمون و ترجون من اللّه ما لا يرجون و كان اللّه عليما حكيما

ترجمه آيات

و چون به سفر مى رويد و بيم آن داريد كه كفار شما را گرفتار سازند گناهى بر شما نيست كه نماز را شكسته بخوانيد، چون كفار دشمن آشكار شمايند (101)

و چون خود تو اى پيامبر در بين آنان باشى و بخواهى نماز جماعت بخوانى ، همه يكباره به نماز نايستند، بلكه عده اى از مؤ منين باتو به نماز بايستند و اسلحه خويش برگيرند و چون سجده كردند نماز خود تمام كنند و پشت سر شما بايستند، طايفه دوم كه نماز نخوانده اند بيايند، و با تو نماز بخوانند و حتما اسلحه خويش با خود داشته باشند، چون آنها كه دچار بيمارى كفرند، خيلى دوست مى دارند شما از اسلحه و بار و بنه خود غافل شويد و يكباره بر شما بتازند، بله اگر بخاطر باران يا بيمارى حمل اسلحه برايتان دشوار بود مى توانيد اسلحه را زمين بگذاريد، اما به شرطى كه احتياط خود را از دست ندهيد، كه خدا براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده است (102)

و چون نماز را تمام كرديد در هر حال چه ايستاده و چه خفته و چه به پهلو خدا را به ياد آوريد - اين نماز شكسته مخصوص حالت خوف است - پس همينكه ايمن شديد نماز را تمام بخوانيد، كه نماز واجبى است كه بايد مؤ منين در اوقات معين انجام دهند (103)

در تعقيب كفار سستى نكنيد، چون اگر شما رنج مى بريد، آنان نيز مانند شما رنج مى برند. با اين تفاوت كه شما از خدا اميد پاداش ‍ داريد و آنان ندارند و علم و حكمت كار خدا و صف ت اوست (104)

بيان آيات (مربوط به نماز خوف و حكم نماز مسافر)

در اين آيات نماز خوف و نماز شكسته در سفر تشريع شده ، و منتهى مى شود به ترغيب مؤ منين به اينكه مشركين را تعقيب كنند و در جستجوى آنان باشند و اين آيات مرتبط و متصل به آيات قبل است ، چون گفتيم سخن از نماز خوف دارد كه مربوط به ميدانهاى جنگ است و سخن از شكستن نماز در سفر دارد كه آن نيز بى ارتباط با جنگ نيست . چون جهاد غالبا مستلزم مسافرت است ، آيات قبل هم درباره جهاد سخن مى گفت و متعرض شؤ ون مختلف آن بود.

و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة ...

كلمه (جناح ) هم به معناى گناه است ، وهم حرج و تنگنائى ، و هم عدول كردن و كلمه قصر به معناى نقص و كوتاه كردن نماز است.

در مجمع البيان گفته : درباره شكستن (قصر) نماز سه نوع تعبير هست : يكى ثلاثى مجرد (قصر الصلوة -) نماز را شكست كه اصطلاح قرآن است . و يكى باب تفعيل كه گفته مى شود: قصرت الصلوة تقصيرا - نماز خود را شكستم چه شكستنى و يكى ديگر باب افعال كه گفته مى شود: (اقصرت الصلوه اقصارا).

و معناى آيه شريفه اين است كه هر گاه به سفر رفتيد، مانعى از حرج و اثم نيست كه چيزى را از نماز كم كنيد. و عبارت (مانعى از حرج و گناه نيست ) ظاهر در جواز است يعنى مى توانيد نماز را شكسته بخوانيد و اين ظاهر منافات ندارد كه آيه شريفه در سياق وجوب آمده باشد.

خلاصه از نظر سياق دلالت بر وجوب كند، و از آن استفاده شود كه بايد نماز را بشكنيد، بطورى كه اگر تمام بخوانيد نمازتان باطل است .

همچنان كه در آيه شريفه : (انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطّوّف بهما) با اينكه سعى بين صفا و مروه از واجبات حج و عمره است .

علت اينكه گفتيم منافات ندارد، اين است كه مقام آيه شريفه مقام تشريع حكم است و در آن صرف كشف از اينكه چنين حكمى هست كافى است ، و لازم نيست كه در اين مقام همه جهات و خصوصيات حكم بيان شود. (مى خواهد بفرمايد: نماز در سفر شكسته است و سعى بين صفا و مروه تشريع شده ، اما آيا به نحو وجوب است يا غير وجوب از اين جهت ساكت است ، چون در مقام بيان اين خصوصيات نيست ). همچنانكه نظيراين تعبير را درباره روزه واجب آورده ، فرموده :( و ان تصوموا خير لكم .)

ان خفتم ان يفتنكم الّذين كفروا...

كلمه (فتنه ) هر چند كه معانى بسيار مختلفى دارد، و ليكن آنچه از اطلاق آن در قرآن در خصوص كفار و مشركين معهود است ، شكنجه است ، يعنى كشتن و زدن و امثال اينها. قرائنى هم كه در كلام است اين معنا را تاييد مى كند.

پس معناى آيه اين است كه اگر از كفار ترسيديد كه شما را شكنجه كنند و مورد حمله قرار دهند و به قتل برسانند، مى توانيد نماز را به صورت نماز خوف بخوانيد.

و در جمله مورد بحث قيد و يا شرط است براى جمله (فلا جناح عليكم ...) و مى فهماند كه ابتداء شكستن نماز براى خوف فتنه و ترس از دشمن تشريع شد، و اين خصوصى بودن مورد، منافات ندارد با اينكه براى بار دوم بطور عموم و براى همه سفرهاى مشروع تشريع شود. هر چند كه پاى خوف در ميان نباشد. آرى ، كتاب خدا يك قسم از نماز شكسته را بيان مى كند و سنت رسول اللّه آن را براى همه صور، عمومى مى سازد، كه ان شاء اللّه رواياتش بزودى مى آيد.

و اذا كنت فيهم ... و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم

اين آيه شريفه كيفيت نماز خوف را بيان مى كند و خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى نمايد و او را امام جماعت فرض مى كند (مى فرمايد تو نماز را براى لشكر اقامه مى كنى ، نيمى از لشكر با تو در نيمى از نماز شركت مى كنند و مى روند، نيمى ديگر به جماعت مى ايستند). و اين در حقيقت از قبيل بيان حكم در قالب مثال است تا بيان براى شنونده واضح تر شده ، و در عين حال مختصرتر و زيباتر از كار درآيد.

پس مراد از اينكه فرمود:( اقمت لهم الصلوة خصوص نماز جماعت است ، و مراد از جمله :( فلتقم طائفه منهم معك ) برخاستن طايفه اى از لشكريان اسلام به نماز با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بنحو اقتدا است كه اين طايفه ماءمورند اسلحه خود را با خود داشته باشند، و مراد از اينكه فرمود: (فاذا سجدوا...) اين است كه وقتى طايفه اول سجده آخر نماز را بجا آوردند و نماز را تمام كردند، در پشت سر طايفه ديگر قرار بگيرند.

و همچنين مراد از جمله :( و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ) اين است كه طايفه دوم كه مى خواهند با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نماز بخوانند، نيز اسلحه خود را با خود داشته باشند.

در حال نماز، جنگ افزارهايتان را همراه داشته باشيد و جانب احتياط را بگيريد تاغافلگير نشويد

و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه وقتى تو (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در جنگ همراه مسلمانان باشى ، و حال ، حال خوف بوده باشد، و بخواهى براى مسلمانان اقامه نماز كنى ، يعنى با آنان نماز جماعت بخوانى ، همه آنان يكباره داخل نماز نشوند، بلكه طايفه اى از آنان با تو به نماز بايستند، و به تو اقتدا كنند ، و در حال نماز اسلحه خود را بردارند، و معلوم است كه طايفه اى ديگر مواظب اين طايفه و اثاث آنان هستند تا به سجده بروند و نماز را تمام كنند، و در پشت سر شما در جاى طايفه دوم قرار گيرند، آن وقت طايفه دوم در حالى كه آنها نيز سلاح رابا خود دارند مى آيند و به نماز مى ايستند.

و اگر كلمه (طايفه ) را كه مونث مجازى است ، توصيف كرد به كلمه (اخرى ) مونث كلمه (آخر) و در عين حال ضمير جمع مذكر به طايفه برگردانده ، با اينكه ممكن بود ضمير مونث برگرداند و بفرمايد: و (لتاخذ اسلحتها) بطورى كه گفته اند براى اين بود كه هم رعايت جانب لفظ را كرده باشد و هم رعايت جانب معنا را (از نظر لفظ صفت موصوف مونث را مونث آورده ، و از نظر لفظ (هم ) را به طايفه برگردانيده . چون معناى طايفه ، جماعتى از مردم است ).

و در جمله : (و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم ) (و حتما احتياط خود و سلاح خود بر گيرند) نوعى استعاره لطيف بكار رفته ، چون بطورى كه گفته اند: حذر و احتياط را آلت براى دفاع شمرده ، همانطور كه سلاح ، گرفتنى و برداشتنى است ، احتياط را هم گرفتنى شمرده است .

ودّ الّذين كفروا لو تغفلون ... ميلة واحدة

اين جمله در مقام بيان علت حكمى است كه در اول آيه در مورد كيفيت نماز خوف بيان كرد، مى فرمايد: اينكه گفتيم اينطور نماز بخوانيد و نماز خوف را براى شما تشريع كرديم علتش اين است كه كفار بسيار دوست مى دارند شما با سرگرم شدن به نماز از اسلحه و ساز و برگ خود غفلت كنيد و با يك حمله بر شما بتازند.

و لا جناح عليكم ...

اين جمله بيانگر تخفيفى ديگر در كيفيت نماز خوف است ، و آن اين است كه گاه مى شود كه يا بخاطر باران و يا بيمارى ، حمل اسلحه در نماز مشكل مى شود، مى فرمايد: اگر به اين جهات كه گفته شد از حمل اسلحه ناراحت مى شوند، حرجى بر آنان نيست كه بدون اسلحه نماز بخوانند اما به شرطى كه احتياط داشته باشند، و از كفار غفلت نورزند، چون كفار همه اهتمامشان به غافلگير كردن آنان است .

فاذا قضيتم الصلوة فاذكروا اللّه قياما و قعودا و على جنوبكم ...

دو كلمه (قيام ) و(قعود) هم ممكن است جمع قائم و قاعد باشند و هم اينكه مصدر باشند، و در هر حال در اين آيه شريفه حال از ذكر خدايند.

و همچنين جمله :(على جنوبكم ) كه آن نيز حال است ، و آوردن اين سه حال كنايه است از استمرار ذكر، بطورى كه همه احوال را فرا گيرد. (مى فرمايد: وقتى نمازتان تمام شد بطور دائم و در همه احوال خداى تعالى را بياد آوريد.)

فاذا اطماننتم فاقيموا الصّلوة

مراد به (اطمينان ) استقرار است و چون جمله مورد بحث در مقابل جمله : ( و اذا ضربتم فى الارض ...) قرار گرفته ، از ظاهر آن بر مى آيد كه مراد به اين استقرار، برگشتن از سفر جنگ به وطن است ، سياق هم اين معنا را تاييد مى كند، و بنابراين مراد به اقامه نماز در وطن ، نشكستن آن و تمام خواندن آن است ، زيرا تعبير از نماز خوف به نماز شكسته اشاره اى به اين معنا دارد.

ان الصلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا

كتابت كنايه است از واجب بودن و واجب كردن ، مى فرمايد: نماز بر مؤ منين نوشته و واجبى است داراى وقت نظير آيه شريفه : (كتب عليكم الصّيام كما كتب على الّذين من قبلكم ) و كلمه (موقوف ) از ماده وقت است ، وقتى گفته مى شود: (وقت كذا) معنايش اين است كه براى فلان امر فلان وقت را معين كردم .

بنابراين از ظاهر لفظ آيه بر مى آيد كه نماز از همان اول تشريع ، فريضه اى داراى وقت بوده كه بايد هر نمازى را در وقت خودش انجام داد.

نماز در هيچ حالى ساقط نمى شود

ولى ظاهرا وقت در نماز، كنايه باشد از ثبات و عدم تغير و خلاصه كلام اينكه ظاهر لفظ منظور نيست ، و نمى خواهد بفرمايد نماز فريضه اى است داراى وقت بلكه مى خواهد بفرمايد: فريضه اى است لا يتغير و ثابت و بنابراين اطلاق موقوت بر كلمه كتاب ، اطلاق ملزوم بر لازمه چيزى است . و مراد از كتاب موقوت ، كتابى مفروض و ثابت و غير متغير است . مى خواهد بفرمايد: نماز به حسب اصل ، دگرگونگى نمى پذيرد، پس در هيچ حالى ساقط نمى شود، اگر ما اين معنا را ترجيح داديم براى اين است كه معناى اول كه در بدو نظر از ظاهر لفظ آيه به ذهن مى رسد ، با مضمون جمله هاى قبلى نمى سازد، چون مضمون آن جمله ها احتياج به آن نداشت كه متعرض موقوت بودن نماز بشود، و بفرمايد نماز وقتى معين دارد، علاوه براينكه جمله :( ان الصلوة ...) در مقام بيان علت جمله :( فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة است . و معلوم است كه ظاهر اين تعليل اين است كه مراد از موقوت بودن نماز ثابت بودن آن و ساقط نشدنش ‍ در هيچ حالى از احوال و مبدل نشدنش به چيز ديگر است ، مى فرمايد: نماز نه ساقط مى شود، و نه مانند روزه به چيز ديگر نظير كفاره مبدل و عوض مى شود.

و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ...

كلمه (وهن ) به معناى ضعف است . و كلمه (ابتغاء) به معناى طلب ، و كلمه ( الم ) به معناى درد و ناراحتى و به تعبير كوتاه ، مقابل لذت است .

و جمله :( و ترجون من اللّه ما لا يرجون ) حال از ضمير جمع غائبى است كه در كلمه (تهنوا) نهفته است . و معناى جمله اين است كه : حال دو طايفه يعنى شما مسلمانان و طايفه كفار از نظر ناراحتى يكسان است . همانطور كه شما ناراحت مى شويد آنها نيز مى شوند، و شما حال بدترى از حال دشمنان خود نداريد، بلكه شما مرفه تر و خوشبخت تر از كفاريد.براى اينكه شما از ناحيه خدايتان اميد فتح و ظفر و اميد مغفرت داريد. براى اينكه او ولى مؤ منين است . و شما نيز از مؤ منين هستيد. و اما دشمنان شما مولائى ندارند و اميدى كه دلگرمشان كند از هيچ ناحيه اى ندارند. و در نتيجه در عمل خود نشاط ندارند و كسى نيست كه رسيدن آنان به هدف را ضمانت بكند، و خداى تعالى داناى به مصالح است . و در امر و نهيى كه مى كند حكيم است .

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيات گذشته مربوط به نماز خوف و نماز مسافر و وقت نمازهاى واجب )

در تفسير قمى است كه آيه نماز خوف وقتى نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سوى حديبيه حركت كرد، تا به مكه برود، و چون خبر به قريش رسيد، خالد بن وليد را با دويست سوار به استقبال رسول خدا فرستادند، و او همه جا بر سر كوهها مى رفت و خود را به لشكر اسلام و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نشان مى داد. تا آنكه در يكى از قسمتهاى راه هنگام ظهر رسيد، و بلال اذان گفت ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با لشكرش نماز خواند. خالد بن وليد به همراهان خود گفت : چه خوب است كه هم اكنون كه لشكريان اسلام مشغول نمازند، بر آنان بتازيم . چون اگر اين فرصت را از دست ندهيم به هدف خود مى رسيم . زيرا من مى دانم كه مسلمانان نماز را نمى شكنند، بنابراين ساعتى ديگر كه هنگام نماز ديگرشان است ، فرا مى رسد و آن نمازى است كه از نور چشم ، بيشتر آن را دوست دارند. همينكه داخل نماز شدند، بر آنان حمله مى كنيم .

در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شد، و دستور نماز خوف را آورد، كه خداى تعالى مى فرمايد: و اذا كنت فيهم ..

و در مجمع البيان در ذيل آيه :( و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر...) گفته است : اين آيه وقتى نازل شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در عسفان بود و مشركين در ضجنان قرار داشتند، هر يك در جاى خود توقف كرده بودند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با اصحابش نماز ظهر را با تمام ركوع و سجودش خواند، مشركين تصميم گرفتند، در حال نماز بر مسلمين حمله ببرند، بعضى گفتند مسلمانان نمازى ديگر دارند كه از اين نماز در نظرشان محبوبتر است ، و منظور آنان نماز عصر بود. مشركين تصميم گرفتند كه در هنگام نماز عصر حمله كنند، ولى خداى عزّوجلّ اين آيه را فرستاد. و در نتيجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نماز عصر را به طريق نماز خوف خواند و همين معنا باعث شد كه خالد بن وليد مسلمان شود (تا آخر داستان ).

حكايت عورث بن حارث و برخورد او با رسول خدا (ص)

و در همان كتاب است كه ابوحمزه - ثمالى - در تفسير خود گفته است : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با قبيله بنى انمار جنگيد و آنها را شكست و فرارى داد. و كودكان و اموال را ضبط كرد، و در حالى كه احدى از دشمنان به چشم نمى خوردند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان پياده شده ، اسلحه خود را بزمين گذاشتند، در اين لحظه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از لشكريان دور شد و براى قضاى حاجت به نقطه اى رفت ، در حالى كه سلاحى با خود نداشت و بين آن جناب و لشكريانش بيابانى فاصله بود. بيابانى ناهموار و پست و بلند كه مسلمانان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را نمى ديدند و باران هم نم نم شروع به باريدن كرد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زير سايه درختى نشست . يكى از لشكريان دشمن بنام غورث بن حارث محاربى آن جناب را ديد و يارانش نيز ديدند و غورث را تشويق كردند به اينكه رسول خدا را به قتل برساند. غورث گفت : خدا مرا بكشد اگر او را نكشتم . پس از كوه سرازير شد در حالى كه شمشير خود را برهنه كرده بود و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آمدن او بى خبر بود، يك وقت خبردار شد كه غورث با شمشير كشيده بالاى سرش حاضر شده بود و مى گفت : اى محمد امروز چه كسى تو را از شرّ من حفظ مى كند؟! رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: اللّه ، همين كه آن جناب ، اسم جلاله را به زبان آورد غورث دشمن خدا با صورت به زمين افتاد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست و شمشير او را گرفت و فرمود: اى غورث چه كسى مى تواند اكنون مانع من از كشتن تو شود؟ غورث گفت : هيچ كس نيست . فرمود: آيا شهادت مى دهى به اينكه معبودى به جز خداى تعالى نيست . و اينكه من بنده و فرستاده اويم ؟ غورث گفت : نه ، و ليكن عهد مى بندم كه ديگر تا ابد با تو جنگ نكنم و هيچ دشمنى را عليه تو كمك ننمايم . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شمشيرش را به او داد غورث گفت : بخدا سوگند كه تو بهتر از منى . آن جناب فرمود: آخر من به اينگونه صفات ستوده سزاوارتر از توام .

غورث به طرف ياران خود رفت . پرسيدند: ما تو را ديديم كه با شمشير بالاى سر او ايستاده بودى ، پس چرا او را نكشتى ؟ گف ت : خدا نگذاشت ، من شمشير را بلند كردم كه بر او فرود آورم ، نفهميدم چه كسى پس گردنى به من زد، بطورى كه با صورت به زمين افتادم و شمشير نيز از دستم افتاد و قبل از آنكه من شمشير را بردارم ، محمد (صلى اللّه عليه و آله ) آن را برداشت ، و چيزى نگذشت كه باران قطع شد و آب باران در بيابان به جريان افتاد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه اصحاب خود شد و جريان را براى آنان شرح داد و اين آيه را برايشان خواند: (ان كان بكم اذى من مطر...).

نماز خوف و مساءئل مربوط به آن از لسان ائمه اطهار عليهم السلام

و در فقيه به سند خود از عبدالرحمان بن ابى عبداللّه از امام صادق (عليه السلام ) كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در جنگ ذات الرقاع با اصحاب خود به نماز ايستاد، به اين صورت كه اصحاب را دو قسمت كرد، يك دسته را پيش روى دشمن قرار داد و با دسته ديگر نماز خواند او تكبير گفت ، آنان نيز گفتند، آن جناب حمد و سوره خواند و آنان ساكت بودند، او ركوع كرد، آنان نيز ركوع كردند، او سجده كرد، آنان نيز سجده كردند. سپس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) براى ركعت دوم بپا خاست و ديگر چيزى از حمد و سوره ركعت دوم ران خواند تا اصحاب خودشان حمد و سوره خواندند و ركعت دوم را تمام كردند و به يكديگر سلام دادند، و به طرف لشكريان رفته و در برابر دشمن ايستادند و دسته دوم كه تاكنون در برابر دشمن ايستاده بودند آمدند و پشت سر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ايستاده ، آن جناب تكبير گفت ، آنان نيز گفتند و سكوت كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) حمد و سوره خوانده و به ركوع رفت ، آنان نيز ركوع كردند، آن جناب سجده كرد آنان نيز سجده كردند، آنگاه رسول خدا نشست و تشهد خواند و به ايشان سلام داد. آنان برخاستند و يك ركعت باقيمانده خود را خوانده ، در آخر به يكديگر سلام دادند و اين همان نماز خوفى است كه خداى تعالى در آيه شريفه :( و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة ... كتابا موقوتا) پيامبر گراميش را به خواندن آن دستور داده است .

امام (عليه السلام ) سپس فرمود: كسى كه بخواهد نماز مغرب را با جمعى به طريق نماز خوف بخواند، بايد يك ركعت را با طايفه اول بخواند (و بايستد تا آنان دو ركعت ديگر را خود بخوانند و سلام دهند و در جاى طايفه دوم قرار بگيرند ) آنگاه ركعت ديگرش را با طايفه دوم بخواند (تا آخر حديث ).

و در تهذيب به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : از امام باقر ابى جعفر (عليه السلام ) از نماز خوف و نماز سفر پرسيدم ، كه آيا هر دو شكسته مى شود؟ فرمود: بلى و نماز خوف به شكسته شدن سزاوارتر از نماز سفر است ، چون در سفر، خوفى در بين نيست .

رواياتى در ذيل آيه (فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة)

و در كتاب فقيه شيخ صدوق (عليه الرحمه ) به سند خود از زراره و محمد بن مسلم روايت كرده كه هر دو گفتند: به امام باقر ابى جعفر(عليه السلام ) عرضه داشتيم : چه مى فرمائيد درباره نماز در سفر؟ چگونه بايد آن را خواند ؟ و چند ركعت بايد خواند؟ فرمود: خداى عزّوجلّ مى فرمايد: ( و اذا ضربتم فى الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلوة ) و به حكم اين آيه شكستن نماز در سفر واجب شد، همانطور كه تمام خواندنش در حضر (منزل ) واجب است .

مى گويند: عرضه داشتيم : آيه شريفه نفرموده كه (افعلوا چنين كنيد بلكه فرموده : (حرجى بر شما نيست اگر نماز را بشكنيد)، و اين عبارت وجوب را نمى رساند، بلكه مى رساند كه مسافر مى تواند نماز را بشكند. جناب عالى چگونه وجوب را از آن استفاده كرديد و مى فرمائيد: شكستن نماز در سفر واجب است ، همانطور كه تمام خواندنش در حضر واجب است ؟.

حضرت در پاسـخ فرمود: مگر خداى عزّوجلّ نفرموده :( انّ الصّفا و المروة من شعائر اللّه فمن حجّ البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطّوّف بهما) با اينكه مى دانيد كه طواف بين صفا و مروه واجب است ، چون هم خداى تعالى آن را در كتابش ذكر كرده و هم پيامبرش آن را عمل كرده ، تقصير در نماز سفر نيز همينطور است . هم خداى تعالى در كتاب مجيدش ذكر كرده و هم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عملا آن را پياده كرده است .

مى گويند: عرضه داشتيم : حال اگر كسى در سفر، چهار ركعتى بخواند، بايد اعاده كند يا نه ؟ فرمود: اگر آيه تقصير را خوانده و برايش ‍ تفسير شده و با اين حال چهار ركعتى خوانده ، بايد نمازش را دوباره بخواند، و اگر نخوانده و يا اگر خوانده معنايش را نفهميده ، اعاده بر او لازم نيست .

و نمازها همه اش در سفر دو ركعتى است ، همه نمازها الا نماز مغرب ، كه در سفر نيز سه ركعت است و شكسته نمى شود، چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آن را در سفر و حضر سه ركعتى باقى گذاشت . (تا آخر حديث ) و در درالمنثور است كه ابن ابى شبيه در وعبدبن حميد و مسلم وابوداود، و ترمذى نسائى وابن ماجه و ابن جارود و ابن خزيمه و طحارى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و نحاس (در ناسخ خود) و ابن حبان همگى از يعلى بن اميه روايت آورده اند كه گفت : من از عمر بن خطاب پرسيدم : آيه شريفه :( ليس عليكم جناح ان تقصروا من الصّلوه ان خفتم ان يفتنكم الّذين كفروا) شكستن نماز را مخصوص خوف دانسته و امروز مردم خوفى ندارند، ديگر چرا بايد نماز را شكسته بخوانند؟

معمر گفت : من نيز همين تعجب تو را كردم و علت آن را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) جويا شدم . فرمود: تعبير به ( لا جناح عليكم ) براى اين است كه بفهماند اين حكم تصدق و ارفاقى است از ناحيه خدا به شما مسلمين . و اما اينكه واجب است نماز شكسته شود براى اين است كه قبول تصدق خدا واجب است ، پس صدقه خدا را قبول كنيد (و در سفر نماز را تمام نخوانيد).

و در همان كتاب است كه عبدبن حميد و نسائى و ابن ماجه و ابن حبان و بيهقى در كتاب سنن خود از اميه بن عبد اللّه بن خالد بن اسد روايت آورده كه از پسر عمر پرسيده است : آيا به نماز شكسته راى مى دهى ؟ با اينكه ما تنها نماز خوف را در قرآن مى بينيم و اما نماز مسافر را نمى يابيم . پسر عمر گفت : اى برادر زاده ، خداى تعالى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) را وقتى فرستاد كه ما هيچ چيزى نمى دانستيم ، ناگزير ما آنچه مى كنيم ، طبق عمل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى كنيم ، بايد ببينيم آن جناب چه مى كرده و شكستن نماز در سفر سنتى است كه آن را رسول خدا باب كرده است .

و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته ) و نسائى از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : ما در بين راه مكه و مدينه نماز را شكسته خوانديم با اينكه ايمن بوديم و هيچ خوفى نداشتيم . و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى شيبه و احمد و بخارى و مسلم و ابو داود و ترمذى و نسائى از حارثه بن وهب خزاعى روايت كرده اند كه گفت : من نماز ظهر و عصر را در منا با جمعيتى بسيار زياد و با امنيتى كامل به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اقتدا كردم ، و آن جناب دو ركعتى خواند.

دو روايت در معناى (ان الصلوة كانت على المؤمنين كتابا موقوتا)

و در كافى به سند خود از داود بن فرقد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) از معناى آيه :( انّ الصّلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا) پرسيدم فرمود:( كتاباا موقوتا به معناى كتاب ثابت است و اگر اندكى نماز را جلوتر و عقب تر خوانده باشى ضررى به تو نمى رساند، مادامى كه سر به اضاعه نماز در نياورد و مصداق آيه :( اضاعوا الصّلوة و اتّبعوا الشّهوات فسوف يلقون غيا) واقع نشده باشى .

مؤ لف : اين روايت اشاره به اين معنا دارد كه نمازهاى پنجگانه از نظر وقت موسّع اند و هر يك وقتى ممتد دارد، رواياتى ديگر نيز بر اين معنا دلالت دارد. و در تفسير عياشى از محمد بن مسلم ، از يكى از دو امام باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت كرده كه درباره نماز مغرب در سفر فرمود: اگر ساعتى تاءخير بيفتد ترك نمى شود، اگر بخواهى مغرب و عشا را در زمان عشا مى خوانى و اگر بخواهى مى توانى ساعتى به دنبال كارت بروى تا شفق از بين برود - آن وقت بخوانى . چون رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) نيز نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با هم خواند و گاهى زودتر، يعنى اول وقت مى خواند و گاهى تاخير مى انداخت .

خداى تبارك و تعالى نيز كه مى فرمايد:( انّ الصّلوة كانت على المؤ منين كتابا موقوتا منظورش همين است كه نماز وقتى وسيع دارد و جز اين منظورى ندارد زيرا اگر آنطور بود كه اهل تسنن ادعا مى كنند، هرگز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آنطور كه در بالا نقل كرديم نماز نمى خواند، يعنى نماز را از وقتش تاخير نمى انداخت . چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از هر ك س ديگرى عالم تر و باخبرتر به احكام دين است . و اگر آنطور كه آنها مى گويند بهتربود محمد رسول اللّه به آن دستور مى داد.

در جنگ صفين هم مردمى كه در ركاب اميرالمؤ منين (عليه السلام )، بودند نظير جريان زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پيش ‍ آمد، مردم نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را نتوانستند بخوانند، حضرت دستور داد، سواره ها و پياده ها به جاى نماز تكبير بگويند و لا اله الا اللّه و تسبيح به زبان آورند و آنگاه آن حضرت تمسك كردند به كلام خداى عزّوجلّ كه مى فرمايد:( فان خفتم فرجالا او ركبانا) مردم به دستور اميرالمؤ منين (عليه السلام ) چنين كردند.

مولف : روايات بطورى كه ملاحظه مى كنيد با بيان سابق ما موافق است و اين روايات نمونه اى بود از رواياتى كه در اين باب آمده ، و گرنه روايات وارده در اين باب از طرق شيعه و سنى و مخصوصا از طرق ائمه اهل البيت (عليهم الصلوه و السلام ) بسيار زياد است .

اين را نيز بايد دانست كه از طرق اهل سنت رواياتى ديگر وارد شده كه مخالف با روايات گذشته است و در عين حال خود آنها با يكديگر نيز مخالفند و بررسى آن روايات و ساير رواياتى كه كيفيت نماز خوف را و مخصوصا نماز شكسته در سفر را بطور كلى بيان مى كند جايش در علم فقه است و از موضوع بحث تفسير ما خارج است و در تفسير قمى در ذيل آيه :( و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ...) گفته است : اين آيه عطف است بر آيه سوره آل عمران كه مى فرمايد:( ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله ...) و به آن نظر دارد و ما در آنجا سبب نزول آيه را بيان كرديم.

آيات 105 تا 126

 

 105- انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما ارئك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما

 106- و استغفراللّه ان اللّه كان غفورا رحيما

 107- و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما

 108- يستخفون من الناس و لا يستخفون من اللّه و هو معهم اذ يبيتون ما لا يرضى من القول و كان اللّه بما يعملون محيطا

 109- هاانتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا فمن يجادل اللّه عنهم يوم القيمه ام من يكون عليهم وكيلا

 110- و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما

 111- و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه و كان اللّه عليما حكيما

 112- و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا

 113- و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما

 114- لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلح بين الناس و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات اللّه فسوف نؤ تيه اجرا عظيما

 115- و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و ساءت مصيرا

 116- ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يشرك باللّه فقد ضل ضلالا بعيدا

 117- ان يدعون من دونه الا اناثا و ان يدعون الا شيطانا مريدا

 118- لعنه اللّه و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا

 119- و لا ضلنهم و لا منينهم و لامرنهم فليبتكن اذان الانعم و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه و من يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا

 120- يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا

 121- اولئك ماوئهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا

 122- و الذين ءامنوا و عملوا الصلحت سند خلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا وعد اللّه حقا و من اصدق من اللّه قيلا

 123- ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتب من يعمل سوءا يجز به و لا يجد له من دون اللّه وليا و لا نصيرا

 124- و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنه و لا يظلمون نقيرا

 125- و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهيم حنيفا و اتخذ اللّه ابراهيم خليلا

 126- ولله مافى السموات و ما فى الارض و كان الله بكل شى ء محيطا

ترجمه آيات

ما اين كتاب رابه حق به تو نازل كرديم ، تا در بين مردم طبق آنچه تعليمت داديم حكم كنى .پس طرف خيانتكاران را مگير (105)

و از خدا طلب مغفرت كن كه مغفرت و رحمت كار خداست (106)و از آنهائى كه به خويشتن خيانت مى كنند، دفاع مكن كه خدا كسى را كه خيانتگر و گنه پيشه باشد دوست ندارد (107).

چون اين گروه از مردم شرم دارند، ولى از خدا حيا نمى كنند با اينكه خدا همه جا با آنان است و آن زمان كه سخنانى خلاف رضاى او مى پردازند حاضر است و دانائى خدا بدانچه مى كنند صفت اوست (108)

گيرم شما اشخاصى از ايشان دفاع كرديد - كه كرديد - و گيرم دفاعتان در دنيا كه نزد خدا ارزشى ندارد سودى به حال آنان داشته باشد، در آخرت چه مى كنند، آيا در آنجا هم وكيل مدافعى دارند؟!(109)

بلى ، كسى كه احيانا عمل بدى مى كند و يا به خود ستم روا مى دارد و سپس از خدا طلب مغفرت مى كند، خدارا آمرزگار و رحيم مى يابد(110)

و هر كس قلب خود را با ارتكاب گناه آلوده سازد، دودش به چشم خودش مى رود و علم و حكمت از طرف خدا است (111)

و كسى كه خود مرتكب خطائى يا گناهى مى شود، سپس آن را به گردن بى گناهى مى اندازد بهتان و گناهى آشكار گردن گرفته است (112)

و اگر فضل خدا و رحمتش از تو دستگيرى نمى كرد چيزى نمانده بود كه طايفه اى از كفار تو را گمراه كنند هر چند كه جز خودشان را گمراه نمى كنند و خردلى به تو ضرر نمى زنند چون خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرده و چيرهائى به تو آموخته كه نه مى دانستى و نه مى توانستى بدانى و فضل خدا بر تو بزرگ بود(113)

در بيشتر سخنان بيخ گوشى شان هيچ چيزى نيست ، مگر آنكه سفارش به صدقه دادنى يا نيكوئى كردنى يا اصلاحى بين مردم باشد، و هر كس به منظور جلب رضاى خدا چنين كند پاداشى بزرگ مى دهيم (114)

و هر كس بعد از آنكه حق برايش روشن شد مخالفت رسول كند و روشى غير راه مؤ منين اتخاذ نمايد، وى را به همان وضعى كه دوست دارد واگذاريم و به جهنم در آريم كه چه بد سرانجامى است (115)

خدا به هيچ وجه نمى بخشد كه به او شرك آورند، و گناهان كوچكتر از آن را از هر كس بخواهد مى بخشد و هر كه به خدا شرك بورزد به گمراهى افتاده است (116)

مشركين جز جماداتى بى اثر و اثر پذير را نمى خوانند و در واقع جز شيطانى سركش را نمى پرستند (117)

كه خدا لعنتش كرده ، او در روز نخست گفته بود: از بندگانت سهمى معين خواهم گرفت (118)

و گمراهشان مى كنم و آرزومندشان مى سازم و وادارشان مى كنم ، تا به عنوان تحريم گوشت حيوانات حلال گوشت گوش آنها را بشكافند و دستورشان مى دهم تا خلقت خدا را دگرگون سازند، - اين است دعوت شيطان - و هر كس به جاى خدا، شيطان را دوست بگيرد، زيانى آشكار كرده (119)

وعده شان مى دهد، آرزومندشان مى كند، و جز فريب به ايشان وعده نمى دهد(120)

اينان جايشان جهنم است و از آن گريزگاهى نمى يابند (121)

و آن كسان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردند به بهشت هائى داخلشان خواهيم كرد كه در دامنه آنها جويها روان است و در آن جاودانند اين وعده خداست ، و كيست كه گفته اش از كلام خدا راست تر باشد(122)

داشتن احترام به درگاه خداوند نه به دلخواه شماست و نه به آرزوى اهل كتاب هر كس گناهى كند بدان كيفر داده مى شود و سواى خدا براى او يار و ياورى يافت نخواهد شد(123)

و هر كس از زن و مرد كارهاى شايسته كند، به شرطى كه ايمان داشته باشد، به بهشت داخل مى شود و حتى به قدر پوسته هسته خرما ستم نمى بيند (124)

كيست كه دين وى از آنكه به جان مطيع خدا شده و نيكوكار است و آئين معتدل ابراهيم را پيروى كرده ، خوبتر باشد؟ در حالى كه خدا ابراهيم را دوست خود گرفته است (125)

آنچه در آسمانها و زمين است از خداست و خدا به همه چيز احاطه دارد (126)

بيان آيات

بيان آهنگ كلى اين آيات و زمينه نزول آنها

آنچه دقت و تدبر در اين روايات به ما افاده مى كند اين است كه اين آيات سياقى واحد دارند و در يك زمينه سخن دارند، و آن توصيه به عدل در داورى ، و نهى از اين است كه قاضى در قضاى خود به يكى از دو طرف دعوى متمايل بشود. و حاكم در حكم راندنش به سوى مبطلين گرايش يابد و بر صاحبان حق جور كند، حال مبطل هر كه مى خواهد باشد، و محق هر كه مى خواهد باشد.

و اين معنا را با اشاره به پاره اى از حوادثى كه در زمان نزول اين آيات رخ داده و سپس بحث پيرامون حقايق دينيه اى كه مربوط به آن حوادث است بيان مى كند و نتيجه مى گيرد كه پس مؤ منين بايد ملتزم به آن حقايق دينى باشند و آن را رعايت كنند، و به مؤ منين هشدار مى دهد كه دين خدا در واقع يك حقيقت است ، نه صرف اسم ، و مردم وقتى از منافع آن برخو ردار مى شوند كه به راستى متلبس بدين و متصف به ديندارى باشند، و صرف اينكه خود را متدين نام بگذارند آن منافع را به ايشان عايد نمى سازد و ظاهرا آن حادثه و قصه همان است كه جمله ( و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا) بدان اشاره دارد. چون از اين آيه استفاده مى شود كه در آن روز گناهى از قبيل دزدى و قتل نفس يا اتلاف مال مردم يا اضرار به مردم و يا گناهى نظير اينها كه مرتكبش مى تواند آن را به گردن ديگران بيندازد اتفاق افتاده بود و منظورمرتكب اين بوده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را در حكم كردن به اشتباه بيندازد، و مثلا مردى بى گناه را مجازات كند ولى خداى تعالى آن جناب را از اشتباه حفظ كرده است .

و ظاهرا همين داستان نيز مورد اشاره آيات اول مورد بحث بوده باشد، آنجا كه مى فرمايد:( و لا تكن للخائنين خصيما) و آنجا كه مى فرمايد:( يستخفون من الناس ) و آنجا كه مى فرمايد:( ها انتم هولاء جادلتم عنهم ) چون خيانت هر چند ظاهرش آن خيانتهائى است كه در امانتها و سپرده ها واقع مى شود، و ليكن سياق آيه شريفه :( ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما يستخفون الناس ...) به بيانى كه مى آيد چنين دست مى دهد كه مراد از خيانت ، آن قسم خيانتى است كه در سرقت و امثال آن تحقق مى يابد.

به اين عنايت كه مؤ منين تن واحدى فرض شده و اموال مؤ منين ، اموال آن يك تن فرض شده ، بطورى كه اگر مال يكى به سرقت برود ديگران مسؤ ولند و ديگران بايد رعايت احترام مال او را بكنند و در حفظ و حمايت آن اهتمام بورزند و بنابراين عنايت اگر بعضى از اين تن واحد به مال بعض ديگر تعدى كند در حقيقت به خود تعدى و خيانت كرده است .

و بنابراين ، تدبر در آيات شريفه اين معنا را به ذهن نزديك مى كند كه گويا قصه مورد نظر آيه ، سرقتى بوده كه از بعضى مؤ منين سر زده ، و داستان به اطلاع رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) رسيده و سارق براى دفاع از خود يك فرد بى گناهى را متهم ساخته و خويشاوندان دزد واقعى اصرار ورزيده اند كه به نفع آنان حكم بفرمايد. و مبالغه كرده اند در اينكه حكم را به نفع آنان و عليه متهم تغيير دهند و در نتيجه اين آيات نازل شده ومتهم را از تهمتى كه به وى زده اند تبرئه نموده است .

پس آيات از هر احتمال ديگرى با اين احتمال انطباق بيشترى دارد، كه بگوئيم جريان همان بوده كه در روايت آمده كه ابى طعمه بن ابيرق طعامى و شمشيرى و زرهى از عموى قتاده دزديد، جريانش خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى هر چند كه همانطور كه مكرر خاطر نشان ساخته ايم روايات شاءن نزول در غالب موارد از باب تطبيق داستانهاى روايت شده است بر آياتى كه با آنها تناسب دارد. و از اين آيات حجت بودن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و عصمتش و حقائقى ديگر نيز استفاده مى شود كه بيانش ان شاء اللّه به زودى مى آيد.

انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك اللّه

ظاهر(حكم بين مردم ) داورى در بين آنان در مخاصمات و منازعاتى است كه با يكديگر دارند، منازعاتى كه تا حكم حاكمى در كار نيايد بر طرف نمى شود.

خداى تعالى در اين آيه شريفه داورى بين مردم را غايت و نتيجه انزال كتاب قرار داده در نتيجه مضمون آيه شريفه با مضمون آيه زير منطبق مى شود:( كان الناس امه واحده فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ...) و ما بطور مفصل پيرامون آن بحث كرديم.

پس اين آيه كه مى فرمايد:( انا انزلنا اليك الكتاب ...) در خصوص موردش نظير آيه سوره بقره است در عموميت مضمونش ، چيزى كه آيه مورد بحث اضافه دارد، اين است كه دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى حق حكم و داورى را خاص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كرده و راى آن جناب و نظريه اش در داورى را حجت قرار داده ، چون كلمه (حكم ) به معناى بريدن نزاع به وسيله قضا است و معلوم است كه اين معنا و فصل خصومت جز با اعمال نظر از ناحيه قاضى حاكم و جز با اظهار عقيده او صورت نمى گيرد، علاوه بر اينكه آن جناب به احكام عامه و قوانين كليه در مورد هر خصومتى عالم و آگاه است . آرى علم به كليات احكام و حقوق الناس ‍ يك مساله است و قطع و فصل خصومت يك مساله ديگرى است . زيرا فصل خصومت كردن و بريدن نزاع نيازمند به اين است كه حاكم بداند مورد نزاع منطبق با فلان قانون هست ، و با قانون ديگر منطبق نيست.

پس مراد از كلمه (ما اريك اللّه - آن رايى كه خدا به تو داده ) ايجاد راى و معرفى حكم است ، نه تعليم احكام و شرايع كه بعضى از مفسرين احتمال را داده اند و مضمون آيه بطورى كه سياق آن را مى رساند اين مى شود كه خداى تعالى كتاب را بر تو نازل كرد ، و احكام و شرايعش را و طريقه داورى را به تو بياموخت ، تا تو خود نيز در مرافعات و نزاعها آن رايى را كه خدا به نظرت مى رساند اضافه كنى و به اين وسيله اختلا ف طرفين نزاع را بر طرف سازى .

نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از حمايت و دفاع از خائنين

و لا تكن للخائنين خصيما

اين جمله عطف است بر جمله خبريه اى كه قبل از آن بود. چون آن جمله هر چند به صورت خبريه بود، ولى در واقع معناى انشاء را داشت . و كانه فرموده بايد در بين آنان حكم كنى و نبايد از خيانتكاران طرفدارى نمائى و كلمه (خصيم ) به معناى كسى است كه از دعوى مدعى و يا هر چيزى كه در حكم دعوى است دفاع مى كند، و در اين جمله رسول خدا (صلى اللّه عليه وآ له و سلم ) را نهى كرده از اينكه خصيم خيانتكاران باشد، و حق كسانى كه واقعا محق هستند و حق خود را از خائنين مطالبه مى كنند باطل نموده از مبطلين طرفدارى كند و اى بسا ممكن است از عطف جمله ( و لا تكن للخائنين ...) بر ما قبل كه بطور مطلق امر مى كرد به حكم كردن ، استفاده شود كه مراد از خيانت مطلق تعدى به حقوق ديگران است ، آن هم از كسى كه سزاوار چنين كارى نيست ، نه خصوص خيانت در سپرده ها هر چند كه گاه مى شود به خاطر عنايت و نكته اى ، خاص را بر عام عطف كنند، و ليكن در مورد آيه آن چنان نكته اى كه چنين عطفى راايجاب كند در كار نيست . پس مى شود گفت كه در جمله مورد بحث نيز عام بر عام عطف شده است . و به زودى تتمه اى براى اين بحث خواهد آمد. ان شاء اللّه .

معناى امر خداوند به رسول الله (ص) در: (و استغفر الله ...) با توجه به عصمت آن جناب

و استغفراللّه ان اللّه كان غفورا رحيما

ظاهرا منظور از استغفار در اينجا اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) از خداى تعالى بخواهد آنچه كه در طبع آدمى است كه ممكن است احيانا حقوق ديگران را غصب كند و به سوى هواى نفس متمايل شود را بيامرزد، و بپوشاند، و خلاصه كلام معناى استغفار طلب آمرزش گناهانى كه از آن جناب سر زده باشد نيست ، زيرا آن جناب معصوم از گناه است ، بلكه معنايش جلوگيرى از امكانى است كه گفتيم ، و ما در سابق نيز مكرر خاطرنشان كرديم كه عفو و مغفرت و استغفار در كلام خداى تعالى در شؤ ونى مختلف استعمال مى شود كه جامع همه آن شؤ ون جامع گناه است . و جامع گناهان عبارت است از دور شدن از حق به وجهى از وجوه و بنابراين معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : اى پيامبر طرفدار خائنان مباش و به سوى آنان تمايل مكن ، و از خدا بخواه كه تو را موفق به همين سفارشاتش بفرمايد. و اين معنا را بر نفس تو بپوشاند كه روزى بخواهى از خيانت خائنان دفاع كنى و يا هواى نفس بر تو غالب شود.

دليل بر اينكه معناى استغفار اين است ، نه طلب آمرزش گناهان ، ذيل آيات كريمه مورد بحث است كه مى فرمايد:( و لولا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء).

چون اين آيه تصريح دارد به اينكه خائنين نمى توانند ضررى به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) برسانند و هر قدر تلاش كنند، قادر نيستند عواطف آن جناب را به سوى تقديم باطل بر حق تحريك كنند و هواى نفس آن جناب را به سوى خلاف خواسته خدا برانگيزند.

پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از اين بابت در امنيت خدائى قرار دارد، و خداى تعالى آن جناب را از چنين چيزى حفظ فرموده ، در نتيجه ممكن نيست در حكمش جور كند و يا به سوى جور متمايل شود، و محال است پيروى هواى نفس كند، و يكى از مصاديق جور و پيروى هواى نفس همين است كه در داورى هايش بين قوى و ضعيف فرق بگذارد، و يا داوريش در حق دشمنش با داوريش در حق دوستش متفاوت شود و يا بين مومن و كافر ذمى و يا خويش و بيگانه تفاوت قائل شود، پس اگر با اين حال دستورش مى دهد به اينكه از خدا طلب مغفرت كند، معلوم است كه معناى اين طلب مغفرت ، طلب آمرزش گناهان داراى و بال و عذاب نيست و خلاصه براى اين نيست كه مثلا گناهى وبال دار از آن جناب سر زده و يا متمايل به كارى ناپسند شده باشد، بلكه به معناى اين است كه از خداى تعالى بخواهد همانطور كه تاكنون او را مسلط بر هواى نفسش كرده ، از اين به بعد نيز او را بر هواى نفسش غلبه دهد و جاى هيچ شكى نيست كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) نيز مانند هر كس ديگرى به چنين عنايتى از خداى تعالى محتاج است ، هر چند كه داراى عصمت باشد، زيرا خداى سبحان هر چه بخواهد مى كند و اين عصمتى كه از آيه شريفه استفاده شد مدار عملش آن كارهايى است كه در نظر عرف دينى طاعت و معصيت شمرده مى شود، و يا در نظر عقلا پسنديده و ناپسند شمرده مى شود، نه آنچه درخارج واقع مى گردد، به عبارتى روشن تر آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه وله و سلم ) از پيروى هواى نفس و تمايل به سوى باطل معصوم است و ممكن نيست كه دچار چنين چيرهائى بشود و اما اينكه حكمى كه بر حسب قواعد قضائى - كه آن قواعد را هم خودش تشريع كرده و مثلا از آن جمله فرموده :(مدعى بايد شاهد بياورد و اگر نياورد منكر بايد سوگند ياد كند.) - رانده حتما مطابق با واقع باشد. و به خاطر وجود شاهد حكم به نفع مدعى كردن ، و يا به خاطر نبود آن و وجود سوگند، حكم به نفع منكر كردن هميشه مصادف با واقع باشد، نه ، معناى قضاوت كردن بر طبق شاهد و سوگند، اين نيست كه اگر بر اين معيار قضاوت بشود هميشه محق غالب و مبطل مغلوب مى شود. زيرا آيات شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد. و خود ما نيز بطور قطع مى دانيم كه قوانين ظاهرى چنين قدرتى ندارد كه حاكم را همواره به سوى حق هدايت كند، بلكه اين قوانين امارات و نشانه هايى است براى تشخيص دادن حق از باطل ، و داشتن اين تشخيص در غالب اوقات پيش مى آيد، نه در همه اوقات و همه مرافعات . و معنا ندارد چيزى كه اثرش غالبى است مستلزم اثر دائمى بشود، و اين معنا روشن است .

از آنچه گذشت ، اشكالى كه در گفتار بعضى از مفسرين است روشن گرديد او در تفسير جمله :( و استغفر اللّه ...) گفته : در اين جمله خداى تعالى رسول گراميش را دستور داده از اينكه در دل بنا گذاشت ، از اين خائن كه آيه سخن از او دارد، دفاع كند، استغفار نمايد. او پنداشته است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در دل بنا گذاشته بوده از آن خائن عليه مردى يهودى طرفدارى كند، و اين پندارى باطل است ، براى اينكه اين پندار مستلزم آن است كه خائنين تا اين مقدار در رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اثر داشته باشند. و خداى عزّوجلّ آن را و كمتر از آن و بيشتر از آن را نفى كرده مى فرمايد:( و ما يضرونك من شى ء)(خائنين به هيچ وجه به تو ضرر نمى رسانند)

و لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ...

بعضى از مفسرين گفته اند: اگر در اين جمله ، خيانت را به نفس نسب ت داده براى اين است كه وبال خيانت عايد نفس مى شود. و يا براى اين است كه بطور كلى هر معصيتى خيانتى است به نفس . همچنانكه هر معصيتى را ظلم به نفس مى خوانند و خداى تعالى در جاى ديگر همين تعبير را آورده و فرموده :( علم اللّه انكم كنتم تختانون انفسكم .)

ليكن ممكن است از آيه شريفه به كمك آنچه قرآن بر آن دلالت دارد استفاده كرد كه از اين جهت فرموده به نفس خود خيانت كردند. و يا در سوره بقره فرموده : به نفس خود خيانت مى كردند. كه قرآن كريم همه مؤ منين را نفس واحدى دانسته ، و مال يك فرد از مؤ منين را مال همه مؤ منين مى دانسته ، و حفظ آن را و نگهدارى آن از تلف و ضايع شدن را بر همه واجب شمرده ، و تعدى بعضى بر بعض ديگر و مثلا دزديدن مال بعضى به دست بعضى ديگر را خيانت به آن نفس واحد مى داند،و يا خيانت به خود خائن مى داند و اينكه فرمود: ( ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما) دلالت دارد بر استمرار خائنين مورد نظر در خيانت خود. اين دلالت را كلمه (اثيم ) موكد مى كند، زيرا اين كلمه از كلمه (آثم گنه كار) در معناى گنه كارى موكدتر است، چون صفت مشبهه است و استمرار را مى رساند.

و همچنين كلمه (خائنين ) كه اسم فاعل است و ثبوت را مى رساند، بخلاف اينكه مى فرمود:(الذين خانوا) كه صرفا حدوث را مى رساند، همچنانكه مى بينيم در جاى ديگر تعبير به فعل آورده فرموده : ( فقد خانوا اللّه من قبل فامكن منهم ).

از اين قرائن و امثال آن اين نكته روشن مى گردد كه معناى آيه - از نظر نزول - ) و لا تكن خصيما لهولاء) است ، يعنى اى رسول گرامى من ، طرفدار اين خائنين مباش ، و از ناحيه آنها دفاع مكن ، كه آنان همچنان مصر بر خيانت و مداوم در آن و ثابت بر گنهكاريند، و خداى تعالى خيانت پيشه گان گنه كار را دوست نمى دارد، و اين ظهور خود مويد رواياتى است كه در اسباب نزول آمده كه آيات مورد بحث درباره ابن ابى طعمه بن ابيرق نازل شده و به زودى روايتش مى آيد، ان شاءاللّه تعالى و معناى آيه - با قطع نظر از مورد نزولش - اين است كه ، اى رسول در قضا و داوريهايت از كسانى كه اصرار بر خيانت دارند و مستمر در آنند دفاع مكن . براى اينكه خداى تعالى خيانت كار گنه پيشه را دوست نمى دارد. و همچنانكه او كثيرالخيانه را دوست نمى دارد، قليل الخيانه را نيز دوست نمى دارد. چون اگر ممكن بود قليل الخيانه را دوست بدارد، ممكن هم هست كه كثيرالخيانه را دوست بدارد و چون چنين است پس خدا از دفاع كردن از قليل الخيانه نهى مى كند، همانطور كه از دفاع كردن از كثيرالخيانه نهى فرموده . و اما كسى كه در امرى خيانت كرده و سپس در يك نزاعى ديگر حق به جانب اواست ، دفاع كردن از او دفاعى بى مانع است ، و از ناحيه شرع از آن منع نشده و خداى تعالى از چنين دفاعى نهى نفرموده ، و جمله :(و لا تكن للخائنين خصيما...) شامل آن نمى شود.

يستخفون من الناس و لا يستخفون من اللّه ...

اين جمله نيز يكى ديگر از شواهدى بر گفتار ما است كه گفتيم از آيه (1.5) تا آيه (126) يك سياق حاكم است ، و در باره يك قصه نازل شده و آن قصه اى است كه جمله ( و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا...) به آن اشاره دارد. و اين استخفاء مناسب با اعمالى است كه ممكن است آن را به ديگرى نسبت داد، نظير سرقت و امثال آن ، در نتيجه اين احتمال تاييد مى شود كه آن چيزى كه اين آيه و آيات قبلش به آن اشاره دارد، همان چيزى است كه آيه :( و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا...) به آن نظر دارد.

استخفاء و پنهان كردن امرى از خداى تعالى امرى است محال ، و غير مقدور چون هيچ چيزى در آسمان و زمين نيست كه بر خدا پنهان باشد و وقتى استخفاء از خداى تعالى محال وغير مقدور باشد، طرف مقابلش يعنى عدم استخفاء هم امرى اضطرارى و غير مقدور است ، و چون از هر دو طرف غير مقدور است ، ديگر ملامت و سرزنشى به آن تعلق نمى گيرد. نمى شود كسى را ملامت كرد كه چرا كارت را از خدا پنهان مى كنى و يا پنهان نمى كنى. ولى مى بينيم كه بر حسب ظاهر، آيه مورد بحث اين سرزنش را كرده و اين خود سوالى است كه در اين جمله به ذهن مى رسد و جوابش اين است كه معناى تحت اللفظى استخفاء منظور نيست ، بلكه اين كلمه كنايه است از حياء كردن و شرمنده شدن و به همين جهت جمله :( و لا يستخفون من اللّه ) را با دو قيد مقيد كرده ، اول با جمله ( و هو معهم اذ يبيتون مالا يرضى من القول ) و با اين قيد فهمانيد كه خيانتكاران مورد بحث در هنگام شب براى برائت خود از آن خيانت مذموم ، طرح مى ريختند و سخنانى مى گفتند كه خدا از آن راضى نبوده است .

و دوم با جمله :( و كان اللّه بما يعملون محيطا) و با اين قيد فهمانده كه خداى تعالى در هر حالى كه يكى از آن احوال جرمى است كه مرتكب شدند، عالم و آگاه است و تقييد به اين دو قيد يعنى قيد و ( هو معهم ) و قيد و ( كان اللّه ...) در حقيقت تقييد به عام بعداز تقييد به خاص است . و اين در حقيقت تعليل است براى اينكه خيانت كاران مورد نظر از خدا شرم نمى كنند و اين شرم نكردنشان دو علت دارد: يكى علتى خاص ، و يكى علتى عام.

ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا...

اين آيه بيان اين معنا است كه دفاع از اين خائنين فائده ندارد، و خائنين از اين دفاع بهره اى نمى گيرند. چيزى كه هست اين بيان را به صورت استفهام آورده ، مى فرمايد:(گيرم در زندگى دنيا از آنان دفاع كرديد، در روز قيامت چه كسى از آنها دفاع مى كند؟) و منظور آيه شريفه اين است كه بفهماند به فرض كه دفاع از آنها در زندگى دنيايشان كه نزد خدا پشيزى ارزش ندارد، سودى برايشان داشته باشد در زندگى آخرتيشان كه قدر و منزلتى عظيم نزد خدا دارد - و يا به عبارتى روز قيامت كه ظرف دفاع است - هيچ مدافعى نخواهند داشت و كسى نيست كه از قبل آنها بگو مگو كند و در كار آنان وكالت كند و متكفل امور آنان و اصلاح شؤ ون آنان باشد.

و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ...

در اين آيه خداى تعالى خائنان را ترغيب و تشويق مى كند به اينكه به سوى پروردگار خود برگردند و از آن جناب طلب مغفرت كنند و ظاهرا منظور از ترديد در جمله (كسى كه عمل بد مى كند - و يا بخود ستم روا مى دارد) ترقى دادن مطلب از پائين به بالا است. چون مراد از سوء، تعدى به ديگران و مراد از ظلم ، تعدى بر نفس خويش است كه معلوم است بدتر از تعدى اول است و يا مراد از كلمه سوء معصيتى است كه از نظر زشتى پائين تر از معصيت ظلم باشد مانند معصيت صغيره نسبت به معصيت كبيره - و خدا داناتر است .

بيان سه جهت درباره گناهى كه با علم به گناه بودن آن صادر مى شود

و اين آيه شريفه و دو آيه بعد آن هر سه در اين زمينه سخن دارند كه غرض واحدى را تامين كنند و آن غرض بيان گناهى است كه آدمى با علم به گناه بودنش مرتكب شود، هر يك از سه آيه جهتى از جهات آن گناه را بيان مى ك ند، آيه اولى روشن مى سازد كه هر معصيت كه انسان مرتكب آن شود، با تبعاتى كه دارد، در نفس او اثر سوء باقى مى گذارد. و در نامه اعمالش نوشته مى شود، و بنده خدا مى تواند به وسيله توبه و استغفار، آن اثر سوء را از بين ببرد، و اگر بنده خدا توبه و استغفار بكند، خدا را غفور و رحيم خواهد يافت .

و آيه دوم تذكر مى دهد كه هر گناهى كه ايشان مرتكب شوند، تنها و تنها به ضرر خود كرده و ممكن نيست كه اثر آن گناه خطا برود، يعنى دامن او را نگيرد و به جاى او دامنگير غير شود. پس گنه كار بى خود تلاش نكند، و براى تبرئه خود گناه خود را به گردن بى گناهى نيندازد و دست به افتراء و تهمت نزند و آيه سوم توضيح مى دهد كه خطا و گناهى كه انسان مرتكب مى شود، به فرض هم كه به ديگران تهمت بزند و به گردن بى گناهان بشكند، تازه مرتكب گناهى ديگر، غير گناه اول شده است .

آثار و تبعات گناه فقط گريبانگير شخص گنهكار است ، نه غير او

( و من يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه و كان اللّه عليما حكيما)

در سابق گذشت كه اين آيه از نظر مضمون مرتبط به آيه بعد است كه مساله تهمت به خدا و گناه را متعرض است ، و بنابراين جمله مورد بحث به منزله مقدمه است براى آن آيه و در نتيجه جمله :( فانما يكسبه على نفسه ) در اين صدد است كه اثر گناه را منحصرا معين در مرتكب آن كند، و اين خود اندرزى است به كسانى كه گناه مى كنند، و سپس آن را به گردن بى گناهى مى اندازند، و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه بر هر كس كه گناهى مرتكب مى شود واجب است متوجه اين معنا بشود كه هر گناهى بكند عليه خودش مى كند، و دود گناه او تنها به چشم خودش مى رود، و نه به چشم ديگران و گناه را او مرتكب شده ، نه غير او، هر چند كه به گردن ديگران بيندازد،و يا كسى گناه او را گردن بگيرد، نه تهمت گناه او را به گردن ديگران مى اندازد و نه تعهد ديگران اثر گناه او را از او دور مى سازد. چون خدا مى داند گناه را چه كسى مرتكب شده ، و او شخص گنه كار است ، نه متهم و نه كسى كه گردن گرفته ، و خدا حكيم است ، و به جرم گناه ، غير گناه كار را مواخذه نمى كند، و وزر گناه را جزبر و ارزش نمى دهد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده :( لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ) و نيز فرموده :( و لا تزر وازرة وزر اخرى ) و نيز فرموده :( و قال الذين كفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياكم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شى ء انهم لكاذبون ).

و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا

راغب در مفردات مى گويد: وقتى كسى اراده چيزى كند، و اتفاقا چيز ديگرى را به دست آورد و يا كارى ديگر كند، مى گويند فلانى خطا كرد. و اگر همان چيز را كه خواسته بود به دست آورد، مى گويند فلانى اصابه كرد. گاهى هم مى شود كه به كسى كه عملى كرده كه درست آن را انجام نداده و يا اراده اى كرده كه خوب نمى تواند عمليش كند، مى گويند فلانى به خطا رفت و از اين باب است كه مى گويند: (اصاب الخطا) و يا مى گويند (اخطا الصواب ) و يا(اصاب الصواب ) و (اخطا الخطاء) يعنى به راه خطا رسيد و راه صواب را به خطا رفت و به راه صواب رسيد و راه خطا را هم درست نرفت ، بلكه در آن نيز خطا كرد. و اين لفظ يعنى لفظ خطا بطورى كه ملاحظه كرديد، مشترك در چند معنا است  و كسى كه مى خواهد در حقايق تدبر كند، بايد در هر مورد استعمالى فكر كند ببيند اين لفظ در خصوص آن مورد به چه معنا است .

معناى كلمه (خطيبه ) و اشاره به وجه بكار بردن تعابير مختلف درباره معصيت

و نيز مى گويد: كلمه (خطيئة ) از نظر معنا با كلمه (سيئة ) نزديك است چيزى كه هست كلمه خطيئه را بيشتر در جائى استعمال مى كنند كه مورد مقصود اصلى و فى نفسه نبوده باشد، بلكه آن مورد و آن فعلى كه به خطا انجام شده زائيده از مقصدى ديگر باشد، مثل كسى كه قصد كرده شكارى را با تير بزند، ولى تير او به انسانى بر مى خورد و يا تنها مى خواهد مسكرى بنوشد و قصد هيچ جنايتى ندارد، و ليكن وقتى مست شد جنايت هم مرتكب مى شود.

البته اين زائيدن و سبب شدن براى تحقق خطا دو جور است ، يكى آن سببى است كه خودش نيز حرام است ، مانند نوشيدن مسكر كه سبب جنايتى شود. دوم سببى كه خودش حرام و ممنوع نيست ، مثل تير انداختن به طرف شكار كه عملى است جايز ولى گاهى سبب جنايتى مى شود و خداى تعالى درباره اين قسم فرموده : ( و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ...و لكن ما تعمدت قلوبكم ) و نيز فرموده : ( و من يكسب خطيئة او اثما...) كه در اين دو آيه منظور از خطا قسم دوم است كه مرتكب هيچ قصدى به انجام آن نداشته است . اين بود گفتار راغب .

و من خيال مى كنم خطيئة از اوصافى است كه در اثر كثرت استعمال بى نياز از موصوف شده ، ديگر حاجت نيست بگوئيم :(فعل خطيئه ) بلكه خود كلمه اين معنا را مى رساند، مانند كلمات مصيبت و رزيت و سليقه كه اينها نيز احتياجى به موصوف ندارند، لازم نيست بگوئيم : (حادثه مصيبت ) و (پيشامد رزيت ) (ناراحت كننده ) و (رايى سليقه رايى ) كه منشا آن قريحه باشد نه الهام گيرى و تعلم از ديگران بلكه به حادثه مى گوئيم مصيبت ، و به پيش آمد مى گوئيم رزيه و به راى آن چنانى مى گوئيم سليقه .

و وزن فعيل دلالت دارد بر انباشته شدن حادثه و استقرار آن و بنا بر اين كلمه (خطيئه ) به معناى عملى است كه خطا در آن انباشته شده و استقرار يافته ، و خطا آن فعلى است كه بدون قصد از انسان سرزده باشد، مانند قتل خطا. همه اينها كه گفته شد به حسب اصل لغت بود، و اما بر حسب استعمال بايد دانست كه معناى كلمه خطا را توسعه دادند، و به عنوان مجاز هر عملى كه نمى بايست انجام شود را از مصاديق خطا شمردند، و هر عملى و يا اثر عملى كه از آدمى بدون قصد سر زده باشد، خطيئه خوانده اند - و معلوم است كه چنين عملى معصيت شمرده نمى شود، و همچنين هر عملى كه انجام دادنش سزاوار نباشد را خطيئه ناميدند. هر چند كه با قصد انجام شود- و معلوم است كه به اين اعتبار آن عمل را معصيت و يا وبال معصيت مى نامند و اما خداى سبحان از آنجا كه در جمله :( و من يكسب خطيئة ) خطيئه را به كسب نسبت داده ، مرادش از اين كلمه همان معصيت است يعنى انجام دادن عملى كه مى داند نبايد انجام داد.

پس مراد از خطيئه در آيه شريفه ، آن عملى است كه با قصد و عمد انجام شود، هر چند كه وضع آن عمل وضعى باشد كه جا دارد كسى قصد انجام آن را نكند.

در تفسير آيه : ( قل فيهما اثم ) گفتيم : كلمه (اثم ) به معناى عملى است كه با وبال خودانسان را از خيرهاى بسيارى محروم بسازد، مانند شرب خمر، و قمار، و سرقت ، از كارهايى كه هيچ انسانى آن را به منظور به دست آوردن خيرات زندگى انجام نمى دهد، و بر عكس موجب انحطاط اجتماعى و سقوط آدمى از وزن اجتماعى و سلب اعتماد و وثوق جامعه از آدمى مى شود.

و بنابراين پس اجتماع هر دو كلمه (خطيئه ) و (اثم ) به نحو ترديد و نسبت دادن هر دو به كسب در جمله : ( و من يكسب خطيئة او اثما...) ايجاب مى كند كه هر يك از آن دو معناى خاص خود را بدهد، و آيه شريفه - و خدا داناتر است - به اين معنا باشد: هر كس معصيتى كند كه وبال آن از مورد خودش تجاوز نكند چون ترك واجبات يا فعل بعضى از محرمات چون ترك روزه ، خوردن خون و نيز هر كس معصيتى كند كه وبال آن استمرار دارد، مانند قتل نفس بدون حق و مانند سرقت ، و آنگاه معصيت خود را به بى گناهى تهمت بزند، بهتانى و اثمى آشكار را مرتكب شده است .

دراين آيه شريفه دو استعاره لطيف بكار رفته است : اول اينكه تهمت زدن را (رمى ) خوانده ، و رمى به معناى انداختن تير به طرف دشمن ، و يا به طرف شكار است . دوم اينكه تن در دادن به اين عمل زشت و قبول و زر و وبال بهتان را تحمل و يا به عبارتى احتمال خوانده . كانه تهمت زننده كه بى گناهى را متهم مى كند، مثل كسى مى ماند كه شخصى را بدون اطلاع ترور كند وبه نامردى از پاى در آورد، و چنين عملى بار سنگينى به دوش او مى گذارد كه او رااز هر خيرى در تمامى زندگى اش باز دارد، و محروم سازد و هرگز از دوش او نيفتد.

و از آنچه گذشت اين معنا روشن شد كه چرا تعبير از معصيت در آيات كريمه مختلف است ، يك جا آن را (اثم ) خوانده ، جائى ديگر (خطيئه )ناميده يك جا (سوء)، و جائى ديگر (ظلم )، يك جا (خيانت) و جائى ديگر (ضلالت ) خوانده و روشن شد كه هر يك از اين الفاظ معنائى دارد. كه مناسب با محلى است كه در آنجا استعمال شده است .

و لو لافضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه ...

سياق آيات دلالت دارد بر اينكه مراد ازكلمه (همت ) (تصميم مى گرفتند، تو پيامبر را گمراه كنند) اين است كه تصميم مى گرفتند آن جناب را راضى كنند به اينكه از همان افرادى كه در ابتداى آيات به عنوان خائنين نامبرده شدند دفاع كند، و بنابراين مراد از اين طايفه نيز همان كسانى است كه خداى سبحان روى سخن به آنان بر گردانيد و فرمود: ( ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا...)

و قهرا اين طايفه با قوم و خويش ابى طعمه تطبيق مى شود كه روايتش به زودى مى آيد. ان شاءاللّه و اما اينكه فرمود: (و گمراه نمى كنند مگر خودشان را) مراد از اين گمراهى به قرينه اينكه بعد از آن فرموده : ( و ما يضرونك من شى ء...) (و هيچگونه ضررى به تو نمى رسانند) نوعى گمراهى است كه از خود آنان به ديگران تجاوز نمى كند.

پس خود آنها در اين تصميمى كه گرفته اند گمراهند براى اينكه تصميمشان عين معصيت است و هر معصيتى ضلالت است .

البته براى اين گفتار معناى ديگرى هست كه ما در بحثى كه پيرامون آيه :( و ما يضلون الا انفسهم و ما يشعرون ) داشتيم . در جلد سوم اين كتاب آن را يادآور شديم و چون مناسب با اين مقام نيست آن معنا را در اينجا نياورديم و اما اينكه فرمود:( و ما يضرونك من شى ء و انزل اللّه عليك ...) نكته اى در بر دارد و آن اين است كه اضرار خائنين و حاميان آنان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را بطور مطلق نفى كرده . چيزى كه هست از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين اطلاق با جمله ( و انزل الله عليك الكتاب ...) مقيد شده باشد. البته اين در صورتى است كه جمله مذكور حاليه باشد از ضميرى كه در جمله (يضرونك ) است و چشم پوشى كنيم از اينكه علماى نحو گفته اند: جمله فعليه كه با فعل ماضى شروع مى شود اگر حاليه شد، غالبا بايد در اولش حرف (قد) در آيد. دراين صورت كلام دراين زمينه خواهد بود كه اضرار مردم - چه خائنين مورد بحث و چه ديگران - به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را نفى كند، چه اضرار در علم آن جناب را و چه اضرار در عملش را مى فرمايد: (گمراه نمى كنند مگر خودشان را و به تو هيچگونه ضررى نمى رسانند، نه در علمت و نه در عملت ، در حالى كه خداى تعالى كتاب و حكمت بر تو نازل كرده است ).

انزال كتاب بر رسول الله (ص ) و تعليم حكمت به او ملاك در عصمت آن حضرت و مصونيتش از ضرر و ضلالت است

و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ...

همانطور كه فبلا نيز اشاره كرديم از ظاهر كلام بر مى آيد كه اين جمله در مقام تعليل جمله : و( ما يضرونك من شى ء) و يا روى هم جملات :( و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى ء) است ، هر چه باشد مى فهماند علت اينكه مردم نمى توانند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را گمراه كنند و يا ضررى به آن جناب برسانند. همين انزال كتاب و تعليم حكمت است كه ملاك در عصمت آن حضرت است .

گفتارى پيرامون معناى معصيت

از ظاهر اين آيه بر مى آيد، آن چيزى كه عصمت به وسيله آن تحقق مى يابد و شخص معصوم به وسيله آن معصوم مى شود نوعى از علم است . علمى است كه نمى گذارد صاحبش مرتكب معصيت و خطا گردد و به عبارتى ديگر علمى است كه مانع از ضلالت مى شود. همچنانكه (در جاى خود مسلم شده ) كه ساير اخلاق پسنديده از قبيل شجاعت و عفت و سخاء نيز هر كدامش صورتى است علمى كه در نفس صاحبش راسخ شده و باعث مى شود آثار آن بروز كند و مانع مى شود از اينكه صاحبش متصف به ضد آن صفات گردد. مثلا آثار جبن و تهور و خمود و شره و بخل و تبذير از او بروز كند.

در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه اگر علم نافع و حكمت بالغه باعث مى شود كه صاحبش از وقوع در مهلكه ها و رذايل ، مصون و از آلوده شدن به پليديهاى معاصى محفوظ باشد، بايد همه علما اين چنين معصوم باشند و حال آنكه اينطور نيستند.

منشاء عصمت نوعى از علم است ، غير از علوم معمول و عادى كه تاثير غالبى دارند نه دائمى

در پاسـخ مى گوئيم : بله ، علم نافع و حكمت بالغه چنين اثرى دارد، همچنانكه در بين رجال علم و حكمت و فضلاى از اهل تقواو دين مشاهده مى كنيم و ليكن اين سببيت مانند ساير اسبابى كه موجود در اين عالم مادى و طبيعى دست در كارند سبب غالبى است نه دائمى . به شهادت اينكه هيچ دارنده كمالى را نمى بينى كه كمال او بطور دائم او را از نواقص حفظ كند. و هيچگاه تخلف نكند. بلكه هر قدر هم آن كمال قوى باشد جلوگيرى اش از نقص غالبى است نه دائمى و اين خود سنتى است جارى در همه اسبابى كه مى بينيم دست در كارند و علت اين دائمى نبودن اثر اين است كه قواى شعورى مختلفى كه در انسان هست ، بعضى باعث مى شوند آدمى از حكم بعضى ديگر غفلت كند، و يا حداقل توجهش به آن ضعيف گردد. مثلا كسى كه داراى ملكه تقوااست ما دام كه به فضيلت تقواى خود توجه دارد. هرگز به شهوات ناپسند و حرام ميل نمى كند، بلكه به مقتضاى تقواى خود رفتار مى كند. اما گاه مى شود كه آتش شهوت آنچنان شعله ور مى شود و هواى نفس آنقدر تحت جاذبه شهوت قرار مى گيرد كه چه بسا مانع آن مى شود كه آن شخص متوجه فضيلت تقواى خود شود و يا حداقل توجه و شعورش نسبت به تقوايش ضعيف مى شود و معلوم است كه در چنين فرضى بدون درنگ عملى كه نبايد انجام دهد، مى دهد، و ننگ شره و شهوت رانى را بخود مى خرد.

ساير اسباب شعورى كه در انسان هست نيز همين حكم را دارند و اگراين غفلت نبود و سبب سببيت خود را از دست نمى داد، آدمى هرگز از حكم هيچيك از اين اسباب منحرف نمى شد، و هيچ چيزى از تاثير آن سبب جلوگير نمى شد. پس هرچه تخلف مى بينيم ريشه و علتش برخورد و نبرد اسباب با يكديگرند و غالب شدن يك سبب بر سبب ديگر است .

از اينجا روشن مى شود كه آن نيروئى كه نامش نيروى عصمت است ، يك سبب علمى و معمولى نيست بلكه سببى است علمى و شعورى كه به هيچ وجه مغلوب هيچ سبب ديگر نمى شود و اگر از اين قبيل سبب هاى شعورى معمولى بود بطور يقين تخلف در آن راه مى يافت و احيانا بى اثر مى شد.

پس معلوم مى شود اين علم از غير سنخ ساير علوم و ادراكات متعارفه است كه از راه اكتساب و تعلم عايد مى شود و در آيه مورد بحث مى بينيم كه خداى تعالى در خطابش به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد:(و انزل عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ) (كتاب و حكمت بر تو نازل كرد، و علمى به تو تعليم داد كه خودت از راه اكتساب هرگز آن را نمى آموختى ) و گو اينكه معناى اين جمله را بدان جهت كه خطابى است خاص ، آنطور كه بايد نمى فهميم . زيرا ما انسانه اى معمولى آن ذوقى كه حقيقت اين علم را درك بكند نداريم و ليكن اينقدر هست كه از ساير كلمات خداى تعالى در اين باب تا حدودى مطلب براى ما روشن مى شود، مانند آيه :(قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك ) و آيه شريفه :(نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين ).

از اين آيات مى فهميم كه نازل كردن هر چه بوده از سنخ علم بوده ، چون محل نزول آن قلب شريف آن جناب بوده واز جهتى ديگر معلوم مى شود كه اين انزال از قبيل وحى و تكليم بوده ، چون در جاى ديگر در باره نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (عليهم السلام ) فرموده :(شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى و نيز فرموده :(انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ).

و نيز فر موده :(ان اتبع الا ما يوحى الى ...) و نيز فرموده :(انما اتبع ما يوحى الى ...).

از اين آيات مختلف استفاده مى شود كه مراد از انزال همان وحى است و وحى كتاب و حكمت خود نوعى تعليم الهى است . كه خداى تعالى پيامبرش را به آن اختصاص داده . چيزى كه هست از آيه مورد بحث كه مى فرمايد:(و خدا كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و علمى به تو تعليم داد كه هرگز از راه اكت ساب به دست نمى آوردى ) استفاده مى شود كه اين تعليم الهى تنها وحى كتاب و حكمت نيست . چون مورد آيه شريفه ، داورى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در حوادثى است كه پيش آمده ، و آن جناب براى رفع اختلاف از راى خاص به خود استفاده فرموده ، و معلوم است كه اين علم ، يعنى راى و نظريه خاص آن جناب غير علم كتاب و حكمت است ، هر چند كه متوقف بر آن دو نيز هست .

مراد از انزال و تعليم به رسول الله (ص ) در جمله : (وانزل عليك الكتاب و الحكمة و عملك ...) دو نوع علم است

از اينجا روشن مى شود كه مراد از انزال و تعليم در جمله :(و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم دو نوع علم است : يكى علمى كه به وسيله وحى و با نزول جبرئيل امين تعليم آن جناب داده مى شده . و دوم به وسيله نوعى القاء در قلب و الهام خفى الهى و بدون نازل شدن فرشته وحى تعليمش داده مى شده و اين دو نوع بودن تعليم رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) چيزى است كه روايات وارده در علم النبى (صلى اللّه عليه و آله ) آن را تاييد مى كند و بنا بر اين پس مراد از جمله (و علمك ما لم تكن تعلم ) اين است كه خداى تعالى نوعى علم به تو داد كه اگر نمى داد، اسباب عادى كه در تعلم هر انسانى دست در كارند و علوم عادى را به انسانها تعليم مى دهند در به دست آوردن آن علم برايت كافى نبود.

در نتيجه از همه مطالبى كه گذشت معلوم شد اين موهبت الهيه كه ما آن را به نام نيروى عصمت مى ناميم خود نوعى از علم و شعور است كه با ساير انواع علوم مغايرت دارد، ساير علوم همانطور كه گفتيم گاهى مغلوب ساير قواى شعورى واقع گشته (در كورانها مورد غفلت قرار مى گيرند) ولى اين علم هميشه بر ساير قوا غالب و قاهر است و همه را به خدمت خود در مى آورد. و به همين جهت است كه صاحبش را از كل ضلالت ها و خطاها حفظ مى كند.

در روايات نيز آمده كه رسول خدا و امام (صلوات اللّه عليهم اجمعين ) روحى داشته اند به نام روح القدس كه آنان را تشديد مى كرده و از معصيت و خطا حفظ مى نموده و اين همان روحى است كه در آيه شريفه زير بدان اشاره نموده مى فرمايد:(كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا.

البته اين وقتى است كه ما ظاهر و تنزيل آيه را در نظر بگيريم و كارى به تاءويل آن نداشته باشيم و ظاهرش همين است كه خداى تعالى كلمه روح را به عنوان معلم و هادى بر پيامبرش القا فرموده ، و نظير آن آيه شريفه ، آيه زير است كه مى فرمايد:(و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ).

البته اين استشهاد بر اساس بيانى است كه ما در تفسير اين آيه داريم و ان شاء اللّه العزيز در سوره انبيااز نظر خواننده خواهد گذشت . و اجمال آن اين است كه روح نامبرده پيامبر و امام را به فعل خيرات و بندگى خداى سبحان تشديد مى كند.

بيان مراد از (كتاب) و (حكمت) و (علمى كه هرگز با آموختن به دست نمى آوردى) در آيه شريفه فوق

و نيز از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كتاب در جمله : (و انزل اللّه عليك الكتاب و الحكمه و علمك ما لم تكن تعلم ) همان وحيى است كه براى رفع اختلاف هاى مردم مى شود، همان اختلافى كه آيه شريفه زير بدان اشاره نموده و فرموده : (كان الناس امة واحده فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ) كه بيان و تفسير آن در جلد اول اين كتاب گذشت ).

و مراد از حكمت در آيه مورد بحث ساير معارف الهيه اى است كه به وسيله وحى نازل شده ، در وضع زندگى دنيا و آخرت انسانها سودمند است و مراد از اينكه فرمود: (و علمك ما لم تكن تعلم ) غير معارف كليه و عامه اى است كه در كتاب و حكمت است .

با اين بيان روشن مى شود كه به گفته هاى بعضى از مفسرين در اين آيه چه اشكال هايى وارد است. ايشان گفته اند: منظور از كتاب ، قرآن ، و منظور از حكمت ، احكامى است كه در قرآن آمده ، و منظور از جمله (علمى كه هرگز با آموختن بدست نمى آوردى) علم به غيب و علم به احكام است ، بعضى ديگر كتاب و حكمت را به قرآن و سنت و جمله (علمى كه با آموختن به دست نمى آورى ) شرايع و سرگذشت رسولان قديم تفسير كرده اند بعضى ديگر حرفهائى ديگر زده اند كه وجه سستى اين اقوال با بيانات گذشته ما روشن مى شود، و ديگر حاجت نيست دوباره آن مطالب را تكرار كنيم.

و كان فضل اللّه عليك عظيما

اين جمله منتى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نهاده.

لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس

راغب مى گويد: وقتى بگوئى :(ناجيته ) معنايش اين است كه من با او مطلبى سرى و بيخ گوشى در ميان نهادم ، و اصل اين كلمه از ماده ((نجوة ) گرفته شده كه به معناى زمين خلوتى است كه تو با كسى در آنجا خلوت كنى . اين سخن راغب بود. و بنا به گفته وى كلمه (نجوى ) به معناى گفتگوى سرى و پنهانى است ، و چه بسا كه اين كلمه درباره شخص دو طرف صاحب نجوى نيز اطلاق گردد. يعنى به خود آن دو نيز نجوا گويند. همچنانكه قرآن كريم فرموده : (واذ هم نجوى ) (زمانى كه ايشان نجوا بودند) يعنى با يكديگر نجوا كردند و در اين گفتار، يعنى جمله : (لا خير فى كثير من نجواهم ) به مطلب قبلى كه مى فرمود: (اذ يبيتون ما لا يرضى من القول ) برگشت شده ، البته اين در صورتى است كه بگوئيم آيات به يكديگر اتصال دارند، كه در اين صورت جمله مورد بحث مطلب قبل را كه راجع به سخن محرمانه و سرى به طريق تبييت بود عموميت داده ، مى فرمايد: هيچ چيزى در بيشتر سخنان سرى آنان نيست ، چه اينكه اين سخنان به طريق تبييت باشد و چه به طريق ديگر، نظير اين تعميم دادن مطلبى خاص ، در آيه بعدى به كار رفته به اين معنا كه آيه مورد بحث سخن از سخنان سرى داشت و جا داشت در آيه بعدى بفرمايد: (و هر كس به همفكر خود بر سر دشمنى با رسول و مشاقه با آن جناب (نجوا) كند، چنين و چنانش مى كنيم ) ولى اينطور نفرمود، بلكه مطلب را عموميت داده فرمود: (و هر كس با رسول دشمنى كند چنين و چنانش مى كنيم ) چه اينكه اين مشاقه و دشمنى به طريق نجوا باشد و چه به طرق ديگر و ظاهر استثناى : (الا من امر بصدقه او معروف ) اين است كه استثنائى منقطع باشد. (يعنى مستثناء قبل از استثناء داخل در جمعيت مستثناء نبوده ) در نتيجه كلمه (الا) معناى (ليكن ) را مى دهد، و معناى آيه چنين مى شود: (هيچ خيرى در سخنان بيخ گوشى آنان نيست ، و ليكن كسى كه امر به صدقه يا معروف يا اصلاح بين مردم مى كند، در اين امر كردنش خير هست ).

در اينجا دو سوال مطرح مى شود: يكى اينكه چرا دعوت بيخ گوشى به خير را امر خواند؟

جوابش اين است كه اين از قبيل استعاره است .

سوال دوم اينكه خداى تعال ى خيرى را كه صاحب نجوا بدان امر مى كند سه چيز دانسته : يا صدقه ، و يا معروف ويا اصلاح بين مردم. با اينكه صدقه خود يكى از مصاديق معروف است و با آوردن كلمه معروف احتياج به ذكر صدقه نبود.

جوابش اين است : ذكر خاص با وجود عام ، عنايت زايدى نسبت به خاص را مى رساند، در اينجا نيز آوردن كلمه صدقه مى فهماند كه صدقه فرد كامل معروف است و در احتياجش به سخنان سرى طبعا نيازمندتر به نجوا است و غالب موارد همينطور است .

و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات اللّه ...

در اين جمله حال نجوا را به بيانى ديگر و از نقطه نظر آثار يعنى مثوبت و عقوبت تفصيل مى دهد. تا به اين وسيله وجه خير بودن آنچه از نجوا كه خير است و وجه خير نبودن آنچه كه خير نيست را روشن مى سازد و حاصل مفادش اين است كه : نجوا دو قسم است : يكى نجواى كسى كه منظورش از آن به دست آوردن خشنودى خداى تعالى است كه خواه ناخواه نجواى او يا با عنوان معروف منطبق است ، و يا با عنوان اصلاح بين مردم. البته معروف و اصلاحى كه به خاطر رضاى خدا صورت بگيرد كه چنين نجوائى را خداى تعالى با اجرى عظيم پاداش مى دهد.

قسم دوم نجوائى كه منظور توطئه چينى عليه رسول خدا و اتخاذ طريقى غير طريق مؤ منين صورت بگيرد. كه خداى سبحان صاحبان چنين نجوائى را املاء و استدراج مى كند. يعنى انواع برخورداريهاى مادى را در اختيارشان مى گذارد تا همه گناهان را مرتكب شوند، و در آخر به دوزخ شوند كه بد سرانجامى است .

مراد از (سبيل المؤمنين) كه از اتباع غير آن نهى شده ، اطاعت ازرسول الله (ص) است

و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين

مصدر (مشاقه ) و (شقاق ) مصدر باب مفاعله از ماده (شق ) است كه به معناى قطعه جدا شده از چيزى است . (مثلا مى گويند اين شاخه افتاده ، شقى از آن درخت است ).

پس مشاقه و شقاق اين است كه تو در يك شقى قرار بگيرى ، و طرف مقابلت در شق ديگر و اين كنايه است از مخالفت و طرفيت.

و بنابراين ، مشاقه كردن با رسول خدا، آن هم بعد از آنكه راه هدايت روشن و مشخص شده . معنائى جز مخالفت كردن با رسول ، و از اطاعتش سر پيچى كردن ندارد و بنابراين ، جمله (و يتبع غير سبيل المؤ منين ) بيان ديگرى است براى مشاقه با رسول (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) و مراد از سبيل مؤ منين اطاعت رسول است . چون اطاعت رسول ، اطاعت خداى تعالى است ، همچنانكه خود خداى تعالى فرمود: (و من يطع الرسول فقد اطاع اللّه ).

پس سبيل مؤ منين بدان جهت كه بر ايمان به خدا اجتماع كرده جامعه اى تشكيل مى دهد، همان اجتماع بر اطاعت خدا و رسول است و اگر خواستى مى توانى بگوئى راه مؤ منين عبارت است از اجتماع بر اطاعت رسول . چون حافظ وحدت سبيل مؤ منين همان اطاعت رسول (صلى اللّه عليه و آله ) است ، همچنانكه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا).

اين معنا در سابق آنجا كه اين آيه را تفسير مى كرديم يعنى جلد سوم عربى اين كتاب گذشت .

و نيز فرموده : (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون ).

و وقتى به حكم اين آيات راه خدا عبارت است از راه تقوا و مؤ منين عبارتند از كسانى كه به سوى اين راه دعوت شده اند. در نتيجه سبيل اين مؤ منين در حالى كه اجتماعى تشكيل داده اند عبارت است از سبيل تعاون بر تقوا، همچنانكه فرمود: (تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان ).

و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد از معصيت خداى تعالى و شق عصاى اجتماعى اسلام و يا به عبارتى ايجاد تفرقه در آن را نهى مى كند، و اين همان است كه گفتيم معناى سبيل مؤ منين است .

پس معناى آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين ...).

به معناى آيه زير برگشت مى كند كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى ).

نوله ما تولى

يعنى ما با او همان معامله مى كنيم كه او و اعمال او اقتضاى آن را دارد و او را طبق خواسته اش كه همان پيروى غير سبيل مؤ منين است يارى و مساعدت مى كنيم.

اين معنا را قرآن كريم در جاى ديگر خاطر نشان ساخته ، مى فرمايد: (كلا نمد هولاء و هولاء من عطاء ربك ، و ما كا ن عطاء ربك محظورا).

و نصله جهنم و ساءت مصيرا

اين جمله به وسيله حرف (واو) عطف شده به جمله قبلى و همين خود دلالت دارد بر اينكه هر دو معامله با افراد مورد بحث مى شود، هم (نوله ما تولى ) و هم (اصلاء در جهنم ) و نيز دلالت دارد بر اينكه هر دومعامله يكى است ، يك امر الهى است كه قسمتى از آن - كه قسمت آغاز آن باشد - در دنيا جريان مى يابد و آن مساله (توليت ما تولى ) است . و قسمت ديگرش در آخرت بروز مى كند و آن مساله (اصلاء در جهنم ) است كه بد بازگشت گاهى است .

مشاقه و دشمنى با رسول الله (ص ) شرك به خداى عظيم است

ان اللّه لا يغفر ان يشرك به ...

ظاهر اين آيه اين است كه مى خواهد جمله :(نوله ما تولى و نصله جهنم ...) را كه در آيه قبل بود تعليل كند، البته اين بنا بر اين است كه آيات به يكديگر اتصال داشته باشند و در اين صورت آيه دلالت مى كند بر اينكه مشاقه و دشمنى با رسول ، شرك به خداى عظيم است و اينكه خداى تعالى اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمى آمرزد و اى بسا اين معنا از آيه شريفه زير نيز استفاده شود كه مى فرمايد: (ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل اللّه و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى لن يضروا اللّه شيئا و سيحبط اعمالهم . يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم . ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل اللّه ثم ماتوا و هم كفار فلن يغفر اللّه لهم ).

چون ظاهر آيه سوم اين است كه مى خواهد مضمون آيه دوم كه به اطاعت خدا و اطاعت كردن از رسول امر مى كند را تعليل كند. در نتيجه بفهماند كه خروج از طاعت خدا و طاعت رسول او، كفرى است كه هرگز آمرزيده نمى شود، و اين را هم به حكم آياتى ديگر مى دانيم كه كفرى كه هرگز آمرزيده نمى شود شرك به خدا است .

آنچه تاكنون استفاده كرديم از الفاظآيه مورد بحث و آيات استشهادى بود، حال بايد دانست كه از مقام آيه نيز مطلبى استفاده مى شود، به اين بيان كه الحاق جمله (و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) به جمله (ان اللّه لا يغفر ان يشرك ) به به اين منظور بوده كه بيان را تكميل كند و عظمت اين مصيبت شوم يعنى مشاقه و دشمنى با رسول را بفهماند. و ما در جلد چهارم اين كتاب مطالبى مربوط به اين آيه آورديم (كه خواننده مى تواند بدانجا مراجعه كند).

ان يدعون من دونه الا اناثا

كلمه (اناث ) جمع كلمه (انثى ) است ، وقتى گفته مى شود:(انث الحديد انثا).

معنايش اين است كه آهن نرم و چكش پذير شد. و چون گفته شود: (انث المكان ) معنايش اين است كه فلان زمين خيلى زود سرسبز شد و يا قابل كشت شد. پس از اين موارد استعمال مى فهميم يك جهت در همه موارد استعمال اين ماده هست و آن عبارت است از انفعال و نرمى و تاثر پذيرى و اگر جنس ماده از هر حيوان را نيز انثى خوانده اند از اين باب است .

وجه اينكه از خدايان دروغين به (اناث ) تعبير شده

و اگر بت پرستان ، بت ها و هر معبود ديگر خود را اناث خوانده اند، به قول بعضى ها بدين جهت است كه به زعم آنان بت ها و معبودها تاثر پذير و منفعل است و خودش فاعل و اثر بخش نيست و هيچ خواسته اى از خواسته هاى پرستندگان خود را بر نمى آورند و در جاى ديگر قرآن همين معنا را براى اناث بودن بت ها آورده و فرموده : (ان الذين تدعون من دون اللّه لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ما قدر وااللّه حق قدره ان اللّه لقوى عزيز) و باز درجاى ديگر فرموده : (و اتخذوا من دونه الهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا و لا حيوة و لا نشورا)

بنابراين روشن مى شود كه مراد از انوثت بتها همين است كه اين دو آيه خاطرنشان كردند، يعنى اينكه فقط انفعال مى پذيرند و فعل ندارند و اين خود خاصيت مخلوق در مقايسه با خالق او تبار ك و تعالى است .

و اين وجه در اينكه چرا خدايان دروغين رااناث خوانده ، بهتر از وجهى است كه ديگران آورده و گفته اند: مراد از كلمه (انثى ) بت هاى سه گانه لات و عزى و منات و امثال آنها است ، زيرا هر قبيله اى از عرب براى خود بتى داشت و به آن مى گفتند: (انثى بنى فلان ) يعنى بت فلان قبيله . حال ، يا به خاطر اين بوده كه اسامى بت ها مونث مجازى بوده و يا به خاطر اين كه جماد و بى جان بودند و كلمه جماد وقتى جمع بسته مى شود به جمع مونث بسته مى شود و مى گويند جمادات .

وجه اينكه گفتيم توجيه ما بهتر است اين است كه توجيهى كه نقل كرديم با حصرى كه در جمله : (ان يدعون من دونه الا اناثا) آمده آنطور كه بايد نمى سازد چون مى دانيم در بين معبودهائى كه به جاى خداى تعالى پرستيده مى شود، معبودهايى هست كه كلمه (انثى ) در باره آنها صادق نيست مانند عيساى مسيح (عليه السلام ) و برهما و بودا كه هر سه مرد بوده اند.

و ان يدعون الا شيطانا مريدا

كلمه (مريد) به فتحه ميم به معناى كسى است كه از هر خيرى عارى باشد. البته اين كلمه در مورد مطلق عارى نيز استعمال دارد، چه عارى از خير و چه عارى از غير آن .

بيضاوى در تفسير خود گفته : كلمه (مارد) و كلمه (مريد) به كسى گفته مى شود كه با هيچ خيرى وابسته نيست ، و اصل تركيب براى توصيف به نرمى و لطافت و بى موئى و برهنگى از پر و پشم وضع شده و تعبير( صرع ممرد) و نيز (غلام امرد) و نيز (شجره مرداء) همه از اين باب است ، اولى به معناى تختى نرم و لطيف ، و دومى به معناى پسرى بى مو، و سومى به معناى درختى است كه برگ آن اندك و تك تك باشد. اين بود گفتار بيضاوى .

و از ظاهر گفتار بر مى آيد كه جمله مورد بحث بيانى باشد براى جمله سابق چون كلمه يدعون از دعوت است ، و دعوت كنايه از عبادت است و به اين مناسبت ، عبادت را دعوت مى گويند كه اصل عبادت و منشا آن دعوت نيازهاى آدمى است به اينكه آدمى خود را به پنا ه كسى بكشاند كه حاجتش را بر مى آورد خداى تعالى طاعت را نيز عبادت خوانده ، فرموده : (الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى ).

و بنابراين برگشت معناى جمله مورد بحث به اين است كه عبادت پرستندگان غير خداى تعالى ، عبادت و دعوت شيطان مريد است چون اطاعت او است .

لعنة اللّه

كلمه (لعن ) به معناى دور كردن ملعون از رحمت است و اين جمله صفت دومى است براى شيطان ، صفت اوليش اين بود كه او مريد است و از هر خيرى عارى و تهى است . صفت دوم در حقيقت تعليل صفت اول است و مى فهماند كه علت عارى بودن شيطان از هر خير اين است كه او رانده شده و دور شده از رحمت خدا است .

و قال لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا

كانه مى خواهد اشاره كند به گفتارى كه خداى عزّوجلّ در جاى ديگر از شيطان حكايت كرده و آن اين است كه آن ملعون گفته بود: (فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ).

و در اينكه گفت : (بطور قطع از بندگانت نصيبى مقدر خواهم گرفت .) در حقيقت اعتراف و تقدير بر اين معنا است كه فريب خوردگان او در عين اينكه فريب او را خورده اند بنده خداى تعالى هستند و يك انسان هر قدر هم كه فريب شيطان را بخورد نمى تواند از بندگى خدا بيرون شود و چگونه ممكن است بيرون شود در حالى كه خداى تعالى رب او است و هرحكمى كه بخواهد در باره او مى راند.

بيان حال فريب خوردگان شيطان و عاقبت كار آنها

و لاضلنهم و لامنينهم ...

كلمه (تبتيك ) كه مصدر باب تفعيل است و جمله : (فليبتكن ) از آن مشتق شده به معناى شكافتن است و شكافتن گوش ‍ حيوانات با مطلبى كه بعضى ها نقل كرده اند تطبيق مى شود و آن اين است كه گفته اند: عرب جاهليت را رسم بر اين بود كه گوش ماده شترى كه پنج شكم زائيده باشد (بحيره ) و شترى كه به عنوان وفاء به عهد رها مى كردند (سائبه ) را مى شكافتند تا اعلام كنند كه اين حيوان آزاد است و در نتيجه خوردن گوشت آن بر همه جايز است .

و اين امورى كه در آيه شمرده شده همه اش مصاديقى از ضلالت است . و با اينكه در جمله و (لا ضلنهم ) مساله ضلالت را صريحا ذكر كرده اگر اين مصاديق از ضلالت را نيز بر شمرده از باب ذكر عام و سپس نام بردن از بعضى افراد آن عام است . كه گوينده به شنونده مى فهماند عنايت خاصى به اين چند فرد دارد.

در اين آيه شريفه از شيطان حكايت شده كه گفته است : من انسانها را از راه سرگرم كردنشان به پرستش غير خدا و ارتكاب گناهان گمراه خواهم كرد و آنان را با اشتغال به آمال و آرزوهائى كه از اشتغال به واجبات زندگيشان باز بدارد فريب مى دهم ، تاآنچه را كه برايشان مهم و حياتى است به خاطر آنچه موهوم و خالى از واقعيت است ، رها كنند و دستورشان مى دهم كه گوش چهار پايان خود را بشكافند و (با اينگونه عقايد خرافى و موهوم ) حلال خدا را بر خود حرام سازند و نيز دستورشان مى دهم كه خلقت خدائى را تغيير دهند مثلا مردان را كه مرد خلق شده اند و استعداد زن گرفتن را دارند اخته نموده اين استعداد را در آنها بكشند و يا انواع مثله - بريدن اعضاء - راباب كنند و يا مردان با يكديگر لواط و زنان با يكديگر مساحقه كنند.

و بعيد نيست كه مراد از تغيير خلقت خداى تعالى خروج از حكم فطرت و ترك دين حنيف باشد آن دينى كه خداى تعالى در باره اش ‍ فرمود: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ، ذلك الدين القيم ).

خداى تعالى بعد از حكايت كلام شيطان وعده او را كه همان اطاعت او در آنچه امر مى كند، مى باشد را ولى گرفتن او دانسته ، فرموده : اطاعت او معنايش اين است كه شما او را به جاى خداى تعالى ولى و سرپرست خود بگيريد: (و من يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا) و در افاده اين معنا نفرمود: (و من يكن الشيطان له وليا، و هر كس كه شيطان ولى او باشد) تا همان نكته اى را بفهماند كه آيات سابق آن را فهمانيد و آن اين بود كه تنها ولى عالم خداى تعالى است و هيچ كس ديگر بر هيچ چيز عالم ولايت ندارد، هر چند كه مردمى او را ولى خود بگيرند.

يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان الا غرورا...

از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين جمله تعليلى براى اين قسمت از آيه قبلى باشد كه مى فرمود:( فقد خسر خسرانا مبينا) و چه خسرانى روشن تر از اين خسران كه سعادت حقيقى كسى مبدل به سعادت خيالى و شقاوت واقعى شود و با وعده هاى دروغين و آرزوهاى موهوم كمال خلقت او مبدل به خسران و نقص شود همچنانكه خداى تعالى مى فرمايد: (و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة ، يحسبه الظمان ماء حتى اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد اللّه عنده ، فوفيه حسابه ، والله سريع الحساب ).

اما وعده هاى شيطان عبارت است از وسوسه هائى كه او بدون واسطه مى كند، به خلاف امانى (كه جمله : و يمنيهم آرزومندشان مى كند - متضمن آن است ) كه آن از نتائج وسوسه است و منظور از آن هر امر خيالى است كه وهم از آن لذت ببرد. و به همين جهت بود كه خداى تعالى تمنى و يا به عبارت ديگر استفاده از آرزوهاى دروغى بشر را غرور نخواند بلكه وعده او را غرور خواند و فرمود: شيطان وعده شان نمى دهد مگر غرور و فريب را، و اين نكته بر كسى پوشيده نيست .

خداى تعالى بعد از بيان وعده هاى شيطان ، عاقبت حال فريب خوردگان او را بيان نموده ، فرمود: (اولئك ماويهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا)، عاقبت حالشان اين است كه منزلگهى در دوزخ دارند كه به هيچ وجه محيصى از آن ندارند و محيص از ماضى (حاص ) كه به معناى (فلانى عدول كرد يا جا عوض كرد و يا گريزگاهى يافت و از آنجا پا به فرار گذاشت ) مى باشد.

خداى سبحان بعد از بيان عاقبت حال فريب خوردگان شيطان ، حال كسانى را بيان كرد كه در مقابل آن طائفه قرار دارند، يعنى مؤ منين ى كه از فريب شيطان بر حذر هستند و منظورش از بيان حال طرف مقابل فريب خوردگان اين بود كه بيان خود نسبت به فريب خوردگان را تكميل كند،لذا فرمود: (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات سندخلهم جنات ...) و در اين آيات التفاتى از سياق تكلم مع الغير (نوله - نصله ) به سياق غيبت (ان اللّه لا يغفر - لعنة اللّه - من دون اللّه ) بكار رفته ، روشن تر بگويم در اول خداى تعالى مى فرمود: (ما او را چنين و چنان مى كنيم ) و در وسط خود را غايب فرض كرده مى فرمايد: (خداى تعالى چنين و چنان مى كند)

و در اين التفات دو نكته در نظر بوده : يكى اينكه آنجا كه مقام اقتضاء دارد به عظمت خداى تعالى اشاره اى بشود، در آنجا به جاى ضمير (ما چنين و چنان مى كنيم ) اسم جلاله (اللّه تعالى ) را بياورد، همينكه اين غرض تامين شد، دو باره به سياق اول كه سياق اصلى بود برگردد، همچنانكه در اين آيات دوباره به سياق اصلى برگشته ، مى فرمايد: (سندخلهم جنات )، نكته دوم اشاره به قرب حضور خداى تعالى و محجوب نبودنش از وضع بندگان اشاره مى كند كه معناى ولى مؤ منين هم همين است .

وعد اللّه حقا و من اصدق من اللّه قيلا

در اين جمله ، وعده خداى تعالى را در مقابل وعده اى كه قبلا از شيطان آورد ذكر نموده ، آنجا مى فرمود: وعده شيطان چيزى به جز غرور نيست و در اينجا مى فرمايد: وعده خداى تعالى حق و گفتار او صدق است .

ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب

در اين آيه شريفه ، به آغاز سخن برگشت شده و كانه مى خواهد از گفتار مفصلى كه تاكنون آورده بود خلاصه گيرى كند.

كرامت نزد خدا بستگى به اعمال دارد و كسى از خداوند طلبكار نيست

آرى از اعمالى كه در آيات قبل ، از بعضى مؤ منين حكايت و از اقوالى كه از آنان نقل فرمود و از اصرارى كه آنان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى كردند كه رعايت جانب آنان را بفرمايد و در مواقعى كه بين آنان و ديگران نزاع و مشاجره اى رخ مى دهد، آنان را عليه ديگران معاضدت و مساعدت فرمايد، اين معنا بطور خلاصه به دست مى آيد كه مؤ منين اينطور فكر مى كرده اند: حال كه ما ايمان آورده ايم ، حقى بر خدا و پيامبرش پيدا كرده ايم وبر خدا و رسول واجب است كه رعايت احترام ما را نموده ، جانب ما را رعايت كنند و هر زمان كه بين ما و ديگران مشاجره اى رخ دهد از ما طرفدارى كنند، چه اينكه ما بر حق و آنان بر باطل باشند و چه ما بر باطل و آنان بر حق باشند و چه اينكه طرفدارى از ما عدالت باشد و يا ظلم باشد، اين طرز تفكر عينا همان طرز تفكرى است كه پيشوايان ضلالت و اطرافيان آنان و روساى جور و قوم و خويش و اذناب آنان دارند، يك فرد طاغوتى را اگر در نظر بگيريم مى بينيم هم به زير دست خود منت مى گذارد و هم به ما فوق خود و در عين اينكه در برابر ما فوقش خضوع و كوچكى نموده دستوراتش را اطاعت مى كند، در عين حال خود را مستحق احترام او مى داند و توقع دارد كه رئيسش به او احترام نموده ، رعايت جانبش را بكند و اگر وقتى با ديگران نزاع و مشاجره كرد، رئيس از او حمايت كند، چه اينكه حق با او باشد و چه با خصم او باشد.

بطورى كه قرآن كريم در آيه شريفه : (و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء اللّه و احباوه ) و در آيه شريفه : (و قالوا كونوا هودا او نصارى تهتدوا) و آيه شريفه : (قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل ) حكايت فرموده يهود و نصارا چنين طرز تفكرى داشته اند، يعنى در عين اينكه خدا را به خيال خود عبادت مى كردند، خود را طلبكار او نيز مى دانستند.

و به همين جهت خداى عزّوجلّ در اين آيه هم مؤ منين مذكور را رد كرد و هم به دنبال آنان اهل كتاب را و طرز تفكر غلط مزبور را امانى خواند و اين تعبير، مجازى و استعاره اى است ، كانه آرزوها وتوقعات غلط مذكور را صورت هائى خيالى و لذت آور و به عبارت ساده تر دلخوش كنك هايى دانسته كه در عالم خارج هيچ اثرى ندارد و فرموده : (ليس بامانيكم )، به دلخواه شما مسلمانان و يا شما گروهى از مسلمانان منحرف و خيال پرداز نيست و به دلخواه اهل كتاب هم نيست بلكه كرامت نزد خدا و حمايت خدا از شما دائر مدار اعمال شما است تا اعمال شما چگونه باشد، اگر خير باشد، خدا هم نظر خيرى به شما خواهد داشت و اگر شر باشد به جز شر پاداشى نخواهيد داشت ، و اگر اول سيئة و گناه را ذكر كرد و بعد حسنه را، براى اين بود كه عمده خطاى اين خوش خيالها در سيئات تبلور مى يابد.

مرتكب عمل زشت سزاى خود را مى بيند هم در دنيا و هم در آخرت

من يعمل سوءا يجز به ولا يجد لها من دون اللّه وليا و لا نصيرا

اين جمله بطور فصل آمده ، يعنى با واو عاطفه ، عطف به ما قبل نشده و به اصطلاح ادبى به فصل آمده نه به وصل و اين بدان جهت است كه اين جمله موقعيت جواب از سوالى فرضى را دارد و تقدير آن سوال و اين جواب اين است : (وقتى صرف گفتن شهادتين و داخل شدن در حريم اسلام و ايمان اين خاصيت را نداشته باشد كه همه خيرات را به سوى آدمى جلب كند و همه منافع زندگى ما را تامين نمايد و همچنين وقتى يهوديت و نصرانى گرى نيز چنين اثرى نداشته باشد، پس چه فرقى بين داشتن اين اديان با نداشتن آن هست و بالاخره حال آدمى به كجا كشيده مى شود؟

قرآن در پاسـخ مى فرمايد:(هر كس عمل زشتى را مرتكب شود كيفرش را مى بيند و به غير از خدا هيچ ولى و ناصرى براى خود نخواهد يافت و هر كس هم كه اعمال نيك انجام دهد ، چه مرد باشد و چه زن (البته در صورتى كه ايمان داشته باشد) پاداش خود را كه همان بهشت است خواهد ديد...).

جمله : (من يعمل سوءا يجز به ) مطلق است و به هم ين جهت هم شامل كيفرهاى دنيوى مى شود كه شريعت اسلام آن را مقرر كرده ، از قبيل قصاص كردن جانى و بريدن دست دزد و شلاق زدن و سنگسار كردن زانى و امثال آن از احكام سياسات و غير سياسات و هم شامل كيفرهاى اخروى مى شود كه خداى تعالى چه در كتابش و چه به زبان رسول گراميش آنها را وعده داده است .

مناسب با مورد آيات كريمه مورد بحث و منطبق با آنها نيز همين بود كه جمله مورد بحث را مطلق بياورد، چون در رواياتى كه در شان نزول اين آيات وارد شده ، آمده است كه : اين آيات درباره سرقتى نازل شد كه شخصى مرتكب آن شده بود و آنگاه گناه خود را به گردن فردى يهودى يا مسلمان انداخته بود، تازه او و دار و دسته اش به پيغمبر (صلى اللّه عليه وآ له و سلم ) اصرار مى كردند كه عليه آن يهودى يا مسلمان بى گناه حكم كند.

و باز به همين جهت جمله : (و لا يجد من دون اللّه وليا و لا نصيرا) نيز مطلق شده ، هم شامل ولى و نصيرهاى دنيوى از قبيل رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) و يا اولى الامر مى شود و در نتيجه مى فهماند كه آن دو وى را شفاعت مى كنند و نه خويشاونديش با آن دو برايش فائده اى دارد و نه احترام اسلام و دين از شلاق خوردن او جلوگيرى مى كند و هم شامل ولى و نصيرهاى اخروى مى شود و مى فهماند كه در آخرت هيچ كس نمى تواند از معذب شدن گنهكاران مانع شود مگر افرادى كه آيات بعد شامل آنان است .

عمل كنندگان به بخشى از اعمال صالحه ، چه زن و چه مرد، به شرط مؤمن بودن به بهشت مى روند

و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنة و لا يظلمون نقيرا

اين آيه شريفه بيانگر وضع شق دوم است و پاداش كسانى را خاطرنشان مى سازد كه اعمال صالح مى كنند و آن پاداش عبارت است از بهشت ، چيزى كه هست خداى تعالى در اين آيه از جهت رسيدن به بهشت را توسعه و تعميم داده و از سوى ديگر فعليت آن را مقيد كرده به قيدى كه آن فعليت را تضييق مى كند.

از يك سو شرط كرده كه صاحب عمل صالح اگر بخواهد به پاداش خود يعنى بهشت برسد، بايد كه داراى ايمان باشد، چون هر چند پاداش در برابر عمل است و ليكن آنكه كافر است كفرش براى او عملى باقى نمى گذارد و هر عمل صالحى بكند آن را حبط و بى اجر مى نمايد، همچنانكه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ).

و نيز فرموده : (اولئك الذين كفروا بايات ربهم و لقائه ، فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمه وزنا).

و از سوى ديگر نفرمود: (و من يعمل الصالحات ) تا در نتيجه پاداش اخروى و بهشت را منحصر كرده باشد به كسانى كه همه اعمال صالحه را انجام دهند، بلكه فرمود: و (من يعمل من الصالحات ) و اين خود توسعه اى است در وعده به بهشت .

بله ، از آنجا كه مقام ، مقام بيان جزاءاست ، رعايت اين دقت لازم بود، فضل الهى نيز همين را اقتضاء مى كرد كه جزاى خير آخرت را منحصر در افرادى انگشت شمار نكند بلكه آن را عموميت دهد تا شامل حال هر كسى كه ايمان آورد و مقدارى اعمال صالحه انجام دهد بگردد و آنگاه از راه توبه بنده و يا شفاعت شفيعان ، بقيه اعمال صالح را كه او انجام نداده و گناهانى را كه مرتكب شده ، تدارك و جبران نمايد همچنانكه در كلام مجيدش فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) و بحث مفصل ما پيرامون توبه در ذيل آيه شريفه : (انما التوبة على اللّه ) در جلد چهارم عربى اين كتاب و بحث ديگرمان پيرامون مساله شفاعت در ذيل آيه : (و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا) در جلد اول اين كتاب گذشت .

واز سوى سوم با آوردن جمله : (من ذكر او انثى ) حكم را عموميت داده تا شامل مردان وزنان هر دو بشود و اختصاص به مردان نداشته باشد.

آرى از نظر اسلام هيچ فرقى بين مرد و زن نيست ، بر خلاف پندار قدماى اهل ملل و نحل از قبيل هند و مصر و ساير بت پرستان كه مى پنداشتند زنان اصلا عملى ندارند و اعمال صالحه آنان پاداش ندارد و نيز بر خلاف آنچه از يهوديان و مسيحيان به ظهور رسيده كه گفته اند: زنان نزد خدا خوار و بى مقدارند، چون خلقتشان ناقص و اجرشان خاسر است ، هر چه حرمت و كرامت هست از آن مردان است و نيز بر خلاف آنچه عرب جاهليت مى پنداشت كه آنان نيز گرفتار اين عقائد خرافى بودند ولى اسلام دو طائفه زن و مرد را يكسان معرفى نموده ، فرمود:(من ذكر او انثى ).

و چه بسا همين سر در كار بوده كه دنبال جمله : (فاولئك يدخلون الجنة )اضافه كرد كه : (و لا يظلمون نقيرا) تا جمله اول دلالت كند بر اينكه زنان نيز مانند مردان داراى مثوبت و اجرند و جمله دوم بفهماند كه هيچ فرقى بين آن دو از جهت زيادت پاداش و نقصان آن نيست ، همچنانكه در جاى ديگر به اين حقائق تصريح نموده و فرموده :(فاستجاب لهم ربهم انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض ).

و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ...

يك شبهه و پاسـخ به آن

كانه اين آيه مى خواهد از يك سو الى و شبهه اى كه ممكن است به ذهن شنونده بيايد قبلا پاسـخ داده باشد و آن سوال اين است كه وقتى براى اسلام مسلمان و يا ايمان يهوديان و نصرانيان هيچ تاثيرى در جلب خير به سوى آنان در حفظ منافعشان ندارد و كوتاه سخن اينكه وقتى در برابر ايمان به خدا و آيات او هيچ چيز به انسان نمى دهند و وجود و عدم آن يكسان است ، ديگر چه كرامتى و ارزشى براى اسلام هست و ديگر چه مزيتى براى ايمان تصور مى شود كه يك انسان به عشق رسيدن به آن مزيت به سوى ايمان گرايش پيدا كند؟.

در پاسـخ به اين سوال (كه گفتيم ممكن است در دل شنونده آيات قبل پيدا شود) گفته شده : كرامت و احترام داشتن دين امرى است كه شكى در آن نبوده ، حسن آن بر هيچ عاقلى پوشيده نيست : (و من احسن دينا) و با اين استفهام از طريق اصطلاحى (ارسال مسلم ) اين معنا را مسلم داشت كه اسلام بهترين دين است ، توضيح اينكه هيچ انسانى چاره اى از داشتن دين ندارد و بهترين دين اين است كه انسان روى خود تسليم خدائى كند كه آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است از آن او است و در برابر او خضوع كند، خضوع عبوديت و بر طبق آنچه كيش و ملت حنيف ابراهيم اقتضا مى كند عمل نمايد و كيشى كه مطابق فطرت باشد همين است و به همين جهت است كه خداى سبحان ابراهيم (عليه السلام ) را كه اولين كسى است كه وجه خود را در حالى كه نيكوكار بود تسليم خداى تعالى نموده ، ملت حنفيت را پيروى كرد، خليل خود گرفت .

ليكن اين را هم اضافه كنيم كه كسى خيال نكند خليل خدا بودن مانند خلت و دوستى دائر در بين مردم و حاكم در ميان آنان است ، نه ، هرگز، زيرا دوستى در بين مردم تنها دائر مدار حق نيست ، گ اهى دوستى ها بر سر حق است و گاهى بر سر باطل و همين قسم دوستى است كه منشا شده فسادهائى از قبيل جزاف گوئى ها و زورگوئى ها در بين بشر راه بيابد و اما خداى سبحان مالكى است غير مملوك و محيطى است كه كسى به او احاطه ندارد به خلاف مولى هاى بشر و روسا و پادشاهان كه از بردگان و رعايا و زير دستان خود مالك هيچ چيزى نيستند و اگر چيزى از آنان را مالك شوند در مقابل چيزى از خود در مقابل آن مى دهند و اگر نسبت به بعضى ها قاهر و غالب و حاكم مى شوند، يك تنه حكومت نمى كنند بلكه به وسيله بعضى ديگر اين قهر و غلبه را به دست مى آورند، اگر نسبت به بعضى ظلم مى كنند با كمك بعضى ديگر است و به همين جهت اگر روزى اراده همين كمك كاران ، مخالف اراده او شود، او را از رياست و سلطنت مى اندازند، ديگر نمى توانند در مقام خود ثابت بمانند.

از اينجا روشن مى شود كه چرا دنبال جمله : (و من احسن قولا...)) فرمود: (و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان اللّه بكل شى ء محيطا).

بحث روايتى

شان نزول آيه (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...)

در تفسير قمى آمده كه سبب نزول اين آيه شريفه : (انا انزلنا اليك الكتاب ...)اين بوده كه دسته اى از انصار از قبيله بنى ابيرق كه سه برادر به نام بشير و بشر و مبشر و جزء منافقين بودند، ديوار خانه عموى قتاده بن نعمان را سوراخ ‌كرده و مقدارى طعام را كه او براى زن و بچه خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره را بردند و اين قتاده از رزمندگان جنگ بدر بود.

وى شكايت نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) برده ، عرضه داشت : يا رسول اللّه ! چند نفر خانه عموى مرا نقب زده ، طعامى را كه او براى عيال خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره بردند و اين چند نفر از يك خانواده بدى هستند، از سوى ديگر در بين آنان مردى مومن به نام لييدبن سهل بود كه در راءى همفكر آنان بود و بنى ابيرق كه خانواده اى شرور بود، در پاسـخ قتاده (كه از نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشته بود) گفتند: اين سرقت كار لبيدبن سهل است و چون خبر به لبيد رسيد شمشير خود را گرفته ، به سوى بنى ابيرق شتافت و گفت : كه آيا نسبت دزدى به من مى دهيد؟ با اينكه خود شما سزاوارتر از من به اينگونه اعماليد ؟ و با اينكه منافق هستيد و (بارها خودم شنيدم كه ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را هجومى كرديد؟ و در هجو آن جناب اشعارى مى سروديد و آنگاه اشعار خود را به قريش نسبت مى داديد؟، يا بايد اين مساله روشن و اين سارق معلوم شود و يا آنكه شمشيرم را از خون شما سيراب خواهم كرد، خانواده بنى ابيرق ، از در مدارا و ملايمت در آمدند و به او گفتند: خدا رحمتت كند تو بر گرد كه از اين گناه مبرائى .

آنگاه بنى اب يرق نزد مردى از قبيله خود كه نامش (اسيد بن عروه ) و مردى حرف زن و زبان آور بود رفتند و جريان را با او در ميان گذاشته ، او را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) فرستادند. اسيد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشت : يا رسول اللّه ! قتاده بن نعمان به نزد خاندانى از ما كه اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم كرده است با اينكه اهل آن خانواده اين كاره نيستند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از شنيدن اين سخن اندوهناك شد (كه چرا قتاده مرتكب تهمت شده است ) و به عنوان گلايه به او فرمود: آيا به سر وقت خاندانى شريف و آبرومند و داراى حسب و نسب مى روى و آنان را متهم به سرقت مى كنى ؟ و او را به سختى عتاب فرمود، قتاده از اين بابت سخت در اندوه شد و به سوى عمويش برگشت و گفت : اى كاش مرده بودم و ماجراى تو را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبرده بودم و اينطور مورد عتاب آن جناب قرار نمى گرفتم ، عمويش در پاسـخ گفت : (الله المستعان )، (تنها كسى كه بايد از او يارى خواست خداى تعالى است ).

چيزى نگذشت كه اين آيه شريفه بر پيامبر نازل شد:(انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...اذ يبيتون ما لا يرضى من القول ).

قمى سپس گفته است : يعنى (ما لا يرضى من الفعل ) كارى را كه خدا راضى نيست طرح ريزى مى كنند و در اين آيه ، كلمه قول در جاى فعل قرار گرفته :(ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا... و من يكسب خطيئُة او اثما ثم يرم به بريئا)، قمى گفته است : اين لبيدبن سهل بود كه (احتمل بهتانا و اثما مبينا).

و در تفسير قمى است كه ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: چند تن از خويشاوندان نزديك بشير به يكديگر گفتند: چه خوب است نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رفته و با وى در باره رفيقمان وساطت كنيم و يا او را بى گناه قلمداد نموده ، بگوئيم : بشير مبراى از دزدى است ولى وقتى آيه :(يستخفون من اللّه ... وكيلا) نازل شد، خويشاوندان بشر نزد او آمده ، گفتند: اى بشر ! استغفار كن و به درگاه او از گناهانت توبه ببر، بشر گفت : سوگند به آن كسى كه همواره به وى سوگند مى خورم اموال عموى قتاده را كسى به جز لبيد ندزديده ، چون او اين سخن بگفت آيه زير بر پيامبر نازل گرديد كه : (و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).

بعد از نزول اين آيه بشر از اسلام دست كشيد و كافر شد و به مكه نزد كفار رفت و در اين ماجرا در باره كسانى كه آمدند تا بشر را بى گناه قلمداد كنند، آيه زير نازل شد كه مى فرمايد: (و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك ... و كان فضل اللّه عليك عظيما).

داستان بشر منافق بر روايت قتادبن نعمان

و در تفسير درالمنثور است كه ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از قتاده بن نعمان روايت كرده اند كه گفت : خانواده اى از قبيله ما به نام (بنى ابيرق ) سه برادر بودند به نام هاى بشر و مبشر و بشر مردى منافق بود و اشعارى در هجو و بد گوئى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى گفت و از ترس آن را به بعضى از عرب هاى ناشناس نسبت مى داد و مى گفت : اين اشعار را فلان عرب گفته و شعر ديگرى مى گفت و اظهار مى كرد كه اين اشعار را بهمان عرب گفته ، ولى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) هر جا آن اشعار را مى شنيدند، مى دانستند كه از سروده هاى بشر است ، مى گفتند: به خدا سوگند اين شعر را جز آن خبيث پليد كسى نسروده و چون اين سخن به گوش بشر رسيد، به عنوان اينكه چرا سروده هر كسى را به من نسبت مى دهيد گفت :

(او كلما قال الرجال قصيده 

اضموا فقالوا ابن ابيرق قالها) 

اقتاده بن نعمان ، ناقل جريان مى گويد: اين خانواده هم در جاهليت فقير و اهل حاجت بودند و هم در اسلام ، و مردم خوراك معموليشان در مدينه خرما و جو بود و اين بشر هر زمانى كه دستش به دهانش مى رسيد از كاروانانى از شام كه كالا مى آوردند براى خوراك خودش آرد ممتاز و بدون سبوس مى خريد و براى زن و بچه اش جو و خرما خريدارى مى كرد.

روزى كاروانى از شام رسيد و عموى من رفاعة بن زيد يك بار شتر از آن آردهاى ممتاز خريدارى نموده ، آن را در حوضخانه منزلش ‍ جاى داد و اتفاقا دو شمشير و دو زره وآلات و ابزارى كه مربوط به اسلحه وى بود در همان حوضخانه جاى داشت ، شبى ديوار حوضخانه را سوراخ كرده ، آرد و اسلحه را ربودند، همينكه صبح شد عمويم رفاعه نزد من آمد و گفت : اى برادر زاده هيچ مى دانى چه شده ؟ ديشب بر ما دستبرد زدند، ديوار مشرف به (حوضخانه ) را سوراخ نموده ، طعام و سلاح ما را بردند.

قتاده مى گويد: ما به جستجوى خانه بشر برخاستيم و بعد از بررسى ، اين مقدار برايمان مسلم شد كه همان شب پسران ابيرق ، تنورى آتش كرده و نانى پخته بودند و به دست آورديم كه جنس آرد از همان آرد عموى من بوده ، قتاده مى گويد: در حينى كه ما مشغول بررسى و تحقيق از افراد خانه بوديم بنى ابيرق گفتند: به خدا سوگند ما به غير از لبيدبن سهل (كه يكى از افراد خانواده آنان و مردى صالح و مسلمان بود) دزدى براى كالاى شما نمى شناسيم ، كار، كار او است و چون اين خبر به گوش لبيد رسيد شمشير خود را برهنه نموده ، به سر وقت بنى ابيرق آمد و گفت : آيا دزد من هستم ؟ به خدا سوگند يا اين شمشير را با گوشت و خونتان در مى آميزم و يا بايد روشن كنيد كه عامل اين سرقت چه كسى بوده ، بنو ابيرق گفتند: دست از سر ما بردار اى مرد، به خدا سوگند تو دزد اين اموال نيستى و همچنان به سوال از اهل خانه ادامه داديم تا ديگر شكى برايمان نماند كه كار، كار بنو ابيرق است ، عمويم گفت : اى برادر زاده حال كه چنين است پس چه خوب است نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) رفته و نتيجه بررسى خود را به آن جناب بگوئى .

قتاده مى گويد به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رفتم و عرضه داشتم : يا رسول اللّه از قبيله ما يك خانواده ستمكار و اهل جفا هستند و اخيرا به سراغ عموى من رفاعة بن زيد رفته ، حوض خانه او را نقب زدند و سلاح و طعام او را دزديدند، دستور بفرما حداقل سلاح ما را به ما برگردانند و اما طعام از آن خودشان باشد، ما حاجتى به آن نداريم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: در اين باره فكر مى كنم ، خبر اين گزارش به گوش بنى ابيرق رسيد، نزد مردى از كسان خود كه نامش (اسير بن عروه ) بود رفته و در باره اين ماجرا با او صحبت كردند، رفته رفته همه اهل آن خاندان دور ابن عروه جمع شدند به اتفاق ، به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و عرضه داشتند: يا رسول اللّه ! قتاده بن نعمان و عمويش مى خواهند آبروى خاندانى از قبيله ما را كه اهل اسلام و اهل صلاحند بريزند، براى اينكه بدون هيچ شاهد و دليلى نسبت دزدى به آنان داده اند.

قتاده مى گويد: در اين ميان خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رسيدم ، فرمود: آيا تصميم گرفته اى آبروى خاندانى را كه مى گويند خاندانى مسلمان و صالحند ببرى ؟ و آيا بدون هيچ شاهد و دليلى نسبت دزدى به آنها مى دهى ؟ مى گويد: از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شدم به حدى كه دلم مى خواست غرامت عمويم را از مال خودم مى دادم و با رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) در باره سرقت رفتن اموال عمويم سخن نمى گفتم ، با حالت ناراحتى نزد عمويم رفاعه آمدم ، پرسيد: برادر زاده چه كردى ؟ من جريان را به او گفتم و فرمايش رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را برايش باز گو كردم ، او گفت : (اللّه المستعان ) تنها كسى كه بايد به ياريش اميد بست خدا است .

چيزى نگذشت كه آياتى از قرآن دراين باره نازل شد كه : (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما)كه منظور از خائنين همان بنى ابيرق است و ((استغفراللّه ) و تو اى ابن عروه از آنچه به قتاده گفتى خدا را استغفار كن . (ان اللّه كان غفورا رحيما) كه خداى تعالى آمرزگار و رحيم است ، و (لا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ) - و تو اى ابن عروة زنهار كه از بنى ابيرق كه به خود خيانت كرده اند دفاع كنى - تا آنجا كه مى فرمايد: (ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما) يعنى اهل خاندان بنى ابيرق اگر از آنچه كه مرتكب شده اند استغفار كنند، خدا را آمرزگار و رحيم مى يابند،(و من يكسب خطيئه او اثما... فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا) يعنى اينكه خود دزدى مى كنند و با اين حال عمل خود را به لبيد نسبت داده اند گناهى بزرگ مرتكب شده اند. (و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك ).

يعنى اى پسر عروه و هر كس ديگر كه با تو همدست بوده ، اگر فضل و رحمت خدا نبود طائفه اى از آنان مى خواستند تو را گمراه كنند تا آنجا كه مى فرمايد: (فسنوتيه اجرا عظيما) همينكه قرآن كريم براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) معين كرد كه دزد اسلحه كيست رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سلاح را به رفاعه برگردانيد.

قتاده مى گويد: من وقتى سلاح را براى عمويم آوردم او كه پيرمردى بود كه هنوز تمايلى به جاهليت داشت و من اسلام او را خالص ‍ نمى دانستم ، وقتى سلاح را ديد گفت : اى برادر زاده اين سلاح را من در راه خدا دادم من آن وقت فهميدم كه اشتباه كرده ام و اسلام او اسلامى صحيح بوده .

بعد از آنكه قرآن كريم مقصر اصلى را معرفى و متهم را تبرئه كرد، بشر ازمدينه به طرف مكه و نزد مشركين رفت و در آنجا در خانه سلافه دختر سعد وارد شد و به اين مناسبت خداى تعالى اين آيه را نازل كرد كه : (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى ... ضلالا بعيدا) كه ترجمه اش گذشت ، وقتى همه فهميدند كه سلافه ميزبان بشر شده ، حسان بن ثابت (شاعر معروف ) چند بيتى عليه سلافه سرود و سلافه كه آبروى خود را در خطر بديد اثاث و رحل بشر را برداشته بر سر خود نهاد و از خانه بيرون و تا لبه دره آمد و آن اثاث را به طرف ابطح (ته دره ) پرتاب كرد و رو كرد به صاحب اثاث و گفت : تو براى من به جاى هر سوغاتى مطلوب شعر حسان را به ارمغان آورده اى ؟.

حكايت زره دزدى و مرد يهودى و نزول آيه انا انزلناه اليك الكتاب بالحق ...

مولف : اين سرگذشت به طرقى ديگر نيز روايت شده و در همان كتاب است كه ابن جرير از ابن زيد روايت كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : مردى در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زرهى آهنى بدزديد و آن را به خانه مردى يهودى پرت كرد، و يهودى (بعد از آنكه دستگير شد) عرضه داشت : اى اباالقاسم به خدا سوگند كه من اين زره را ندزديده ام و ليكن آن را به داخل خانه ام پرتاب كردند، ابن زيد مى گويد: آرى مردى آن زره را دزديده بود و همسايگانش كه خواسته بودند او را تبرئه كنند زره را به خانه يهودى پرتاب كرده ، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشتند: اين يهودى خبيث به خدا كفر مى ورزد و نيز به آنچه تو آورده اى ايمان ندارد، آنقدر عليه او بدگوئى كردند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) او را به چند كلمه عتاب كرد.

و به اين جهت خداى تعالى خود آن جناب را مورد عتاب قرار داد كه : (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك اللّه و لا تكن للخائنين خصيما و استغفراللّه ) كه ترجمه اش در همين فصل گذشت . و در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: از آنچه به اين مرد يهودى گفتى استغفار كن كه خدا غفور و رحيم است ، آنگاه عتاب خود را متوجه همسايگان سارق مذكور كرده ، فرمود: (ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوه الدنيا، فمن يجادل اللّه عنهم يوم القيمه ، ام من يكون عليهم وكيلا)، آنگاه توبه را پيشنهاد كرده ، فرمود: (و من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما و من يكسب اثما يكسبه على نفسه )، (و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا) (فقد احتمل بهتاناو اثما مبينا)، (و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى ) ابن زيد در معناى اين جمله گفته است : يعنى توبه اى را كه خداى تعالى به او عرضه كرده نپذيرد و به جاى آن از مدينه به سوى مشركين مكه برود و در آنجا خانه مردم را نقب بزند و بدزدد و خدا آن خانه را به رويش خراب كرده ، به قتلش برساند.

مولف : اين معنا به طرق بسيار و با مختصر اختلافى روايت شده است .

و در تفسير عياشى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده كه فرمود: هيچ بنده اى گناهى مرتكب نمى شود كه بعد از گناه ، برخاسته وضوئى بگيرد و از گناهش استغفار كند مگر آنكه بر خدا زيبنده آن مى شود كه او را بيامرزد، چون همواست كه مى فرمايد: (من يعمل سوءا او يظلم نفسه ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما).

و نيز فرمود: خداى تعالى بنده خود را كه دوست مى دارد مبتلا مى كند تا تضرع و زارى او را بشنود.

و نيز فرمود: خداى تعالى ممكن نيست هم بنده اش را موفق به دعا كند و در دعا به رويش بگشايد و هم از سوى ديگر در استجابت را به رويش ببندد، چون خود او فرموده : (ادعونى استجب لكم ) مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم .

و نيز فرمود : خداى تعالى ممكن نيست باب توبه را به روى كسى بگشايد و در عين حال باب مغفرت را به رويش ببندد، چون همواست كه فرموده : (من يعمل سوءا او يظلم نفسه ، ثم يستغفر اللّه يجد اللّه غفورا رحيما).

و در همان كتاب است از عبداللّه بن حماد انصارى از عبداللّه بن سنان روايت آمده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: غيبت آن است كه گناهى را كه برادر مومنت مرتكب شده و خدا آن را پوشانده تو بر ملايش كنى و اما اگر چيزى درباره او بگوئى كه در او نيست ، آن گفتار تو غيبت نيست بلكه بهتان است كه خداى تعالى در باره اش فرموده : (فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).

رواياتى در ذيل (لا خير فى كثير من نجويهم ...)

و در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه : (لا خير فى كثير من نجويهم ...) آمده كه پدرم از ابن ابى عمير از حماد از حلبى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: خداى تعالى تمحل را در قرآن واجب كرده ، عرضه داشتم : تمحل چيست فدايت شوم ؟ فرمود: اينكه تو از برادر مومنت آبرومندتر و سرشناس تر باشى و او به منظور رفع گرفتاريش به تو مراجعه كند و تو راز دل او را آهسته و محرمانه به ديگرى بگوئى تا چاره كار او كنى .

و در كافى به سند خود از عبد اللّه بن سنان از ابى الجارود روايت كرده كه گفت : امام باقر ابو جعفر (عليه السلام ) فرمود: هر وقت من براى شما حديثى گفتم از من بپرسيد شاهد آن در قرآن كريم كدام آيه است ، آنگاه در بعضى از سخنان خود فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از قيل و قال و از فساد مال و از كثرت سوال نهى فرموده ، شخصى پرسيد: يا بن رسول اللّه شاهد اين گفتار در كجاى قرآن كريم است ؟ فرمود: خداى عزّوجلّ فرموده : (لا خير فى كثير من نجويهم ، الا من امر بصدقه ، او معروف ، او اصلاح بين الناس )، كه اين آيه از نجوا نهى مى كند و قيل و قال نيز يكى از مصاديق نجوااست .

و نيز فرموده : (و لا توتوا السفهاء اموالكم التى جعل اللّه لكم قياما) و اين همان نهى از افساد مال است .

و نيز فرموده : (لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسوكم ) و اين نهى از كثرت سوال است .

و در تفسير عياشى از ابراهيم بن عبدالحميد از بعضى معتمدين از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه : (لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس ) فرموده : منظور خداى تعالى ازكلمه معروف قرض است .

مولف : اين روايت را قمى نيز در تفسير خود به همين سند نقل كرده و اين معنا از چند طريق از طرق اهل سنت نيز نقل شده و به هر حال روايت از باب جرى است ، يعنى از باب تطبيق كلى بر بعضى از مصاديق آن است .

و در تفسير درالمنثور است كه مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه و بيهقى از سفيان بن عبداللّه ثقفى روايت كرده اند كه گفت : به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشتم : مرا به امرى فرمان بده كه در مسلمانيم از هر خطرى محفوظ بمانم ، حضرت فرمود: بگو: (آمنت باللّه ثم استقم )، عرضه داشتم : يا رسول اللّه از چه چيزى بيشتر از هر چيز بر من خوف دارى ؟ حضرت نوك زبان خود را گرفت و فرمود: از اين .

مرگ سرنوشتى محتوم است و با فرار از ميدان جنگ و جهاد نمى توان از چنگ آن رهايى يافت

مولف : اخبار در مذمت زياد حرف زدن و مدح كم سخن گفتن و سكوت و مطالبى مربوط به آن بسيار زياد است كه هم در جوامع شيعه روايت شده و هم در جوامع اهل سنت .

و در همان كتاب است كه ابونصر سجزى در كتاب (الابانه ) از انس روايت كرده كه گفت : مردى اعرابى به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شرفياب شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به وى فرمود: اى اعرابى خداى عزّوجلّ در قرآن اين آيه را بر من نازل كرده : (لا خير فى كثير من نجويهم ... فسوف نوتيه اجرا عظيما)، اى اعرابى منظور از اجر عظيم بهشت است ، اعرابى گفت : حمد آن خدائى را كه ما را به سوى اسلام هدايت فرمود.

و در همان كتاب در تفسير آيه : (و من يشاقق الرسول ...) مى گويد: ترمذى و بيهقى در كتاب (الاسماء و الصفات ) از پسر عمر روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى عز و جل اين امت را هرگز بر ضلالت ، جمع و متحدالقول نمى كند و دست خدا بر سر جماعت سايه افكنده ، هر كس از جماعت كناره گيرى كند در داخل آتش نيز تنها خواهد بود.

و در همان كتاب آمده كه ترمذى و بيهقى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى امت مرا (و يا فرمود: ابن امت را) بر ضلالت مجتمع نمى سازد و دست خدا بر جماعت سايه مى افكند.

مولف : اين روايت از احاديث معروف است و امام هادى (عليه السلام ) در رساله اش كه به اهل اهواز نوشته آن را از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل كرده و رساله امام هادى (عليه السلام ) در جلد سوم بحار الانوار است و ما در بيان سابق خود معناى اين روايت را آورديم .

و در تفسير عياشى از حريز از بعضى رجال شيعه از يكى از دو امام يعنى باقر و صادق (عليهما السلام ) روايت آمده كه فرمود: آن روزها كه امير المؤ منين (عليه السلام ) در كوفه بود، مردمى به حضورش آمدند و عرضه داشتند ! براى ما پيشنمازى معين كن كه در ماه مبارك رمضان به او اقتداء كنيم ، حضرت فرمود: لازم نيست و آنان را نهى كرد از اينكه در ماه رمضان جمع شوند، مردم نامبرده عصر آن روز دور هم جمع شدند و براى ماه رمضان ، مجلس بر پا كردند و مرثيه خوانى كردند، وارمضانا گفتند، حارث اعور با جمعى نزد امير المؤ منين آمده ، عرضه داشتند: مردم به گريه و شيون در آمدند و سخن تو سخت آنان را ناخوش آمده ، حضرت فرمود: حال كه چنين است به حال خود واگذارشان كنيد، هر كس را كه خواستند خود امام جماعت خودشان كنند، آنگاه استشهاد كرد به آيه شريفه : (و من يتبع غير سبيل المؤ منين نوله ما تولى و نصله جهنم و ساءت مصيرا) كه ترجمه اش گذشت .

فرمايشات گهر بار پيامبر اكرم (ص ) در سرزمين تبوك

و در تفسير درالمنثور در ذيل جمله : (و من اصدق من اللّه قيلا...) آمده كه بيهقى در كتاب دلائل از عقبه بن عامر روايتى نقل كرده كه عقبه در آن ، ماجراى رفتن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سوى جنگ تبوك را نقل مى كند و در آن آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) صبح هنگام به تبوك رسيد، خداى را حمد و ثنا گفت ، ثنائى كه خدا اهل آن باشد آنگاه فرمود:

بعد از حمد و ثناى خداى تعالى به شما مردم مى گويم : كه راست ترين سخن ، كتاب خدا است و محكم ترين دست آويز كلمه تقوا است و بهترين كيش ، كيش و مذهب ابراهيم (عليه السلام ) است و بهترين سنت و روش سنت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) است و شريف ترين گفتار ذكر خدا است و زيباترين داستان ها همين قرآن است و بهترين امور آن است كه اساس دينى داشته باشد، امورى كه سهل انگارى در آن روا نيست و بدترين آن امرى است كه بشر به دست خود بدعت نهاده باشد و بهترين هدايت ها، هدايت انبياء و شريف ترين مردنها، كشته شدن شهدا و كورترين كورى ها، كورى آن كسى است كه بعد از هدايت گمراه شود و بهترين علم ها آن علمى است كه نافع باشد و بهترين هدايت ها آن هدايتى است كه پيروى گردد و بدترين ضلالت ها و كورى ها، كورى دلها است ، هان اى مردم دست دهنده بهتر است از دست گيرنده (دست فوق بهتر است از دست زير) و (از بهره هاى مادى ) آنچه اندك و كافى باشد بهتر است از بسيارى كه آدمى را به خود مشغول ساخته ، از سعادت واقعيش باز بدارد و بدترين معذرت ها، معذرت در هنگام رسيدن مرگ است و بدترين ندامت ها، پشيمانى روز قيامت است و بعضى از مردمند كه به نماز نمى آيند مگر در اواخرش و بعضى از آنان كسى است كه به ياد خدا نمى افتد مگر به لقلقه زبان ، و بزرگترين خطاها، خطائى است كه با زبان دروغگو انجام مى شود و بهترين بى نيازى ها، بى نيازى دل است و بهترين توشه ها تقوا و سر منشا حكمت ترسيدن از خداى عزوجل است و بهتر چيزى كه در دلها جاى بگيرد و دل آن را عظيم بداند يقين است و شك و ترديد از كفر است و نوحه سرائى كردن از رسوم جاهليت است و آنچه از غنيمت جنگى كه سرقت شود، تلى از سنگ در دوزخ تشكيل مى دهد و درهم و دينارى كه گنجينه شود داغى از آتش است و شعر، خود يكى از ناى هاى ابليس است و شراب ام الخبائث و منشا همه گناهان است و زنان طناب دام شيطانند و جوانى خود شعبه اى است از ديوانگى و بدترين كاسبى ها كسب ربا است ، و بدترين مالى كه خورده شود مال يتيم است (و هان اى مردم ) خوشبخت آن كسى است كه از ديگران پند بگيرد و بدبخت آن كسى است كه در شكم مادر خود بدبخت شده باشد و سرانجام محل شما و جاى شما چهار ذراع قبر است و هر كارى آخرش معيار است و ملاك عمل در اواخرش معلوم مى شود و بدترين روايت ها نقل سخنان دروغ است و آنچه كه قراراست بيايد نزديك است و ناسزا گوئى به مومن فسق است و جنگيدن با مومن كفر است و خوردن گوشت او (يعنى غيبت كردن او) نافرمانى خدا است و حرمت مال او مانند حرمت خون او است و كسى كه عليه خدا عهد و سوگندى بخورد خدا او را تكذيب مى كند و كسى كه جفاكاران به خود را بيامرزد، جفاى خودش آمرزيده مى شود و كسى كه ديگرى را عفو كند، خداى تعالى او را عفو مى كند و كسى كه خشم خود فرو ببرد خداى عزوجل پاداشش مى دهد و كسى كه بر مصيبت صبر كند خدا او را عوض مى دهد و كسى كه در پى سمعه و خودنمائى باشد، خداى تعالى او را به ريا كارى معرفى مى كند و كسى كه صبر كند خدا پاداش او را چند برابر مى كند و كسى كه خداى تعالى را نافرمانى كند خداى عزّوجلّ او را عذاب خواهد كرد، بارالها مرا و امتم را بيامرز، بارالها مرا و امتم را بيامرز، بارالها مرا وامتم را بيامرز و من براى خودم و براى شما از خدا طلب مغفرت مى كنم .

و در تفسير عياشى از محمد بن يونس از بعضى اصحاب خود از امام صادق (عليه السلام ) و از جابر از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه در معناى جمله : (و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه ) فرموده اند: يعنى شيطان دستورشان مى دهد به اينكه امر خدا را به هر چه امر كرده تغيير دهند.

و در همان كتاب از جابر از امام ابى جعفر، باقر (عليه السلام ) روايت آمده كه در معناى جمله : (و لامرنهم فليغيرن خلق اللّه )، فرمود: يعنى دين خدا را تغيير دهند.

مولف : برگشت هر دو روايت به يك معنا است و آن همان دين فطرت است كه در بيان سابق ما گذشت .

و در مجمع البيان در ذيل جمله : (فليبتكن آذان الانعام ) گفته : يعنى گوش حيوانات را از بيخ ببرند و اين معنا از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده .

و در تفسير عياشى در ذيل آيه شريفه :(ليس بامانيكم ...) از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: وقتى آيه شريفه بالا كه مى فرمايد: (هر كس بدى كند سزا داده مى شود) نازل شد، بعضى از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) به يكديگر گفتند: چقدر لحن اين آيه شديد است رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) به ايشان فرمود: بله لحن آن سخت است و بين شما و اهل كتاب فرقى نگذاشته ولى اين فرق بين شما و آنان هست كه شما و آنان در مال و جان و اولاد خود گرفتار بلاها مى شويد، آيا جز اين است ؟ گفتند: نه ، همينطور است ، فرمود: اين بلاها در مورد شما مسلمانان وسيله اى است كه خداى تعالى در برابر آن پاداشتان مى دهد و گناهانتان را محو مى كند ولى در كفار اين اثر را ندارد.

مولف : اين معنا به طرقى بسيار در جوامع اهل سنت از صحابه نقل شده و در درالمنثور است كه احمد، بخارى ، مسلم و ترمذى از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت ، رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرمود: مومن هيچ رنجى و مرضى و همى و آزارى و غمى نمى بيند و حتى هيچ خارى بدستش نمى خلد مگر آنكه خداى تعالى آن ناراحتيها را كفاره گناهانش قرار مى دهد.

مولف : و اين معنا بطور مستفيض و سرشار از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) و از ائمه هدى (عليهم السلام ) روايت شده .

و در كتاب عيون به سند خود از حسين بن خالد از امام ابى الحسن رضا (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: من از پدرم شنيدم كه از پدرش امام صادق (عليه السلام ) روايت مى فرمود كه : آن جناب فرموده بود : اگر خداى تعالى ابراهيم را خليل خود گرفت براى اين بود كه نه هيچ سائلى را رد كرد و نه از احدى غير از خداى تعالى چيزى را درخواست نمود.

مولف : و اين صحيح ترين روايت است در توجيه اينكه چرا خداى تعالى ابراهيم را خليل خود گرفت ، براى اينكه با لفظ و لغت هم مطابق است ، چون خلت به معناى حاجت است و خليل تو كسى است كه حوائج خود را به تو بگويد و از تو رفع حاجت بخواهد، البته وجوهى ديگر در اين باب روايت شده ولى همانطور كه گفتيم وجه بالا درست تر است .

آيات 127 تا 134

 127- و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتب فى يتامى النساء اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن و المستضعفين من الولدان و ان تقوموا لليتامى بالقسط و ما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما

 128- و ان امراة خافت من بعلها نشوزا و اعراضا فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير و احضرت الانفس الشح و ان تحسنوا و تتقوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

 129- و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة و ان تصلحوا و تتقوا فان اللّه كان غفورا رحيما

 130- و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته و كان اللّه واسعا حكيما

 131- و لله ما فى السموت و ما فى الارض و لقد وصينا الذين اوتواالكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا اللّه و ان تكفروا فان لله ما فى السموت و ما فى الارض و كان اللّه غنيا حميدا

 132- و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى باللّه وكيلا

 133- ان يشا يذهبكم ايها الناس ويات باخرين و كان اللّه على ذلك قديرا

 134- من كان يريد ثواب الدنيا فعند اللّه ثواب الدنيا و الاآخرة و كان الله سميعا بصيرا

ترجمه آيات

در باره ارث زنان از تو فتوا مى خواهند، بگو زمام امر احكام به دست خدا است ، خدا در باره آنان حكم صادر مى كند (همچنانكه در اول سوره ، احكام ارث آنان را صادر كرد) و همچنين احكامى را كه در مورد دختران پدر مرده كه شما حقشان را نمى داديد و دوست داشتيد آنان را اگر صاحب جمال بودند به نكاح در آوريد و نيز احكام مربوط به كودكان عقب مانده را در كتاب (در اول همين سوره ) صادر كرد و در اينجا نيز بطور عموم در باره اطفال پدر مرده حكم مى كند به اينكه رعايت عدالت را در باره آنان بكنيد و بدانيد كه هر عمل خيرى انجام دهيد خدا بدان دانا است (127)

و هر گاه زنى از بى ميلى و يا سرگردانى شوهرش بيم دارد و بخل كه خدا به منظور حفظ و دفاع از حق در نهاد جانها نهاده در او تحريك شد، او و همسرش مجازند به منظور نوعى اصلاح از قسمت ى از حقوق خود صرفنظر كنند و صلح در هر حال بهتر است و اگر شما مردان احسان كنيدو رعايت تقوا بنمائيد خدا از آنچه مى كنيد با خبر است (128)

شما هرگز نمى توانيد در بين چند همسر عدالت را (به تمام معنا يعنى زائد بر مقدار واجب شرعى ) رعايت كنيد، هر چند كه در آن باره حرص به خرج دهيد پس (حداقل آن يعنى مقدار واجب را رعايت كنيد) و به كلى از او اعراض مكنيد كه بلاتكليفش گذاريد و اگر اصلاح كنيد و تقوا پيشه خود سازيد و در نتيجه از گناهش درگذريد و به او ترحم كنيد بدانيد كه در گذشتن و ترحم صفت خدا است (129)

و اگر زن و شوهر از هم جدا شدند، خدا به گشايشگرى خود هر دو را به وسيله همسرى بهتر بى نياز مى كند و گشايشگرى و حكمت صفت خدا است (130)

و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خدا است ، ما قبل از شما به اهل كتاب (يهود و نصارا) سفارش كرديم ، به شما نيز سفارش مى كنيم كه از خدا پروا كنيد و اگر كفران كنيد - به خدا ضررى نمى زنيد، كه - آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است - كه يكى از آنها خود شمائيد - ملك خدا است و بى نيازى و ستودگى صفت خدا است (131)

تكرار مى كنم غفلت نورزيد كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن خدا است و خدا براى تكيه گاه بودن كافى است (132)

اگر بخواهد اى مردم همه شما را مى برد و خلقى ديگر مى آورد و قدرت بر اين كار صفت خدا است (133)

كسى كه از زندگى پاداش دنيوى را بخواهد، بايد بداند پاداش دنيا و آخرت هر دو نزد خدا است و شنوا و بينا بودن صفت خدا است (134)

بيان آيات مربوط به زنان و مسائل زن و شوهر و تعدد زوجات

گفتار در اين آيات در حقيقت برگشت به مطالب اول سوره است كه آنجا نيز سخن در امور زنان بود، مسائل ازدواج و اينكه ازدواج با چه كسانى حرام است و مسائل ارث و غيره را بيان مى كرد، در اينجا نيز به همان مسائل پرداخته شده و آنچه سياق به ما مى فهماند اين است كه اين آيات بعد از آن آيات نازل شده ، و اينكه مردم بعد از شنيدن آن آيات درامر زنان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سوال هائى كرده بودند، چون در آيات اول سوره رسوم ريشه دار عرب را لغو و باطل اعلام كرده و آنچه مردم جاهليت از حقوق زنان در اموال و در معاشرت ها پايمال كرده بودند را احياء كرده بود و جاى آن داشت كه سوال كنند و توضيح بخواهند.

خداى تعالى رسول گرامى خود را دستور داد تا در پاسـخشان بگويد كه : احكامى كه در شريعت او به نفع زنان و به ضرر مردان تشريع شده فتاوائى است آسمانى و احكامى است الهى و خود آن جناب در تشريع آنها هيچگونه دخالتى نداشته و نه تنها در تشريع اين احكام دخالت ندارد بلكه در تشريع هيچ حكم ى ديگر و از آن جمله تشريع احكام مربوط به ايتام زنان هيچ دخالتى ندارد و باز اين تنها نيست بلكه خداى تعالى بطور كلى در باره ايتام دستورشان داده كه به قسط و عدالت رفتار كنند.

آنگاه چند حكم از احكام اختلافى بين زن و شوهر را كه مورد ابتلاء عموم است بيان فرموده است .

معناى (فتوا) و بيان مراد از آنچه خدا درباره زنان فتوا داده است

و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن

راغب مى گويد: كلمه : (فتيا) به ضم (فاء) و نيز كلمه (فتوا) به فتح اول به معناى پاسـخ دادن به حكمى است كه تشخيص دليل آن براى ديگران مشكل باشد و چون گفته مى شود: من از فلانى استفتاء كردم و او به من چنين افتاء كرد معنايش اين است كه من از او حكم شرع را پرسيدم و او حكم را برايم بيان كرد.

و آنچه از موارد استعمال اين ماده لغوى فهميده مى شود اين است كه معناى اين كلمه جواب دادن به امور مشكل است ، البته نه هر جوابى بلكه جوابى كه از خود انسان باشد و انسان آن جواب را با اعمال نظر و فكر بدست آورده باشد (و به همين جهت است كه مساله گو را صاحب فتوا نمى خوانيم ) گو اينكه به خود نظريه نيز هر چند ابتدائى و ساده باشد اطلاق فتوا مى شود، به دليل اينكه در آيه مورد بحث فتوا را به خداى تعالى نسبت داده ، با اينكه خداى تعالى مانند يك مجتهد اعمال رويه و فكر ندارد.

و اين آيه هر چند كه تحمل چند جور معنا را دارد و با در نظر گرفتن وجوه مختلفى كه مفسرين در تركيب جمله بعدش (و ما يتلى عليكم ...) دارند و مى توان آن را به معانى مختلف معنا كرد، چيزى كه هست اگر آيه شريفه را به ساير آياتى كه در اول سوره نظر به امور زنان دارند ضميمه كنيم اين معنا استفاده مى شود كه اين آيه بعد از آن آيات نازل شده است .

و لازمه اين بعديت اين است كه استفتائى كه در امر زنان كرده اند، مربوط به همه احكامى بوده كه در جاهليت بين عرب معمول و معروف نبوده و اسلام آن را پديد آورده و بدعت نهاده و معلوم است كه آن احكام مربوط مى شده به حقوق زنان در ارث و در ازدواج و ربطى به احكام يتيم هاى زنان و مسائلى از اين قبيل نداشته ، چون اينگونه مسائل مربوط به طائفه خاصى از زنان است نه همه زنان ، چون همه زنان شوهر مرده نيستند و شوهر مرده ها هم يتيم در آغوش ندارند، علاوه بر اينكه عهده دار مساله يتيمان جمله ديگرى است كه مى فرمايد: (و ما يتلى عليكم فى الكت اب فى يتامى النساء...) پس استفتاء مربوط به احكام زنان از آن جهت كه زن هستند مى باشد و قهرا شامل تمامى زنان عالم و جنس آنان مى شود.

و بنابراين مراد از آنچه خدا در مورد زنان فتوا داده و فرموده : (بگو خدا در مورد زنان فتوا داده )، همان بيانى است كه خداى تعالى در آيات اول سوره داشت و در اينجا كلام اقتضاء داشت كه امر فتوا را به خداى تعالى ارجاع دهد و از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگرداند تا گفتار اين معنا را به خود بگيرد: زنان از تو مى خواهند كه درباره آنان فتوا دهى ، بگو امر فتوا به دست خدا است و او هم فتوا را در آيات اول سوره داده است .

و ما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النساء... والمستضعفين من الولدان

در سابق گفتيم كه از ظاهر سياق و زمينه كلام چنين بر مى آيد كه اگر خداى تعالى دراينجا متعرض حكم يتاماى مردم و كودكان مستضعف شده ، از اين جهت بوده كه به حكم زنان اتصال دارد و مربوط به آن است ، همچنانكه در اول سوره نيز متعرض مساله ايتام مردم شد و اين نه بدان جهت است كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فتواى آنان را خواسته بودند بلكه همانطور كه گفتيم صرفا براى اين بود كه به احكام ساير زنان ارتباط داشت و گر نه مساله استفتاء تنها در مورد زنان شده ، بدان جهت كه زن هستند نه بدان جهت كه زنان يتيم دارند.

و لازمه اين سخن آن است كه جمله : (وما يتلى عليكم ...) عطف باشد بر ضمير مجرور به حرف (فى ) يعنى عطف است بر (فيهن) و اگر بگوئى بيشتر علماى نحو ممنوع كرده اند كه جمله اى بر ضمير عطف شود، جواب مى گوئيم آرى و ليكن فراء آن را جائز دانسته و بنابراين منظور از جمله : (ما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النساء...) احكام و معارفى است كه آيات نازله در باره دختران و پسران يتيم متضمن آن است و در اول اين سوره جاى داده شده .

و كلمه (تلاوت ) (كه فعل يتلى از آن گرفته شده ) همانطور كه برخواندن الفاظ اطلاق مى شود، بر القاء معانى آن الفاظ نيز اطلاق مى گردد و معناى آيه مورد بحث اين است كه : (بگو خداى تعالى شما را در باره زنان فتوا مى دهد و نيز در احكامى كه در كتاب در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود، فتوا مى دهد.

اقوال و احتمالاتى كه درباره جمله (و ما يتلى عليكم ) در آيه شريفه گفته شده است

و چه بسا از گفتار بعضى از مفسرين چنين بر مى آيد كه خواسته است جمله : (و ما يتلى عليكم ) را عطف كند بر موضع و موقعيت كلمه (فيهن )، چون اين كلمه هر چند به ظاهر جار و مجرور است ولى در واقع مفعول (يفتيكم ) است و اگر (يفتيكم ) را به معناى (يبين لكم ) بگيريم ، معنايش اين مى شود كه خدا احكام مربوط به زنان را براى شما بيان مى كند و نيز (ما يتلى عليكم فى الكتاب ) را برايتان بيان مى كند.

و چه بسا براى الفاظ اين آيه تجزيه و تركيب هاى ديگرى ذكر كرده اند كه خالى از تعسف (و زورگويى ) نيست ، بطورى كه نمى توان كلام خداى تعالى را به چنان تركيب هائى نسبت داد، مثلا بعضى از مفسرين گفته اند: كه جمله : (و ما يتلى عليكم ) عطف است بر موقعيتى كه اسم جلاله (الله )و يا ضمير نهفته در (يفتيكم ) كه آن نيز به اللّه بر مى گردد و در جمله (قل اللّه يفتيكم ) مى باشد.

بعضى ديگر گفته اند: جمله : (و ما يتلى عليكم ) عطف است بر كلمه (نساء) در جمله : (يستفتونك فى النساء).

بعضى ديگر گفته اند: حرف (واو) در جمله و (ما يتلى عليكم فى الكتاب ) اصلا عاطفه نيست بلكه واو استينافى است كه جمله اى را از نو آغاز مى كند پس جمله مورد بحث مربوط به ما قبل نيست و جمله : (ما يتلى عليكم ) مبتداء است و خبر آن (فى الكتاب ) است و معناى جمله اين است : (آنچه بر شما تلاوت مى شود، در كتاب است ) و در حقيقت مى خواهد عظمت كتاب را برساند.

بعضى ديگر گفته اند: حرف (واو) در جمله : و (ما يتلى عليكم ) نه عاطفه است و نه استينافى ، بلكه (واو) سوگند است ، نظير (واو) در جمله : (واللّه ) قسم است و جمله : (فى يتامى النساء) بدل است از كلمه (فيهن ) و معناى آيه چنين است كه : (بگو اللّه تعالى شما را در امور و احكام زنان فتوا مى دهد، سوگند به آنچه در كتاب در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود كه خداى تعالى اين كار را خواهد كرد). اين بود نمونه اى از وجوهى كه مفسرين در اين آيه ذكر كرده اند كه تعسف و زور بودن آنها بر كسى پوشيده نيست .

در آيه مورد بحث زنان را توصيف كرده به : (اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن ) و اين در واقع توصيفى است براى يتيم هاى اين زنان ، مى فرمايد: (خداى تعالى براى شما بيان مى كند آنچه را كه در مورد ايتام زنان بر شما تلاوت مى شود، ايتام زنانى كه يتيم دار و مال دار و صاحب جمالند و شما حق آنان را كه خدا برايشان معين كرده نمى دهيد) و در اين توصيف اشاره است به اينكه در جاهليت اينگونه زنان چه نوع محروميتى داشتند، محروميتى كه باعث شد خداى تعالى آن احكام را به نفع آنان تشريع كند و سنت ظالمانه اى را كه مردم دوران جاهليت در مورد اينگونه زنان داشتند لغو نموده ، زنان نامبرده را از آن تنگنا و مضيقه نجات دهد، چون در جاهليت رسم بود زنان يتيم دار و يا به عبارت ديگر شوهر مرده را اگر ارثى از شوهر قبليش براى ايتامش مانده بود مى گرفتند و دست ظالمانه خود را هم بر سر آن زن و هم بر اموال ايتام نهاده ، اگر زن نامبرده صاحب جمال و حسن مى بود با او همخوابگى مى كردند و از جمالش كام مى گرفتند و در اموالش تصرفات دلخواهانه مى كردند و اگر زشت بود با او همخوابگى نمى كردند و نمى گذاشتند با مردى ديگر ازدواج كند تا اموالش را بخورند.

از اينجا دو نكته روشن مى شود: يكى اينكه مراد از جمله : (ما كتب لهن )كتابت تكوينى است كه همان تقديرهاى الهى است و يكى از آن تقديرها اين است كه زن و هر انسانى ديگر وقتى به سن ازدواج رسيد ازدواج كند، يكى ديگرش اين است كه هر كسى در مال خودش آزاد است تصرف نمايد و كسى مانع دخل و تصرف او در مال و اثاث او نشود، پس مردى كه از تصرف زنى در مال شخصيش و از ازدواج كردنش جلوگيرى كند، از چيزى جلوگيرى كرده كه خداى تعالى در مخلوقات خود و از آن جمله در اين مخلوقش مقدر كرده است .

و نكته دوم اينكه در جمله : (و ترغبون ان تنكحوهن ) حرف جرى در تقدير است ، چون ماده (رغبت ) با حرف جر متعدى مى شود كه يا حرف (فى ) است و در اين صورت رغبت به معناى ميل و علاقه است و در فارسى هم مى گوئيم : من در فلان غذا رغبت دارم ويا حرف (عن ) است كه در اين صورت رغبت به معناى نفرت است و حرف جرى كه در جمله : مورد بحث حذف شده لفظ (عن ) است نه لفظ (فى ) چون مى خواهد بفرمايد: از ازدواج و همخوابگى با آنان نفرت داريد و اين با اشاره به محروميت آن زنان كه جمله : (لا توتونهن ما كتب لهن ) بر آن دلالت داشت و نيز جمله بعدى كه مى فرمايد: (و المستضعفين من الولدان ) بر آن دلالت دارد مناسب تر است تا اينكه حرف جر را (فى ) بدانيم .

واما جمله : (و المستضعفين من الولدان )، اين جمله عطف است بر جمله : (يتامى النساء)، چون از پدر مرده ها تنها كودكان را ارث نمى دادند و آنها را استضعاف مى كردند و از ارث محروم مى ساختند به اين بهانه كه اينها سوار بر مركب هاى جنگى نمى شوند واز حريم خانواده دفاع نمى كنند.

و ان تقوموا لليتامى بالقسط

اين جمله عطف است بر محل و موقعيت جمله : (فيهن ) و معنايش اين است كه بگو: خداى تعالى براى شما بيان مى كند كه در امر ايتام قيام به عدالت كنيد و اين جمله در حقيقت به منزله اعراض كردن از يك حكم خاص و توجه نمودن به حكمى عمومى است ، حكمى كه شمولش از آن حكم خاص بيشتر است ، قبلا سخن از حكم خاص به ايتام زنان داشت و در اين جمله ، حكم را متوجه عموم ايتام نموده ، اول در خصوص مال آن ايتام سخن مى گفت ، حالا در باره مال و غير مال آنان سخن مى گويد.

و ما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما

در اين جمله به مردان جاهليت تذكر مى دهد به اينكه آنچه خداى عزّوجلّ درباره زنان و در خصوص يتيمان بر آنان واجب كرده خيرشان در آن احكام است و اينكه خداى تعالى به آن دانا است ، اين تذكر را مى دهد تا تشويق آنان به عمل به آن احكام باشد، چون وقتى بدانند كه خدا به اعمال آنان دانا است ، هم تشويق مى شوند و هم از مخالفت او بر حذر مى گردند، چون مخالفتشان را نيز مى بيند و به آن آگاه است .

و ان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا...

اين آيه شريفه حكمى را بيان مى كند كه مورد استفتاء پرسش كنندگان نبود و ليكن از آنجا كه با حكم مورد استفتاءشان تناسب داشت در اينجا ذكر شده ، نظير حكمى كه در آيه بعدى آمده و جمله (و لن تستطيعوا ان تعدلوا...)بيانگر آن است كه آن نيز از مسائل مورد استفتاء آنان خارج بود.

و اگر شرط اصلاح را خوف نشوز و اعراض قرار داد، نه خود آن دو را، براى اين بود كه صلح موضوعش از زمانى تحقق مى يابد كه علامت ها و آثار ترس آور آن تحقق يابد و سياق دلالت دارد بر اينكه مراد از صلح و مصالحه كردن اين است كه زن از بعضى حقوق زناشوئى خودش صرفنظر كند تا انس و علاقه و الفت و توافق شوهر را جلب نمايد و به اين وسيله از طلاق و جدائى جلوگيرى كند و بداند كه صلح بهتر است .

و احضرت الانفس الشح

كلمه : (شح ) به معناى بخل است و جمله مورد بحث مى خواهد اين حقيقت را خاطر نشان سازد كه غريره بخل يكى از غرائز نفسانيه اى است كه خداى تعالى بشر را بر آن غريره مفطور و مجبول كرده تا به وسيله اين غريره منافع و مصالح خود را حفظ نمايد و از ضايع شدن آن دريغ كند، پس هر نفسى داراى (شح ) و (بخل ) هست و بخلش همواره حاضر در نزد او است ، يك زن نسبت به حقوقى كه در زوجيت دارد يعنى در لباس و خوراك و بستر و عمل زناشوئى ، بخل مى ورزد، يعنى از تلف شدن و غصب شدن آن جلوگيرى مى كند و يك مرد نيز در صورتى كه به زندگى كردن با همسرش بى ميل باشد، از موافقت و محبت و اظهار علاقه به او بخل مى ورزد، در چنين صورتى حرجى بر آن دو نيست در اينكه بين خود صلح بر قرار نمايند، يعنى يكى از آن دو از پاره اى حقوق خود چشم پوشى كند.

و ان تحسنوا و تتقوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

اين جمله موعظه اى است براى مردان كه از طريق احسان و تقوا تجاوز نكنند و متذكر اين معنا باشند كه خداى عزّوجلّ از آنچه مى كنند با خبر است ، پس در معاشرت با زنان ، جور و ستم نكنند و آنان را مجبور نسازند كه از حقوق حق خود چشم بپوشند، هر چند كه خود آنان مى توانند چنين كنند.

مقدار واجب از عدالت بين همسران متعدد كه بايد مرد مراعات كند

و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ...

اين جمله حكم عدالت در بين زنان كه خداى عزّوجلّ دراول سوره تشريع كرده و به مردان حكم كرده بود كه : (اگر مى ترسيد نتوانيد عدالت بر قرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد) را بيان مى كند و نيز جمله : (و ان تحسنوا و تتقوا...) كه در آيه قبلى بود، به اين معنا اشاره دارد، چون آن جمله خالى از بوئى از تهديد نيست و اين تهديد باعث مى شود كه شنونده در تشخيص حقيقت عدل در بين زنان دچار حيرت شود و كلمه : (عدل ) به معناى حد وسط در بين افراط و تفريط است و تشخيص اين حد وسط از امور صعب و بسيار دشوار است و مخصوصا از اين جهت كه ارتباط با دلها دارد، چون رعايت دوستى عادلانه در بين زنان و اينكه يك مرد به اندازه مساوى زنان خود را دوست بدارد، امرى ناشدنى است ، چون بطور دائم از حيطه اختيار آدمى بيرون است .

لذا خداى تعالى بيان مى كند كه رعايت عدالت به معناى حقيقى آن در بين زنان و اينكه يك مرد حد وسط حقيقى دوستى را در بين زنان خود رعايت كند چيزى است كه هيچ انسانى قادر بر آن نيست ، هر قدر هم كه در تحقق دادن آن حرص بورزد، پس آنچه در اين باب بر مرد واجب است اين است كه يكسره از حد وسط به يكى از دو طرف افراط و تفريط منحرف نشود و تا آنجا كه برايش ‍ ممكن است رعايت عدالت را بكند و مخصوصا مراقب باشد كه به طرف تفريط يعنى كوتاهى در اداى حق همسر خود منحرف نگردد و زن خود را بلاتكليف و مانند زن بى شوهر نگذارد كه نه شوهر داشته باشد و از شوهرش بهره مند شود و نه نداشته باشد تا بتواند همسرى ديگر اختيار نموده ، و يا پى كار خود برود.

پس ، از عدالت در بين زنان آن مقدارى كه بر مردان واجب است اين است كه در عمل و سلوك بين آنان مساوات و برابرى را حفظ كند، اگر حق يكى را مى دهد حق ديگرى را نيز بدهد و دوستى و علاقمندى به يكى از آنان وادارش نكند كه حقوق ديگران را ضايع بگذارد، اين آن مقدار واجب از عدالت است و اما مستحب از عدالت اين است كه به همه آنان احسان و نيكى كند و از معاشرت با هيچ يك از آنان اظهار كراهت و بى ميلى نكند و به هيچ يك بد اخلاقى روا ندارد، همچنانكه سيره و رفتار رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) با همسرانش اينطور بود.

دفع توهم اينكه تعدد زوجات در اسلام لغو شده است

و اين ذيل يعنى جمله : (فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة )، خود دليل بر اين است كه منظور از جمله : (هرگز نمى توانيد بين زنان عدالت بر قرار كنيد، هر چند كه بر اين معنا حرص بورزيد) اين نيست كه قدرت بر عدالت را بطور مطلق نفى كند تا نتيجه اش ‍ اين باشد كه به انضمام آن با جمله : (و ان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، ازدواج متعدد در اسلام لغو شود، همچنانكه بعضى ازمفسرين اين نتيجه را گرفته (و گفته اند جمله اول مى فرمايد: هر قدر هم كه كوشش كنيد و حرص بورزيد نمى توانيد بين چند زن رفتارى عادلانه داشته باشيد و جمله دوم مى فرمايد: اگر نتوانستيد عدالت برقرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد، پس نتيجه حاصل از انضمام اين دو آيه اين مى شود كه تعدد زوجات در اسلام ممنوع و ملغى است ).

و اين اشتباه بزرگى است ، براى اينكه جمله :( فلا تميلوا كل الميل ...) مى فرمايد: چنان نباشد كه يكى از زنها بطور كلى مورد اعراض شما واقع گشته ، مثل زنى بشود كه اصلا شوهر ندارد و اين خود دليل بر اين است كه جمله : (هرگز نمى توانيد...) مى خواهد عدالت واقعى و حقيقى را نفى كند و بفرمايد شما نمى توانيد بين چند همسر عدالت واقعى را بر قرار نموده ، (حتى علاقه قلبى خود را بين آنان بطور مساوى تقسيم كنيد) پس آن مقدار عدالتى كه تشريع شده ، عدالت تقريبى است ، آن هم در مرحله رفتار نه در مرحله علاقه قلبى و عدالت تقريبى در مرحله رفتار امرى است ممكن (همچنانكه مى بينيم بسيارى از افراد با تقوا و متدين اين عدالت را رعايت مى كنند و رفتارى يكسان با همسران خود دارند، هر چند كه در دل يكى را از ديگران بيشتر دوست بدارند).

سنت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و عملكرد مسلمانان به آن سنت در مرآومسمع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود و آن جناب از رفتار مسلمانان با زنان متعدد خود اطلاع داشت و ايرادى به آنان نمى گرفت و همان سنت تا عصر حاضر در بين مسلمين برقرار و متصل مانده و همه اينها دليل بر بطلان آن توهم است .

علاوه بر اينكه توهم مذكور باعث مى شود بگوئيم : اول آيه تعدد زوجات كه مى فرمايد: (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع ) ، صرف فرضى است عقلى كه در عالم خارج حتى يك مصداق هم ندارد و اين نظريه باطلى ا ست كه كلام خداى سبحان اجل از مثل آن است .

خداى تعالى بعد از دستورات و نصايحى كه در امر معاشرت با زنان داشت با جمله : (و ان تصلحوا و تتقوا فان اللّه غفور رحيم )، مردان را تشويق و ترغيب كرده به اينكه هر گاه امارات و نشانه هاى ناسازگارى را ديدند، بلا درنگ در صدد اصلاح برآيند و بيان فرموده كه اين اصلاح كردن خود يكى از مصاديق تقوا است و تقوا هم به دنبال خود مغفرت و رحمت را مى آورد و اين جمله بعد از جمله : (و الصلح خير) و بعد از جمله : (و ان تحسنوا و تتقوا...) در حقيقت تاكيدى است بعد از تاكيدى ديگر.

و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته

يعنى اگر زنان و مردان مورد بحث كارشان به جدائى و طلاق كشيد، خداى تعالى به فضل واسع خود، هم آن مرد را بى نياز مى كند و هم آن زن را و منظور از بى نياز كردن به قرينه مقام ، اين است كه هر دو را در همه امور مربوط به ازدواج بى نياز مى كند، به آن مرد زنى سازگار و شوهر دوست و... مى دهد و به آن زن نيز شوهرى ديگر مى دهد كه بهتر از اول به وى نفقه بدهد و با او انس و همخوابگى و ساير لوازم زناشوئى را داشته باشد، زيرا چنان نيست كه خداى تعالى فلان زن را براى فلان مرد و آن مرد را براى آن زن خلق كرده باشد، بطورى كه اگر يكى از ديگرى جدا شد آن ديگر جفت ديگرى نداشته باشد بلكه سنت ازدواج يعنى زن گرفتن مردان و به شوهر رفتن زنان سنتى است فطرى و اينكه مى بينيم مردان زن مى گيرند و زنان شوهر مى روند، اين رفتار ناشى از دعوتى است كه در فطرت آنان است ، اين زن نشد، زن ديگر واين شوهر نشد، شوهر ديگر.

و كان اللّه واسعا حكيما و لله ما فى السموات و ما فى الارض

اين دو جمله حكم قبلى را تعليل مى كند و مى فرمايد: اگر گفتيم : (خداى تعالى هر دو را به فضل واسع خود بى نياز مى كند) براى اين بود كه خدا واسع و حكيم است ونيز براى اين بود كه ملك آنچه در آسمانها و در زمين است از آن خداى تعالى است .

و لقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوااللّه ...

اين آيه شريفه دعوت قبلى مردم به مراعات تقوا در همه مراحل معاشرت بين زن و شوهر را تاكيد مى كند و مى فرمايد، كه : تقوا را در هر حال بايد رعايت كرد، چون ترك تقوا كفران نعمت خداى تعالى است ، البته اين در صورتى است كه تقواى حاصل از اطاعت خدا عنوانى جز شكر نعمت هاى او نداشته باشد و يا در صورتى است كه بگوئيم : ترك تقوا و بى پروائى نسبت به خداى تعالى منشاى به جز كفر ندارد، حال يا كفر ظاهرى نظير كفرى كه در كفار و مشركين هست و يا كفر باطنى و نهفته در درون ، نظير كفرى كه در مسلمانان فاسق وجود دارد.

با اين مطلبى كه ما بيانش كرديم معناى جمله : (وان تكفروا فان لله ما فى السموات و ما فى الارض ...) روشن مى شود كه مى فرمايد: اگر شما وصيت ما را حفظ نكنيد آن وصيتى را كه به پدران شما و اقوام قبل از شما كرديم و آن وصيت را ضايع گذارده ، ترك تقوا كنيد، ترك تقوائى كه يا خودش كفر به خدا است و يا ناشى از كفر به خدا است ، در اين صورت بدانيد كه هيچ ضررى به خداى سبحان نمى زنيد، چون خداى سبحان احتياجى به شما ندارد نه به شما و نه به تقواى شما و چگونه چنين چيزى تصور دارد با اينكه آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است و او بى نياز و ستوده است .

در اينجا ممكن است بپرسى وجه اينكه جمله : (لله ما فى السموات و ما فى الارض ) در يك آيه تكرار شده چيست ؟ مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه در آيه بعد نيز بلافاصله براى سومين بار تكرار مى شود.

در پاسـخ مى گوئيم : اما بار اول خواست جمله : (و كان اللّه واسعاحكيما)را تعليل كند و بفهماند علت اينكه خداى تعالى واسع و حكيم است و به اصطلاح بشرى دست و بالش باز و كارش حكيمانه است ، اين است كه ملك آسمان ها و زمين و آنچه در آن دو است از آن او است و بار دوم كه اين جمله را تكرار كرد علتش اين بود كه موقعيت جواب شرط را داشت ، شرطى كه در جمله : (فان تكفروا) آمده بود،مى خواست بفهماند اگر شما كفر بورزيد ضررى به او نمى رسانيد، چون ملك آنچه در آسمانها و زمين است كه شما مشتى از خاك زمين هستيد، همه از آن خداى عزّوجلّ است و خداى تعالى چه حاجتى به ايمان شما دارد و چه ضررى از كفر شما مى بيند؟ در حقيقت جواب شرط جمله بعدى آن است كه مى فرمايد: (و كان اللّه غنيا حميدا) و آن جمله جاى اين جمله نشسته و اين را تعليل مى كند، يعنى مى فهماند كه اگر شما كفر بورزيد خدا غنى و حميد است ، چون ملك هر آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است .

و اما در نوبت سوم در حقيقت جمله اى است از نو و غير مربوط به ما قبل و بدين خاطر آورده شده كه به وجهى جمله : (ان يشا) را پيشاپيش تعليل كرده باشد.

و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى باللّه وكيلا

در سابق بيان اينكه مالكيت خداى تعالى به چه معنا است ؟ مكرر گذشت و وكيل بودن حضرتش بدين جهت است كه او به امور بندگانش و شؤ ون آنها قيام مى كند و در اين كار خودش به تنهائى كافى است و احتياجى به گرفتن كمك ندارد، در نتيجه اگر اعمال مردمى را نپسندد و از اعمال نكوهيده آنان به خشم آيد، مى تواند براى اينكه امور به دست آنان جارى نشود به كلى آن قوم را از بين ببرد و قومى ديگر جايگزين آنان كند، همچنانكه مى تواند به تقدم پيشرفت آن قوم خاتمه داده ، قومى ديگر را تقدم ببخشد و آن قوم را زير دست و خوار در برابر اين قوم كند، با اين معنائى كه ما براى جمله مورد بحث كرديم و سياق هم آن را تاييد كرد جمله : (ان يشا يذهبكم ايها الناس ...) كه در آيه بعدى است با آيه مورد بحث مرتبط مى شود.

ان يشا يذهبكم ايها الناس و يات باخرين ...

سياق اين آيات كه سياق دعوت به ملازمت تقوا است ، تقوائى كه خداى تعالى اين امت را و امت هاى گذشته از اهل كتاب را بدان دعوت كرده ،خود دليل بر اين است كه اظهار بى نيازى خدا از خلق در جمله : (ان يشا...) مربوط به مساله تقوا است .

معناى جمله : (ان يشاء يذهبكم ايها الناس و يات بآخرين )

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى همه شما انسان ها را سفارش به تقوا كرده ، پس تقوا پيشه كنيد و از او پروا داشته باشيد و به فرضى كه از اين كار امتناع نموده و كفر بورزيد، بدانيد كه او بى نياز از شما است ، او مالك و متصرف در هر چيز است ، به هر نحوى كه بخواهد و به هر جهتى كه بخواهد مى تواند در مملوك خود تصرف كند، اگر بخواهد بندگانش او را بپرستند و از او پروا كنند و بندگانش آنطور كه بايد قيام به اين امر نكنند، او مى تواند براى تحقق دادن خواسته خود، شما را عقب زند و قوم ديگر را مقدم بر شما كند تا آن قوم خواسته او را عملى كنند، چون خدا بر اين كار قادر است .

و بنابراين معنا بايد گفت : آيه شريفه ناظر به تبديل مردم است ، تبديل مردم بى تقوا به مردم با تقوا، روايتى هم كه بيضاوى در تفسير خود نقل كرده مويد اين معنا است ، در آن روايت آمده : وقتى اين آيه شريفه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شد، دست مبارك خود را به پشت سلمان فارسى زد و فرمود: آن قومى كه مى آيند و در قبول اسلام و دعوت حق تعالى از شما اعراب پيشى مى گيرند، قوم اين مردند و بر خواننده عزيز است كه در مضمون آيه شريفه و روايت تدبر كند و اما اينكه بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه معناى آيه اين باشد كه اگر خدا بخواهد شما را نابود مى كند و قومى ديگر به جاى شماايجاد مى كند و يا مخلوقى ديگر به جاى شما انسان ها مى آفريند، احتمال درستى نيست ، زيرا از سياق آيه به دور است .

بله اين احتمال در مثل آيه شريفه زير سازگار ا ست كه مى فرمايد: (الم تر ان اللّه خلق السموات و الارض بالحق ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد و ما ذلك على اللّه بعزيز).

من كان يريد ثواب الدنيا فعنداللّه ثواب الدنيا و الاخرة و كان اللّه سميعا بصيرا

اين آيه شريفه بيانى ديگر است كه خطاى تاركين تقوا و ترس از خداى را و ناديده گرفتن وصيت او را روشن مى سازد، به اين بيان كه اينگونه افراد اگر به خاطر پاداش هاى مادى و درآمدهاى دنيوى تقوا را ترك و وصيت خداى تعالى را ناديده مى گيرند، بايد بدانند كه امر بر آن مشتبه شده ، زيرا هم ثواب و پاداش هاى مادى و دنيوى نزد خدا است و هم پاداش هاى اخروى و با اين حال چرا كوته نظرى مى كنند و نظر خود را به آنچه پست و بى مقدار است مى دوزند و آنچه شريف تر و ارزشمندتر است نمى خواهند و حداقل چرا هر دو نوع پاداش را نمى خواهند.

اين معنائى است كه بعضى از مفسرين براى آيه كرده اند، ليكن به نظر ما آنچه روشن تر از آيه فهميده مى شود اين است كه - و خدا داناتر است - مراد از ثواب دنيا و آخرت ، سعادت دنيا و آخرت با هم باشد و سعادت دنيا و آخرت با هم تنها نزد خدا است ، پس ‍ بنده خدا بايد به درگاه او تقرب بجويد، حتى آن هم كه سعادت دنيا و پاداش مادى را در نظر دارد بايد از خداى تعالى بخواهد.

چون سعادت دنيا و آخرت از غير مسير تقوا براى انسان حاصل نمى شود و تقوا هم جز از طريق عمل به احكام دين او حاصل نمى گردد، پس دين نيست مگر سعادت حقيقى بشر و با اين حال ديگر چگونه تصور دارد كه كسى جز از طريق افاضه خداوندى به ثوابى و پاداشى برسد؟ با اينكه تنها او سميع و بصير است ، از حاجت خلق با خبر و بينا و دعاى آنان را شنوا است .

بحث روايتى  (در ذيل آيات مربوط به احكام ارث و زنان و زناشويى و چند همسرى ...)

در تفسير درالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه گفت : در جاهليت رسم بر اين بود كه از بازماندگان ميت كسى ارث نمى برد مگر مردى كه به حد بلوغ رسيده باشد و بتواند مال ميت را سرپرستى نموده ، در آن عمل كند (بطورى كه از بهره آن ، عائله ميت اداره شود) و اما اطفال و همسر ميت هيچ ارثى نمى بردند، اين ر سم در اسلام هم ادامه يافت تا آنكه آيات سوره نساء كه مربوط به مواريث است نازل شد و اين بر مردم گران آمد، گفتند: آخر بچه صغير كه نمى تواند و نمى داند در مال دخل و تصرفى كند چرا ارث ببرد و همسر ميت نيز همينطور، آيا اينها كه هيچ كارى از آنان ساخته نيست با مردى كه همه امور اموال ميت را اداره مى كند فرق ندارند؟ و در اين انتظار بودند كه حادثه اى آسمانى رخ دهد يعنى آيه اى ديگر نازل شود و حكم مزبور را نسخ كند ولى وقتى ديدند خبرى نشد با خود گفتند: اگر اين قانون بماند چاره چيست ؟ چاره اى جز اين نيست كه آن را بپذيريم ، آنگاه گفتند: خوب است از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بپرسيم ، در پاسـخشان آيه زير نازل شد: (و يستفتونك فى النساء قل اللّه يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتاب ) يعنى در اول همين سوره (فى يتامى النساء اللاتى لا توتونهن ما كتب لهن و ترغبون ان تنكحوهن ) (تا آخر حديث ).

و در همان كتاب آمده كه : عبد بن حميد و ابن جرير از ابراهيم روايت كرده اند كه در ذيل آيه مورد بحث گفته است : اگر وارث ميت دخترى زشت صورت بود هيچ چيزى از ميراث را به او نمى دادند و حتى از ازدواج كردنش جلو گيرى مى نمودند تا بميرد و اموالش ‍ را ارث ببرند و به همين جهت بود كه خداى تعالى اين آيه را نازل كرد.

مولف : اين معانى به طرق بسيارى ديگر نقل شده ، هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت كه بعضى از آن روايات در اوائل سوره گذشت .

و در مجمع در ذيل آيه : (لا توتونهن ما كتب لهن ) جمله را معنا كرده به (ما كتب لهن من الميراث ) (يعنى آنچه از ميراث كه خداوند براى آنان نوشته است ) آنگاه فرموده : اين تفسير از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده .

و در تفسير قمى در ذيل آيه : (و ان امراة خافت من بعلها نشوزا...) گفته : اين آيه در باره دختر محمد بن مسلمه نازل شد كه او همسر رافع بن خديج بود و داشت پا به سن مى گذاشت ، و رافع بن خديج زن جوانى سر او گرفت و اتفاقا در نظر او از دختر محمد بن مسلمه زيباتر هم بود، لا جرم دختر محمد بن مسلمه به همسرش رافع گفت : من هيچ شكى ندارم كه تو از من دلسرد و روى گردان شده اى و همسر جوانت را بر من ترجيح مى دهى ، آيا جز اين است ؟ رافع گفت : همينطور است و علتش اين است كه او جوان تر و در نظر من زيباتر از تو است ، حال اگر مايل باشى قرار مى گذاريم كه من دو روز و يا سه روز سهم او باشم و يك روز سهم تو، دختر محمد بن مسلمه حاضر به اين تقسيم نشد، رافع به ناچار او را طلاق داد و بعدها يك بار ديگر او را طلاق گفت ، براى نوبت سوم كه مى خواست او را به خانه برگرداند دختر قبول نكرد و گفت : به شرطى بار ديگر همسرت مى شوم كه سهم مرا به كسى ندهى و خلاصه به فرموده آيه شريفه كه مى فرمايد: (و احضرت الانفس الشح )، شح و بخل او گل كرد تا آنجا كه رافع او را راضى كرد و طبق دلخواه او مصالحه كرد و خداى تعالى در اين خصوص فرمود: (و لا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير).

بعد از آنكه آن زن راضى شد و در خانه شوهر قرار گرفت ، رافع نتوانست بين او و همسر جديد و جوانش به عدالت رفتار كند، اينجا بود كه آيه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم ، فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه ) و بطور خلاصه فرمود: عدالت بطور حقيقى واجب نيست ، چون مقدور شما نيست ، هر قدر هم كه در رعايت آن حرص بورزيد بلكه اين مقدار واجب است كه حقوق همسرى هر دو را اداء كنيد و چنان نباشد كه يكى را بلاتكليف و پا در هوا بگذاريد كه نه بيوه باشد و نه شوهر دار و اين سنت در همه مواردى كه مشابه مورد آيه باشد جارى است ، اگر زن خواست به همسرى خود ادامه دهد و بر آنچه شوهرش با او مصالحه كرد رضايت داد، نه اشكالى متوجه شوهرش مى شود و نه متوجه او، و اگر نخواست به آن كيفيت به همسرى خود ادامه دهد شوهرش طلاقش مى دهد و يا بين او و همسر ديگرش مساوات برقرار مى كند، غير از انتخاب يكى از اين دو راه ، راه ديگرى ندارد.

مولف : اين روايت را درالمنثور نيز از مالك و عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) بطور اختصار روايت كرده اند.

و در تفسير درالمنثور است كه طيالسى و ابن ابى شيبه و ابن راهويه و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و بيهقى از على بن ابى طالب (صلوات اللّه عليه ) روايت كرده اند كه وقتى از معناى آيه مورد بحث سوال شد حضرتش فرمود: اين آيه در باره مردى است كه داراى دو همسر باشد يكى از آن دو پير و يا زشت باشد و شوهر از او جدا شود و خود او بر اين معنا مصالحه كند كه شوهر يك شب نزد او و چند شب نزد ديگرى باشد، در صورتى كه بر اين معنا رضايت داشته باشد و آن را از طلاق و جدائى بهتر بداند اشكالى متوجه او نيست و هر گاه از اين مصالحه برگشت ، شوهرش بايد تساوى را بين آن دو رعايت كند.

و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از معناى كلام خداى عزّوجلّ پرسيدم كه مى فرمايد: (و ان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا) فرمود: منظور زنى است كه در عقد مردى قرار دارد كه او را دوست نمى دارد و به او مى گويد من مى خواهم تو را طلاق بدهم ، زن به او مى گويد: اين كار رامكن كه من از شماتت دشمنان كراهت دارم و ليكن در باره حق اضطجاع و هم خوابگى من اختيار را به تو واگذار مى كنم و در آن باره هر طورى كه ميل دارى عمل كن و از اين حق گذشته هر حق ديگرى كه دارم به تو مى بخشم كه تو مرا به همين نحو نگه دارى و طلاقم ندهى ، اين است منظور از كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا) و صلح همين است .

مولف : در اين معنا روايات ديگرى هست كه صاحب كافى و عياشى آنها را نقل كرده اند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله : (و احضرت الانفس الشح ) روايت آورده كه معصوم (عليه السلام ) فرمود: هر كسى داراى بخل هست ، چيزى كه هست بعضى بخل را اختيار مى كنند و بعضى نمى كنند، (به همين جهت در رواياتى كه بخل را مذمت مى كند قيد مطاع را مى آورد و مى فرمايد: آن بخلى مذموم است كه اطاعتش كنى (مترجم )).

و در تفسير عياشى از هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم )فرمود: اين عدالتى كه مى فرمايد: شما نمى توانيد آن را بين زنان برقرار سازيد عدالت در ميل و محبت درونى است .

سوال ابن اءبى العوجاء از هشام بن حكم وحلّ آن توسط امام صادق (ع)

و در كافى به سند خود از نوح بن شعيب و محمد بن حسن روايت كرده كه گفت : ابن ابى العوجاء از هشام بن حكم سوالهائى كرد از آن جمله گفت : مگر نه اين است كه خداى تعالى حكيم است ؟ هشام گفت : بله او از هر حكيمى حكيم تر است ، ابن ابى العوجاء گفت : اگر چنين است پس بگو ببينيم چگونه از يك طرف فرموده : (فانكحوا ما طاب لكم من النساءمثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، مگر گرفتن دو زن و سه زن و چهار زن حكم شرعى او نيست ؟ گفت : آرى ، پرسيد: پس چرا با اينكه در اين آيه مى فرمايد: اگر ترسيديد كه نتوانيد عدالت را برقرار كنيد فقط به يك زن اكتفا كنيد؟ در آيه اى ديگر فرموده : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه )؟ آن كدام حكيم است كه اينطور سخن بگويد، از يك طرف گرفتن زنان متعدد را براى كسانى كه بتوانند رعايت عدالت را بكنند تجويز كند و از سوى ديگر بگويد: اصلا شما نمى توانيد عدالت را برقرار سازيد؟ هشام نتوانست جواب بدهد ناگزير به مدينه كوچ كرد و به حضور حضرت صادق (عليه السلام ) شرفياب شد، حضرت پرسيد: چطور در غير موسم حج به مدينه آمده اى ؟ عرضه داشت : بله فدايت شوم مساله مشكلى پيش آمد، ابن ابى العوجاء سوالى از من كرد كه در جوابش ماندم ، امام (عليه السلام ) پرسيد: آن سوال چه بود ؟ هشام قصه را باز گفت .

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: اما آيه : (فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحده )، مربوط به نفقه است مى فرمايد: اگر نمى توانيد نفقه چند همسر را بطور مساوى بدهيد به يك زن اكتفا كنيد و اما آيه شريفه : (و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقه )، مربوط به ميل درونى و محبت به زنان است كه هيچكس ‍ نمى تواند محبت درونى خود را بين چند همسر بطور مساوى تقسيم كند و چنين چيزى در شرع واجب هم نشده است تا با آيه قبلى منافات داشته باشد.

راوى مى گويد: همينكه هشام اين جواب را براى ابن ابى العوجاء آورد، او گفت : به خدا سوگند اين پاسـخ از خودت نيست .

مولف : نظير اين حديث از قمى نيز روايت شده كه او گفته : بعضى از زنديق ها از ابى - جعفراحول از همين مساله سوال كرد و ابو جعفر به مدينه سفر كرد و از امام صادق (عليه السلام ) از آن سوال نمود و امام مثل همان جواب بالا را به وى داد و ابو جعفر برگشته ، پاسخ زنديق را بداد و آن زنديق نيز گفت : كه اين پاسـخ را از حجاز گرفته ، با خود آورده اى .

و در مجمع در ذيل جمله : (فتذروها كالمعلقه ) گفته است : معنايش اين است كه آن زنى را كه دوست نداريد آنچنان رها كنيد كه مثل زنى شود كه نه شوهر دارد و نه بى شوهر است ، آنگاه گفت : اين معنا از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام ) روايت شده .

و در همان كتاب روايتى نقل كرده كه مى گويد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همواره ايام خود را بين زنان تقسيم مى كرد و آنگاه مى فرمود: اللّهم ... بارالها اين تقسيم من بود در آنچه مالكش بودم پس مرا در آنچه تو مالكش هستى و من نيستم ملامت مكن .

مولف : اين روايت را بيشتر مفسرين و صاحبان جوامع نقل كرده اند، آن هم به چند طريق و مراد از جمله : (آنچه تو مالكى و من نيستم ) همان محبت قلبى است كه خداى تعالى در دلها مى افكند (همچنانكه آيه :((و جعل بينهما موده و رحمه )) نيز بر آن دلالت دارد و ليكن در اين حديث اشكالى هست و آن اين است كه خداى تعالى اجل از آن است كه كسى رادر آنچه كه مالكش نيست ملامت كند، همچنانكه خودش فرموده بود: (لا يكلف اللّه نفسا الا ما آتيها) و شان رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) هم اجل از اين است كه خداى تعالى را به چنين جلالى نشناسد و چگونه ممكن است با اينكه آن جناب از هر كس ديگر آشناتر است به مقام پروردگارش ، مع ذلك از خداى تعالى رفتارى را بخواهد كه خود او منره از داشتن چنين رفتارى است .

و در كافى به سند خود از ابن ابى ليلى روايت آورده كه گفت : عاصم بن حميد برايم حديث كرد و گفت : نزد امام صادق (عليه السلام ) بودم كه مردى به حضورش آمد و از فقر و حاجت شكايت كرد، حضرت فرمود: براى اينكه فقر و حاجتت زايل گردد ازدواج كن ، آن مرد ازدواج كرد و فقرش شديدتر شد، لاجرم به حضور امام صادق (عليه السلام ) آمد، حضرت پرسيد: حال و روزت چگونه است ؟ آن مرد عرضه داشت : بدتر از سابق شدم ، فرمود: حال زن را رها كن و از او جدا شو و آن مرد چنان كرد و چيزى نگذشت كه ثروتمند شد، امام صادق (عليه السلام ) فرمود: من به تو دو دستور دادم كه خداى تعالى به آن دو امر كرده ، يك جا فرموده : (و انكحوا الايامى منكم ...) و جائى ديگر فرموده : (در صورت ناسازگارى از فقر نترسند) خداى تعالى زن شوهردار را روزى مى دهد، (زن ) بى شوهر را هم روزى مى دهد، مرد هم از بى زن شدن نهراسد، اى بسا خداى تعالى بهتر از اول را به او بدهد: (و ان يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته ).

آيه 135

 135- يايها الذين ءامنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله و لو على انفسكم او الولدين و الاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فاللّه اولى بهما، فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا و ان تلووا او تعرضوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

ترجمه آيه

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! عمل به عدالت را بپا داريد - از روشن ترين مصاديق آن اين است كه - طبق رضاى خدا شهادت دهيد، هر چند كه به ضرر خودتان و يا پدر و مادرتان و خويشاوندانتان باشد، ثروت توانگر، و دلسوزى در حق فقير وادارتان نسازد به اينكه بر خلاف حق شهادت دهيد، چون خدا از تو، به آن دو مهربانتر است ، پس هوا و هوس را پيروى مكنيد كه بيم آن هست از راه حق منحرف شويد و بدانيد كه اگر شهادت را تحريف كنيد و يا اصلا شهادت ندهيد خدا بدانچه مى كنيد آگاه است (135)

بيان آيه

يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءلله

كلمه (قسط) به معناى عدل است و قيام به قسط به معناى عمل به قسط و تحفظ بر آن است ، پس مراد از (قوامين بالقسط)، (قائمين به قسط) است البته قائمينى كه قيامشان به قسط تام و كامل ترين قيام است ، (چون قوام صيغه مبالغه است و به آيه چنين معنائى مى دهد) آرى مبالغه در قيام به همين است كه شخص قوام به قسط كمال مراقبت را بخرج تا به انگيره اى از هواى نفس يا عاطفه يا ترس و يا طمع و يا غيره از راه وسط و عادلانه عدول نكند و به راه ظلم نيفتد.

بيان آيه شريفه مربوط به گواهى دادن

و اين صفت زود اثرترين عوامل و كامل ترين اسباب براى پيروى حق و حفظ آن از پايمال شدن است و البته اين قيام به قسط براى خود آثار و شاخه ها و لوازمى دارد، يكى از شاخه هاى آن اين است كه شخص قوام به قسط ديگر دروغ نمى گويد و شهادت به ناحق نمى دهد.

و از اين جا روشن مى شود كه علت اينكه در اين آيه (كه غرض از آن بيان حكم شهادت است ) قبل از پرداختن به اصل غرض صفت قوام بالقسط را آورد، براى اين بوده كه خواسته است مطلب را به تدريج بيان كند، از بالا گرفته در دائره وسيعى حكم عمومى قيام به قسط را بيان كند، آنگاه به اصطلاح عوام به مساله مورد غرض گريز بزند، چون اين مساله يكى از فروعات آن صفت است ، پس كانه فرموده : (كونوا شهداءلله ) (گواهانى در راه خدا باشيد) و اين براى شما ميسر نمى شود مگر بعد از آنكه قوامين به قسط باشيد، ناگزير بايد نخست قوامين به قسط شويد تا بتوانيد گواهانى براى خداى تعالى بوده باشيد.

و در جمله : (شهداءلله )، حرف (لام ) به اصطلاح لام غايت است ، مى فرمايد: گواهانى باشيد و اين گواهيتان براى خدا باشد، يعنى در شهادت خود غايت و هدفى به جز رضاى خداى تعالى نداشته باشيد، همچنانكه در آيه شريفه : (و اقيموا الشهادة لله ) نيز (لام ) براى غايت آمده و معناى براى خدا بودن شهادت اين است كه شهادت مصداق پيروى حق و به خاطر اظهار حق و زنده كردن حق باشد، همچنانكه جمله : (فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا) (پس پيروى هوا مكنيد كه منحرف مى شويد) اين معنا را توضيح مى دهد.

و لو على انفسكم او الوالدين و الاقربين

يعنى به حق شهادت بدهيد هر چند كه بر خلاف نفع شخصيتان و يا منافع پدر و مادرتان و يا خويشاوندانتان باشد، پس زنهار كه علاقه شما به منافع شخصيتان و محبتى كه نسبت به والدين و خويشاوندان خود داريد شما را بر آن بدارد كه شهادت را يعنى آنچه را كه ديده ايد تحريف كنيد ويا از اداى آن مضايقه نمائيد، پس مراد از اينكه شهادت بر ضرر و يا بر ضرر والدين و يا خويشاوندان باشد اين است كه آنچه را كه ديده اى اگر بخواهى در مقام اداء بدون كم و كاست بگوئى به حال تو ضرر داشته باشد و يا به منافع والدين و خويشاوندانت لطمه بزند، حال چه اينكه مشهود عليه خود شاهد بدون واسطه باشد، مثل اينكه پدر شاهد يا انسانى ديگر نزاعى داشته باشد و شاهد عليه پدر خود و به نفع آن انسان شهادت دهد و يا آنكه تضرر شاهد از شهادت خودش با واسطه باشد، مثل اينكه دو نفر با يكديگر نزاع داشته باشند و شاهد صحنه اى به نفع يكى از آن دو را مشاهده و تحمل كرده باشد كه اگر در مقام اداى شهادت آن صحنه را بازگو كند خود شاهد نيز مانند مشهود عليه گرفتار مى شود.

ان يكن غنيا او فقيرا فاللّه اولى بهم

در اين جمله با اينكه غنى و فقير بطور ترديد آمده و فرموده :(چه اينكه مشهودله كه تو، به نفعش شهادت مى دهى توانگر باشد و چه فقير باشد) مع ذلك ضمير تثنيه به آن دو بر گردانده و فرموده : (خداى تعالى سزاوارتر به آن دو است )، با اينكه در يك واقعه ، شخص مشهودله ، يكى از آن دو است ، يعنى يا فقيراست يا غنى و هر دوى آنها نيست ، پس جاى اين سوال هست كه چرا ضمير تثنيه برگردانيده و چرا نفرمود: (فاللّه اولى به )؟.

جواب اين سوال اين است كه درست است كه در يك واقعه شخص مشهودله يا غنى است و يا فقير و نمى تواند هر دو باشد و ليكن از آنجائى كه سخن از مشهودله معينى نيست ، بلكه از مشهودله فرضى است و مشهودله فرضى در يك واقعه غنى و در واقعه اى ديگر فقير است ، لذا ضمير تثنيه را به مشهود له برگردانيده تا معنا چنين شود: (خداى تعالى اولاى به غنى است در غنايش و اولاى به فقير است در فقرش ).

اشاره به آثار نيكوى شهادت راست و آثار سوء شهادت به دروغ در اجتماع

و مراد - و خدا داناتر است - اين است كه زنهار كه غناى غنى ، شما را وادار نسازد به اينكه از حق منحرف شويد و فقر فقير هم ، شما ر ا وادار نكند به اينكه به خاطر دلسوزى نسبت به او به ناحق به نفع او شهادت دهيد، پس خداى تعالى اولاى به آن دو و مهربانتر از تو نسبت به آن دو است ، دليل مهربانتريش اين است كه حق را واجب الاتباع كرده و به سوى قسط و عدالت دعوت فرموده و معلوم است كه اگر در جامعه ، حق پيروى شود و قسط بپا داشته شود، آن مجتمع سر پاى خود خواهد ايستاد و از پا در نخواهد آمد و در نتيجه هم غنى و توانگر باقى مى ماند و از پاى در نمى آيد و هم حال فقير اصلاح مى گردد.

و يكى از اين دو طائفه هرچند كه در يك حادثه و يك نزاع اگر به ناحق به نفعش شهادت دهند در خصوص آن و اقعه بهره مند مى شود و حتى ممكن است در چند واقعه از شهادت به ناحق شاهدى خدانشناس بهره مند شود و ليكن اين شهادت هاى به ناحق باعث مى شود كه حق ضعيف گشته و عدالت در آن جامعه بميرد و معلوم است كه در چنين جامعه اى باطل نيرومند گشته و ظلم و جور جان مى گيرد و اين خود درد بى درمان جامعه و هلاك انسانيت است .

فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا

يعنى پيروى هوا مكنيد كه ترس آن هست كه از حق عدول كنيد و منحرف شويد، پس اينكه فرمود: (ان تعدلوا)، مجموع جمله مفعول له است و ممكن هم هست جمله با حرف لام تقديرى ، مجرور و تقدير كلام (لان تعدلوا) باشد.

و ان تلووا او تعرضوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا

كلمه (تلووا) از مصدر (لى ) است ولى به شهادت ، كنايه است از تحريف آن و از لى زبان يعنى پيچاندن زبان گرفته شده ، پس ‍ جمله : (و ان تلووا) معنايش اين است كه اگر به آنچه ديده ايد شهادت ندهيد بلكه آن را تحريف كنيد و جمله (او تعرضوا) به اين معنا است كه اصلا از دادن شهادت اعراض نموده ، آن را از اصل ترك كنيد.

بعضى از قاريان كلمه (تلوا) را با ضم لام و سكون واو خوانده اند به اين حساب كه از ماده : (ولى يلى ) و ا ز مصدر ولايت باشد و بنابراين معناى جمله چنين مى شود: (اگر متولى و عهده دار امر شهادت شديد و آن را به خوبى انجام داديد، خدا عملتان را مى بيند و اگر هم عهده دار نشديد و از اين كار سر برتافتيد، باز خداى تعالى اعمال شما را مى بيند و در هر دو صورت پاداشتان را مى دهد.

بحث روايتى (روايتى درباره سخن حق گفتن مؤمن به مؤمن)

در تفسير قمى آمده كه امام صادق (على ه السلام ) فرمود: مومن به گردن مومن ديگر هفت نوع حقوق دارد، از همه آنها واجب تر اين است به او حق بگويد، هر چند به ضرر خودش و يا والدينش باشد، پس به حسب اين حق ، مسلمان نمى تواند به خاطر نامبردگان از حق منحرف شود، آنگاه آيه : (فلا تتبعوا الهوى ان تعدلوا و ان تلووا او تعرضوا) استشهاد نموده ، در معناى جمله : (ان تعدلوا) فرمودند: يعنى از حق منحرف شويد.

مولف : در اين حديث نكته اى است و آن اين است كه معناى شهادت را عموميت داده ، و آن را شامل مطلق سخن حق گفتن دانسته ، چون امام (عليه السلام ) از جمله : (كونوا قوامين بالقسط) عموم را فهميده است .

و در مجمع البيان آمده كه بعضى گفته اند: معناى جمله : (ان تلووا)، (ان تبدلوا) است و معناى (او تعرضوا)، (او تكتموها) است و بنابراين قول كه از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده معناى آيه چنين مى شود: (و اگر شهادت را مبدل كنيد و چيزى غير آنچه ديده ايد بگوئيد و يا به كلى آنچه را ديده ايد كتمان نموده ، بگوئيد: من اصلا چيزى نديده ام ، خداى تعالى به آنچه مى كنيد آگاه است ).

آيات 136 تا 147 

 136- يايها الذين آمنوا آمنوا باللّه و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله و الكتاب الذى انزل من قبل و من يكفر باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا

 137- ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن اللّه ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلا

 138- بشرالمنافقين بان لهم عذابا اليما

 139- الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤ منين ا يبتغون عندهم العزه فان العزه لله جميعا

 140- و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات اللّه يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره انكم اذا مثلهم ان اللّه جامع المنافقين و الكافرين فى جهنم جميعا

 141- الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من اللّه قالوا ا لم نكن معكم و ان كان للكافرين نصيب قالوا الم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤ منين فاللّه يحكم بينكم يوم القيمه و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا

 142- ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراءون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا

 143- مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء و من يضلل اللّه فلن تجد له سبيلا

 144- يايها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤ منين ا تريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا

 145- ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجد لهم نصيرا

 146- الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله فاولئك مع المؤمنين و سوف يوت اللّه المؤ منين اجرا عظيما

 147- ما يفعل اللّه بعذابكم ان شكرتم و آمنتم و كان الله شاكرا عليما

ترجمه آيات

هان اى كسانى كه بطور اجمال ايمان آورده ايد، بطور تفصيل به خدا و رسول او و كتابهائى كه قبل از او نازل كرده ، ايمان آوريد و كسى كه به خداو فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و به روز جزا كفر بورزد، در ضلال افتاده است ، ضلالتى دور از طريق حق (136)

كسانى كه ايمان آوردند و باز كافر شدند، آنگاه دوباره ايمان آورده ، باز كافر شده اند و اين نوبت كفرشان زيادتر شد، خدا در صدد آمرزش آنان نيست و بنا ندارد به هيچ راهى (هر چند كوره راه ) هدايتشان كند (137)

منافقان را نويد بده كه عذابى الم انگيز دارند (138)

آنانكه به عوض مومنان ، منافقان را دوست خود مى گيرند از اين كار چه مى جويند؟ اگر عزت مى طلبند، بدانند كه عزت همه اش از آن خدا است (139)

(يكى از مظاهر عزتش همين است كه در سوره انعام آيه 168) اين معنا را بر شما نازل كرد كه هر گاه شنيديد به آيات خدا كفر ورزيده مى شود و به آن استهزاء مى كنند با آنان منشينيد تا به سخنى ديگر بپردازند و گر نه شما نيز مثل آنها خواهيد بود و بدانيد كه خدا كافران و منافقان را در جهنم فراهم خواهد آورد (140).

همان منافقان كه در انتظار فرصتند تا اگر فتحى از ناحيه خدا نصيب شما شود خود را از شما دانسته ، مى گويند: مگر مابا شما نبوديم و اگر نصيب كافران شود به آنان مى گويند: مگر نبود كه ما رهنمودهاى خود را به شما قبولانديم و نمى گذاشتيم به دين مؤ منين بگرويد، ولى خدا در قيامت بين شما حكم خواهد كرد و خدا تا ابد اجازه نداده كه كافران كمترين تسلطى بر مومنان داشته باشند (141)

منافقان با خدا نيرنگ مى كنند در حالى كه او فريب دهنده آنها است (كه نمى گذارد به راه حق برسند) علامت آنان اين است كه چون به نماز مى ايستند با ملال مى ايستند و چون در انظار مردم نماز مى خوانند ريا مى كنند و خدا را جز اندكى ياد نكنند (142)

ميان دو گروه مومن و كافر سرگردانند، نه با آن گروهند و نه با اين گروه و هر كس كه خدا گمراهش كند براى او راهى نمى يابى (143)

شما كه مومنيد به جاى مؤ منين كافران را دوست خود مگيريد، مگر مى خواهيد عليه خود براى خدا دليلى روشن پديد آريد؟(144)

منافقان در طبقه زيرين جهنمند وهرگز برايشان ياورى نخواهى يافت (145)

مگر آنها كه توبه كرده و به اصلاح خود گرايند و به خدا متوسل شده و دين خويش را براى خدا خالص كرده اند، آنان قرين مومنانند و خدا مومنان را پاداشى بزرگ خواهد داد(146)

اگر شكر خدا را بجاى آريد و به او ايمان بياوريد، خدا را با عذاب شما چه كار؟ كه خدا حقگزار و دانا است (147)

بيان آيات

يا ايها الذين آمنوا باللّه و رسوله و الكتاب الذى نزل على رسوله ...

در اين آيه شريفه مؤ منين را با اينكه ايمان آورده اند دستور مى دهد براى بار دوم ايمان بياورند و اينكه گفتيم براى بار دوم ايمان بياورند به خاطر دو قرينه بود، قرينه اول اينكه متعلق ايمان دوم را بطور تفصيل شرح مى دهد و مى فرمايد: به خدا و رسول او و كتاب او ايمان بياوريد ... و قرينه دوم اين است كه تهديد كرده كه اگر به تك تك اين جزئيات و تفاصيل ايمان نياوريد به ضلالتى بعيد گمراه شده ايد، پس معلوم مى شود كه مراد از ايمان اول ايمان بطور اجمال و سر بسته و در بسته است و مراد از ايمان دوم ، ايمان به تفاصيلى است كه در آيه بيان نموده

معناى جمله (يا ايها الذين آمنوا آمنوا) و اقوالى كه در اين مورد گفته شده است

و حاصل مضمون آيه اين است كه مؤ منين بايد ايمان سربسته و اجمالى خود را بر تك تك اين جزئيات بگسترند، براى اينكه اين جزئيات معارفى هستند كه به يكديگر مرتبط و وابسته اند و هر يك مستلزم بقيه است .

پس خداى سبحان كه معبودى به جز او نيست ، داراى اسماء حسنا و صفات عليائى است و همين خود باعث آن شده ، كه خلائقى خلق كند و آنها را به سوى آنچه مايه رشد آنان و سعادتشان است ارشاد و هدايت كند و سپس همه آنها را كه نسلا بعد نسل مى ميرند در روز جزا يك جا مبعوث نموده و به سزاى اعمالشان برساند و اين غرض وقتى حاصل مى شود كه رسولانى مبشر و بيم رسان مبعوث نموده ، كتابهائى با آنان نازل كند تا آن رسولان به وسيله آن كتب در بين مردم در آنچه اختلاف مى كنند حكم كنند و نيز در آن كتب معارف مبدا و معاد و اصول شرايع و احكام را براى خلق بيان كند.

پس ايمان به يكى از آن حقايق و معارف تمام نمى شود مگر با ايمان به همه آن معارف ، بدون اينكه يكى از آنها استثناء شده و در نتيجه به بعضى از آنها ايمان بياورند و به بعضى ديگر كفر بورزند كه اگر چنين كنند در حقيقت به همه كفر ورزيده اند، چيزى كه هست اگر علنى باشد، كافر و اگر باطنى باشد، منافق خواهند بود.

و يكى از مصاديق نفاق اين است كه مومنى كه اظهار ايمان مى كند روش و مسيرى را پيش بگيرد كه در آخر منتهى شود به رد بعضى از آن معارف و احكام ، مثلا از مجتمع مؤ منين كنار بكشد و به طرف مجتمع كفار نزديك گردد و آنها را دوست خود بگيرد و خرده گيرى هائى كه آنان به دين و اهل ايمان دارند تصديق كند و يا اعتراض و استهزائى كه آنان نسبت به حق و اهل حق دارند بپذيرد و به همين جهت بوده كه خداى تعالى بعد از اين آيه متعرض حال منافقين شده و آنان را به عذاب اليم تهديد كرده است .

اين معنائى كه ما براى آيه مورد بحث كرديم ، معنائى است كه ظاهر آيه بدان حكم مى كند و درست ترين معنا و موجه ترين وجوهى است كه براى آيه ذكر كرده اند، از آن جمله بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله : (يا ايها الذين آمنوا آمنوا...) اين است كه (هان اى كسانى كه در ظاهر ايمان آورده و به خدا و رسول او اقرار كرده ايد، در باطن نيز اقرار كنيد تا ظاهر شما با باطنتان موافق باشد.

بعضى ديگر گفته اند: معناى جمله : (آمنوا - ايمان بياوريد)، (اثبتوا على ايمانكم ) است يعنى هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد بر ايمان خود استوار و پاى بر جا بمانيد و دست از ايمان بر نداريد.

بعضى ديگر گفته اند: اصلا خطاب در اين آيه متوجه مسلمين نيست تا اشكال شود چه معنا دارد كه به دارندگان ايمان بفرمايد: ايمان بياوريد بلكه خطاب متوجه مؤ منين از يهود و نصارا است و معناى آيه اين است كه : (هان اى كسان ى كه به تورات و انجيل و آورندگان آند و ايمان داريد، به خدا و رسول او يعنى خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله ) و نيز به كتابى كه بر آن جناب نازل شده يعنى قرآن كريم ايمان بياوريد.

و اين وجوهى كه ملاحظه فرموديد هر چند در جاى خود صحيح است و ليكن قرائن كلاميه دلالت بر خلاف آن دارد و از همه اين وجوه بى پايه تر، وجه اخير است .

و من يكفر باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا

از آنجا كه قسمت اول آيه شريفه كه مى فرمود: (يا ايها الذين آمنوا آمنوا...من قبل )، دعوت به اين بود كه بين همه جزئيات معارف كه ذكر شده جمع كنند و به همه ايمان بياورند به اين دليل ادعائى كه اجزاى اين مجموعه كه نامش اسلام است همه به هم مربوط است و ممكن نيست يكى از ديگر اجزاء جدا شود، بدين جهت تفصيل دوم - كه همين جمله مورد بحث است - معناى ترديد را به خود گرفته ، اينطور مى فهماند كه هر كس به مجموع اين مجموعه ايمان نياورد به گمراهى بعيدى گمراه شده ، چه اينكه به خدا كفر بورزد يا به ملائكه او و يا به كتب او و يا به رسل او و يا به روز جزا، هر كس به يكى از اينها كفر بورزد كافر است و به گمراهى بعيدى گمراه شده .

پس مراد از (واو) عاطفه كه چهار بار در آيه تكرار شده ، (واو) جمع نيست تا در نتيجه همه نامبرده ها، موضوع واحدى براى حكمى واحد بشوند، يعنى محكوم به حكم كفر كسى باشد كه به همه اين چهار چيز كفر بورزد و اما اگر به يكى از اينها ايمان و به سه تاى ديگر كافر باشد كافر نيست ، نه ، بلكه (واو) در اينجا به معناى (اءو) است و در حقيقت آيه در معناى اين است كه فرموده باشد: (ومن يكفر باللّه او ملائكته او كتبه او رسله او بيوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا)، چون آيات قرآنى ناطق است بر اينكه هر كس به يكى از اين معارف كفر بورزد - هر چند كه به بقيه ايمان داشته باشد - كافر است .

توبه و مغفرت الهى ؛ طبعا و عادتا شامل كسانى كه براى بار دوم به كفر بگروندنمى شود

ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن اللّه ليغفر لهم و لا ليهديهم سبيلا

اين آيه شريفه اگر به تنهائى و بريده از ما قبل و ما بعدش ملاحظه شود دلالت مى كند بر كيفرى كه خداى تعالى مرتدين را در صورتى كه ارتداد آنها تكرار شود با آن كيفر مى دهد و تكرار ارتداد به اين است كه بعد از آنكه به اسلام ايمان آوردند بار ديگر كفر بورزند، سپس براى بار دوم ايمان بياورند و بعد از آن دوباره كافر شوند و اين بار كفر خود را زيادتر كنند، خداى سبحان در اين آيه اينگونه افراد را كه چنين وضعى دارند تهديد كرده ، به اينكه ديگر آنان را نخواهد آمرزيد و به سوى راه هدايت نخواهد كرد به اين معنا كه اميد نمى رود رحمتى كه از خدا متوقع است شامل حال آنان بگردد زيرا استقرار بر ايمان ندارند و امر خدا را ملعبه اى براى بازى و سرگرمى خود قرار دادند و كسى كه حالش چنين حالى است طبعا ثبات قدمى بر ايمان جدى و ايمانى كه از آنان قبول شود ندارند، آرى به حسب طبع چنينند، هر چند كه اگر ايمان جدى بياورند مغفرت و هدايت خداى تعالى شامل حالشان مى شود، چون توبه كردن يعنى ايمان واقعى آوردن چيزى نيست كه خداى تعالى آن را در هيچ حالى قبول نكند.

آرى خداى تعالى وعده داده كه چنين توبه اى را قبول كند و ما در سابق يعنى در تفسير آيه شريفه : (انما التوبة على اللّه ...) در جلد چهارم اين كتاب پيرامون آن بحث كرديم .

پس اگر در اين آيه شريفه حكم كرده به اينكه از رحمت و مغفرت خدا محرومند، حكمى است كه بر حسب جريان طبع و عادت و به ملاحظه آن صادر فرموده ، نه اينكه خواسته باشد بفرمايد: از ميان اينگونه افراد حتى يك نفر هم مستثناء نيست و بطور ندرت هم فردى از اين طائفه پيدا نمى شود كه موفق به ايمان صحيح و استقامت در برابر آن گردد، همچنانكه اين معنا يعنى استثناء پذيرى مطلب از آيه زير نيز استفاده مى شود، توجه فرمائيد: (كيف يهدى اللّه قوما كفروا بعد ايمانهم و شهدوا ان الرسول حق و جاءهم البينات و اللّه لا يهدى القوم الظالمين ...الا الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان اللّه غفور رحيم ، ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون ).

و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد از زمره كسانى كه بعد از ايمان آوردن كافر مى شوند و در نتيجه مشمول مغفرت و هدايت نمى گردند افرادى را استثناء كرده و در عين اينكه افرادى را استثناء كرده ، قبول توبه افرادى ديگر را كه بعد از ارتداد كفر خود را بيشتر مى كنند نفى مى كنند و اول اين آيات در باره همين افراد است كه بعد از ايمان آوردن و به حقانيت رسول شهادت دادن و بعد از ظاهر شدن آياتى بينات ، كفر ورزيدند، اين كفر ورزيدن و ارتدا جز از راه عناد و لجاجت نمى تواند باشد و وقتى اين كفر رو به زيادى مى گذارد كه عناد و طغيان در دلها مستقر و جايگير شود، و طغيان و استكبار جائى در دلها براى قبول حق باقى نگذارد و معلوم است كه از چنين افرادى و دارندگان چنين حالى عادتا توبه و برگشت به سوى خدا محقق نمى شود.

همه اينها كه تا اينجا گفته شد - همانطور كه قبلا اشاره كرديم - به مقتضاى خود آيه شريفه و با قطع نظر از قبل و بعد آن بود و اما اگر آيه شريفه را با قبل و بعد آن ، مورد دقت قرار دهيم و بايد هم چنين كنيم ، زيرا آيات خالى از ظهور و تا حدودى خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه آيات ، سياقى واحد دارند و به يكديگر متصلند در اين صورت بايد بگوئيم جمله : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) در مقام تعليل براى جمله : (و من يكفر باللّه ... فقد ضل ضلالا بعيدا) مى باشد و اين دو آيه شريفه داراى يك مصداقند به اين معنا كه مصداق جمله دومى و يا به عبارت ديگر آن كسى كه به خدا و ملائكه او و كتب او و رسولان او و به روز جزا كفر مى ورزد همان كسى است كه جمله اول در باره او سخن گفته ، يعنى همان كسى است كه اول ايمان آورده و سپس كفر ورزيده و باز ايمان آورده ، و براى بار دوم كفر ورزيده و كفر خود را بيشتر هم كرده و نيز مصداق آيه دومى طائفه اى از منافقين است كه آيه بعد متعرض حال آنان شده ، مى فرمايد (بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما)

احتمالاتى كه در معناى (دور بار ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن) مى رود

و بنابراين معنا مراد از جمله : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) چيز ديگرى مى شود و يا به عبارت ديگر چيرهاى ديگرى مى شود و اين بستگى دارد به اينكه ما آيه (يا ايها الذين آمنوا آمنوا باللّه و رسوله ) را كه مفسر آن است چگونه تفسير كنيم و از تفسيرهائى كه براى آن شده و قبلا نقل شد كدام را بپذيريم .

اگر اينطور تفسيرش كنيم كه : (هان اى كسانى كه در ظاهر به خدا و رسولش ايمان آورده ايد، در باطن نيز ايمان بياوريد،) در اين صورت معناى ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن و باز ايمان آوردن و بار ديگر كفر ورزيدن در آيه مورد بحث همان حالتى خواهد بود كه منافقين دائما گرفتار آنند، وقتى مؤ منين را مى بينند مومن مى شوند و چون كفار را مى بينند كافر مى شوند.

و اگر آيه مذكور را اينطور معنا كنيم كه : (هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد بر ايمان خود استوار باشيد، آن وقت مراد از ايمان آوردن و سپس كفر ورزيدن و باز ايمان آوردن و باز كفر ورزيدن همان ارتداد پى در پى است كه همه معنايش را مى دانند.

و اگر آيه مذكور را اينطو ر معنا كنيم كه : (هان اى يهود و نصارا كه ادعاى ايمان مى كنيد، به اسلام و خدا و رسول اسلام ايمان بياوريد) قهرا معناى (ايمان و كفر و باز ايمان و باز كفر ورزيدن )، ايمان به موسى و كفر به آن جناب و گوساله پرستيدن و سپس ‍ ايمان به عزيز، يا به عيسى و سپس كفر ورزيدن به وى و در آخر كفر را زيادتر كردن با كفر به رسالت رسول اسلام كه موسى و عيسى (عليهما السلام ) به آمدنش خبر داده اند، خواهد بود، همچنانكه بعضى از مفسرين اين را گفته اند.

و اگر چنانچه آيه مذكور را اينطور معنا كنيم كه : (هان اى كسانى كه بطور سر بسته و اجمال اسلام را پذيرفته و به آن ايمان آورده ايد، ايمان خود را به تفاصيل و جزئيات حقائق اسلام بگسترانيد) كه مختار ما همين معنا بود و ما آن را از آيه شريفه استظهار كرديم ، در اين صورت آيه مورد بحث تعليلى خواهد بود كه منطبق بر حال منافقينى است كه آيه شريفه بعد (الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤ منين ) وضع آنها را تفسير و بيان مى كند، چون كسى كه با كفار اتصال داشته باشد، قهرا از مجتمع مؤ منين جدا مى شود و چنين كسى ممكن نيست در مجالس و محافل كفار حاضر نشود و با آنها انس و علاقه نداشته باشد و سخنانى كه آنها با يكديگر مذاكره مى كنند و قهرا سخنانى است كه مورد رضاى خداى سبحان نيست تصديق نكند، و تهمت ها كه به دين مى زنند و طعنه ها كه به اهل دين مى زنند و استهزاء و مسخره هائى كه از اهل دين مى كنند، تصديق نكند.

پس چنين افرادى وقتى به مؤ منين بر بخورند و در پاره اى از شعائر دين با آنها شركت جويند، به آن شعائر ايمان مى آورند و هر گاه به مشركين و كفار برخورد كنند و تهمت ها و سخريه هاى آنان را ببينند امضا مى كنند و در نتيجه كافر مى شوند، پس اينگونه افراد بطور دائم در حال ايمان آوردن و سپس كافر شدن و باز ايمان آوردن و بازكافر شدنند تا وقتى كه اين رفتار و خصلت ، صفت درونى آنها شود، آن وقتى است كه كفر باطنيشان رو به زيادت مى گذارد، اين آن معنائى است كه ما از آيه با در نظر گرفتن قبل و بعد آن مى فهميم - و خدا داناتر است -.

و چنين افرادى كه همواره مبتلا به اختلاف احوال هستند و بر يك حالت استقرار ندارند، قهرا توبه هم ندارد ، براى اينكه بر يك حالت مثلا بر حالت ندامت كه همان توبه است استقرار ندارند.

بله اگر از كرده خود پشيمان بشوند و بر اين پشيمانى استقرار داشته باشند بطورى كه ديگر آن تزلزل و اختلاف احوال را نداشته باشند و بيدى نباشند كه به هر بادى مى لرزد، البته توبه شان قبول مى شود.

و به همين جهت است كه خداى تعالى توبه مقبول از مثل چنين منافقانى را مقيد به قيدهائى كرده كه ديگر مجال براى تزلزل و دگرگونگى نگذاشته ، در استثنائى كه مى آيد فرموده : (الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله ...) يعنى مگر كسانى كه توبه كنند و بعد از توبه ، آنچه از آنان فاسد شده اصلاح كنند و خود را از ترس انحراف به دامن خدا بيفكنند و دين خود را خالص براى خدا سازند...

تهديد برخى از مؤمنين كه كافران را دوست و ولى خود مى گيرند و با آنان مجالست و مخالطت مى كنند

بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما الذين يتخذون ...

اين آيه شريفه تهديدى است براى منافقين كه آنان را به دوستى با كفار و بريدن از مؤ منين توصيف كرده و اين وصف از نظر مصداق اعم از منافقين است كه دلهايشان ايمان نياورده و تنها به لقلقه زبان تظاهر به ايمان مى كنند و شامل يك عده از مؤ منين نيز مى شود، آن مؤ منين ى كه همواره مبتلاى به دوستى با كفارند و به ظاهر از جماعت مؤ منين فاصله مى گيرند ولى در باطن با آنان اتصال دارند و اينگونه از مؤ منين حتى در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نيز بودند.

و اين خود تا حدى مويد اين احتمال است كه منظور از اين منافقين ، منافقين معروف يعنى كفار باطنى و مسلمانان ظاهرى نباشد بلكه منظور بعضى از مؤ منين باشد كه به جاى مؤ منين ، كفار را اولياى خود مى گرفتند، مويد ديگر اين احتمال ظاهر، آيه بعدى است كه مى فرمايد: (و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ... انكم اذا مثلهم )، چون اين آيه كه خطابش به مؤ منين است براى مؤ منين تهديد منافقين را بيان مى كند و مويد ديگر آن توصيفى است كه خداى تعالى در جمله : (و لا يذكرون اللّه الا قليلا) از منافقين مى كند كه در حال نفاقشان چه وضعى دارند، براى اينكه در اين جمله ياد خدا به معناى واقعى و باطنى را براى انسانهاى مورد نظر اثبات نموده ، از باب توبيخ مى فرمايد: خيلى كم به ياد خدا مى افتند و انطباق چنين توصيفى با منافقينى كه اصلا در دل ايمان نياورده اند بعيد است .

ايبتغون عندهم العزه فان العزة لله جميعا

استفهام در اين آيه انكارى است ، و پاسـخى است كه انكار را توجيه نموده ، مى فهماند عزت خود يكى از فروع ملك است ، و معلوم است كه وقتى مالك حقيقى جز خداى تعالى كسى نباشد، عزت نيز خاص او خواهد بود. همچنانكه خود فرموده : (قل اللّهم مالك الملك توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء).

و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم ...مثلهم ...

منظور از آنچه نازل شده در كتاب آياتى است كه در سوره انعام آمده مى فرمايد: (و اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم ، حتى يخوضوا فى حديث غيره و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين )، به دليل اينكه سوره انعام قبل ازسوره نساء در مكه نازل شد و نساء در مدينه نازل گرديد و از اينكه در آيه مورد بحث به آيه سوره انعام اشاره كرده ، اين معنا استفاده مى شود كه آنچه از خطاب هاى قرآنى كه متوجه به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شده ، در حقيقت منظور از آنها همه امت است .

و اينكه فرمود: (انكم اذا مثلهم ) تعليلى است براى نهى ، مى خواهد بفرمايد: اگر شما مسلمين را نهى كرديم از نشست و برخاست با افراد ايرادگير، براى اين بود كه مجالست موثر است و در اثر آن شما نيز مثل آنان خواهيد شد واينكه فرمود: (ان اللّه جامع المنافقين و الكافرين فى جهنم جميعا)، وجه تماثل را بيان مى كند و مى فرمايد: اين تماثل از نظر خاتمه امر است كه هم شما و هم آنان بر جهنم جمع خواهيد شد.

الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من اللّه ...

كلمه (تربص ) به معناى انتظار و كلمه : (استحواذ) به معناى غلبه و تسلط است و اين وصف ديگرى براى اين منافقين است كه رابطه اتصال بين دو طائفه مؤ منين و كافران را حفظ نموده ، هم از اين طائفه مى دوشند و هم از آن طائفه ، تا ببينى كداميك از دو طائفه پولدارتر باشد و يا برد با كداميك از آن دو باشد، اگر برد با مؤ منين بود مى گويند: ما با شما و از مؤ منين هستيم و بايد كه از اين قتح و فيروزى و از اين غنيمت ها و ساير فوائد جنگ سهمى براى ما منظور بشود و اگر برد با كفار باشد، مى گويند: مگر اين ما نبوديم كه شما را بر مؤ منين غلبه داده ونگذاشتيم مؤ منين به شما آسيبى برسانند؟

و نيز نگذاشتيم مؤ منين ايمان خود را به خورد شما داده ، شما را به خود متصل سازند؟ پس بنابراين بايد كه سهمى از آنچه نصيب شما شده به ما بدهيد و يا مى گويند: ما بر شما منت داريم ، براى اينكه اين بهره ها را ما نصيب شما كرديم .

بعضى از مفسرين گفته اند: اگر برد و پيروزى مؤ منين را فتح خوانده و پيروزى كفار را نصيب دانسته ، براى اين بوده كه پيروزى كفار را تحقير كند و بفهماند پيروزى كفار، پيروزى واقعى نيست بلكه امرى است موهوم و از نظر عقل و واقعيت ارزشى قابل اعتنا ندارد، آن هم بعد از آنكه خداى تعالى مؤمنين را وعده داده كه فتح واقعى از آنان است و او ولى و سرپرست ايشان است و شايد همين نكته باعث شده كه فتح را به خداى تعالى نسبت داده ولى نصيب را نسبت نداده .

فاللّه يحكم بينكم يوم القيمه ، و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا

خطاب (كم شما) در اين جمله متوجه مؤ منين است ، هر چند كه پر آن منافقين و كفار را نيز مى گيرد

مراد از نفى سبيل در جمله : (لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا)

و اما اينكه فرمود: (و خداى تعالى هرگز كفار را ما فوق مؤ منين و مسلط بر آنان قرار نمى دهد، معنايش اين است كه حكم از امروز به نفع مؤ منين و عليه كافران است و تا ابد نيز چنين خواهد بود و هرگز به عكس نمى شود و اين خود اعلامى است به منافقين كه ديگر براى ابد از اينكه به هدف شوم خود برسند مايوس باشند و به حكم اين آيه در همه دوره ها بالاخره فتح و فيروزى از آن مؤ منين و عليه كافران خواهد بود.

احتمال هم دارد كه نفى (سبيل ) اعم از تسلط در دنيا باشد يعنى منظور اين باشد كه كفار نه در دنيا مسلط بر مؤ منين مى شوند و نه در آخرت ، و مؤ منين به اذن خدا دائما غالبند، البته مادام كه ملتزم به لوازم ايمان خود باشند، همچنانكه در جاى ديگر اين وعده را صريحا داده و فرموده : (و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين ).

معناى خدعه منافقين به خدا و خدعه خدا به آنان و ذكر چند صفت از اوصاف منافقين

ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم

كلمه : (مخادعه ) كه فعل مضارع (يخادعون ) از آن گرفته شده به معناى بسيار خدعه كردن و خدعه هاى سخت كردن است ، البته اين در صورتى است كه بگوئيم : زيادتربودن مبانى دلالت مى كند بر زيادى معانى (و همينطور هم هست ، زيرا كسى كه بسيار خدعه مى كند در خدعه كردن مهارت پيدا نموده ، خدعه هائى شديدتر و ماهرانه تر مى كند).

جمله : (و هو خادعهم ) در موضع حال است و موقعيت حال را دارد و چنين مى فهماند كه منافقين با خداى تعالى خدعه مى كنند، در حالى كه او با همين عمل آنان ، آنان را خدعه مى كند و برگشت معنا به اين مى شود كه اين منافقين با اعمالى كه ناشى از نفاقشان است يعنى با اظهار ايمان كردن در نزد مؤ منين و خود را به آنان نزديك كردن و حضور در مجالس و محافل آنان مى خواهند خدا را (و يا به عبارتى ديگر پيغمبر ومؤ منين را) خدعه كنند تا با ايمان ظاهرى و اعمال خالى از حقيقت خود از قبل آنان استفاده نمايند و بيچاره ها نمى دانند كه آن كسى كه راه را براى اينگونه نيرنگها براى آنان باز كرده و جلوى آنان را نگرفته ، همان خداى سبحان است و همين خود، خدعه اى است از خداى تعالى نسبت به ايشان و مجازاتى است در برابر سوء نيات و اعمال زشت پنهانيشان ، پس خدعه منافقين عينا همان خدعه خداى تعالى به ايشان است .

و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا

اين جمله وصف ديگرى است از اوصاف منافقين و آن اين است كه وقتى به نماز مى ايستند اولا به حالت كسالت مى ايستند و پيدااست كه هيچ اشتها و ميلى به نماز ندارند ودر ثانى همه در صدد آنند كه به مردم بفهمانند كه ما نماز خوانيم ، با اينكه نماز برترين عبادتى است كه خداى تعالى در آن ذكر و يادآورى مى شود و اگر به راستى دلهايشان علقه و محبتى به پروردگارشان مى داشت و به او ايمان مى داشت ، در توجه به سوى خدا و در ذكر خدا دچار كسالت و سستى نمى شدند و عمل خود را به قصد ريا و نشان دادن به مردم انجام نمى دادند و در عوض بسيار خدا را به ياد مى آوردند، آرى قلب به هر چه تعلق داشته باشد و خاطر آدمى به هر چه مشغول باشد، دائما به ياد همو خواهد بود.

مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء

در مجمع البيان گفته است : وقتى عرب مى گويد: (ذبذبته فذبذب ) منظورش اين است كه من فلان چيز را حركت دادم و او به حركت در آمد، پس اين ماده مثل تحريك چيزى است كه آويزان باشد، اين بود گفتار مرحوم طبرسى .

پس بنا به گفته وى مذبذب بودن هر چيزى به معناى آمد و شد كردن آن بين دو طرف است بدون اينكه آن چيز تعلقى و وابستگى به يكى از آن دو طرف داشته باشد.

و اين خود صفت منافقين است كه بين مؤ منين و بين كفار آمد و شد دارد، نه به كفار بستگى و تعلق دارند و نه به مؤ منين (لا الى هولاء) يعنى نه به طرف مؤ منين به تنهائى ، تا مومن حقيقى باشند، (و لاالى هولاء) و نه به طرف كفار تا كافر محض باشند.

و من يضلل اللّه فلن تجد له سبيلا

اين جمله در مقام تعليل جمله قبل است و علت تذبذب را بيان مى كند، مى فرمايد : علت اينكه بين دو طرف كفر و ايمان تردد دارند، نه به اين طرف تعلق دارند و نه به آن طرف اين است كه خداى تعالى از راه ، گمراهشان كرده ، راهى ندارند كه بطور مستقيم بروند.

و به خاطر همين علت است كه فرمود: (مذبذبين بين ذلك ) و نفرمود: (متذبذبين )، خواست بفهماند اين حالت سرگردانى را خودشان اختيار نكرده اند، تا اختيارشان تذبذب باشد بلكه قهر الهى اين نوع تحريك را برايشان پيش آورده ، تا سعى و تلاششان در زندگى به يك هدف ثابت و آرامش بخش منتهى نگردد.

يا ايهاالذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء...

كلمه : (سلطان ) به معناى حجت و برهان است و كلمه : (درك ) به دو فتح (و گاهى به فتح اول و سكون راء تلفظ مى شود) به گفته راغب بر وزن (درج ) و به معناى آن است ، چيزى كه هست (درج ) (پله ) را در جائى بكار مى برند كه مساله بالا رفتن و صعود را در نظر داشته باشند ولى درك در جائى بكارمى رود كه مساله پائين آمدن مورد نظر باشد و به همين جهت گفته مى شود: درجات بهشت و دركات آتش و همين دركات و سرازيرى هاى جهنم را براى اينكه در ذهن شنونده تصوير كنند آن را (هاويه ) ناميدند كه از (هوى ) يعنى سقوط گرفته شده ، اين بود گفتار راغب .

ترك ولايت مؤمنين و قبول ولايت كفار (نفاق ) است واعمال بد بندگان حجتى است عليه آنان

و اين آيه شريفه - بطورى كه ملاحظه مى كنيد - مؤ منين را نهى مى كند از اينكه به ولايت كفار و سرپرستى آنها بپيوندند و ولايت مؤ منين را ترك كنند و سپس آيه شريفه دوم مساله را تعليل مى كند، به تهديد شديدى كه از ناحيه خداى تعالى متوجه منافقين شده و اين بيان و تعليل معنائى جز اين نمى تواند داشته باشد كه خداى تعالى ترك ولايت مؤ منين و قبول ولايت كفار را (نفاق ) دانسته ، و مؤ منين را از وقوع در آن بر حذر مى دارد.

سياق دلالت دارد بر اينكه آيه شريفه : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا...) به منزله نتيجه اى است كه از مطالب قبل گرفته شده و يا حداقل فرعى است كه بر آنها متفرع مى شود و همين دلالت سياق مثل اين مى ماند كه صريحا فرموده باشد كه آيات سابق متعرض ‍ حال بيماردلان ضعيف الايمان است ، نه منافقين اصطلاحى و اگر آنان را منافق خوانده صرف تعبير و نامگذارى بوده ، و به فرضى كه بگوئيم آيات سخن از منافقين اصطلاحى دارد، حد اقل شامل بيماردلان نيز مى شود، آنگاه مؤ منين را اندرز مى دهد كه پيرامون اين قرقگاه خطرناك نگردد و متعرض خشم خداى تعالى نشوند و حجتى واضح عليه خود به دست خداى تعالى ندهند كه اگر چنين كنند خداى تعالى گمراهشان خواهد كرد و خدعه و نيرنگ در كارشان خواهد نمود و در زندگى دنيا گرفتار ذبذبه و سرگرداينشان ساخته و در آخرت بين آنان و كفار در يك جا يعنى در جهنم جمع خواهد كرد و در گودترين درك هاى آتش سكنايشان خواهد داد و رابطه بين آنان و هر نصير و ياورى را كه بتواند ياريشان كند و هر شفيعى را كه بتواند شفاعتشان كند قطع خواهد كرد.

از دو آيه مورد بحث دو نكته استفاده مى شود، اول اينكه : اضلال و خدعه و هر سخط الهى ديگر كه از اين سنخ باشد خود حجتى است واضح كه اعمال بندگان آن را به دست خداى تعالى مى دهد و اينگونه كيفرها اخزاء خدا و خزى بنده است كه خداى تعالى او را به طريق مقابله و مجازات گرفتار آن ساخته است و گر نه حاشا بر جناب الهى اينكه بندگان خود را ابتداء و بدون هيچ سابقه گرفتار شر و شقاوت كند، پس اينكه فرمود: (اتريدون ان تجعلوالله عليكم سلطانا مبينا) به منزله اين است كه بفرمايد: (و ما يضل به الا الفاسقون )، همانطور كه در سوره بقره آيه 26 اين تعبير را آورده .

نكته دومى كه از دو آيه مورد بحث است فاده كرديم اين بود كه : در آتش دوزخ مراتبى مختلف براى ساكنان آن هست ، بعضى در سافلند و بعضى در اسفل (سافل تر) و ناگفته پيدا است كه به حسب اختلاف اين مراتب شكنجه ها نيز مختلف مى شود كه خداى عزّوجلّ اين عذابهاى مختلف را دركات ناميده .

الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم لله ...

اين آيه شريفه استثنائى است از وعيد و تهديدى كه خداى تعالى در مورد منافقين كرده و فرموده بود: (ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار...) و لازمه اين استثناء اين است كه دارندگان صفات مزبور در آن از جماعت منافقين خارج باشند و به صف مؤ منين بپيوندند و چون چنين لازمه اى داشته ، دنباله استثناء اين را تذكر داد كه دارندگان اين صفات با مؤ منين خواهند بود و نيز پاداش آنان و مؤ منين را يكجا آورد و فرمود: (فاولئك مع المؤ منين و سوف يوتى اللّه المؤ منين اجرا عظيما).

شرايط از بين بردن ريشه هاى نفاق و رهائى از صفات زشت آن

خداى تعالى اين عده را كه از زمره منافقين استثناء كرده به چند صفت سنگين توصيف فرموده ، صفاتى كه ريشه هاى نفاق جز در زمينه وجود آن صفات رشد نمى كند و شرايطى را يادآور شده كه هر يك از آنها قسمتى از آن صفات زشت را از دلها پاك مى كند، يكى از آن شرائط و يا به عبارت ديگر يكى از آن عواملى كه ريشه هاى نفاق را مى خشكاند توبه است ، يعنى برگشتن به سوى خداى تعالى و اين برگشتن وقتى نافع است كه شخص تائب آنچه را كه تاكنون از خود تباه ساخته اصلاح كند، اگر جان پاك خدادادى خود را آلوده كرده ، بايد با رژيم هائى كه هست آن آلودگى ها را پاك كند و اين اصلاح نيز نتيجه اى نمى دهد، مگر آنكه انسان خود را از خطر لغزش ‍ و انحراف به خدا بسپارد و از او عصمت و مصونيت بخواهد يعنى كتاب خدا و سنت پيغمبرش را پيروى كند زيرا راهى به سوى خدا نيست مگر آن راهى كه خود او معين فرموده ، از آن گذشته هر راهى ديگر راه شيطان است .

باز اين اعتصام كار را تمام نمى كند و سود نهائى را نمى رساند مگر وقتى كه انسان دين خود را خالص براى خدا كند و اتفاقااعتصام هم در همين اخلاص معنا مى دهد، براى اينكه شرك ، ظلم است ، آن هم ظلمى كه آمرزيده و بخشيده نمى شود و وقتى بيماردلان توبه كردند و اصلاح مفاسد خويش نمودند و به خداى عزّوجلّ نيز اعتصام جستند و دين خود را خالص براى خدا نمودند، در آن هنگام مومن حقيقى خواهند بود و ايمانشان آميخته با شرك خواهد بود و آن وقت است كه از خطر نفاق ايمن شده ، خودشان راه گم شده را پيدا مى كنند، همچنانكه فرموده است : (الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون .)

چهار صفت براى مؤ منين كه از سياق آيه استفاده مى شود

از سياق آيه هم اين معنا بدست مى آيد كه مراد از مؤ منين تنها آن دسته از مؤ منين است كه ايمانشان محض و خالص است و خداى تعالى نيز اين چنين معرفيشان كرده ، كه ايشان كسانيند كه اولا توبه مى كنند و ثانيا گذشته خود را اصلاح مى نمايند و ثالثا از خدا عصمت و مصونيت مى خواهند و رابعا دين خود را خالص براى خدا مى كنند و اين چهار صفت متضمن جزئيات تمامى صفات و خصائصى است كه خداى تعالى در كتاب عزيزش براى مؤ منين بر شمرده ، مثلا يك جا در صفت مؤ منين فرموده : (قد افلح المومنون الذين هم فى صلوتهم خاشعون ، و الذين هم عن اللغو معرضون ).

و جاى ديگر فرموده : (و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما).

و در جاى ديگر فرموده : (فلا و ربك لا يومنون ، حتى يحكموك فيما شجر بينهم ، ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما).

از اين آيات مى فهميم كه قرآن كريم هر جا كه كلمه مؤ منين را بطور مطلق و بدون توضيح ذكر كند مرادش چنين كسانى است ، مگر آنكه قرينه اى در كلام باشد كه بفهماند در خصوص اين كلام منظور از كلمه مؤ منين غير دارندگان چنين اوصافى است .

خداى تعالى هم به همين جهت در آيه مورد بحث نفرمود: (فاولئك من المؤ منين )، بلكه فرمود: (فاولئك مع المؤ منين )، چون به صرف تحقق اين اوصاف در مؤ منين ، دارندگان آن ، از مؤ منين بطور مطلق نمى شود بلكه براى اولين بار ملحق به مؤ منين بطور مطلق مى شوند.

بله وقتى از خود آنان مى شوند كه اين اوصاف در ايشان پاى بگيرد و در دلهاشان مستقر گردد و براى هميشه محفوظ بماند (دقت فرمائيد).

ما يفعل اللّه بعذابكم ان شكرتم و آمنتم ...

اين آيه شريفه ظهور در اين معنا دارد كه خطاب در آن متوجه مؤ منين است ، زيرا زمينه كلام خطاب با مؤ منين بود، البته با حفظ ايمانشان مخاطب به چنين خطابى نشده اند بلكه در اين خطاب از ايمانشان چشم پوشى شده ، كانه انسانهائى فرض شده اند كه از ايمان عاريند.

و اين آيه شريفه كنايه است از اينكه خداى تعالى احتياجى به عذاب كردن آنان ندارد، اگر خود آنان با شكر نكردن از نعمت هاى خدا و يا ايمان نياوردن ، خويشتن را مستوجب نسازند، براى اينكه باريتعالى از شكنجه كردن بندگان سودى نمى برد تا انجام آن را بر ترك آن ترجيح دهد و از وجود گنهكاران متضرر نمى شود تا با عذاب كردن آنان ، آن ضرر را از خود دفع كند، پس معناى جمله مورد بحث اين است كه اگر شما شكر نعمت خدا را با اداى حق واجب او به جاى آورده و به او ايمان بياوريد هيچ موجبى نيست كه شما را عذاب كند بلكه خداى عزّوجلّ شكرگزار شكرگزاران خويش و دارندگان ايمان به خويش است ، او عليم است ، اينگونه افراد را كه مورد شكرگزارى اويند با ساير موارد اشتباه نمى كند.

اين آيه شريفه دلالتى دارد بر ا ينكه عذابى كه شامل اهل عذاب است از ناحيه خود آنان است نه از ناحيه خداى تعالى و همچنين هر عاملى و هر عملى كه مستوجب عذاب است ، از قبيل ضلالت و يا شرك و يا معصيت ، مستند به خداى تعالى و از قبل آن حضرت نيست و اگر چيزى از اين امور از ناحيه خداى تعالى باشد عذابى هم كه دنبال اين عناوين مى آيد از قبل او بود، چون او مسبب الاسباب است و سببيت هر سببى مستند به او است .

بحث روايتى

(رواياتى درباره : كفر بعد از ايمان ، نفى سبيل ، خدعه خدا، ريا،...)

در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام ابى جعفر و امام ابى عبد الله (عليهما السلام ) روايت آورده كه در تفسير آيه : (ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا) فرموده : اين آيه در باره عبداللّه بن ابى سرح نازل شد كه عثمان او را به شهرى فرستاد و او و يارانش بعد از آنكه چيزى از ايمانشان در آن شهر باقى نماند كفر خود را زيادتر كردند.

و در همان كتاب از ابى بصير روايت شده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه آيه : (ان الذين آمنوا ثم كفروا...) را تلاوت كرد و سپس فرمود: منظوراز كفر بعد از ايمان ارتكاب گناهانى است كه آدمى حرام بودنش را بداند، مثلا ك سى كه معتقد باشد به اينكه شراب حرام است و با اين حال آن را بنوشد و كسى كه معتقد باشد به اينكه زنا حرام است و باز مرتكب آن شود و كسى كه معتقد باشد به اين كه زكات واجب است و آن را نپردازد، در حقيقت بعد از ايمان كافر شده است .

مولف : در اين حديث آيه شريفه را عموميت داده ، بطورى كه شامل همه مراتب كفر بشود كه يكى از آن مراتب ترك واجبات و فعل محرمات است و تا حدودى بيان قبلى ما را تاييد مى كند. و در همان كتاب از محمد بن فضيل از امام ابى الحسن رضا (عليه السلام ) روايت آورده كه در تفسير آيه شريفه : (و قد نزل عليكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آيات اللّه ...انكم اذا مثلهم )، فرمود: هر گاه شنيدى كه مردى حق را انكار و تكذيب مى كند و به اهل خود دشنام مى دهد، از نزد او برخيز و ديگر با او نشست وبرخاست مكن .

مولف : در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست .

و در كتاب عيون به سند خود از ابى الصلت هروى از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير كلام خداى جل وعلا: (و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا) فرمود: منظور اين است كه خداى تعالى هرگز كافر را بر مسلمان بر سر بحثى كه دارند غالب نمى كند و مسلمان را شكست خورده حجت او نمى سازد، پس اين شكست كه نفى شده شامل انواع مظلوميت ها نمى شود و آيه شريفه نمى خواهد بفرمايد: مسلمانان زير دست كفار نمى شوند و چگونه مى تواند شامل باشد با اينكه ما خود مى بينيم كه نه تنها مؤ منين بلكه حتى انبيا (عليهم السلام ) زير دست كفار واقع مى شوند آن هم به حدى كه به دست كفار كشته مى شوند، پس مى فهميم كه منظور از نداشتن سبيل معنائى است كه با كشته شدن انبيابه دست كفار نيز مى سازد و آن عبارت است از شكست نخوردن در احتجاج .

و در تفسير در المنثور است كه ابن جرير از على (عليه صلوات اللّه ) روايت كرده كه بعد از خواندن جمله : (و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا) فرمود: يعنى در آخرت .

مولف : در سابق گفتيم كه از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از نفى سبيل ، در آخرت است و اگر از سياق صرفنظر كنيم و خود جمله را معيار قرار دهيم حجت در دنيا و آخرت هر دو مى شود.

و مولف كتاب عيون اخبار به سند خود از حسن بن فضال روايت كرده كه گفت : من از على بن موسى الرضا (عليه السلام ) از معناى جمله : (يخادعون اللّه و هو خادعهم ) پرسيدم فرمود: خداى تعالى متعالى تر و مبارك تر از آن است كه خدعه كند و ليكن سزائى به خدعه كاران مى دهد كه سزاى خدعه آنان باشد.

و در تفسير عياشى از مسعدة بن زياد از جعفر بن محمد و از پدرش روايت كرده كه فرمود: شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد: نجات از عذاب فرداى قيامت در چيست ؟ فرمود: نجات اين است كه با خداى تعالى نيرنگ مكنيد كه او شما را نيرنگ كند، چون هر كس با خداى تعالى نيرنگ كند او نيز با وى نيرنگ مى كند و ايمان را از دل او مى برد، پس در حقيقت او دارد به خودش ‍ نيرنگ مى كند ولى نمى فهمد.

شخصى پرسيد: خداى تعالى چگونه به وسيله بنده اش نيرنگ مى شود؟ فرمود: اينطور كه به دستور خدا عمل بكند ولى منظورش ‍ غير خدا باشد كه چنين عملى شرك به خداى تعالى است و شخص رياكار در روز قيامت به چهار اسم خوانده مى شود: به او مى گويند: اى كافر، اى فاجر، اى حقه باز، اى زيانكار عملت بى نتيجه و اجرت باطل است و امروز پاداشى در برابر اعمال نيكى كه به منظور خودنمائى كردى به تو نخواهند داد، اينك پاداشت را از كسانى طلب كن كه عمل براى خوشايند آنان كردى .

و مرحوم كلينى در كافى به سند خود از ابى المعزاى پاره دوز و او بدون ذكر راوى قبل از خويش نقل كرد كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: ك سى كه خداى عزّوجلّ را در خلوت و نهانى ياد كند خدا را به ذكر كثير، ذكر كرده است .

آرى منافقان خدا را علنا ياد مى كنند و دم از خدا مى زنند ولى در خلوت به ياد او نمى افتند (چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند) و خداى عزّوجلّ در باره آنها مى فرمايد: (يراون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا).

مولف : در اين روايت براى كلمه قليل معناى ديگرى شده كه معناى لطيفى است .

و در تفسير درالمنثور آمده كه ابن منذر از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: هيچ عملى (هر قدر هم كه كوچك باشد) با تقوا كوچك نيست و چگونه ممكن است چيزى كه مورد قبول درگاه الهى است كوچك بوده باشد و خداى عزّوجلّ وعده داده كه (انما يتقبل اللّه من المتقين ) خداى تعالى عمل را تنها از مردم با تقوا قبول مى كند.

مولف : اين معنا نيز معناى لطيفى است كه بعد از تجزيه و تحليل بالاخره به معناى روايت سابق بر مى گردد.

و در همان كتاب است كه مسلم و ابوداود و بيهقى در كتاب سنن خود از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) فرمود: منظور از اين آيه (يعنى آيه : (و اذا قاموا الى الصلوه ...) منافقين است كه مدتى مى نشينند و چشم به آفتاب مى دوزند تا كى غروب مى كند همينكه خورشيد بين دو شاخ شيطان قرار گيرد آنگاه برخاسته ، به سرعت سر خود را چون كلاغ ، چهار مرتبه به زمين مى زنند بدون اينكه ذكر خدا بگويند مگر اندكى .

مولف : اين نيز معناى ديگرى است براى كمى ذكر خدا، چون ذكر كردن مثل چنين نمازگزارى صرف رو به خدا ايستادن براى نماز است با اينكه او مى تواند غرق در ياد خدا باشد، حضور قلب را رعايت نموده ، با طمانينه و آرامش نماز بگزارد.

و مراد از اينكه فرمود: (تا آنكه خورشيد بين دو شاخ شيطان قرار گيرد)، نزديك شدن خورشيد به كرانه غروب است و وجه اين تشبيه اين است كه كانه آخر روز و اول شب را دو شاخ شيطان دانسته ، چون شيطان با اين دو شاخ خود انسان ها را مى زند و يا در اين دو هنگام براى جنس بشر خودنمائى مى كند.

و در همان كتاب آمده كه عبد بن حميد و بخارى در تاريخ خود و مسلم و ابن جرير و ابن منذر از ابن عمر روايت كرده اند كه گفته است : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) فرمود: مثل منافق مثل گوسفند لوچى است كه در بين دو گوسفند قرار گرفته باشد، يك بار چشم لوچش اين را مى بيند و به دنبالش مى رود، بار ديگر چشمش به آن ديگرى مى افتد و دنبال آن را مى گيرد و هيچ وقت نمى فهمد كه دنبال كداميك مى رود.

و در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه ، از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت : هر جا در قرآن كريم كلمه : (سلطان ) آمده باشد به معناى حجت و دليل است .

و در همان كتاب آمده كه ابن ابى شيبه و مروزى در كتاب خود (زوائد الزهد) و ابوالشيخ بن حبان ، از مكحول روايت كرده اند كه گفته است : من شنيده ام كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) فرموده بود: هيچ بنده اى چهل شبانه روز خود را براى خدا خالص ‍ نمى سازد مگر آنكه چشمه هائى از حكمت از قلبش به جوشش درآمده و بر زبانش جارى مى شود.

مولف : اين روايت از روايات مشهور است و به عين اين الفاظ و يا به الفاظى ديگر نقل شده ولى به همين معنا به طرقى ديگر روايت شده است .

و در همان كتاب آمده كه حكيم ترمذى در كتاب نوادر الاصول ، از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: هر كس با خلوص بگويد: لا اله الا اللّه ، داخل بهشت مى شود، شخصى پرسيد: يا رسول اللّه خلوص در گفتن اين كلمه به چه معنا است ؟ فرمود: به اين معنا كه گفتن اين كلمه او را از آنچه حرام است باز بدارد.

مولف : مفاد اين روايت بطور مستفيض يعنى به طرقى زياد نقل شده ، هم جوامع شيعه و هم جوامع سنت آن را نقل كرده اند، شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) و اهل سنت از رسول خدا و ما ان شاءاللّه تعالى عمده آن روايات را به عين عباراتش در جاى مناسبى كه پيش مى آيد نقل خواهيم كرد و در ذيل اين آيات رواياتى در شان نزول وارد شده كه بسيار مختلف و پريشان است و چون پيدا بود كه جنبه تطبيق آيه با مصداقى از مصاديقش را دارد (هر چند كه خدا بهتر مى داند) لذا از ايراد آنها صرفنظر كرديم .

آيات 149 و 148 نساء

149- لا يحب اللّه الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان اللّه سميعا عليما(148) ان تبدوا خيرا او تخفوه او تعفوا عن سوء فان اللّه كان عفوا قديرا

ترجمه آيات

خدا دوست نمى دارد كه كسى با گفتار زشت به عيب خلق صدا بلند كند مگر آنكه ظلمى به او رسيده باشد كه خدا شنوا و به اقوال و احوال بندگان دانا است (148).

اگر در باره خلق به آشكار يا پنهان نيكى كنيد يا از بدى ديگران بگذريد كه خدا هميشه از بديها در مى گذرد با آنكه در انتقام بدان توانا است (149).

بيان آيات

لا يحب اللّه الجهر بالسوء من القول الا من ظلم ...

راغب در باره ماده (ج - ه - ر) مى گويد: كلمه : (جهر)، (بر خلاف كلمه ظهور) وقتى در مورد چيزى به كار مى رود كه زائد بر اندازه براى حواس بينائى يا شنوائى ما ظاهر شده باشد، در مورد حس بينائى مى گوئيم : (رايته جهارا) يعنى من آن شخص و يا آن چيز را بسيار روشن و واضح ديدم ، در قرآن كريم مى خوانيم : كه بنى اسرائيل به موسى بن عمران (عليهماالسلام ) گفتند: (لن نومن لك حتى نرى اللّه جهرة ) و يا گفتند: (ارنا اللّه جهره ).

راغب همچنان به معناى اين ماده ادامه مى دهد تا آنجا كه مى گويد: و اما در مورد حس شنوائى در قرآن كريم مى خوانيم : (سواء منكم من اسرالقول و من جهر به ) اين بود گفتار راغب .

مراد از (دوست نداشتن ) خدا بدگوئى آشكار را، اينست كه در شريعت خود آن رانكوهيده شمرده است

و كلمه (سوء من القول زشت از سخن ) به معناى هر سخنى است كه در باره هر كسى گفته شود ناراحت مى گردد، مثل نفرين و فحش ، چه فحشى كه مشتمل بر بدى ها و عيب هاى طرف باشد و چه فحشى كه در آن بدى هائى به دروغ به وى نسبت داده شود، همه اينها سخنانى است كه خداى تعالى جهر به آن را و يا به عبارت ديگر اظهار آن را دوست نمى دارد و معلوم است كه خداى تعالى منره است از دوستى و دشمنى به آن معنائى كه در ما انسان ها و در حيوانات هم جنس ما وجود دارد، چيزى كه هست از آنجا كه امر و نهى در بين ما انسانها به حسب طبع ناشى از حب و بغض است (چيزى را كه دوست مى داريم مامور خود را امر مى كنيم تا آن را عملى كند و چيزى را كه دشمن مى داريم طرف را از انجام آن نهى مى كنيم ) لذا بطور كنايه امر و نهى خدا را اراده و كراهت (يا حب و بغض و يا رضا و سخط او تعبير كرده اند) و گرنه در ساخت مقدس او اينگونه حالات كه در نفس ما پيدا مى شود وجود ندارد.

پس اينكه فرمود: (خدا سخن زشت به جهر گفتن را دوست نمى دارد) كنايه است از اينكه در شريعتى كه تشريع فرموده ، اين عمل را نكوهيده شمرده ، حال چه نكوهيده به حد حرمت و چه اينكه زشتى آن به حد حرمت نرسد و از حد كراهت و اعانه تجاوز نكند.

حد مجاز در بدگوئى مظلوم از ظالم

و جمله : (الا من ظلم ) استثناى منقطع است و معنايش بامعناى كلمه (لكن ) يكى است ، پس در حقيقت فرموده : (لكن من ظلم لا باس بان يجهر بالسوء من القول فيمن ظلمه و من حيث الظلم ) (خدا دوست نمى دارد سخن زشت با صداى بلند گفتن را، ليكن كسى كه مورد ظلم شخصى يا اشخاصى قرار گرفته ، مى تواند در مورد خصوص آن شخص و يا اشخاص و در خصوص ظلمى كه به وى رفته ، سخن زشت و با صداى بلند بگويد) و همين خود قرينه است بر اينكه چنين كسى نمى تواند هر چه از دهانش بيرون بيايد به او نسبت دهد و حتى آيه شريفه دلالت ندارد بر اينكه نمى تواند بدى هاى ديگر او را كه ربطى به ظلمش ندارد به زبان بياورد بلكه تنها مى تواند با صداى بلند ظلم كردنش را بگويد و صفات بدى از او رابه زبان آورد كه ارتباط با ظلم او دارد.

مفسرين هر چند كه در تفسير كلمه : (سوء) اختلاف كرده اند كه به چه معنا است ، بعضى گفته اند: نفرين است . بعضى ديگر گفته اند: نام بردن از خصوص ظلم او است و از اين قبيل معانى ديگر، جز اينكه همه اين معانى مشمول اطلاق آيه شريفه مى باشد، ديگر جهت ندارد كه هر مفسرى كلمه سوء را به يكى از آن معانى تفسير كند.

(و كان اللّه سميعا عليما) اين جمله در مقام اين است كه نهيى كه از جمله (لا يحب ...) استفاده مى شود را تاييد نموده ، بفرمايد: اين كارى كه گفتيم : خداى تعالى دوستش ندارد به راستى كار خوبى نيست ، كارى نيست كه هر انسانى به خود اجازه ارتكاب آن را بدهد مگر مظلوم چون خداى تعالى سخن زشت را مى شنود و عليمى است كه سخن هر صاحب سخن را مى داند.

ان تبدوا خيرا او تخفوه او تعفوا عن سوء فان اللّه كان عفوا قديرا

اين آيه بى ارتباط به آيه قبلش نيست ، چون در اين آيه سخن از اظهار و اخفاء خير است و به اطلاقش شامل مورد آيه قبل نيز مى شود يعنى اول آن شامل سخنان خوبى كه آدمى در مقام تشكر از ولى نعمتى مى گويد و آخر آن شامل عفو از بدى و ظلمى كه به وى شده مى شود و حاصل كلام اينكه يكى از مصادى ق آيه مورد بحث مصداق آيه قبل است ، يعنى كسى است كه وقتى به او احسان مى شود تشكر مى كند و در مقام شكرگزارى سخنان خوب مى گويد و اگر چنانچه كسى به او بدى كند يا ستم روا بدارد عفو كند و از جهر به سخنان زشت در باره او صرفنظر مى نمايد.

پس ابداء خير به معناى اظهار آن شد، چه اينكه آن خير فعلى از افعال از قبيل انفاق بر مستحقين و هر عمل پسنديده ديگر باشد كه باعث اعلاء كلمه دين و تشويق مردم به سوى كارهاى خير (نه به منظور ريا و خودنمائى ) و چه اينكه قولى از اقوال باشد، از قبيل اظهار شكر در برابر ولى نعمت و ستودن او به ذكر جميل و خلاصه تقدير كردن از او به نحوى كه ساير اهل نعمت تشويق شوند به اينكه مانند ولى نعمت ما كارهاى نيك بكنند، اين بود معناى ابداء خير.

و اما اخفاء خير و پنهان كردن آن (گو اينكه كلمه اى است مطلق و دامنه شمولش گسترده است ) و ليكن آنچه از اين كلمه زودتر به ذهن مى رسد اخفاء فعل خير و عمل شايسته است تا اين عمل از ريا دورتر و به خلوص نزديك تر باشد همچنانكه در جاى ديگر قرآن كريم آمده كه : (ان تبدوا الصدقات فنعما هى و ان تخفوها و توتوها الفقراء، فهو خيرلكم و يكفر عنكم من سيئاتكم ).

تشويق به عفو نمودن و چشم پوشى كردن از انتقام

و اما كلمه (عفو) در جمله : (او تعفوا عن سوء) به معناى پوشاندن است ، پس عفو از سوء به معناى پوشاندن عمل زشت است ، اين نيز دو جور است ، يكى به زبان و آن به اين است كه نام كسى را كه به او بدى كرده نزد مردم فاش نكند و آبروى او را نزد مردم نبرد و سخنان زشت به جهر و آشكارا در باره اونگويد، قسم دوم به عمل است و آن به اين است كه در مقام تلافى ظلم او بر نيايد و از او انتقام نگيرد، هر چند كه شرعا جائز باشد، همچنانكه در جاى ديگر قرآن مى خوانيم : (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا اللّه ).

و اين كه فرمود: (فان اللّه كان عفوا قديرا)، در حقيقت سببى است كه در جاى مسبب خود آمده و تقدير كلام : (ان تعفوا عن سوء فقد اتصفتم بصفه من صفات اللّه الكماليه و هو العفو على قدرة ، فان اللّه ذو عفو على قدرته ) (اگر از بدى هاى ديگران عفو و اغماض ‍ كنيد به يكى از صفات كماليه خداى تعالى متصف شده ايد و آن صفت عفو با داشتن قدرت بر تلافى است ، چون خداى تعالى چنين است با اينكه مى تواند از گنهكاران انتقام بگيرد، عفو مى كند).

و بنابراين در جمله شرطيه مورد بحث يعنى جمله : (ان تبدوا خيرا...) جزائى كه آمده جزاء، بعضى از شرط است ، چون شرط سه لنگه داشت : يكى اظهار خير و دوم اخفاى آن و سوم عفو از سوء و جزائى كه آمده يعنى جمله : (فان الله ...) جزاء است براى عفو از سوء به تنهائى و اظهار خير و اخفاى آن و يا به عبارت ديگر دادن خير به بندگان در همه احوال هر چند كه از صفات خداى تعالى است ، بدان جهت كه اللّه تعالى است ليكن در آيه شريفه تصريح به آن نيامده و تنها ممكن است به آن اشاره داشته باشد.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيه شريفه : (لا يحب الله الجهر بالسوء من القول ...))

در مجمع البيان در ذيل آيه : (لا يحب اللّه ...) مى گويد: خداى تعالى دوست نمى دارد كه كسى در مقام انتقام ناسزا بگويد، مگر آنكه به راستى مظلوم واقع شده باشد كه در اين صورت جائز است از ظالم خود به نحوى كه شرع اجازه داده انتقام بگيرد، آنگاه اضافه كرده كه اين معنا كه ما براى آيه كرديم از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده .

و در تفسير عياشى از ابى الجارود از امام صادق (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: (الجهر بالسوء من القول ) اين است كه عيب هائى كه در دشمنت هست بر ملا كنى (نه عيب هائى كه در او نيست ).

و در تفسير قمى آمده كه در حديثى ديگر در تفسير اين آيه آمده كه اگر كسى نزد تو آمد و در باره تو مدح و ثنائى گفت و اعمال خير و صالحى برايت برشمرد كه در تو نيست ، از او قبول مكن و او را تكذيب كن كه به تو ظلم كرده است .

و عياشى در تفسيرش به سند خود از فضل بن ابى قرة از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه : (لا يحب اللّه ...) فرموده : هر كس قومى را ميهمان كند و بد پذيرائى كند، او از كسانى است كه ظلم كرده ، پس بر ميهمانان حرجى نيست كه در باره او چيزى بگويند.

مولف : اين روايت را صاحب مجمع البيان نيز از آن جناب نقل كرده ، ولى بدون ذكر سند، و از طرق اهل سنت از مجاهد نيز نقل شده است .

و روايات به هر حال دلالت دارد بر عموميت مفاد آيه همانطور كه ما نيز عموميت را استفاده كرديم .

آيات 150 تا 152

150- ان الذين يكفرون باللّه و رسله و يريدون ان يفرقوا بين اللّه و رسله و يقولون نومن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا

151- اولئك هم الكافرون حقا و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا

152- و الذين آمنوا باللّه و رسله و لم يفرقوا بين احد منهم اولئك سوف يوتيهم اجورهم و كان اللّه غفورا رحيما

ترجمه آيات

كسانى كه (از اهل كتاب ) به خدا و پيامبرانش كفر مى ورزند و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش فرق گذاشته بگويند: من به خداى موسى و يا خداى عيسى ايمان دارم و به خداى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) ايمان نمى آورم و مى خواهند (از پيش خود) راهى ميانه داشته باشند(150)

اينان همان كافران حقيقى هستند و ما براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده ايم (تا كيفر استكبارشان باشد)(151)

و كسانى كه به خدا و همه پيامبرانش ايمان آورده و بين احدى از آنان فرق نمى گذارند، خدا پاداششان را خواهد داد، چون غفور و رحيم بودن ، صفت خدا است (152)

بيان آيات

اين آيات ، انعطاف و توجهى به حال اهل كتاب كرده ، حقيقت كفر آنان را بيان مى كند و عده اى از مظالم و گناهان و سخنان فاسدشان را شرح مى دهد.

ايمان به خدا مستلزم ايمان به همه رسولان است و تفرقه انداختن بين خدا و رسولانش كفر حقيقى است

ان الذين يكفرون باللّه و رسله ...

منظور از اين كفار كه به خدا و پيامبران او كفر مى ورزند، اهل كتاب يعنى يهود و نصارا است كه يهود به موسى ايمان مى آورند ولى به عيسى و محمد (عليهما السلام ) كفر مى ورزند و نصارا به موسى و عيسى (عليهما السلام ) ايمان دارند ولى به محمد (صلى اللّه عليه و آله ) كفر مى ورزند و اين دو طائفه مى پندارند كه به خدا و به بعضى از رسولان او كفر نورزيده ، تنها به بعضى ديگر از رسولان او كفر ورزيده اند، در حالى كه در آيه مورد بحث بطور مطلق فرموده : اينها به خدا و همه رسولان خدا كفر ورزيده اند و به همين جهت مطلب احتياج پيدا كرده به اينكه منظور از اين اطلاق روشن شود.

و به همين خاطر جمله : (يريدون ان يفرقوا بين اللّه و رسله و يقولون نومن ببعض و نكفر ببعض ) را عطف كرد بر جمله مورد بحث كه فرمود: (ان الذين يكفرون ...) آن هم بطور عطف بيان عطف كرد، و تازه همين عطف بيان و تفسير ابعاضش يكديگر را تفسير مى كنند و حاصل بيان چنين است كه يهود و نصارا به خدا و همه رسولان او كافرند، براى اينكه مى گويند: ما به بعضى ايمان داريم و به بعضى ديگر كافريم ، مى خواهند بين خدا و رسولان او تفرقه انداخته ، به خدا و بعضى از رسولانش ايمان آورند و به بعضى ديگر از رسولانش كفر بورزند با اينكه آن بعض نيز فرستاده خدا است و رد او رد خداى تعالى است .

آنگاه به بيانى ديگر و با عطف تفسير مطلب را روشن تر نموده ، مى فرمايد:(يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا) مى خواهند راهى متوسط، ميان ايمان به خدا و همه رسولانش و ميان كفر به خدا و همه رسولانش اتخاذ كنند، يعنى به بعضى از رسولان خدا ايمان آورده ، به بعضى ديگر كفر بورزند، در حالى كه به سوى خدا هيچ راهى نيست ، الا يك راه و آن عبارت است از ايمان آوردن به او و به همه رسولان او، چون رسول بدان جهت كه فرستاده خدا است چيزى از خودش ندارد و اختيارى هم ندارد، پس ايمان به رسول خدا، ايمان به خدا است و كفر به او ، كفر به خداى تعالى است ، كفرى خالص نه آميخته به مقدارى ايمان .

پس كفر به بعضى و ايمان به بعضى ديگر از رسولان با ايمان به خود خداى تعالى چيزى جز تفرقه انداختن بين خدا و رسولان او و استقلال دادن به رسول نيست و معنايش اين است كه ايمان به آن رسول هيچ ربطى به ايمان به خدا ندارد. كفر به او نيز ربطى به كفر به خداى تعالى ندارد، در نتيجه اين روش ، روشى وسط است و حال آنكه چيزى به جز پندارى باطل نيست ، براى اينكه چگونه صحيح است فرض كنيم رسالت كسى را كه ايمان به او هيچ ارتباطى به ايمان به خدا نداشته و كفر به او نيز هيچ ربطى با كفر به خداى تعالى نداشته باشد؟.

پس اين معنا به خوبى روشن شد و هيچ شكى در آن نماند كه ايمان به رسولى كه چنين وضعى دارد و خاضع شدن در برابر رسولى كه كفر و ايمان به وى هيچ ربطى به كفر و ايمان به خدا ندارد، در حقيقت خضوع در برابر غير خداى تعالى است و شركى است واضح و به همين جهت مى بينى كه خداى تعالى بعد از آنكه يهود و نصارا را توصيف كرد به اينكه مى خواهند با ايمان آوردن به بعضى و كفر ورزيدن به بعضى ديگر، بين خدا و رسولان او تفرقه انداخته ، راهى وسط اتخاذ كنند، اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه اينها با اين روش خود كافر حقيقى هستند: (اولئك هم الكافرون حقا)، و سپس تهديدشان كرده و فرموده : (و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا).

و الذين آمنوا باللّه و رسله و لم يفرقوا بين احد منهم ...

تا آخر آيه سوم

بعد از آنكه يهود و نصارا را كه بين خدا و رسولانش تفرقه مى اندازند تكفير كرد و فرمود: كه اينها به خدا و رسولان او كفر مى ورزند، در مقابل آنان نام طائفه اى ديگر را مى برد كه مثل آنان نيستند تا تقسيم اطرافيان بحث تمام شود، و آنها كسانى هستند كه به خدا و همه رسولان او ايمان دارند و فرقى ميان اين رسول و آن رسول نمى گذارند.

و بايد توجه داشت كه در سه آيه مورد بحث چند التفات به كار رفته ، نخست در آيه اول كه خداى تعالى غايب فرض شده بود التفاتى از غيبت ، به تكلم با غير (ما) در آيه دوم كه مى فرمايد: (ما براى كافران چنين و چنان كرده ايم و سپس التفاتى به خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در جمله : (اولئك سوف يوتيهم اجورهم ) و بعيد نيست وجه اين التفات ها اين باشد كه خواسته است كيفر كفار را به خود گوينده (كه خداى تعالى است ) نسبت دهد تا از نظر لحن گفتار در دل شنونده موثر بيفتد، چون چنين لحنى موثرتر از آن است كه كيفر را به غائب نسبت دهد و بفرمايد: (خدا چنين و چنانشان مى كند).

التفاتى هم كه در آيه دوم واقع شده ، اين فائده را افاده مى كند، چون خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) كردن آنجا كه سخن از وعده جميل است و رسول علم دارد به اينكه اين وعده وفا مى شود خود مفيد اين معنا است كه وعده مذكور قريب الوقوع است .


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

ویژه نامه ماه مبارک رمضان


پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -