مطالب خواندنی

آیات 228 تا 255 بقره

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيه 228


و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قروء و لا يحل لهن ان يكتمن ما خلق الله فى ارحامهن ان كن يومن بالله و اليوم الاخر و بعولتهن احق بردهن فى ذلك ان ارادوا اصلاحا و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجة و الله
)عزيز حكيم (228)


ترجمه :
228 - زنان مطلقه ، بايد به مدت سه مرتبه عادت ماهانه ديدن (و پاك شدن ) انتظار بكشند! ( عده نگهدارند ) و اگر به خدا و روز رستاخيز، ايمان دارند براى آنها حلال نيست كه آنچه را خدا در رحمهايشان آفريده ، كتمان كنند. و همسرانشان ، براى باز گرداندن آنها (و از سر گرفتن زندگى زناشويى ) در اين مدت ، (از ديگران ) سزاوارترند، در صورتى كه (به راستى ) خواهان اصلاح باشند. و براى زنان ، همانند وظايفى كه بر دوش آنهاست ، حقوق شايسته اى قرار داده شده ، و مردان بر آنان برترى دارند، و خداوند توانا و حكيم است .

تفسير:
عده يا حريم ازدواج ؟
در آيه قبل سخن از طلاق بود و در اين بخش از احكام طلاق و يا آنچه مربوط به آن است بيان مى شود و در مجموع پنج حكم در آن بيان شده :
نخست درباره عده مى فرمايد: زنان مطلقه بايد به مدت سه بار پاك شدن انتظار بكشند (و المطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قروء).
قروء جمع قرء (بر وزن قفل ) هم به معنى عادت ماهيانه و هم پاك شدن از آن گفته شده ، ولى اين دو معنى را مى توان در يك مفهوم كلى جمع كرد و آن انتقال از يكى از دو حالت به حالت ديگر است ، راغب در مفردات معتقد است كه
قرء در حقيقت ، اسم براى داخل شدن از حالت حيض به پاكى است ، و چون هر دو عنوان در آن مطرح است گاهى بر حالت حيض و گاهى به پاكى اطلاق مى شود، از بعضى از روايات و بسيارى از كتب لغت نيز استفاده مى شود كه قرء به معنى جمع است و چون در حالت پاكى زن خون عادت در وجود او جمع مى شود، اين واژه به پاكى اطلاق شده است ، به هر حال در روايات متعددى ، تصريح شده كه منظور از ثلثة قروء كه حد عده است سه مرتبه پاك شدن زن از خون حيض است .
و از آنجا كه طلاق بايد در حال پاكى كه با شوهر خود آميزش جنسى نكرده باشد انجام گيرد، اين پاكى يك مرتبه محسوب مى شود، و هنگامى كه بعد از آن دو بار عادت ببيند و پاك شود، به محض اينكه پاكى سوم به اتمام رسيد و لحظه اى عادت شد، عده تمام شده و ازدواج او در همان حالت جايز است . ولى علاوه بر اين روايات ، اين حقيقت را از خود آيه نيز مى توان استفاده كرد زيرا:
اولا قرء دو جمع دارد، يكى قروء، ديگرى اقراء، و بعضى تصريح كرده اند كه قرء به معنى پاكى جمعش قروء، و قرء به معنى حيض ، جمعش اقراء است بنابراين قروء در آيه فوق به معنى ايام پاكى زن مى باشد نه ايام حيض .
ثانيا همان گونه كه در بالا اشاره شد، قرء اصلا به معنى جمع شدن است ، و جمع شدن با حالت طهر و پاكى ، تناسب بيشترى دارد، زيرا در اين حالت خون در رحم تدريجا جمع مى گردد، و در هنگام عادت بيرون مى ريزد و پراكنده مى شود.
دومين حكم ، اين است كه براى آنها حلال نيست كه آنچه را در رحم آنان آفريده شده كتمان كنند، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند (و لا يحل لهن ان
يكتمن ما خلق الله فى ارحامهن ان كن يومن بالله و اليوم الاخر).
قابل توجه اينكه مساله آغاز و پايان ايام عده را كه معمولا خود زن مى فهمد نه ديگرى بر عهده او گذارده ، و گفتار او را سند قرار داده لذا امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه فوق مى فرمايد: قد فوض الله الى النساء ثلاثة اشياء الحيض و الطهر و الحمل : خداوند سه چيز را به زنان واگذار كرده عادت ماهانه ، پاك شدن و حامله بودن .
از آيه فوق نيز مى توان اين معنى را اجمالا استفاده كرد زيرا مى فرمايد براى زن جايز نيست آنچه را خداوند در رحم او آفريده كتمان كند، و بر خلاف واقع سخن گويد، يعنى سخن او مورد قبول است .
جمله ما خلق الله فى ارحامهن به گفته جمعى از مفسران ، دو معنى مى تواند داشته باشد، فرزند و عادت ماهانه ، زيرا هر دو را خداوند در رحم زن آفريده است ، يعنى نبايد حمل خود را مخفى كند و بگويد به عادت ماهانه مبتلا مى شود، تا مدت عده را كمتر كند (زيرا عده زن باردار وضع حمل است ) و در مورد عادت ماهانه ، چه از نظر شروع ، و چه از نظر پايان ، نيز نبايد خلاف گوئى كند، استفاده هر دو معنى از تعبير فوق نيز بعيد به نظر نمى رسد.
سومين حكمى كه از آيه استفاده مى شود، اين است كه شوهر در عده طلاق رجعى ، حق رجوع دارد، مى فرمايد: همسران آنها براى رجوع به آنها (و از سر گرفتن زندگى مشترك ) در اين مدت عده (از ديگران ) سزاوارترند هر گاه خواهان اصلاح باشند (و بعولتهن احق بردهن فى ذلك ان ارادوا اصلاحا).

در واقع در موقعى كه زن در عده طلاق رجعى است ، شوهر مى تواند بدون هيچ گونه تشريفات ، زندگى زناشويى را از سر گيرد، با هر سخن و يا عملى كه به قصد بازگشت باشد، اين معنى حاصل مى شود، منتها با جمله ان ارادوا اصلاحا اين حقيقت را بيان كرده كه بايد هدف از رجوع و بازگشت ، اصلاح باشد، نه همچون دوران جاهليت كه مردان با سوء استفاده از اين حق ، زنان را تحت فشار قرار داده و در حالتى ميان داشتن شوهر و مطلقه بودن ، نگه مى داشتند.
اين حق در صورتى است كه راستى از كار خود پشيمان شده و بخواهد به طور جدى زندگى خانوادگى را از سر گيرد، و هدفش ايجاد ضرر و بلا تكليف ساختن زن نباشد.
ضمنا از اينكه در ذيل آيه ، مساله رجوع مطرح شده استفاده مى شود كه حكم عده نگه داشتن در آغاز آيه ، نيز مربوط به اين گروه از زنان است ، و به تعبير ديگر، آيه به طور كلى از طلاق رجعى ، سخن مى گويد، بنابراين مانعى ندارد كه بعضى از اقسام طلاق ، اصلا عده نداشته باشد.
سپس به بيان چهارمين حكم پرداخته ، مى فرمايد: و براى زنان همانند وظايفى كه بر دوش آنها است حقوق شايسته اى قرار داده شده و مردان بر آنها برترى دارند (و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجة ).
به گفته مرحوم طبرسى در مجمع البيان ، اين جمله از كلمات عجيب و جالب و جامعى است كه فوايد بسيارى را در بر دارد و در واقع بحث را به مسائل مهمترى فراتر از طلاق و عده كشانيده و به مجموعه حقوق زناشويى مردان و زنان ، اشاره مى كند و مى گويد: همان طور كه براى مرد حقوقى بر عهده زنان گذارده شده همچنين زنان حقوقى بر مردان دارند كه آنها موظف به رعايت آنند زيرا در اسلام
هرگز حق يك طرفه نيست ، و هميشه به صورت متقابل مى باشد.
واژه معروف كه به معنى كار نيك و شناخته شده و معقول و منطقى است ، در اين سلسله آيات دوازده بار تكرار شده (از آيه مورد بحث تا 241) تا هشدارى به مردان و زنان باشد كه هرگز از حق خود، سوء استفاده نكنند بلكه با احترام به حقوق متقابل يكديگر در تحكيم پيوند زناشويى و جلب رضاى الهى بكوشند.
جمله و للرجال عليهن درجة در حقيقت تكميلى است بر آنچه درباره حقوق متقابل زن و مرد قبلا گفته شد، و در واقع مفهومش اين است كه مساله عدالت ميان زن و مرد به اين معنى نيست كه آنها در همه چيز برابرند و همراه يكديگر گام بردارند، آيا راستى لازم است آن دو در همه چيز مساوى باشند؟
با توجه به اختلاف دامنه دارى كه بين نيروهاى جسمى و روحى زن و مرد وجود دارد، پاسـخ اين سوال روشن مى شود، جنس زن براى انجام وظايفى متفاوت با مرد آفريده شده و به همين دليل احساسات متفاوتى دارد قانون آفرينش ، وظيفه حساس مادرى و پرورش نسلهاى نيرومند را بر عهده او گذارده ، به همين دليل سهم بيشترى از عواطف و احساسات به او داده است ، در حالى كه طبق اين قانون ، وظايف خشن و سنگين تر اجتماعى بر عهده جنس مرد گذارده شده ، و سهم بيشترى از تفكر به او اختصاص يافته بنابراين اگر بخواهيم عدالت را اجرا كنيم بايد پاره اى از وظايف اجتماعى كه نياز بيشترى به انديشه و مقاومت و تحمل شدائد دارد بر عهده مردان گذارده شود، و وظايفى كه عواطف و احساسات بيشترى را مى طلبد بر عهده زنان ، و به همين دليل مديريت خانواده بر عهده مرد، و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و به هر حال اين مانع از آن نخواهد بود كه زنان در اجتماع ، كارها و وظايفى را كه با ساختمان جسم و جان آنها مى سازد، عهده دار شوند، و در كنار انجام وظيفه مادرى ، وظايف حساس ديگرى را نيز انجام دهند.
و نيز اين تفاوت مانع از آن نخواهد بود كه از نظر مقامات معنوى و دانش و
تقوا، گروهى از زنان از بسيارى از مردان پيشرفته تر باشند.
اينكه بعضى از روشنفكران اصرار دارند كه اين دو جنس را مساوى در همه چيز قلمداد كنند، اصرارى است كه با واقعيتها هرگز نمى سازد، و مطالعات مختلف علمى آن را انكار مى كند، حتى در جوامعى كه شعار مساوات و برابرى در تمام جهات ، همه جا را پر كرده ، عملا غير آن ديده مى شود، مثلا مديريت سياسى و نظامى تمام جوامع بشرى - جز در موارد استثنائى همه در دست مردان است ، حتى در جوامع غربى كه شعار اصلى شعار مساوات است ، اين معنى به وضوح ديده مى شود.
به هر حال قوانينى همچون بودن حق طلاق ، يا رجوع در عده يا قضاوت به دست مردان ، (جز در موارد خاصى كه به زن يا حاكم شرع حق طلاق داده مى شود) از همين جا سرچشمه مى گيرد، و نتيجه مستقيم همين واقعيت است .
بعضى از مفسران گفته اند كه جمله للرجال عليهن درجة ، تنها نظر به مساله رجوع در عده طلاق دارد.
ولى روشن است كه اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست ، زيرا قبل از آن يك قانون كلى درباره حقوق زن و رعايت عدالت ، به صورت و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف بيان شده ، سپس جمله مورد بحث به صورت يك قانون كلى ديگر به دنبال آن قرار گرفته است .
و بالاخره در پايان آيه مى خوانيم : خداوند توانا و حكيم است (و الله عزيز حكيم ).
و در واقع پاسـخى است براى آنها كه در اين زمينه ايراد مى گيرند، و اشاره اى است به اينكه حكمت و تدبير الهى ، ايجاب مى كند كه هر كس در جامعه به وظايفى بپردازد كه قانون آفرينش براى او تعيين كرده است ، و با ساختمان جسم و جان او هماهنگ است ، حكمت خداوند ايجاب مى كند كه در برابر وظايفى كه بر عهده
زنان گذارده ، حقوق مسلمى قرار گيرد، تا تعادلى ميان وظيفه و حق بر قرار شود.

نكته ها
1 - عده ، وسيله اى براى صلح و بازگشت

گاهى در اثر عوامل مختلف ، زمينه روحى به وضعى در مى آيد كه پديد آمدن يك اختلاف جزئى و نزاع كوچك حس انتقام را آن چنان شعله ور مى سازد كه فروغ عقل و وجدان را خاموش مى كند.
و غالبا تفرقه هاى خانوادگى در همين حالات رخ مى دهد.
اما بسيار مى شود كه اندك مدتى كه از اين كشمكش گذشت زن و مرد به خود آمده پشيمان مى شوند خصوصا از اين جهت كه مى بينند با متلاشى شدن كانون خانواده در مسير ناراحتيهاى گوناگونى قرار خواهند گرفت .
اينجاست كه آيه مورد بحث مى گويد: زنها بايد مدتى عده نگه دارند و صبر كنند تا اين امواج زودگذر بگذرد و ابرهاى تيره نزاع و دشمنى از آسمان زندگى آنان پراكنده شوند مخصوصا با دستورى كه اسلام درباره خارج نشدن زن از خانه در طول مدت عده داده است حسن تفكر در او برانگيخته مى شود، و در بهبود روابط او با شوهر كاملا موثر است و لذا در سوره طلاق آيه 1 مى خوانيم كه :
(لا تخرجوهن من بيوتهن ... لا تدرى لعل الله يحدث بعد ذلك امرا)، (آنان را از منزلشان خارج نسازيد... چه مى دانيد شايد خدا گشايشى رساند و صلحى پيش آيد.)
غالبا به خاطر آوردن لحظات گرم و شيرين قبل از طلاق كافى است كه مهر و صميميت از دست رفته را باز آورد و فروغ ضعيف گشته محبت را تقويت كند.

2 - عده ، وسيله حفظ نسل
يكى ديگر از فلسفه هاى عده روشن شدن وضع زن از نظر باردارى است
راست است كه يك بار ديدن عادت ماهانه معمولا دليل بر عدم باردارى زن است ولى گاه ديده شده كه زن در عين باردارى عادت ماهيانه را در آغاز حمل مى بيند از اين رو براى رعايت كامل اين موضوع دستور داده شده كه زن سه بار عادت ماهيانه ببيند و پاك شود تا بطور قطع عدم باردارى از شوهر سابق روشن گردد و بتواند ازدواج مجدد كند.

البته عده فوايد ديگرى هم دارد كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد. 3 - حق و وظيفهجدائى ناپذيرند
در اينجا قرآن به يك اصل اساسى اشاره كرده است ، و آن اينكه هر جا (وظيفه اى ) وجود دارد در كنار آن (حقى ) هم ثابت است ، يعنى وظيفه از حق هرگز جدا نيست مثلا پدر و مادر وظايفى در برابر فرزندان خود دارند، همين سبب مى شود كه حقوقى نيز به گردن آنها داشته باشند، يا اينكه قاضى موظف است براى بسط و تعميم عدالت حد اكثر كوشش را بنمايد در مقابل ، حقوق فراوانى هم براى او قرار داده شده است اين موضوع حتى در مورد پيامبران و امتها نيز ثابت است .
در آيه مورد بحث نيز اشاره به اين حقيقت شده و مى فرمايد: به همان اندازه كه زنان وظايفى دارند حقوقى هم براى آنها قرار داده شده است و از تساوى اين
(حقوق ) با آن (وظايف ) (اجراى عدالت ) در حق آنان عملى مى گردد.
عكس اين معنى نيز ثابت است كه اگر براى كسى حقى قرار داده شده در مقابل وظايفى هم به عهده او خواهد بود و لذا نمى توانيم كسى را پيدا كنيم كه حقى در موردى داشته باشد بدون اينكه وظيفه اى بر دوش او قرار گيرد.

4 - سرگذشت دردناك زنان در طول تاريخ
زن در طول تاريخ جريان پر ماجرا و دردآلودى دارد كه از مهمترين مباحث (جامعه شناسى ) روز به شمار مى رود، به طور كلى دوران زندگى زن را به دو دوره مى توان تقسيم كرد: نخست دوران ما قبل تاريخ كه امروز اطلاع صحيحى از وضع
زن در آن دوره ، در دست ما نيست ، و شايد در آن دوران از حقوق طبيعى بيشترى برخوردار بوده است .
با شروع تاريخ بشر نوبت به دوره دوم رسيد، در اين دوره در بعضى از جوامع زن به عنوان يك شخصيت غير مستقل در كليه حقوق اقتصادى ، سياسى و اجتماعى شناخته مى شد، و اين وضع در پاره اى از كشورها تا قرون اخير ادامه داشت اين طرز تفكر درباره زن حتى در قانون مدنى به اصطلاح مترقى فرانسه هم ديده مى شود كه به عنوان نمونه به چند ماده از موادى كه درباره روابط مالى زوجين سخن مى گويد اشاره مى شود.

(از ماده 215 و 217 استفاده مى گردد كه زن شوهردار نمى تواند بدون اجازه و امضاى شوهر خود هيچ عمل حقوقى را انجام دهد و هر گونه معامله براى او محتاج به اذن شوهر است ) (البته در صورتى كه شوهر نخواهد از قدرتش سوء استفاده كرده و بدون علت موجه از اجازه دادن امتناع ورزد).
(طبق ماده 1242 شوهر حق دارد به تنهائى در دارائى مشترك بين زن و مرد هر گونه تصرف كه بخواهد بكند و اجازه زن هم لازم نيست ) (البته با اين قيد كه هر معامله اى كه از حدود اداره كردن خارج باشد موافقت و امضاى زن لازم نيست ).
و از اين بالاتر
(در ماده 1428 حق اداره كليه اموال اختصاصى زن هم به مرد محول شده ) (البته با اين قيد كه در هر گونه معامله اى كه از حدود اداره كردن خارج باشد موافقت و امضاى زن نيز لازم است ).
در محيط پيدايش اسلام يعنى حجاز نيز قبل از ظهور پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با زن همان معامله انسان وابسته غير مستقل انجام مى شد، رفتار آنها شباهت زيادى به بشرهاى نيمه وحشى داشت زيرا به وضع رسوا و ننگينى از زن بهره بردارى مى كردند زن در محيط آنها آن چنان بى اراده و بى اختيار بود كه گاهى جهت ارتزاق
صاحب خود در معرض كرايه قرار مى گرفت ، محروميت از تمدن ، و ابتلاى به فقر آنها را گرفتار خشونت عجيبى كرده بود كه جنايت معروف
(واءد) (زنده به گور كردن ) را در مورد آنها مرتكب مى شدند.
5 - مرحله نوين در زندگى زن
با ظهور اسلام و تعليمات ويژه آن زندگى زن وارد مرحله نوينى گرديد كه با دو مرحله گذشته فاصله زيادى داشت در اين دوره ديگر مستقل شد و از كليه حقوق فردى و اجتماعى و انسانى برخوردار گرديد پايه تعليمات اسلام در مورد زن همان است كه در آيات مورد بحث مى خوانيم : (و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف )، يعنى زن همان اندازه كه در اجتماع وظايف سنگينى دارد حقوق قابل توجهى نيز داراست اسلام زن را مانند مرد برخوردار از روح كامل انسانى و اراده و اختيار دانسته و او را در مسير تكامل كه هدف خلقت است مى بيند لذا هر دو را در يك صف قرار داده و با خطاب هاى (يا ايها الناس ) و (يا ايها الذين آمنوا) مخاطب ساخته برنامه هاى تربيتى و اخلاقى و علمى را براى آنها لازم كرده است و با آياتى مثل (و من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنة ).
وعده برخوردار شدن از سعادت كامل به هر دو جنس داده ، و با آياتى مانند
(من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ) مى گويد: كه هر كدام از زن و مرد مى توانند به دنبال انجام برنامه هاى اسلام و وظايف الهى به تكامل معنوى و مادى برسند و به حياتى طيب و پاكيزه كه سراسر سعادت و نور است گام نهند.
اسلام زن را مانند مرد به تمام معنى مستقل و آزاد مى داند و قرآن با آياتى
نظير
(كل نفس بما كسبت رهينة ) و يا (من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها).
اين آزادى را براى عموم افراد اعم از زن و مرد بيان مى دارد و لذا در برنامه هاى مجازاتى هم مى بينم در آياتى مثل :
(الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة ) و مانند آن هر دو را به مجازات واحدى محكوم مى كند.
از طرفى چون استقلال لازمه اراده و اختيار است لذا اسلام اين استقلال را در كليه حقوق اقتصادى مى آورد. و انواع و اقسام ارتباطات مالى را براى زن بلامانع دانسته و او را مالك درآمد و سرمايه هاى خويش ‍ مى شمارد در سوره نساء آيه 32 مى خوانيم :
(للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن ) با توجه به لغت (اكتساب ) كه بر خلاف (كسب ) براى بدست آوردن مالى است كه نتيجه اش متعلق به شخص به دست آورنده است و همچنين با در نظر گرفتن قانون كلى : (الناس مسلطون على اموالهم ) (همه مردم بر اموال خويش مسلطاند) به دست مى آيد كه چگونه اسلام به استقلال اقتصادى زن احترام گذارده و تفاوتى بين زن و مرد نگذاشته است .
خلاصه آنكه زن در اسلام يك ركن اساسى اجتماع به شمار مى رود و هرگز نبايد با او معامله يك موجود فاقد اراده و وابسته و نيازمند به قيم نمود.

6 - مساوات يا عدالت ؟
تنها مطلبى كه بايد به آن توجه داشت (و در اسلام به آن توجه خاصى شده ) ولى بعضى روى يك سلسله احساسات افراطى و حساب نشده آن را انكار مى كنند
مساله تفاوتهاى روحى و جسمى زن و مرد و تفاوت وظايف آنها است .
ما هر چه را انكار كنيم اين حقيقت را نمى توانيم انكار نمائيم كه بين اين دو جنس هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى تفاوت زيادى است كه ذكر آنها در كتب مختلف ما را از تكرار آنها بى نياز مى سازد و خلاصه همه آنها اين است كه چون زن پايگاه وجود و پيدايش انسان است و رشد نونهالان در دامن او انجام مى پذيرد همانطور كه جسما متناسب با حمل و پرورش و تربيت نسل هاى بعد آفريده شده از نظر روحى هم سهم بيشترى از عواطف و احساسات دارد.
با وجود اين اختلافات دامنه دار آيا مى توان گفت زن و مرد بايد در تمام شؤ ون همراه يكديگر گام برداشته و در تمام كارها صددرصد مساوى باشند.
مگر نه اين است كه بايد طرفدار عدالت در اجتماع بود آيا عدالت غير از اين است كه هر كس به وظيفه خود پرداخته و از مواهب و مزاياى وجودى خويش بهره مند گردد؟
بنابراين آيا دخالت دادن زن در كارهائى كه خارج از تناسب روحى و جسمى اوست بر خلاف عدالت نمى باشد؟!
اينجاست كه مى بينيم اسلام در عين طرفدارى از عدالت ، مرد را در پاره اى از كارهاى اجتماعى كه به خشونت و يا دقت بيشترى نيازمند است ، مانند: سرپرستى كانون خانه و... مقدم داشته و مقام معاونت را به زن واگذار كرده است .
يك
(خانه ) و يك (اجتماع ) هر كدام احتياج به مدير دارند و مساله مديريت در آخرين مرحله خود بايد در يك شخص منتهى گردد، و گرنه كشمكش و هرج و مرج بر قرار خواهد شد.
با اين وضع آيا بهتر است كه مرد براى اين كار نامزد گردد يا زن ؟ همه محاسبات دور از تعصب مى گويد وضع ساختمانى مرد ايجاب مى كند كه مديريت خانواده به عهده او نهاده شود و زن
(معاون ) او گردد.
گر چه جمعى اصرار دارند اين واقعيتها را ناديده بگيرند، ولى وضع زندگى حتى در جهان امروز و حتى در كشورهايى كه به زنان آزادى و مساوات كامل داده اند نشان مى دهد كه عملا مطلب همان است كه در بالا گفته شد اگر چه در سخن خلاف آن گفته شود!


آيه229


الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسن و لا يحل لكم ان تاخذوا مما اتيتموهن شيا الا ان يخافا الا يقيما حدود الله فان خفتم الا يقيما حدود الله فلا جناح عليهما فيما افتدت به تلك حدود الله فلا تعتدوها و من يتعد حدود
)الله فاولئك هم الظلمون (229)


ترجمه :
229 - طلاق ، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد،) دو مرتبه است ، (و در هر مرتبه ،) بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كند (و آشتى نمايد)، يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود). و براى شما حلال نيست كه چيزى از آنچه به آنها داده ايد، پس بگيريد، مگر اينكه دو همسر، بترسند كه حدود الهى را بر پا ندارند. اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنند، مانعى براى آنها نيست كه زن ، فديه و عوضى بپردازد (و طلاق بگيرد). اينها حدود و مرزهاى الهى است ، از آن ، تجاوز نكنيد! و هر كس از آن تجاوز كند، ستمگر است .

شان نزول :
زنى خدمت يكى از همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و از شوهرش شكايت كرد كه او پيوسته وى را طلاق مى دهد و سپس رجوع مى كند تا به اين وسيله به زيان و ضرر افتد - و در جاهليت چنين بود كه مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع كند و حدى براى آن نبود، هنگامى كه اين شكايت به محضر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد آيه فوق نازل گشت و حد طلاق را سه بار قرار داد.
تفسير:
يا زندگى زناشويى معقول يا جدائى شايسته !
در تفسير آيه قبل به اينجا رسيديم كه قانون عده و رجوع براى اصلاح وضع خانواده و جلوگيرى از جدائى و تفرقه است ، ولى بعضى از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهليت ، از آن سوء استفاده مى كردند، و براى اينكه همسر خود را تحت فشار قرار دهند پى در پى او را طلاق داده و قبل از تمام شدن عده رجوع مى كردند، و به اين وسيله زن را در تنگناى شديدى قرار مى دادند.
آيه فوق نازل شد و از اين عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگيرى كرد، مى فرمايد: طلاق (منظور طلاقى است كه رجوع و بازگشت دارد) دو مرتبه است (الطلاق مرتان ).
سپس مى افزايد:
(در هر يك از اين دو بار يا بايد همسر خود را بطور شايسته نگاهدارى كند و آشتى نمايد، يا با نيكى او را رها سازد و براى هميشه از او جدا شود) (فامساك بمعروف او تسريح باحسان ).
بنابراين طلاق سوم ، رجوع و بازگشتى ندارد، و هنگامى كه دو نوبت كشمكش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت ، بايد كار را يكسره كرد، و به تعبير ديگر اگر در اين دو بار، محبت و صميميت از دست رفته ، بازگشت مى تواند با همسرش زندگى كند و از طريق صلح و صفا در آيد، در غير اين صورت اگر زن را طلاق داد ديگر حق رجوع به او ندارد مگر با شرايطى كه در آيه بعد خواهد آمد.
بايد توجه داشت ،
(امساك ) به معنى نگهدارى ، و (تسريح ) به معنى رها ساختن است ، و جمله (تسريح باحسان ) بعد از جمله (الطلاق مرتان ) اشاره به طلاق سوم مى كند كه آن دو را با رعايت موازين انصاف و اخلاق ، از هم جدا مى سازد (در روايات متعددى آمده است كه منظور از (تسريح باحسان ) همان طلاق
سوم است ).
بنابراين منظور از جدا شدن توام با احسان و نيكى اين است كه حقوق آن زن را بپردازد و بعد از جدائى ، ضرر و زيانى به او نرساند و پشت سر او سخنان نا مناسب نگويد، و مردم را به او بدبين نسازد، و امكان ازدواج مجدد را از او نگيرد.
بنابراين همانگونه كه نگاهدارى زن و آشتى كردن بايد با معروف و نيكى و صفا و صميميت همراه باشد، جدائى نيز بايد توام با احسان گردد.
و لذا در ادامه آيه مى فرمايد:
(براى شما حلال نيست كه چيزى را از آنچه به آنها داده ايد پس بگيريد) (و لا يحل لكم ان تاخذوا مما آتيتموهن شيئا).
بنابراين ، شوهر نمى تواند هنگام جدائى چيزى را كه به عنوان مهر به زن داده است باز پس گيرد و اين يك مصداق جدائى بر پايه احسان است (در سوره نساء آيات 20 و 21، اين حكم به طور مشروحتر بيان شده است كه شرح آن خواهد آمد).
بعضى از مفسران مفهوم اين جمله را وسيعتر از مهر دانسته و گفته اند چيزهاى ديگرى را كه به او بخشيده است نيز باز پس نمى گيرد.
جالب توجه اينكه در مورد رجوع و آشتى تعبير به معروف يعنى كارى كه در عرف ناپسند نباشد شده ، ولى در مورد جدائى تعبير به احسان آمده است كه چيزى بالاتر از معروف است ، تا مرارت و تلخى جدائى را براى زن به اين وسيله جبران نمايد.
در ادامه آيه به مساله طلاق
(خلع ) اشاره كرده مى گويد: تنها در يك فرض ، باز پس گرفتن مهر مانعى ندارد، و آن در صورتى است كه زن تمايل به ادامه زندگى زناشويى نداشته باشد، و (دو همسر از اين بترسند كه با ادامه زندگى زناشويى
حدود الهى را بر پا ندارند
) (الا ان يخافا الا يقيما حدود الله ).
سپس مى افزايد:
(اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنند، گناهى بر آن دو نيست كه زن فديه (عوضى ) بپردازد) و طلاق بگيرد (فان خفتم الا يقيما حدود الله فلا جناح عليهما فيما افتدت به ).
در حقيقت در اينجا سرچشمه جدائى ، زن است ، و او بايد غرامت اين كار را بپردازد و به مردى كه مايل است با او زندگى كند اجازه دهد با همان مهر، همسر ديگرى انتخاب كند.
قابل توجه اينكه : ضمير در جمله
(الا يقيما) به صورت تثنيه اشاره به دو همسر آمده است و در جمله (فان خفتم ) به صورت جمع مخاطب ، اين تفاوت ممكن است اشاره به لزوم نظارت حكام شرع بر اين گونه طلاقها باشد و يا اشاره به اينكه تشخيص عدم امكان ادامه زناشويى توام با رعايت حدود الهى به عهده زن و شوهر گذارده نشده است .
زيرا بسيار مى شود كه آنها بر اثر عصبانيت موضوعات كوچكى را دليل بر عدم امكان ادامه زوجيت مى شمرند.
بلكه بايد اين مساله از نظر عرف عام و توده مردم و كسانى كه با آن دو همسر آشنا هستند ثابت گردد كه در اين صورت اجازه طلاق خلع داده شده است .
و در پايان آيه به تمام احكامى كه در اين آيه بيان شده اشاره كرده ، مى فرمايد: اينها حدود و مرزهاى الهى است از آن تجاوز نكنيد و آنها كه از آن تجاوز مى كنند ستمگرانند (تلك حدود الله فلا تعتدوها و من يتعد حدود الله فاولئك هم الظالمون ).

نكته ها
1 - لزوم تعدد مجالس طلاق

از جمله (الطلاق مرتان ) استفاده مى شود كه دو يا سه طلاق در يك مجلس انجام نمى شود و بايد در جلسات متعددى واقع شود، به خصوص اينكه تعدد طلاق براى آن است كه فرصت بيشترى براى رجوع باشد شايد بعد از كشمكش اول صلح و صفا برقرار گردد.
و اگر در مرحله نخست صلح و سازشى نشد در دفعه دوم ، ولى وقوع چند طلاق در يك نوبت اين راه را به كلى مسدود مى سازد و آنان را براى هميشه از هم جدا ميگرداند، و تعدد طلاق را عملا بى اثر مى كند.
اين حكم از نظر شيعه مورد قبول است ولى در ميان اهل تسنن اختلاف نظر وجود دارد اگر چه بيشتر آنان معتقدند سه طلاق در يك مجلس ، واقع مى شود.
ولى نويسنده تفسير
(المنار) از (مسند احمد بن حنبل ) و صحيح مسلم (دو كتاب اصيل اهل سنت ) نقل مى كند: (اين حكم كه سه طلاق در يك مجلس يك طلاق بيشتر محسوب نمى شود از زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا دو سال از خلافت عمر مورد اتفاق همه اصحاب بوده است ولى از آن زمان خليفه دوم حكم كرد كه در يك مجلس سه طلاق واقع مى گردد)!
2 - مفتى اعظم اهل تسنن و نظر شيعه در مساله طلاق
با اين كه معروف اين است كه خليفه دوم نيز چنان حكم كرد كه سه طلاق در يك مجلس جايز است ولى مساله مورد اتفاق اهل سنت نيست از جمله كسانى كه بر خلاف علماى ديگر اهل سنت در اين مساله نظر شيعه را انتخاب نموده رئيس سابق دانشگاه الازهر و مفتى بزرگ عالم تسنن (شيخ محمود شلتوت ) بود او مى نويسد:
(از دير زمانى كه در دانشكده شرق به بررسى و مقايسه بين مذاهب
پرداخته ام بسيار اتفاق افتاده كه به آراء و نظريه هاى مختلف مذاهب در پارهاى از مسائل مراجعه كرده ام و چون استدلالات شيعه را محكم و استوار ديده ام در برابر آن خاضع گشته و همان نظريه شيعه را انتخاب كرده ام
)
سپس چند نمونه از آن را نقل مى كند كه يكى از آنها همين مساله تعدد طلاق است در اين باره مى نويسد:

(سه طلاق در يك جلسه و با يك عبارت از نظر مذاهب چهارگانه عامه ، سه طلاق محسوب مى شود، ولى طبق عقيده شيعه اماميه يك طلاق بيشتر به حساب نمى آيد و چون راستى از نظر قانون (و ظاهر آيات قرآن ) راى شيعه حق است ، ديگر نظريه عامه ارزش فتوائى خود را از دست داده است ).
3 - مرزهاى الهى
در اين آيه و آيات فراوان ديگرى از قرآن مجيد، تعبير لطيفى درباره قوانين الهى به چشم مى خورد و آن تعبير به (حد) و (مرز) است . و به اين ترتيب معصيت و مخالفت با اين قوانين تجاوز از حد و مرز محسوب مى گردد. در حقيقت در ميان كارهائى كه انسان انجام مى دهد يك سلسله مناطق ممنوعه وجود دارد كه ورود در آن فوق العاده خطرناك است . قوانين و احكام الهى اين مناطق را مشخص مى كند و بسان علائمى است كه در اين گونه مناطق قرار مى دهند و لذا در آيه 187 از سوره بقره مى بينيم كه حتى از نزديك شدن به اين مرزها نهى شده است . (تلك حدود الله فلا تقربوها) زيرا نزديكى به اين مرزها انسان را بر لب پرتگاه قرار مى دهد و نيز در روايات وارده از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) مى خوانيم كه از موارد شبهه ناك نهى فرموده اند و گفته اند: (اين كار در حكم نزديك شدن به مرز است و چه بسا با يك غفلت انسانى كه به مرز نزديك شده گام در آن طرف بگذارد و گرفتار هلاكت و نابودى شود).

آيه 230


فان طلقها فلا تحل له من بعد حتى تنكح زوجا غيره فان طلقها فلا جناح عليهما ان يتراجعا ان ظنا ان يقيما حدود
)الله و تلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون (230)


ترجمه :
230 - اگر (بعد از دو طلاق و رجوع ، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود، مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند (و با او آميزش جنسى نمايد. در اين صورت ،) اگر (همسر دوم ) او را طلاق گفت ، گناهى ندارد كه بازگشت كنند، (و با همسر اول ، دوباره ازدواج نمايد،) در صورتى كه اميد داشته باشند كه حدود الهى را محترم مى شمرند. اينها حدود الهى است كه (خدا) آن را براى گروهى كه آگاهند، بيان مى نمايد.

شان نزول :
در حديثى آمده است كه : زنى خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و عرض كرد: من همسر پسر عمويم رفاعه بودم او سه بار مرا طلاق داد، پس از او با مردى به نام عبد الرحمن بن زبير ازدواج كردم ، اتفاقا او هم مرا طلاق داد بى آنكه در اين مدت آميزش جنسى بين من و او انجام گيرد، آيا مى توانم به شوهر اولم بازگردم ؟
حضرت فرمود: نه ، تنها در صورتى مى توانى كه با همسر دوم آميزش جنسى كرده باشى ، در اين هنگام آيه فوق نازل شد.

تفسير:
جدائى مشروط
در آيه قبل سخن از دو طلاق به ميان آمده بود كه بعد از طلاق دوم ، دو همسر
يا بايد راه الفت و صلح را پيش گيرند و يا از هم جدا شوند.
اين آيه در حقيقت حكم تبصرهاى دارد كه به حكم سابق ملحق مى شود مى فرمايد:
(اگر (بعد از دو طلاق و رجوع ، بار ديگر) او را طلاق داد، زن بر او بعد از آن حلال نخواهد شد مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند، (و با او آميزش جنسى نمايد در اين صورت اگر همسر دوم ) او را طلاق داد، گناهى ندارد كه آن دو بازگشت كنند، (و آن زن با همسر اولش بار ديگر ازدواج نمايد) مشروط بر اينكه اميد داشته باشند كه حدود الهى را محترم مى شمرند) (فان طلقها فلا تحل له من بعد حتى تنكح زوجا غيره فان طلقها فلا جناح عليهما ان يتراجعا ان ظنا ان يقيما حدود الله ).
و در پايان تاكيد مى كند:
(اينها حدود الهى است كه براى افرادى كه آگاهند بيان مى كند) (و تلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون ).
از رواياتى كه از پيشوايان بزرگ اسلام رسيده استفاده مى شود كه اولا: ازدواج با شخص دوم بايد دائمى باشد و به دنبال اجراى عقد، عمل زناشويى نيز انجام گيرد، اين دو شرط را از خود آيه نيز ممكن است اجمالا استفاده كرد، اما اينكه عقد دائمى باشد به خاطر اينكه جمله
(فان طلقها) گواه به آن است ، زيرا طلاق تنها در عقد دائم تصور مى شود، و اما انجام عمل زناشويى را مى توان از جمله (حتى تنكح زوجا غيره ) استفاده كرد، زيرا به گفته بعضى از ادباى عرب ، هنگامى كه گفته شود نكح فلان فلانة به معنى عقد بستن است ، و اما هر گاه گفته شود نكح زوجته به معنى انجام آميزش جنسى است (زيرا فرض ‍ سخن در جائى است كه او زوجه باشد، بنابراين به كار بردن نكاح در مورد زوجه چيزى جز آميزش جنسى نمى تواند باشد).
علاوه بر اين ، مطلق منصرف به فرد غالب مى شود و غالبا عقد ازدواج با
آميزش همراه است ، و از همه اينها گذشته همان گونه كه بعدا اشاره خواهد شد، اين حكم فلسفه اى دارد كه تنها با اجراى صيغه عقد، حاصل نمى شود.

نكته :
محلل يك عامل باز دارنده در برابر طلاق
معمول فقها اين است كه همسر دوم را در اين گونه موارد محلل مى نامند چون باعث حلال شدن زن (البته بعد از طلاق و عده ) با همسر اول مى شود و به نظر مى رسد كه منظور شارع مقدس اين بوده است كه با اين حكم جلو طلاق هاى پى در پى را بگيرد.
توضيح اينكه : همان گونه كه ازدواج يك امر حياتى و ضرورى است طلاق هم در شرايط خاصى ، ضرورت پيدا مى كند، و لذا اسلام بر خلاف مسيحيت تحريف يافته ، طلاق را مجاز شمرده ، ولى از آنجا كه از هم پاشيدن خانواده ها زيان هاى جبرانناپذيرى براى فرد و اجتماع دارد، با استفاده از عوامل مختلفى ، طلاق را تا آنجا كه ممكن است محدود ساخته ، و احكامى تشريع نموده كه با توجه به آنها طلاق به حداقل مى رسد.
موضوع الزام به ازدواج مجدد يا محلل كه بعد از سه طلاق در آيه بالا آمده است يكى از آن عوامل محسوب مى شود، زيرا ازدواج رسمى زن بعد از سه طلاق با مرد ديگر مخصوصا با اين قيد كه بايد آميزش ‍ جنسى نيز صورت گيرد سد بزرگى براى ادامه طلاق و طلاقكشى است .
به كسى كه مى خواهد دست به طلاق سوم بزند هشدار مى دهد كه راه بازگشت براى او ممكن است براى هميشه بسته شود، زيرا راه بازگشت از مسير يك ازدواج دائم با مرد ديگرى مى گذرد، و همسر دوم ممكن است او را طلاق ندهد و به فرض كه طلاق بدهد اين جريان مى تواند وجدان و عواطف مرد را جريحه دار سازد و لذا
تا مجبور نشود، دست به چنين كارى نخواهد زد.
در حقيقت موضوع محلل و به تعبير ديگر ازدواج دائمى مجدد زن با همسر ديگر مانعى بر سر راه مردان هوسباز و فريبكار است تا زن را بازيچه هوى و هوس خود نسازند و به طور نامحدود از قانون طلاق و رجوع استفاده نكنند، و در عين حال راه بازگشت نيز به كلى بسته نشده است .
شرائطى كه در اين ازدواج شده مانند: دائم بودن ، مى فهماند هدف ازدواج جديد اين نبوده كه راه را براى به هم رسيدن زن به شوهر اول هموار كند زيرا چه بسا شوهر دوم حاضر به طلاق نشود، ازدواج موقت نيست كه زمان آن پايان يابد بنابراين از اين قانون نمى توان سوء استفاده كرد.
با توجه به آنچه در بالا آمد مى توان گفت : هدف اين بوده است كه مرد و زن بعد از سه مرتبه طلاق ، با ازدواج ديگرى از هم جدا شوند تا هر يك زندگى دلخواه خود را پيش گيرد، و مساله ازدواج كه امر مقدسى است دستخوش تمايلات شيطانى همسر اول نشود، ولى در عين حال اگر از همسر دوم هم جدا شد، راه بازگشت را به روى آن دو نبسته است .
و نكاح آنها مجددا حلال مى شود، و لذا نام محلل به همسر دوم داده اند.
با توجه به آنچه گفته شد اين نكته به خوبى روشن مى شود كه بحث از ازدواج واقعى و جدى است ، و اگر كسى از اول قصد ازدواج دائم نداشته باشد و تنها صورت سازى كند تا عنوان محلل حاصل شود، چنين ازدواجى باطل است و هيچ اثرى براى حلال شدن زن به شوهر اول نخواهد داشت و حديث معروفى كه از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بسيارى از كتب تفسير نقل شده لعن الله المحلل و المحلل له :
(خداوند لعنت كند محلل و آن كسى را كه محلل براى او اقدام مى كند) ممكن
است اشاره به همين ازدواج هاى صورى و ساختگى باشد.
بعضى نيز گفته اند كه اگر ازدواج دائمى جدى بكند، و نيتش اين باشد كه راه را براى بازگشت زن به شوهر اول هموار سازد، ازدواج او باطل است و آن زن به شوهر اول حلال نمى شود، بعضى نيز گفته اند اگر قصد او ازدواج جدى بوده باشد هر چند هدف نهاييش گشودن راه براى همسر اول باشد، آن ازدواج صحيح است ، هر چند مكروه مى باشد به شرط اينكه چنين مطلبى جزء شرايط عقد ذكر نشود.
و از اينجا روشن مى شود كه هياهوى بعضى از مغرضان و بى خبران كه بدون آگاهى از شرايط و ويژگيهاى اين مساله آن را مورد هجوم قرار داده اند و كلماتى از سر اغراض شخصى نسبت به مقدسات اسلام و يا ناآگاهى از احكام آن به هم بافته اند، كمترين ارزشى ندارد و تنها دليل بر جهل و كينه توزى آنها نسبت به اسلام است و گرنه اين حكم الهى با شرائطى كه ذكر شد عاملى است براى باز داشتن از طلاق هاى مكرر و پايان دادن به خودكامگى بعضى از مردان و سامان بخشيدن به نظام نكاح و زناشويى .

آيه 231


و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف و لا تمسكوهن ضرارا لتعتدوا و من يفعل ذلك فقد ظلم نفسه و لا تتخذوا آيات الله هزوا و اذكروا نعمت الله عليكم و ما انزل عليكم من الكتب و الحكمة
)يعظكم به و اتقوا الله و اعلموا ان الله بكل شى ء عليم(231)


ترجمه :
231 - و هنگامى كه زنان را طلاق داديد، و به آخرين روزهاى عده رسيدند، يا به طرز صحيحى آنها را نگاه داريد (و آشتى كنيد)، و يا به طرز پسنديدهاى آنها را رها سازيد! و هيچ گاه به خاطر زيان رساندن و تعدى كردن ، آنها را نگاه نداريد! و كسى كه چنين كند، به خويشتن ستم كرده است . (و با اين اعمال ، و سوء استفاده از قوانين الهى ،) آيات خدا را به استهزا نگيريد! و به ياد بياوريد نعمت خدا را بر خود، و كتاب آسمانى و علم و دانشى كه بر شما نازل كرده ، و شما را با آن ، پند مى دهد! و از خدا بپرهيزيد و بدانيد خداوند از هر چيزى آگاه است (و از نيات كسانى كه از قوانين او، سوء استفاده مى كنند، با خبر است )!

تفسير:
باز هم محدوديت هاى ديگر طلاق
به دنبال آيات گذشته ، اين آيه نيز اشاره به محدوديت هاى ديگرى در امر طلاق مى كند تا از ناديده گرفتن حقوق زن جلوگيرى كند.
در آغاز مى گويد:
(هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخرين روزهاى عده رسيدند (باز مى توانيد با آنها آشتى كنيد) يا به طرز پسنديده اى آنها را نگاه
يا به طرز پسنديدهاى رها سازيد
) (و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ).
يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد و يا اگر زمينه را مساعد نمى بينيد با نيكى از هم جدا شويد، نه با جنگ و جدال و اذيت و آزار و انتقامجويى .
سپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده ، مى فرمايد:
(هرگز به خاطر ضرر زدن و تعدى كردن ، آنها را نگه نداريد) (و لا تمسكوهن ضرارا لتعتدوا).
اين جمله در حقيقت تفسير كلمه
(معروف ) است ، زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انتقامجويى قرار مى دادند، لذا با لحن قاطعى مى گويد: (هرگز نبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد).
(چرا كه هر كس چنين كند به خويشتن ظلم و ستم كرده ) (و من يفعل ذلك فقد ظلم نفسه ).
پس اين كارهاى نادرست تنها ستم بر زن نيست ، بلكه ظلم و ستمى است كه شما بر خود كرده ايد زيرا:
اولا: رجوع و بازگشتى كه به قصد حقكشى و آزار باشد هيچ گونه آرامشى در آن نمى توان يافت و محيط زندگى زناشويى براى هر دو جهنم سوزانى مى شود.
ثانيا: از نظر اسلام زن و مرد در نظام خلقت ، عضو يك پيكرند بنابراين پايمال كردن حقوق زن ، تعدى و ظلم به خود خواهد بود.
ثالثا: مردان با اين ظلم و ستم در واقع به استقبال كيفر الهى مى روند و چه ستمى بر خويشتن از اين بالاتر.
سپس به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد:
(آيات خدا را به استهزاء نگيريد) (و لا تتخذوا آيات الله هزوا).
اين تعبير نيز مى تواند اشاره به كارهاى خلاف عصر جاهليت باشد كه رسوبات آن در افكار مانده بود.
در حديثى آمده است كه در عصر جاهليت بعضى از مردان هنگامى كه طلاق مى دادند مى گفتند: هدف ما بازى و شوخى بود و همچنين هنگامى كه برده اى را آزاد يا زنى را به ازدواج خود در مى آوردند.
آيه فوق نازل شد و به آنها هشدار داد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس زنى را طلاق دهد يا برده اى را آزاد كند يا با زنى ازدواج كند يا به ازدواج ديگرى درآورد بعد مدعى شود كه بازى و شوخى مى كرده ، از او قبول نخواهد شد و به عنوان جدى پذيرفته مى شود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه ناظر به حال كسانى است كه براى اعمال خلاف خود كلاه شرعى درست مى كنند و ظواهر را دستاويز قرار مى دهند قرآن اين كار را نوعى استهزاء به آيات الهى شمرده ، و از جمله همين مساله ازدواج و طلاق و بازگشت در زمان عده به نيت انتقامجويى و آزار زن و تظاهر به اينكه از حق قانونى خود استفاده مى كنيم مى باشد.
بنابراين نبايد با چشم پوشى از روح احكام الهى و چسبيدن به ظواهر خشك و قالبهاى بى روح ، آيات الهى را بازيچه و ملعبه خود قرار داد كه گناه اين كار شديدتر، و مجازاتش دردناكتر است .
سپس مى افزايد:
(نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد و آنچه از كتاب آسمانى و دانش بر شما نازل كرده و شما را با آن پند مى دهد) (و اذكروا نعمت الله عليكم و ما انزل عليكم من الكتاب و الحكمة يعظكم به ).
(و تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خداوند به هر چيزى داناست ) (و اتقوا الله و اعلموا ان الله بكل شى ء عليم ).
اين هشدارها به خاطر آن است كه اولا توجه داشته باشند كه خداوند آنها را
از خرافات و آداب و رسوم زشت جاهليت در مورد ازدواج و طلاق و غير آن رهائى بخشيده و به احكام حياتبخش اسلام راهنمائى كرده ، قدر آن را بشناسند و حق آنها را ادا كنند و ثانيا: در مورد حقوق زنان ، از موقعيت خود سوء استفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتى از نيات آنها آگاه است .


آيه 232


و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ينكحن ازوجهن اذا ترضوا بينهم بالمعروف ذلك يوعظ به من كان
)منكم يومن بالله و اليوم الاخر ذلكم ازكى لكم و اطهر و الله يعلم و انتم لا تعلمون (232)


ترجمه :
232 - و هنگامى كه زنان را طلاق داديد و عده خود را به پايان رسانيدند، مانع آنها نشويد كه با همسران (سابق ) خويش ، ازدواج كنند! اگر در ميان آنان ، به طرز پسنديده اى تراضى برقرار گردد. اين دستورى است كه تنها افرادى از شما، كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند، از آن ، پند مى گيرند (و به آن ، عمل مى كنند). اين (دستور)، براى رشد (خانواده هاى ) شما موثرتر، و براى شستن آلودگيها مفيدتر است ، و خدا مى داند و شما نمى دانيد.

شان نزول :
يكى از ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به نام (معقل بن يسار) خواهرى به نام (جملاء) داشت كه از همسرش عاصم بن عدى طلاق گرفته بود، بعد از پايان عده مايل بود بار ديگر به عقد همسرش درآيد، ولى برادرش از اين كار مانع شد، آيه فوق نازل شد و او را از مخالفت با چنين ازدواجى نهى كرد.
و نيز گفته اند كه آيه هنگامى نازل شد كه جابر بن عبد الله با ازدواج مجدد دختر عمويش با شوهر سابق خويش مخالفت مى ورزيد.
و شايد در جاهليت چنين حقى به غالب بستگان نزديك مى دادند كه در امر ازدواج زنان و دختران خويشاوند دخالت كنند، شك نيست كه برادر و پسر عمو از
نظر فقه شيعه هيچ گونه ولايتى به خواهر و دختر عموى خود ندارند و آيه فوق مى خواهد اين گونه دخالت هاى غير مجاز را نفى كند، بلكه چنانكه خواهيم ديد از آيه فوق حكم وسيعترى حتى درباره اولياء استفاده مى شود كه حتى پدر و جد - تا چه رسد به بستگان ديگر و يا بيگانگان - حق ندارند با چنين ازدواج هائى مخالفت كنند.

تفسير:
شكستن يكى ديگر از زنجيرهاى اسارت زنان
همان گونه كه قبلا اشاره شد در زمان جاهليت زنان در زنجير اسارت مردان بودند و بى آنكه به اراده و تمايل آنان توجه شود مجبور بودند زندگى خود را طبق تمايلات مردان خودكامه تنظيم كنند.
از جمله در مورد انتخاب همسر، به خواسته و ميل زن هيچ گونه اهميتى داده نمى شد حتى اگر زن با اجازه ولى ، ازدواج مى كرد سپس از همسرش جدا مى شد باز پيوستن ثانوى او به همسر اول ، بستگى به اراده مردان فاميل داشت و بسيار مى شد با اينكه زن و شوهر بعد از جدائى علاقه به بازگشت داشتند مردان خويشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند.
قرآن صريحا اين روش را محكوم كرده ، مى گويد:
(هنگامى كه زنان را طلاق داديد و عده خود را به پايان رسانيدند، مانع آنها نشويد كه با همسران (سابق ) خويش ازدواج كنند اگر در ميان آنها رضايت به طرز پسنديده اى حاصل شود) (و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فلا تعظلوهن ان ينكحن ازواجهن اذا تراضوا بينهم بالمعروف ).
اين در صورتى است كه مخاطب در اين آيه اولياء و مردان خويشاوند باشند، ولى اين احتمال نيز داده شده است كه مخاطب در آن ، همسر اول باشد، يعنى
هنگامى كه زنى را طلاق داديد مزاحم ازدواج مجدد او با شوهران ديگر نشويد، زيرا بعضى از افراد لجوج هم در گذشته و هم امروز بعد از طلاق دادن زن ، نسبت به ازدواج او با همسر ديگرى حساسيت به خرج مى دهند كه چيزى جز يك انديشه جاهلى نيست .
ضمنا در آيه سابق بلوغ اجل ، به معنى رسيدن به روزهاى آخر عده بود در حالى كه در آيه مورد بحث به قرينه ازدواج مجدد، منظور پايان كامل عده است .
بنابراين از آيه استفاده مى شود كه زنان
(ثيبه ) (آنان كه لااقل يك بار ازدواج كرده اند) در ازدواج مجدد خود هيچ گونه نيازى به جلب موافقت اولياء ندارند حتى مخالفت آنها بى اثر است .
سپس در ادامه آيه ، بار ديگر هشدار مى دهد و مى فرمايد:
(اين دستورى است كه تنها افرادى از شما كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند از آن پند مى گيرند) (ذلك يوعظ به من كان منكم يؤ من بالله و اليوم الاخر).
و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد:
(اين براى پاكى و نمو (خانواده هاى شما) مؤ ثرتر و براى شستن آلودگيها مفيدتر است و خدا مى داند و شما نمى دانيد) (ذلكم ازكى لكم و اطهر و الله يعلم و انتم لا تعلمون ).
اين بخش از آيه ، در واقع مى گويد: اين احكام همه به نفع شما بيان شده منتهى كسانى مى توانند از آن بهره گيرند كه سرمايه ايمان به مبداء و معاد را داشته باشند، و بتوانند تمايلات خود را كنترل كنند.
و به تعبير ديگر اين جمله مى گويد: نتيجه عمل به اين دستورها صددرصد به خود شما مى رسد، ولى ممكن است بر اثر كمى معلومات ، به فلسفه اين احكام
واقف نشويد، اما خدائى كه از اسرار آنها آگاه است به خاطر حفظ طهارت و پاكيزگى خانواده هاى شما اين قوانين را مقرر فرموده است .
قابل توجه اينكه : عمل به اين دستورها، هم موجب تزكيه و هم موجب طهارت معرفى شده (ازكى لكم و اطهر).
يعنى هم آلودگيها را كه بر اثر غلط كارى دامنگير خانواده ها مى شود بر طرف مى سازد، و هم مايه نمو و تكامل و خير و بركت است ، (فراموش نبايد كرد كه
(تزكيه ) در اصل از (زكات ) به معنى نمو گرفته شده است .
بعضى از مفسران جمله
(ازكى لكم ) را اشاره به ثوابهائى مى دانند كه با عمل به اين دستورها حاصل مى شود، و جمله (اطهر) را اشاره به پاك شدن از گناهان .
بديهى است حوادثى پيش مى آيد كه دو همسر با تمام علاقه اى كه به يكديگر دارند تحت تاثير آن از هم جدا مى شوند، بعد كه آثار مرگبار جدائى را با چشم خود مى بينند پشيمان شده و تصميم به بازگشت مى گيرند، سختگيرى و تعصب در برابر بازگشت آنها، ضربه سنگينى به هر دو مى زند و اى بسا مايه انحراف و آلودگى آنها شود، و اگر فرزندانى در اين وسط باشند - كه غالبا هستند - سرنوشت بسيار دردناكى خواهند داشت و مسؤ ول اين عواقب شوم كسانى هستند كه از آشتى آنها جلوگيرى مى كنند.

آيه 233


و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة و على المولود له رزقهن و كسوتهن بالمعروف لا تكلف نفس الا وسعها لا تضار ولدة بولدها و لا مولود له بولده و على الوارث مثل ذلك فان ارادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح عليهما و ان اردتم ان تسترضعوا اولادكم فلا جناح عليكم اذا سلمتم ما آتيتم بالمعروف و
)اتقوا الله و اعلموا ان الله بما تعملون بصير (233)


ترجمه :
233 - مادران ، فرزندان را دو سال تمام ، شير مى دهند. (اين ) براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند.
و بر آن كس كه فرزند براى او متولد شده (پدر)، لازم است خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته (در مدت شير دادن بپردازد، حتى اگر طلاق گرفته باشد). هيچ كس موظف به بيش از مقدار توانايى خود نيست ! نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق ضرر زدن به كودك را دارد، و نه پدر. و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد (هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تامين نمايد). و اگر آن دو، با رضايت يكديگر و مشورت ، بخواهند كودك را (زودتر) از شير باز گيرند، گناهى بر آنها نيست . و اگر (با عدم توانايى ، يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايه اى براى فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست ، به شرط اينكه حق گذشته مادر را به طور شايسته بپردازيد.
و از (مخالفت فرمان ) خدا به پرهيزيد و بدانيد خدا، به آنچه انجام مى دهيد، بيناست !

تفسير:
هفت دستور درباره شير دادن نوزادان
اين آيه كه در واقع ادامه بحث هاى مربوط به مسائل ازدواج و زناشويى
به سراغ يك مساله مهم ، يعنى مساله
(رضاع ) (شير دادن ) و با تعبيراتى بسيار كوتاه و فشرده و در عين حال پر محتوا و آموزنده جزئيات اين مساله را بازگو مى كند.
1 - نخست مى گويد:
(مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مى دهند) (و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين ).
(والدات ) جمع (والده )، در لغت عرب به معنى مادر است ، ولى (ام ) معنى وسيعترى دارد كه گاه به مادر يا مادر مادر، و گاه به ريشه و اساس هر چيزى اطلاق مى شود.
در اين بخش از آيه ، حق شير دادن در دو سال شيرخوارگى به مادر داده شده ، و او است كه مى تواند در اين مدت از فرزند خود نگاهدارى كند و به اصطلاح حق حضانت در اين مدت از آن مادر است ، هر چند ولايت بر اطفال صغير به عهده پدر گذاشته شده است ، اما از آنجا كه تغذيه جسم و جان نوزاد در اين مدت با شير و عواطف مادر پيوند ناگسستنى دارد اين حق به مادر داده شده ، علاوه بر اين عواطف مادر نيز بايد رعايت شود، زيرا او نمى تواند آغوش خود را در چنين لحظات حساسى از كودكش خالى ببيند و در برابر وضع نوزادش بى تفاوت باشد، بنابراين قرار دادن حق حضانت و نگاهدارى و شير دادن براى مادر يك نوع حق دو جانبه است كه هم براى رعايت حال فرزند است و هم مادر، و تعبير
(اولادهن ) (فرزندانشان ) اشاره لطيفى به اين مطلب است .
گر چه ظاهر اين جمله مطلق است ، و زنان مطلقه و غير مطلقه را شامل مى شود، ولى جمله هاى بعد نشان مى دهد كه اين آيه به زنان مطلقه نظر دارد هر چند مادران ديگر نيز از چنين حقى برخوردارند، اما در صورت نبودن جدائى و طلاق ، عملا اثر ندارد.
2 - سپس مى افزايد
(اين براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را كامل كند) (لمن اراد ان يتم الرضاعة ).
يعنى مدت شير دادن طفل لازم نيست ، همواره دو سال باشد، دو سال براى كسى است كه مى خواهد شير دادن را كامل كند، ولى مادران حق دارند با توجه به وضع نوزاد و رعايت سلامت او اين مدت را كمتر كنند.
در رواياتى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده دوران كامل شيرخوارگى دو سال ، و كمتر از آن ، بيست و يك ماه معرفى شده است .
بعيد نيست اين معنى از ضميمه كردن آيه فوق با آيه و حمله و فصاله ثلثون شهرا: باردارى او و از شير گرفتنش ، سى ماه است نيز استفاده شود، زيرا مى دانيم معمولا دوران باردارى نه ماه است و هر گاه آن را از سى ماه كم كنيم بيست و يك ماه باقى ميماند كه مدت معمولى شير دادن خواهد بود، بلكه با توجه به اينكه آنچه در سوره احقاف آمده نيز به صورت الزامى است ، مادران حق دارند با در نظر گرفتن ، مصلحت و سلامت نوزاد، مدت شيرخوارگى را از بيست و يك ماه نيز كمتر كنند.

3 - هزينه زندگى مادر از نظر غذا و لباس در دوران شير دادن بر عهده پدر نوزاد است تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شير دهد لذا در ادامه آيه مى فرمايد: (و بر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است ، خوراك و پوشاك مادران را به طور شايسته بپردازد) (و على المولود له رزقهن و كسوتهن بالمعروف ).
در اينجا تعبير به
(المولود له ) (كسى كه فرزند براى او متولد شده ) به جاى تعبير به (اب - والد) (پدر) قابل توجه است ، گوئى مى خواهد عواطف پدر را در راه انجام وظيفه مزبور، بسيج كند، يعنى اگر هزينه كودك و مادرش در اين موقع بر عهده
مرد گذارده شده به خاطر اين است كه فرزند او و ميوه دل او است ، نه يك فرد بيگانه .
توصيف به
(معروف ) (به طور شايسته ) نشان مى دهد كه پدران در مورد لباس و غذاى مادر، بايد آنچه شايسته و متعارف و مناسب حال او است را در نظر بگيرند، نه سختگيرى كنند و نه اسراف .
و براى توضيح بيشتر مى فرمايد:
(هيچ كس موظف نيست بيش از مقدار توانائى خود را انجام دهد) (لا تكلف نفس الا وسعها).
بنابراين هر پدرى به اندازه توانائى خود وظيفه دارد، بعضى اين جمله را به منزله علت براى اصل حكم دانسته اند، و بعضى به عنوان تفسير حكم سابق ، (و هر دو در نتيجه يكى است ).
4 - سپس به بيان حكم مهم ديگرى پرداخته ، مى فرمايد:
(نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق دارد به كودك ضرر زند، و نه پدر) به خاطر اختلاف با مادر (لا تضار والدة بولدها و لا مولود له بولده ).
يعنى ، هيچ يك از اين دو حق ندارند سرنوشت كودك را وجه المصالحه اختلافات خويش قرار دهند، و بر جسم و روح نوزاد، ضربه وارد كنند.
مردان نبايد حق حضانت و نگاهدارى مادران را با گرفتن كودكان در دوران شيرخوارگى از آنها پايمال كنند، كه زيانش به فرزند رسد و مادران نيز نبايد از اين حق شانه خالى كرده و به بهانه هاى گوناگون از شير دادن كودك خوددارى كرده يا پدر را از ديدار فرزندش محروم سازند.
اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه منظور آن است كه نه پدر مى تواند حق زناشويى زن را به خاطر ترس از باردار شدن و در نتيجه زيان ديدن شير خوار، سلب كند، و نه مادر مى تواند شوهر را از اين حق به همين دليل باز دارد.
ولى تفسير اول با ظاهر آيه سازگارتر است .
تعبير به
(ولدها) و (ولده ) نيز براى تشويق پدران و مادران به رعايت حال كودكان شير خوار است ، به اضافه نشان مى دهد كه نوزاد متعلق به هر دو مى باشد، نه مطابق رسوم جاهليت كه فرزند را فقط متعلق به پدر مى دانستند و براى مادر هيچ سهمى قائل نبودند.
5 - سپس به حكم ديگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مى پردازد، مى فرمايد:
(و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد) (و على الوارث مثل ذلك ).
يعنى : آنها بايد نيازهاى مادر را در دورانى كه به كودك شير مى دهد تامين كنند - در اينجا بعضى احتمالات ديگر در تفسير آيه داده شده كه ضعيف به نظر مى رسد.
6 - در ادامه آيه ، سخن از مساله باز داشتن كودك از شير به ميان آمده و اختيار آن را به پدر و مادر واگذاشته ، هر چند در جمله هاى سابق زمانى براى شير دادن كودك تعيين شده بود، ولى پدر و مادر با توجه به وضع جسمى و روحى او، و توافق با يكديگر مى توانند كودك را در هر موقع مناسب از شير باز دارند، مى فرمايد:
(اگر آن دو با رضايت و مشورت يكديگر بخواهند كودك را (زودتر از دو سال يا بيست و يك ماه ) از شير باز گيرند گناهى بر آنها نيست ) (فان ارادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح عليهما).
در واقع پدر و مادر بايد مصالح فرزند را در نظر بگيرند و با هم فكرى و توافق و به تعبير قرآن تراضى و تشاور، براى باز گرفتن كودك از شير برنامه اى تنظيم كنند، و در اين كار از كشمكش و مشاجره و پرداختن به مصالح خود و پايمال كردن مصالح كودك به پرهيزند.
7 - گاه مى شود كه مادر از حق خود در مورد شير دادن و حضانت و
نگاهدارى فرزند خود دارى مى كند و يا به راستى مانعى براى او پيش مى آيد، در اين صورت بايد راه چاره اى انديشيد و لذا در ادامه آيه مى فرمايد:
(اگر (با عدم توانائى يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايه اى براى فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست ، هر گاه حق گذشته مادر را بطور شايسته بپردازيد) (و ان اردتم ان تسترضعوا اولادكم فلا جناح عليكم اذا سلمتم ما آتيتم بالمعروف ).
در تفسير جمله
(اذا سلمتم ما آتيتم بالمعروف )، نظرات گوناگونى از سوى مفسران اظهار شده ، گروهى تفسير بالا را پذيرفته اند كه انتخاب دايه به جاى مادر، پس از رضايت طرفين ، بى مانع است مشروط بر اينكه اين امر سبب از بين رفتن حقوق مادر، نسبت به گذشته نشود، بلكه حق او نسبت به مدتى كه شير مى دهد طبق عادت پرداخته شود.
در حالى كه بعضى آن را ناظر به حق دايه دانسته اند و گفته اند بايد حق او طبق عرف عادت پرداخت شود، بعضى نيز گفته اند منظور از اين جمله توافق پدر و مادر در مساله انتخاب دايه است .
و بنابراين تاكيدى مى شود بر جمله قبل ، ولى اين تفسير ضعيف به نظر مى رسد و صحيحتر همان تفسير اول و دوم مى باشد و مرحوم طبرسى تفسير اول را ترجيح داده است .
و در پايان آيه به همگان هشدار مى دهد كه
(تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خدا به آنچه انجام مى دهيد بينا است ) (و اتقوا الله و اعلموا ان الله بما تعملون بصير).
مبادا كشمكش ميان مرد و زن ، روح انتقامجويى را در آنها زنده كند و سرنوشت يكديگر و يا كودكان مظلوم را به خطر اندازند، همه بايد بدانند خدا دقيقا مراقب اعمال آنها است .
اين احكام دقيق و حساب شده و هشدارهاى آميخته به آن به خوبى نشان مى دهد كه اسلام تا چه حد براى حقوق كودكان و همچنين مادران اهميت قائل
شده است و رعايت حد اكثر عدالت را در اين زمينه سفارش مى كند، آرى اسلام بر خلاف آنچه در دنياى ستمكاران وجود دارد كه حقوق ضعيفان هميشه پايمال مى شود، حد اكثر اهميت را به حفظ حقوق آنان داده است .


آيات 234 و 235


و الذين يتوفون منكم و يذرون أ زوجا يتربصن بأ نفسهن أ ربعة أ شهر و عشرا فإ ذا بلغن أ جلهن فلا جناح عليكم فيما فعلن فى أ نفسهن بالمعروف و الله بما تعملون خبير

و لا جناح عليكم فيما عرضتم به من خطبة النساء أ و أ كننتم فى أ نفسكم علم الله أ نكم ستذكرونهن و لكن لا تواعدوهن سرا إ لا أ ن تقولوا قولا معروفا و لا تعزموا عقدة النكاح حتى يبلغ الكتب أ جله و اعلموا أ ن الله يعلم ما فى أ نفسكم فاحذروه و اعلموا أ ن الله غفور حليم )


ترجمه :
234 - و كسانى كه از شما ميميرند و همسرانى باقى ميگذارند، بايد چهار ماه و ده روز، انتظار بكشند (و عده نگه دارند)! و هنگامى كه به آخر مدتشان رسيدند، گناهى بر شما نيست كه هر چه ميخواهند، درباره خودشان به طور شايسته انجام دهند (و با مرد دلخواه خود، ازدواج كنند).
و خدا به آنچه عمل مى كنيد، آگاه است .
235 - و گناهى بر شما نيست كه به طور كنايه ، (از زنانى كه همسرانشان مردهاند) خواستگارى كنيد، و يا در دل تصميم بر اين كار بگيريد (بدون اينكه آن را اظهار كنيد).
خداوند ميدانست شما به ياد آنها خواهيد افتاد، (و با خواسته طبيعى شما به شكل معقول ، مخالف نيست ،) ولى پنهانى با آنها قرار زناشويى نگذاريد، مگر اينكه به طرز پسنديدهاى (به طور كنايه ) اظهار كنيد! (ولى در هر حال ،) اقدام به ازدواج ننماييد، تا عده آنها سر آيد! و بدانيد خداوند آنچه را در دل داريد، مى داند! از مخالفت او به پرهيزيد و بدانيد خداوند، آمرزنده و بردبار است (و در مجازات بندگان ، عجله نمى كند)!

تفسير:
خرافاتى كه زنان را بيچاره مى كرد!
يكى از مسائل و مشكلات اساسى زنان ازدواج بعد از مرگ شوهراست ، از آنجا كه ازدواج فورى زن با همسر ديگر بعد از مرگ شوهر با محبت و دوستى و حفظ احترام شوهر سابق و تعيين به خالى بودن رحم از نطفه همسر پيشين سازگار نيست و به علاوه موجب جريحهدار ساختن عواطف بستگان متوفى است ، آيه فوق ازدواج مجدد زنان را مشروط به عده نگه داشتن به مدت چهار ماه و ده روز ذكر كرده است
رعايت حريم زندگانى زناشويى حتى بعد از مرگ با همسر موضوعى است فطرى و لذا هميشه در قبائل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى اين منظور بوده است گر چه گاهى در اين رسوم آن چنان افراط مى كردند كه عملا زنان را در بنبست و اسارت قرار ميدادند و گاهى جنايت آميزترين كارها را در مورد او مرتكب مى شدند به عنوان نمونه : بعضى از قبائل پس از مرگ شوهر زن را آتش زده و يا بعضى او را با مرد دفن مى كردند، برخى زن را براى هميشه از ازدواج مجدد محروم ساخته و گوشهنشين مى كردند و در پارهاى از قبائل زنها موظف بودند مدتى كنار قبر شوهر زير خيمه سياه و چركين با لباسهاى مندرس و كثيف دور از هر گونه آرايش و زيور و حتى شستشو به سر برده و بدين وضع شب و روز خود را بگذرانند.
آيه فوق بر تمام اين خرافات و جنايات خط بطلان كشيده و به زنان بيوه اجازه مى دهد بعد از نگاهدارى عده و حفظ حريم زوجيت گذشته اقدام به ازدواج كنند، مى فرمايد: كسانى كه از شما ميميرند و همسرانى از خود باقى ميگذارند، آنها بايد چهار ماه و ده روز انتظار بكشند و هنگامى كه مدتشان سر آمد، گناهى بر
شما نيست كه هر چه ميخواهند درباره خودشان به طور شايسته انجام دهند و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند. (و الذين يتوفون منكم و يذرون ازواجا يتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا فاذا بلغن اجلهن فلا جناح عليكم فيما فعلن فى انفسهن بالمعروف ).
و از آنجا كه گاه اولياء و بستگان زن ، دخالت هاى بى موردى در كار او مى كنند و يا منافع خويش را در ازدواج آينده زن در نظر ميگيرند، در پايان آيه خداوند به همه هشدار مى دهد و مى فرمايد: خداوند از هر كارى كه انجام مى دهيد آگاه است و هر كس را به جزاى اعمال نيك و بد خود ميرساند (و الله بما تعملون خبير).
جمله
( لا جناح عليكم فيما فعلن فى انفسهن بالمعروف ) با توجه به اينكه مخاطب ، مردان فاميل هستند، نشان مى دهد كه گوئى آزاد گذاشتن زن را بعد از مرگ شوهر، براى خود گناه ميدانستند و به عكس ‍ تضييق و سختگيرى را وظيفه ميشمردند، اين آيه به وضوح مى گويد آنها را آزاد بگذاريد و هيچ گناهى بر شما نيست (در ضمن از اين تعبير استفاده مى شود كه ولايت پدر و جد نيز در اينجا ساقط است ) ولى به زنان نيز يادآورى مى كند كه آنها از آزادى خود سوء استفاده نكنند و به طور شايسته (بالمعروف ) براى انتخاب شوهر جديد، اقدام نمايند.
طبق رواياتى كه از پيشوايان اسلام به ما رسيده است زنان موظفند در اين مدت شكل سوگوارى خود را حفظ كنند، يعنى مطلقا آرايش نكنند، ساده باشند و البته فلسفه نگاهدارى اين چنين عدهاى نيز همين را ايجاب مى كند.
اسلام زنان را بحدى از آداب و رسوم خرافى دوران جاهلى نجات داد كه برخى پنداشتند حتى در همين مدت كوتاه عده هم مى توانند ازدواج كنند، يكى از همين زنان كه چنين ميپنداشت ، روزى خدمت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و مى خواست اجازه براى ازدواج مجدد بگيرد، از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) سئوال كرد آيا اجازه مى دهيد سرمه كشيده و خود را آرايش دهم ؟
حضرت فرمود: شما زنان موجودات عجيبى هستيد! تا قبل از اسلام عده
وفات را در سختترين شرايط و گاه تا آخر عمر ميگذرانديد در حالى كه به خود حتى حق شستشو هم نميداديد اينك كه اسلام براى حرمت خانواده و رعايت حق زوجيت به شما دستور داده مدت كوتاهى ساده بسر بريد طاقت نمى آوريد.
جالب توجه اين كه در احكام اسلامى در مورد عده به اين معنى تصريح شده كه اگر هيچ گونه احتمالى در مورد باردارى زن در ميان نباشد باز بايد زنانى كه همسرانشان وفات يافتهاند عده نگاهدارند.
و نيز به همين دليل آغاز عده مرگ شوهر نيست بلكه موقعى است كه خبر مرگ شوهر به زن مى رسد هر چند بعد از ماهها باشد، و اين خود ميرساند كه تشريع اين حكم قبل از هر چيز به خاطر حفظ احترام و حريم زوجيت است ، اگر چه مساله باردارى احتمالى زن در اين قانون مسلما مورد توجه بوده است .
آيه بعد به يكى از احكام مهم زنانى كه در عده هستند (به تناسب بحثى كه درباره عده وفات گذشت ) اشاره كرده ، مى فرمايد: گناهى بر شما نيست كه از روى كنايه (از زنانى كه در عده وفات هستند) خواستگارى كنيد، و يا در دل تصميم داشته باشيد، خدا ميدانست شما به ياد آنها خواهيد افتاد، ولى با آنها در تنهائى با صراحت وعده ازدواج نگذاريد، مگر اينكه به طرز شايسته اى (با كنايه ) اظهار كنيد (و لا جناح عليكم فيما عرضتم به من خطبة النساء او اكننتم فى انفسكم علم الله انكم ستذكرونهن و لكن لا تواعدوهن سرا الا ان تقولوا قولا معروفا).
اين دستور در واقع براى آن است كه هم حريم ازدواج سابق حفظ شده باشد و هم زنان بيوه ، از حق تعيين سرنوشت آينده خود محروم نگردند، دستورى كه هم عادلانه است و هم توأ م با حفظ احترام طرفين .
در حقيقت اين يك امر طبيعى است كه با فوت شوهر، زن به سرنوشت آينده
خود فكر مى كند و مردانى نيز ممكن است - به خاطر شرايط سهلتر كه زنان بيوه دارند - در فكر ازدواج با آنان باشند، از طرفى بايد حريم زوجيت سابق نيز حفظ شود، آنچه در بالا آمد، دستور حساب شدهاى است كه همه اين مسائل در آن رعايت شده است .
جمله
(و لكن لا تواعدوهن سرا) ميفهماند كه علاوه بر لزوم خوددارى از خواستگارى آشكار، نبايد در خفا و پنهانى ، با چنين زنانى در مدت عده ملاقات كرد و با صراحت خواستگارى نمود، مگر اينكه صحبت به گونه اى باشد كه با آداب اجتماعى و موضوع مرگ شوهر سازش داشته باشد يعنى در پرده و با كنايه صورت گيرد.
تعبير به
(عرضتم ) از ماده (تعريض )، به گفته راغب در مفردات ، به معنى سخنى است كه تاب دو معنى داشته باشد، راست و دروغ يا ظاهر و باطن .
و به گفته مفسر بزرگوار مرحوم
(طبرسى ) در (مجمع البيان )، تعريض ضد تصريح است ، در اصل از عرض گرفته شده كه به معنى كناره و گوشه چيزى است .
در روايات اسلامى در تفسير اين آيه براى خواستگارى كردن به طور سربسته و به اصطلاح قرآن
(قول معروف ) مثالهايى ذكر شده به عنوان نمونه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: قول معروف اين است كه مثلا مرد به زن مورد نظرش بگويد: انى فيك لراغب و انى للنساء لمكرم ، فلا تسبقينى بنفسك ؛ (من به تو علاقه دارم زنان را گرامى ميدارم ، در مورد كار خود از من پيشى مگير).
همين مضمون يا شبيه به آن در كلمات بسيارى از فقهاء آمده است .
نكته قابل توجه اينكه گر چه آيه فوق ، بعد از آيه عده وفات قرار گرفته ، ولى فقهاء تصريح كرده اند كه حكم بالا، مخصوص عده وفات نيست بلكه شامل غير آن
نيز مى شود.
مرحوم صاحب
(حدائق )، فقيه و محدث معروف ، مى گويد: اصحاب ما تصريح كرده اند كه تعريض و كنايه نسبت به خواستگارى در مورد زنى كه در عده رجعى است ، حرام است ، اما نسبت به زن مطلقه غير رجعيه هم از سوى شوهرش و هم از سوى ديگران جايز است ، ولى تصريح به آن براى هيچكدام جايز نيست ...
اما در عده بائن ، تعريض از ناحيه شوهر و ديگران جايز است ولى تصريح تنها از سوى شوهر جايز است نه ديگرى - شرح بيشتر اين موضوع را در كتب فقهى مخصوصا در ادامه كلام صاحب حدائق مطالعه فرمائيد.
سپس در ادامه آيه مى فرمايد: (ولى در هر حال ) عقد نكاح را نبنديد تا عده آنها به سر آيد (و لا تعزموا عقدة النكاح حتى يبلغ الكتاب اجله ).
و به طور مسلم اگر كسى در عده ، عقد ازدواج ببندد باطل است ، بلكه اگر آگاهانه اين كار را انجام دهد سبب مى شود كه آن زن براى هميشه نسبت به او حرام گردد.
و به دنبال آن مى فرمايد: بدانيد خداوند آنچه را در دل داريد مى داند از مخالفت او به پرهيزيد و بدانيد كه خداوند آمرزنده داراى حلم است و در مجازات بندگان عجله نميكند (و اعلموا ان الله يعلم ما فى انفسكم فاحذروه و اعلموا ان الله غفور حليم ).
و به اين ترتيب خداوند از تمام نيات و اعمال بندگانش آگاه است و متخلفان را به سرعت مجازات نمى كند

(لا تعزموا) از ماده (عزم ) به معنى قصد است ، و هنگامى كه مى فرمايد: و لا تعزموا عقدة النكاح ، در واقع نهى از انجام عقد ازدواج به صورت مؤ كد است ، يعنى حتى نيت چنين كارى را در زمان عده نكنيد.

آيات 236 و 237


لا جناح عليكم إ ن طلقتم النساء ما لم تمسوهن أ و تفرضوا لهن فريضة و متعوهن على الموسع قدره و على المقتر قدره متعا بالمعروف حقا على المحسنين

و إ ن طلقتموهن من قبل أ ن تمسوهن و قد فرضتم لهن فريضة فنصف ما فرضتم إ لا أ ن يعفون أ و يعفوا الذى بيده عقدة النكاح و أ ن تعفوا أ قرب للتقوى و لا تنسوا الفضل )بينكم إ ن الله بما تعملون بصير


ترجمه :
236 - اگر زنان را قبل از آميزش جنسى يا تعيين مهر، (به عللى ) طلاق دهيد، گناهى بر شما نيست . (و در اين موقع ،) آنها را (با هديه اى مناسب ،) بهرهمند سازيد! آن كس كه توانايى دارد، به اندازه توانايياش ، و آن كس كه تنگدست است ، به اندازه خودش ، هديه اى شايسته (كه مناسب حال دهنده و گيرنده باشد ) بدهد! و اين بر نيكوكاران ، الزامى است .
237 - و اگر زنان را، پيش از آنكه با آنها تماس بگيريد و (آميزش جنسى كنيد) طلاق دهيد، در حالى كه مهرى براى آنها تعيين كردهايد، (لازم است ) نصف آنچه را تعيين كردهايد (به آنها بدهيد) مگر اينكه آنها (حق خود را) ببخشند، يا (در صورتى كه صغير و سفيه باشند، ولى آنها، يعنى ) آن كس كه گره ازدواج به دست اوست ، آن را ببخشد. و گذشت كردن شما (و بخشيدن تمام مهر به آنها) بپرهيزكارى نزديكتر است . و گذشت و نيكوكارى را در ميان خود فراموش نكنيد، كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد، بيناست !

تفسير:
چگونگى اداى مهر
باز در ادامه احكام طلاق در اين دو آيه احكام ديگرى بيان شد
نخست مى فرمايد:
(گناهى بر شما نيست اگر زنان را قبل از اينكه با آنها تماس پيدا كنيد (و آميزش جنسى انجام دهيد) و تعيين مهر نمائيد، طلاق دهيد) (لا جناح عليكم ان طلقتم النساء ما لم تمسوهن او تفرضوا لهن فريضة ).
البته اين در صورتى است كه مرد يا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پيش از عمل زناشويى ، متوجه شوند كه به جهاتى نميتوانند با هم زندگى كنند، چه بهتر كه در اين موقع با طلاق از هم جدا شوند، زيرا در مراحل بعد كار مشكلتر مى شود. و به هر حال اين تعبير، پاسـخى است براى آنها كه تصور مى كردند طلاق قبل از عمل زناشويى يا قبل از تعيين مهر، صحيح نيست ، قرآن مى گويد: چنين طلاقى گناهى ندارد و صحيح است (و اى بسا جلو مفاسد بيشترى را بگيرد).
بعضى نيز
(جناح ) را در اينجا به معنى (مهر) گرفتهاند كه بر دوش شوهر سنگينى مى كند يعنى به هنگام طلاق قبل از عمل زناشويى و تعيين مهر هيچ گونه مهرى بر عهده شما نيست . گر چه بعضى از مفسران شرح زيادى درباره اين تفسير گفته اند، ولى به كار بردن كلمه جناح ، به معنى مهر مانوس نيست .
بعضى نيز احتمال داده اند كه معنى جمله بالا اين است : كه طلاق زنها قبل از آميزش در همه حال جايز است (خواه در حال عادت ماهيانه باشند يا نه ) در حالى كه بعد از آميزش حتما بايد در حال پاكى خالى از آميزش باشد اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا با جمله
(او تفرضوا لهن فريضة ) سازگار نيست .
سپس به بيان حكم ديگرى در اين رابطه ميپردازد و مى فرمايد: در چنين حالى بايد آنها را (با هديه مناسبى ) بهرهمند سازيد
) (و متعوهن ).
بنابراين اگر نه مهرى تعيين شده و نه آميزشى حاصل گشته ، شوهر بايد
هديه اى كه مناسب با شئون زن باشد، بعد از طلاق به او بپردازد ولى در پرداخت اين هديه ، قدرت توانائى شوهر نيز بايد در نظر گرفته شود، و لذا در دنباله آيه مى گويد: بر آن كس كه توانائى دارد به اندازه توانائيش ، و بر آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش هديه شايسته اى لازم است ، و اين حقى است بر نيكوكاران (على الموسع قدره و على المقتر قدره متاعا بالمعروف حقا على المحسنين ).

(موسع ) به معنى توانگر، و (مقتر) به معنى تنگدست است (از ماده قتر به معنى بخل و تنگ نظرى نيز آمده است ) مانند: (و كان الانسان قتورا).
بنابراين توانگران بايد به اندازه خود و تنگدستان نيز درخور تواناييشان اين هديه را بپردازند، و شئون زن نيز در اين جهت در نظر گرفته شده است .
جمله
(متاعا بالمعروف ) ميتواند اشارهاى به همه اينها باشد يعنى هديه اى به طور شايسته و دور از اسراف و بخل ، و مناسب حال دهنده و گيرنده .
از آنجا كه اين هديه اثر قابل ملاحظه اى در جلوگيرى از حس انتقامجويى و رهايى زن از عقدههايى كه ممكن است ، بر اثر گسستن پيوند زناشويى حاصل شود، در آيه فوق آن را وابسته به روحيه نيكوكارى و احسان كرده و مى گويد: حقا على المحسنين :
(اين عمل بر نيكوكاران لازم است ) يعنى بايد آميخته با روح نيكوكارى و مسالمت باشد.
ناگفته پيدا است تعبير به
(نيكوكاران ) نه به خاطر اين است كه حكم مزبور جنبه الزامى ندارد بلكه براى تحريك احساسات خيرخواهانه افراد در راه انجام اين وظيفه است و گرنه همانطور كه اشاره شد اين حكم جنبه الزامى دارد.
نكته جالب ديگرى كه از آيه استفاده مى شود اين است كه : قرآن از هديهاى
كه مرد بايد به زن بپردازد تعبير به
(متاع ) كرده است و متاع در لغت به معناى چيزهائى است كه انسان از آنها بهرهمند و متمتع مى شود و غالبا به غير پول و وجه نقد اطلاق مى گردد زيرا از پول بطور مستقيم نميتوان استفاده كرد بلكه بايد تبديل به متاع شود روى همين جهت قرآن از هديه تعبير به متاع كرده است .
و اين موضوع از نظر روانى اثر خاصى دارد زيرا بسيار مى شود كه هديهاى از اجناس قابل استفاده مانند خوراك و پوشاك و نظاير آن كه براى اشخاص برده مى شود هر چند كم قيمت باشد اثرى در روح آنها ميگذارد كه اگر آن را تبديل به پول كنند هرگز آن اثر را نخواهد داشت و لذا در رواياتى كه در اين زمينه به ما رسيده مى بينيم غالبا ائمه اطهار نمونه هاى هديه را امثال لباس و مواد غذائى و يا زمين زراعتى ذكر كرده اند.
ضمنا از آيه به خوبى استفاده مى شود كه در ازدواج دائم تعيين مهر از قبل لازم نيست و طرفين مى توانند بعد از عقد روى آن توافق كنند و نيز استفاده مى شود كه اگر قبل از تعيين مهر و آميزش جنسى ، طلاق صورت گيرد مهر واجب نخواهد بود و هديه مزبور جانشين
(مهر) مى شود.
بايد توجه كرد كه زمان و مكان در مقدار
(هديه مناسب ) مؤ ثر است .
در آيه بعد سخن از زنانى به ميان آمده كه براى آنها تعيين مهر شده است ولى قبل از آميزش و عروسى ، جدا مى شوند، مى فرمايد: اگر آنها را طلاق دهيد پيش از آنكه با آنان تماس پيدا كنيد (و آميزش انجام شود) در حالى كه مهرى براى آنها تعيين كردهايد، لازم است نصف آنچه را تعيين كردهايد به آنها بدهيد (و ان
طلقتموهن من قبل ان تمسوهن و قد فرضتم لهن فريضة فنصف ما فرضتم ).
اين حكم قانونى مساله است ، كه به زن حق مى دهد نصف تمام مهريه را بدون كم و كاست بگيرد هر چند آميزشى حاصل نشده باشد.
ولى بعدا به سراغ جنبه هاى اخلاقى و عاطفى ميرود و مى فرمايد:
(مگر اينكه آنها حق خود را ببخشند) (و يا اگر صغير و سفيه هستند، ولى آنان يعنى ) آن كس كه گره ازدواج به دست او است آن را ببخشد) (الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقدة النكاح ).
روشن است كه ولى در صورتى ميتواند از حق صغير صرف نظر كند كه مصلحت صغير ايجاب نمايد.
بنابراين حكم پرداخت نصف مهر، صرف نظر از مساله عفو و بخشش است .
از آنچه گفتيم روشن مى شود كه منظور از
(الذى بيده عقدة النكاح ) (كسى كه گره ازدواج به دست او است ) ولى صغير يا سفيه است ، زيرا او است كه حق دارد اجازه ازدواج بدهد، ولى بعضى از مفسران چنين پنداشتهاند كه منظور شوهر است ، يعنى هر گاه شوهر تمام مهر را قبلا پرداخته باشد (آن چنان كه در ميان بسيارى از اعراب معمول بوده ) حق دارد نصف آن را باز پس گيرد مگر اينكه ببخشد و صرف نظر كند.
اما دقت در آيه نشان مى دهد كه صحيح همان تفسير اول است ، زيرا روى سخن در آيه با شوهران است ، به همين دليل آنها را مخاطب قرار داده و مى گويد:
(و ان طلقتموهن ) (اگر آنها را طلاق داديد) در حالى كه جمله او (يعفو الذى بيده عقدة النكاح ) به صورت فعل غائب ذكر شده و مناسب نيست كه منظور از آن ، شوهران باشند.
آرى در جمله بعد مى گويد: عفو و گذشت شما (و پرداختن تمام مهر) به پرهيزكارى نزديك تر است و نيكوكارى و فضل را در ميان خود فراموش نكنيد كه
خداوند به آنچه انجام مى دهيد بينا است (و ان تعفوا اقرب للتقوى و لا تنسوا الفضل بينكم ان الله بما تعملون بصير).
به طور مسلم مخاطب در اين جمله شوهرانند و در نتيجه در جمله قبل سخن از گذشت اولياء و در اين جمله سخن از گذشت شوهران است .
و جمله
(و لا تنسوا الفضل بينكم ) خطابى است به عموم مسلمانان كه روح گذشت و بزرگوارى را در تمام اين موارد فراموش نكنند.
رواياتى كه از پيشوايان معصوم (عليهم السلام ) به ما رسيده است نيز آيه را به همين صورت تفسير مى كند، و مفسران شيعه با توجه به مضمون آيه و روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) نيز همين نظر را انتخاب كرده اند و گفته اند منظور از اين عبارت اولياء زوجه هستند، البته مواردى پيش مى آيد كه سر سختى كردن در گرفتن نصف مهر، آن هم قبل از عروسى ممكن است احساسات شوهر و اقوامش را جريحه دار كند و در صدد انتقامجويى بر آيند و ممكن است حيثيت و آبروى زن را در معرض خطر قرار دهد اين جا است كه گاه ، پدر براى حفظ مصلحت دختر خود ، لازم ميبيند كه از حق او گذشت نمايد.
جمله
(و ان تعفوا اقرب للتقوى ) (عفو و گذشت شما به پرهيزكارى نزديك تر است )، وظيفه مردان را در برابر زنان مطلقه خود بيان مى كند، كه اگر تمام مهر را پرداختهاند چيزى پس نگيرند و اگر نپرداختهاند همه آن را بپردازند و از نيمى كه حق آنها است صرف نظر كنند، زيرا مسلم است دختر يا زنى كه بعد از عقد يا پيش از عروسى از شوهر خود جدا مى شود ضربه سختى مى خورد و از نظر اجتماعى و روانى مواجه با مشكلاتى است و بى شك گذشت شوهر و پرداخت تمام مهر، تا حدى مرهم بر اين جراحات ميگذارد.
لحن مجموعه آيه ، بر اصل اساسى
(معروف و احسان ،) در اين مسائل تاكيد مى كند، كه حتى طلاق و جدائى آميخته با نزاع و كشمكش و تحريك روح
انتقامجويى نباشد، بلكه بر اساس بزرگوارى و احسان و عفو و گذشت ، قرار گيرد، زيرا اگر مرد و زنى نتوانند، با هم زندگى كنند و به دلائلى از هم جدا شوند دليلى ندارد كه ميان آنها عداوت و دشمنى حاكم گردد.

آيات  238 و 239


حفظوا على الصلوت و الصلوة الوسطى و قوموا لله قنتين

فإ ن خفتم فرجالا أ و ركبانا فإ ذا أ منتم فاذكروا الله كما علمكم ما لم تكونوا تعلمون


ترجمه :
238 - در انجام همه نمازها، (به خصوص ) نماز وسطى ( نماز ظهر ) كوشا باشيد! و از روى خضوع و اطاعت ، براى خدا بپاخيزيد.
239 - و اگر (به خاطر جنگ ، يا خطر ديگرى ) بترسيد، (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد! اما هنگامى كه امنيت خود را باز يافتيد، خدا را ياد كنيد! ( نماز را به صورت معمولى بخوانيد! ) همانگونه كه خداوند، چيزهايى را كه نميدانستيد، به شما تعليم داد.

شان نزول :
جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمين قرار داده بودند و در نماز جماعت شركت نميكردند و به دنبال آنها بعضى از مؤ منين نيز از شركت در جماعت خوددارى كرده بودند و جماعت مسلمين كاهش يافت ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از اين جهت ناراحت بود حتى آنها را تهديد به مجازات شديد كرد، لذا در حديثى از زيد بن ثابت نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در گرماى فوق العاده نيمروز تابستان نماز (ظهر) را با جماعت ميگذارد و اين نماز براى اصحاب و ياران سختترين نماز بود، به طورى كه گاه پشت سر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) يك صف يا دو صف بيشتر نبود، در اينجا فرمود: من تصميم گرفتهام خانه كسانى را كه در نماز ما شركت نمى كنند بسوزانم ، آيه فوق نازل شد و اهميت نماز ظهر را (با
جماعت ) تاءكيد كرد.
اين تشديد نشان مى دهد كه مساءله عدم شركت ، تنها به خاطر گرمى هوا نبود، بلكه گروهى ميخواستند با اين بهانه به تضعيف اسلام و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ايجاد شكاف در صفوف مسلمين بپردازند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با اين لحن شديد در مقابل آنها موضع گيرى فرمود.

تفسير:
اهميت نماز، مخصوصا نماز (وسطى )
از آنجا كه نماز مؤ ثرترين رابطه انسان با خدا است ، و در صورتى كه با شرائط صحيح انجام گيرد دل را لبريز از عشق و محبت خدا مى كند و در پرتو آن انسان بهتر ميتواند خود را از آلودگى به گناه پاك سازد، در آيات قرآن تاكيد فراوانى روى آن شده ، از جمله در نخستين آيه فوق مى فرمايد:
( در انجام همه نمازها مخصوصا نماز وسطى ، مداومت كنيد و در حفظ آن كوشا باشيد) (حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى ).
(و با خضوع و خشوع و توجه كامل ، براى خدا بپاخيزيد) (و قوموا لله قانتين ).
مبادا گرما و سرما و گرفتاريهاى دنيا و پرداختن به مال و همسر و فرزند شما را از اين امر مهم باز دارد.
در اينكه : منظور از
(صلوة وسطى ) (نماز ميانه ) چيست ؟ مفسران ، تفسيرهاى زيادى ذكر كردهاند، در تفسير مجمع البيان شش قول ، و در تفسير فخر رازى هفت قول ، و در تفسير قرطبى ده قول ، و در تفسير روح المعانى سيزده قول نقل شده است .
بعضى آن را نماز ظهر، و بعضى نماز عصر، و بعضى نماز مغرب و بعضى نماز عشا و بعضى نماز صبح و بعضى نماز جمعه ، و بعضى نماز شب يا خصوص نماز وتر دانستهاند و براى هر يك از اين اقوال توجيهى ذكر شده ، ولى با قرائن مختلفى كه در دست است روشن است كه منظور همان نماز ظهر است زيرا علاوه بر اينكه نماز ظهر در وسط روز انجام مى شود، و شان نزول آيه نيز گواهى مى دهد، و روايات متعددى كه از معصومين (عليهمالسلام ) نقل شده بر آن تاءكيد دارند.
تاءكيد روى اين نماز به خاطر اين بوده كه بر اثر گرمى هواى نيمروز تابستان ، يا گرفتاريهاى شديد كسب و كار، نسبت به آن كمتر اهميت ميدادند، آيه فوق اهميت نماز وسطى ، و لزوم محافظت بر آن را مورد تاءكيد قرار داده است .

(قانتين ) از ماده (قنوت ) به دو معنى آمده است : 1 - پيروى و اطاعت كردن 2 - خضوع و خشوع و تواضع ، ولى بعيد نيست كه در آيه فوق به هر دو معنى باشد چنانكه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير جمله (و قوموا لله قانتين ) فرمود: منظور اين است كه نماز را با خضوع و توجه به خداوند بجا آوريد.
و در حديث ديگرى مى فرمايد:
(يعنى از روى اطاعت بپاخيزيد).
در آيه بعد تاكيد مى كند كه در سختترين شرائط حتى در صحنه جنگ نبايد نماز فراموش شود منتها در چنين وضعى ، بسيارى از شرائط نماز همچون رو به قبله بودن و انجام ركوع و سجود به طور متعارف ، ساقط مى شود، لذا مى فرمايد: و اگر
(به خاطر جنگ يا خطر ديگرى ) بترسيد بايد (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد و ركوع و سجود را با ايماء و اشاره بجا آوريد (فان خفتم فرجالا او ركبانا).
اما هنگامى كه امنيت خود را باز يافتيد، خدا را ياد كنيد، آن چنان كه به شما، چيزهايى را تعليم داد كه نميدانستيد و نماز را در اين حال به صورت معمولى و با تمام آداب و شرائط انجام دهيد (فاذا امنتم فاذكروا الله كما علمكم ما لم تكونوا تعلمون ).
روشن است شكرانه اين تعليم الهى كه طرز نماز خواندن در حالت امن و خوف را به انسانها آموخته ، همان عمل كردن بر طبق آن است .
رجال در اينجا جمع
(راجل ) به معنى پياده ،و (ركبان ) جمع (راكب ،) به معنى سواره است ، و منظور اين است كه به هنگام خوف از حمله دشمن ميتوانيد نماز را در حالتى كه سواره ، يا پياده و در حال حركت و فعاليت هستيد انجام دهيد.
در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) نقل شده كه در بعضى از جنگها دستور داد تا نماز را به هنگام جنگ با تسبيح و تكبير و لا اله الا الله بجا آورند و نيز در حديث ديگرى مى خوانيم كه ان النبى (صلى الله عليه و آله و سلم ) صلى يوم الاحزاب ايماء:
(پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در جنگ احزاب با اشاره نماز خواند).
و نيز از امام كاظم (عليه السلام ) روايت شده كه در پاسـخ اين سوال كه اگر شخصى گرفتار حيوان درندهاى شود، و وقت نماز فرا رسد و از ترس آن درنده نتواند حركت كند چگونه نماز بخواند؟ فرمود: با همان وضعى كه دارد بايد نماز را بخواند هر چند پشت به قبله باشد، و ركوع و سجود را با اشاره در حالى كه ايستاده است انجام دهد.
اين نماز همان نماز خوف است كه فقهاء در كتابهاى فقهى به طور مشروح ، پيرامون آن بحث كرده اند، بنابراين آيه فوق تاكيد بر اين معنى دارد كه محافظت بر نمازها، تنها در حال امنيت نيست ، بلكه در همه حال بايد نماز را بجا آورد تا پيوند بندگان با آفريدگار جهان ، هميشه بر قرار باشد و به يقين از اين طريق نقطه اتكاء و اميدى براى انسان به وجود مى آيد، و او را در غلبه بر مشكلات ، پيروز خواهد ساخت .

نكته :
نقش نماز در تقويت روحيه ها
ممكن است كسانى تصور كنند كه تا اين حد اصرار و تاكيد درباره نماز يك نوع سختگيرى محسوب مى شود و شايد انسان را از وظائف خطيرى كه براى دفاع از خود در چنين لحظات دارد غافل سازد.
در حالى كه اين يك اشتباه بزرگ است معمولا انسان در اين حالات بيش از هر چيز نياز به تقويت روحيه دارد و اگر ترس و وحشت و ضعف روحيه بر او غلبه كند شكست او تقريبا قطعى خواهد بود، چه عملى بهتر از نماز و پيوند با خدائى كه فرمانش در تمام جهان هستى نافذ است و همه چيز در برابر اراده او سهل و آسان است ، ميتواند روحيه سربازان مجاهد يا كسانى كه مواجه با خطرى شده اند را تقويت كند!
گذشته از اين شواهد فراوانى در مجاهدات مسلمين صدر اول ديده مى شود، در اخبار مربوط به جنگ چهارم مسلمانان با صهيونيستها كه در رمضان سال 1393 - هجرى قمرى - روى داد مى خوانيم كه توجه سربازان اسلام به نماز و مبانى اسلام اثر فوقالعادهاى در تقويت روحى آنها و پيروزى بر دشمن داشت .
به هر حال اهميت و تاثير نماز، بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، بى شك نماز اگر با همه آداب بخصوص با حضور قلب كه روح آن است انجام شود، تاثير فوق العاده مثبتى در فرد و جامعه دارد، و ميتواند بسيارى از مشكلات را حل كند، و جامعه را از بسيارى از مفاسد بره اند و در حوادث سخت و پيچيده ، يار و ياور انسان باشد.

آيات 240 تا 242


و الذين يتوفون منكم و يذرون أ زوجا وصية لا زوجهم متعا إ لى الحول غير إ خراج فإ ن خرجن فلا جناح عليكم فى ما فعلن فى أ نفسهن من معروف و الله عزيز حكيم

و للمطلقت متع بالمعروف حقا على المتقين

كذلك يبين الله لكم ءايته لعلكم تعقلون


ترجمه :
240 - و كسانى كه از شما در آستانه مرگ قرار ميگيرند و همسرانى از خود به جا ميگذارند. بايد براى همسران خود وصيت كنند كه تا يك سال ، آنها را (با پرداختن هزينه زندگى ) بهرهمند سازند، به شرط اينكه آنها (از خانه شوهر) بيرون نروند (و اقدام به ازدواج مجدد نكنند). و اگر بيرون روند، (حقى در هزينه ندارند، ولى ) گناهى بر شما نيست نسبت به آنچه درباره خود، به طور شايسته انجام مى دهند. و خداوند، توانا و حكيم است .
241 - و براى زنان مطلقه ، هديه مناسبى لازم است (كه از طرف شوهر، پرداخت گردد) اين ، حقى است بر مردان پرهيزكار.
242 - اين چنين ، خداوند آيات خود را براى شما شرح مى دهد، شايد انديشه كنيد!

تفسير:
بخش ديگرى از احكام طلاق
در اين آيات بار ديگر به مساله ازدواج و طلاق و امورى در اين رابطه باز مى گردد. و نخست درباره شوهرانى سخن مى گويد كه در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانى از خود به جاى ميگذارند، مى فرمايد: و كسانى كه از شما ميميرند - يعنى در آستانه مرگ قرار ميگيرند - و همسرانى از خود باقى ميگذارند بايد براى همسران خود وصيت كنند كه تا يك سال آنها را بهرهمند سازند، و از خانه بيرون
نكنند در خانه شوهر، باقى بمانند و هزينه زندگى آنها پرداخت شود (و الذين يتوفون منكم و يذرون ازواجا وصية لازواجهم متاعا الى الحول غير اخراج ).
البته اين در صورتى است كه آنها از خانه شوهر بيرون نروند و اگر بيرون روند (حقى در هزينه و سكنى ندارند ولى ) گناهى بر شما نيست ، نسبت به آنچه درباره خود از كار شايسته (مانند انتخاب شوهر مجدد بعد از تمام شدن عده ) انجام دهند (فان خرجن فلا جناح عليكم فى ما فعلن فى انفسهن من معروف ).
در پايان آيه ، گويا براى اينكه چنين زنانى از آينده خود نگران نباشند آنها را دلدارى داده ، مى فرمايد: خداوند قادر است كه راه ديگرى بعد از فقدان شوهر پيشين در برابر آنها بگشايد، و اگر مصيبتى به آنها رسيده حتما حكمتى در آن بوده است ، زيرا خداوند توانا و حكيم است
) (و الله عزيز حكيم ).
اگر از روى حكمتش درى را ببندد، به لطفش در ديگرى را خواهد گشود و جاى نگرانى نيست .
بنابر آنچه در بالا گفته شد، معلوم مى شود جمله
(يتوفون ) در اينجا به معنى مردن نيست ، بلكه به قرينه ذكر وصيت به معنى قرار گرفتن در آستانه مرگ است .
جمله
(فان خرجن فلا جناح عليكم فى ما فعلن فى انفسهن من معروف ) مطابق تفسير بالا دليل بر اين است كه پرداختن هزينه زندگى تا يك سال از حقوق زن بر ورثه شوهر مى باشد، و هر گاه زن به دلخواه خود نخواست در خانه شوهر بماند، و از نفقه استفاده كند، كسى مسئوليتى در برابر او نخواهد داشت و نيز اگر بخواهد اقدام به ازدواج تازه كند مانعى ندارد.
ولى بعضى براى اين جمله ، تفسير ديگرى ذكر كرده اند و آن اينكه اگر مدت يك سال را صبر نمود و پس از آن ، از خانه شوهر بيرون رفت و ازدواج نمود، مانعى ندارد.
مطابق تفسير دوم نگاهدارى عده به مدت يكسال بر زن لازم است ، و مطابق
تفسير اول لازم نيست و به تعبير ديگر ادامه عده تا يك سال بنابر تفسير اول ، يك حق است و بنابر تفسير دوم يك حكم ، ولى ظاهر آيه با تفسير اول سازگارتر است چرا كه ظاهر جمله اخير اين است كه جنبه استثناء از حكم قبل دارد.

نكته :
آيا اين آيه نسخ شده است ؟
بسيارى از مفسران معتقدند كه اين آيه به وسيله آيه 234 همين سوره كه قبلا گذشت و در آن ، عده وفات چهار ماه و ده روز تعيين شده بود نسخ شده است ، و مقدم بودن آن آيه بر اين آيه از نظر ترتيب و تنظيم قرآنى دليل بر اين نيست كه قبلا نازل شده است ، زيرا ميدانيم تنظيم آيات يك سوره بر طبق تاريخ نزول نيست ، بلكه گاهى آياتى كه بعد نازل شده در آغاز سوره قرار گرفته ، و آياتى كه قبل نازل شده در اواخر سوره ، و اين به خاطر مناسبت آيات و به دستور پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) صورت گرفته است .
و نيز گفته اند حق نفقه يك سال ، قبل از نزول آيات ارث بوده و بعد از آن كه براى زن ، ارث قرار داده شد، اين حق از بين رفت ، بنابراين آيه فوق ، از دو جهت (از نظر مقدار زمان عده و از نظر نفقه ) نسخ شده است .
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى گويد: همه علما اتفاق دارند كه اين آيه منسوخ است ، سپس حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه (در عصر جاهليت ) هنگامى كه مرد از دنيا ميرفت تا يك سال از مال شوهر، نفقه او را ميدادند سپس بدون ميراث ، خارج مى شد، بعدا آيه يك چهارم و يك هشتم (مربوط به ارث زن )، اين آيه را نسخ كرد.
بنابراين بايد نفقه زن در مدت عده ، از ارث او باشد، و نيز از آن حضرت نقل مى كند كه فرمود: آيه مربوط به نگه داشتن عده در چهار ماه و ده روز و همچنين آيه
ارث ، اين آيه را نسخ كرده .
بر هر حال ، از كلمات بزرگان استفاده مى شود كه عده وفات در زمان جاهليت يك سال بوده و رسوم خرافى و شاقى براى زن در اين مدت قائل بودند، اسلام در آغاز، آن رسوم خرافى را از بين برد، ولى عده وفات را در مدت يك سال تثبيت كرد، سپس آن را به چهار ماه و ده روز تبديل نمود، و تنها زينت كردن و آرايشهاى مختلف را در اين مدت براى زن ممنوع شمرد.
از گفته فخر رازى استفاده مى شود كه معروف ميان مفسرين اهل سنت نيز همين است كه آيه فوق ، به وسيله آيات ارث و عده چهار ماه و ده روز، منسوخ شده است .
ولى اگر اجماع و اتفاق علما و روايات متعدد در اين زمينه نبود، ممكن بود گفته شود، بين اين آيات تضادى وجود ندارد، عده چهار ماه و ده روز، يك حكم الهى است ، اما نگهدارى عده تا يك سال و ماندن در خانه شوهر و استفاده از نفقه او يك حق است ، يعنى به زن اين حق داده مى شود كه اگر مايل باشد تا يك سال در خانه شوهر متوفاى خود بماند و هزينه زندگى او طبق وصيت شوهر در تمام اين مدت پرداخت شود، و اگر مايل نبود ميتواند بعد از چهار ماه و ده روز از خانه شوهر بيرون رود، يا اقدام به ازدواج نمايد و در عين حال طبعا هزينه زندگى او از مال شوهر سابق قطع خواهد شد.
ولى با توجه به روايات متعددى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) نقل شده و شهرت حكم نسخ يا اتفاق علما بر آن ، قبول چنين تفسيرى ممكن نيست ، هر چند با ظواهر آيات قابل تطبيق باشد.
در آيه بعد به يكى ديگر از احكام طلاق پرداخته ، مى فرمايد: براى زنان مطلقه ، هديه شايستهاى است اين حقى است بر پرهيزكاران كه از طرف شوهر پرداخت مى شود (و للمطلقات متاع بالمعروف حقا على المتقين ).
گر چه ظاهر آيه ، همه زنان مطلقه را شامل مى شود، ولى به قرينه آيه 236 كه گذشت ، اين حكم در مورد زنانى است كه مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده و قبل از آميزش ، طلاق داده مى شوند، و در حقيقت تاءكيدى است ، بر حكم مزبور، تا مورد غفلت واقع نشود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه حكم مزبور، همه زنان مطلقه را شامل شود، منتها در مورد بالا جنبه واجب دارد، و در موارد ديگر جنبه مستحب ، و به هر حال يكى از دستورهاى كاملا انسانى است كه در اسلام وارد شده و براى پيشگيرى از انتقامجوييها و كينهتوزيهاى ناشى از طلاق اثر مثبتى دارد.
بعضى نيز گفته اند كه پرداختن هديه شايسته در مورد همه زنان مطلقه واجب است ، و امرى جدا از مهر است ، ولى ظاهرا در ميان علماى شيعه - همان گونه كه از عبارت مرحوم طبرسى در مجمع البيان استفاده مى شود - كسى قائل به اين قول نيست (مرحوم صاحب جواهر نيز تصريح مى كند كه هديه مزبور، جز در همان مورد خاص واجب نيست ، و اين مساله اجماعى است ).
اين احتمال نيز داده شده كه منظور از آن ، نفقه است كه بسيار احتمال ضعيفى است .
به هر حال ، اين هديه ، طبق رواياتى كه از ائمه معصومين (عليهمالسلام ) نقل شده ، بعد از پايان عده و جدائى كامل پرداخت مى شود، نه در عده طلاق رجعى ، و به تعبير ديگر، هديه خداحافظى است ، نه وسيلهاى براى بازگشت .
در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه مربوط به مساله طلاق است ، مى فرمايد: اين چنين خداوند آيات خود را براى شما شرح مى دهد شايد انديشه كنيد (كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون ).
بديهى است كه منظور از انديشه كردن و تعقل ، آن است كه مبدأ حركت به سوى عمل باشد، و گر نه انديشه تنها درباره احكام ، نتيجهاى نخواهد داشت .
از مطالعه در آيات و روايات اسلامى بدست مى آيد كه غالبا
(عقل ) در مواردى به كار ميرود كه ادراك و فهم با عواطف و احساسات آميخته گردد و به دنبال آن عمل باشد، مثلا اگر قرآن در بسيارى از بحثهاى خداشناسى نمونه هائى از نظام شگفتانگيز اين جهان را بيان كرده و سپس مى گويد ما اين آيات را بيان ميكنيم (لعلكم تعقلون ) (تا شما تعقل كنيد) منظور اين نيست كه تنها اطلاعاتى از نظام طبيعت در مغز خود جاى دهيد زيرا علوم طبيعى اگر كانون دل و عواطف را تحت تاثير قرار ندهد و هيچگونه تاثيرى در ايجاد محبت و دوستى و آشنائى با آفريدگار جهان نداشته باشد ارتباطى با مسائل توحيدى و خداشناسى نخواهد داشت .
و همچنين است اطلاعاتى كه جنبه عملى دارد، در صورتى
(تعقل ) به آنها گفته مى شود كه عمل هم داشته باشد در تفسير (الميزان ) مى خوانيم كه تعقل در زمينهاى استعمال مى شود كه به دنبال درك و فهم ، انسان وارد مرحله عمل گردد و آياتى مانند: (و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير) دوزخيان مى گويند اگر گوش شنوا داشتيم و تعقل ميكرديم در صف اهل جهنم نبوديم يا آيه (ا فلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها) آيا در زمين سياحت
نكردند تا دلهائى داشته باشند كه به وسيله آن بفهمند شاهد اين گفتار است .
زيرا اگر مجرمين روز قيامت آرزوى تعقل در دنيا را مى كنند منظور تعقلى است كه آميخته با عمل باشد و يا اگر خدا مى گويد مردم سير و سياحت كنند و با نظر و مطالعه به اوضاع جهان چيزهائى بفهمند مقصود درك و فهمى است كه به دنبال آن مسير خود را عوض كرده و به راه راست گام نهند.
و به تعبير ديگر، اگر فكر و انديشه ، ريشهدار باشد، ممكن نيست آثار آن در عمل ظاهر نشود، چگونه ممكن است انسانى به طور قطع اعتقاد به مسموم بودن غذائى داشته باشد و آن را بخورد و يا عقيده قاطع به تاثير داروئى براى درمان يك بيمارى خطرناك داشته باشد و اقدام به خوردن آن نكند.

آيه 243


أ لم تر إ لى الذين خرجوا من ديرهم و هم أ لوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أ حيهم إ ن الله لذو فضل على
الناس و لكن أ كثر الناس لا يشكرون (243)


ترجمه :
243 - آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ ، از خانه هاى خود فرار كردند؟ و آنان ، هزارها نفر بودند (كه به بهانه بيمارى طاعون ، از شركت در ميدان جهاد خوددارى نمودند).
خداوند به آنها گفت : بميريد! (و به همان بيمارى ، كه آن را بهانه قرار داده بودند، مردند). سپس خدا آنها را زنده كرد، (و ماجراى زندگى آنها را درس عبرتى براى آيندگان قرار داد). خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى كند، ولى بيشتر مردم ، شكر (او را) بجا نمى آورند.

شان نزول :
در يكى از شهرهاى شام بيمارى طاعون راه يافت و با سرعتى عجيب و سرسام آور مردم يكى پس از ديگرى از دنيا ميرفتند در اين ميان عده بسيارى به اين اميد كه شايد از چنگال مرگ رهائى يابند آن محيط و ديار را ترك گفتند از آنجا كه آنها پس از فرار از محيط خود و رهائى از مرگ در خود احساس قدرت و استقلالى نموده و با ناديده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبيعى دچار غرور شدند پروردگار، آنها را نيز در همان بيابان به همان بيمارى نابود ساخت .
از بعضى روايات استفاده مى شود كه اصل آمدن بيمارى مزبور در اين سرزمين به عنوان مجازات بود، زيرا پيشوا و رهبر آنان از آنان خواست كه خود را براى مبارزه آماده كنند و از شهر خارج گردند آنها به بهانه اينكه در محيط جنگ مرض طاعون است از رفتن به ميدان جنگ خوددارى كردند پروردگار آنها را به همان چيزى كه از آن هراس داشتند و بهانه فرار قرار داده بودند مبتلا ساخت و بيمارى طاعون در آنها شايع شد آنها خانه هاى خود را خالى كرده و براى نجات
طاعون فرار كردند و در بيابان همگى از بين رفتند مدتها از اين جريان گذشت و حزقيل كه يكى از پيامبران بنى اسرائيل بود از آنجا عبور نمود و از خدا خواست كه آنها را زنده كند خداوند دعاى او را اجابت نمود و آنها به زندگى بازگشتند.

تفسير:
چگونه مردند و چگونه زنده شدند؟
اين آيه ، همانگونه كه در شان نزول آمد، اشاره سر بسته و درعين حال آموزندهاى است . به سرگذشت عجيب يكى از اقوام پيشين ، كه بيمارى مسرى و وحشتناكى در محيط آنها ظاهر گشت ، و هزاران نفر، از آن منطقه فرار كردند، مى فرمايد: آيا نديدى كسانى را كه از خانه خود از ترس مرگ فرار كردند در حالى كه هزاران نفر بودند (ا لم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذر الموت ).

مسلم است كه جمله (الم تر) (آيا نديدى ) در اينجا به معنى آيا نميدانى است ، زيرا در ادبيات عرب هر گاه بخواهند مطلبى را به طور كامل مجسم سازند و آن را به عنوان يك امر واضح قلمداد كنند مخاطب را با جمله ا لم تر خطاب مى كنند، گر چه مخاطب در اين جمله ، پيامبر است ، ولى در واقع ، منظور همه افرادند.
گر چه آيه فوق اشاره به عدد خاصى نكرده ، و تنها واژه
(الوف ) كه به معنى هزارها است ، به كار برده ، ولى بعضى از روايات ، تعداد نفرات آنها را ده هزار و بعضى هفتاد يا هشتاد هزار ذكر مى كند.
سپس به عاقبت كار آنها اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند به آنها فرمود: بميريد و به آن بيمارى كه آن را بهانه قرار داده بودند مردند (فقال لهم الله موتوا).

( سپس خداوند آنها را زنده كرد تا ماجراى زندگى آنان درس عبرتى براى ديگران باشد (ثم احياهم ).
روشن است كه منظور از
(موتوا) (بميريد)، يك امر لفظى نيست ، بلكه امر تكوينى خداوند است كه بر سراسر جهان هستى و عالم حيات ، حكومت مى كند يعنى خداوند، عوامل مرگ آنها را فراهم ساخت ، و به سرعت همگى از ميان رفتند، اين امر، همانند امرى است كه در آيه
(82) سوره يس آمده : انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون :
(امر او تنها اين است كه هنگامى كه چيزى را اراده كند مى گويد ايجاد شو و فورا موجود مى شود)!
جمله
(ثم احياهم ) اشاره به زنده شدن آن جمعيت ، پس از مرگ است و همانگونه كه در شان نزول خوانديم به دعاى حزقيل پيامبر، صورت گرفت ، و از آنجا كه بازگشت آنان به حيات ، يكى از نعمتهاى روشن الهى بود، (هم از نظر خودشان ، و هم از نظر عبرت مردم ) در پايان آيه مى فرمايد: خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى كند، ولى بيشتر مردم ، شكر او را به جا نمى آورند) (ان الله لذو فضل على الناس و لكن اكثر الناس لا يشكرون ).
نه تنها اين گروه ، بلكه همه انسانها مشمول الطاف و عنايات و نعمتهاى اويند.

نكته :ها
1 - آيا اين ماجرا يك حادثه تاريخى بوده ياتمثيل است ؟

آيا آنچه در داستان فوق آمده است يك حادثه واقعى تاريخى است كه قرآن به طور سر بسته به آن اشاره كرده و شرح آن در روايات آمده است و يا از قبيل ذكر مثال براى مجسم ساختن حقايق عقلى ، در لباسهاى حسى است ، از آنجا كه سرگذشت مزبور جنبه هاى غير عادى دارد، و هضم آن براى بعضى از مفسران مشكل شده از اينرو وقوع چنين حادثهاى را انكار كرده اند و منظور از آيه را تنها يك
(مثال ) شمرده اند كه حال جمعيتى را كه در پيكار و مبارزه با دشمن سستى مى كنند و به دنبال آن شكست مى خورند، و سپس درس عبرت گرفته و بيدار مى شوند و نهضت و مبارزه را از نو شروع مى كنند و سرانجام پيروز ميگردند شرح مى دهد.
و طبق اين تفسير جمله
(موتوا) (بميريد) كه در آيه آمده ، كنايه از شكست به دنبال سستى و ركود است و جمله (احياهم ) (خداوند آنها را زنده كرد) اشاره به آگاهى و بيدارى و به دنبال آن پيروزى است .
طبق اين تفسير رواياتى كه در اين زمينه وارد شده و آن را به صورت يك حادثه تاريخى تشريح مى كند. رواياتى مجعول و اسرائيلى است !
اما بايد گفت گر چه استفاده مساله شكست و پيروزى به دنبال سستى و بيدارى از آيه مزبور موضوع جالبى است ولى انكار نميتوان كرد كه ظاهر آيه به صورت بيان يك حادثه تاريخى مى باشد و نه تنها يك مثال ! آيه حكايت حال جمعى از پيشينيان را بيان مى كند كه به دنبال فرار از يك حادثه وحشتناك مردند و سپس خداوند آنها را زنده كرد اگر غير عادى بودن حادثه سبب توجيه و تاويل آن شود بايد با تمام معجزات پيامبران نيز اين كار را كرد.
خلاصه اگر پاى اين گونه توجيهات و تفسيرها به قرآن كشيده شود، مى توان علاوه بر انكار معجزات پيامبران ، غالب مباحث تاريخى قرآن را انكار كرد و آنها را از قبيل تمثيل يا به تعبير امروز به شكل سمبليك دانست و مثلا سرگذشت هابيل و قابيل را مثالى براى مبارزه عدالت و حقجويى با قساوت و سنگدلى دانست و در اين صورت همه مباحث تاريخى قرآن ارزش خود را از دست خواهد داد.
به علاوه با اين تعبير نميتوان همه رواياتى كه در زمينه تفسير آيه وارد شده است را ناديده گرفت زيرا بعضى از آنها در متون معتبر نقل شده و نسبت جعل يا اسرائيلى بودن به آنها بسيار نارواست .

2 - درس عبرت
همان گونه كه در شان نزول آمد، آيه فوق ، اشاره به گروهى از بنى اسرائيل مى كند، كه براى فرار از زير بار مسئوليت جهاد، دست به بهانه تراشى زدند و خداوند آنها را مبتلا به بيمارى طاعون كرد، كه همه را به طور سريع و برق آسا، از ميان برد، آن چنان كه هيچ دشمن خطرناكى در ميدان جنگ قادر به آن نيست ، يعنى تصور نكنيد با فرار از زير بار مسئوليت و توسل به بهانه هاى مختلف مى توانيد در امان بمانيد، تصور نكنيد كه در برابر قدرت پروردگار، ميتوانيد مقاومت كنيد، خدا ميتواند با دشمن بسيار كوچكى ، مانند ميكرب طاعون يا وبا كه حتى با چشم ديده نمى شود، شما را چنان درو كند كه اثرى از شما باقى نماند.
3 - مساله رجعت و بازگشت به دنيا
نكته ديگرى كه در اينجا شايان توجه است مساله امكان (رجعت ) است كه از اين آيه به خوبى استفاده مى شود.
توضيح اينكه : در تاريخ گذشتگان مواردى را مى يابيم كه افرادى بعد از مرگ ، به اين جهان بازگشتند مانند ماجراى جمعى از بنى اسرائيل كه همراه موسى (عليه السلام ) به كوه طور رفتند كه در آيه 55 و 56 سوره بقره آمده و داستان عزير يا ارميا كه در آيه 259 همين سوره آمده ، و همچنين حادثه اى كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده است .
بنابراين مانعى ندارد كه همين مساله در آينده نيز تكرار شود.
دانشمند معروف شيعه مرحوم صدوق نيز به همين آيه براى امكان مساله رجعت استدلال كرده و مى گويد: يكى از عقايد ما اعتقاد بر رجعت است (كه گروهى از انسانهاى پيشين بار ديگر در همين دنيا به زندگى باز ميگردند).
و نيز ميتواند اين آيه سندى براى مساله معاد و احياى مردگان در قيامت باشد.

آيات 244 و 245


و قاتلوا فى سبيل الله و اعلموا ان الله سميع عليم

 من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة والله يقبض و يبصط و اليه ترجعون


ترجمه :
244 - و در راه خدا، پيكار كنيد! و بدانيد خداوند، شنوا و داناست .
245 - كيست كه به خدا قرض الحسنهاى دهد، (و از اموالى كه خدا به او بخشيده ، انفاق كند،) تا آن را براى او، چندين برابر كند؟ و خداوند است كه (روزى بندگان را) محدود يا گسترده مى سازد، (و انفاق ، هرگز باعث كمبود روزى آنها نمى شود). و به سوى او باز مى گرديد (و پاداش خود را خواهيد گرفت ).

شان نزول :
در شان نزول آيه دوم ، چنين نقل كرده اند كه : روزى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس صدقه اى بدهد دو برابر آن در بهشت خواهد داشت ، ابو الدحداح انصارى عرض كرد، اى رسول خدا من دو باغ دارم اگر يكى از آنها را به عنوان صدقه بدهم دو برابر آن را در بهشت خواهم داشت ، فرمود: آرى ، عرض كرد: ام الدحداح نيز با من خواهد بود فرمود: آرى ، عرض كرد: فرزندان نيز با منند؟ فرمود: آرى ، سپس او باغى را كه بهتر بود، به عنوان صدقه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) داد، آيه فوق نازل شد، و صدقه او را دو هزار هزار برابر براى او كرد و اين است معنى اضعافا كثيرة .
ابو الدحداح بازگشت و همسرش ام الدحداح و فرزندان را در آن باغى ديد كه صدقه قرار داده بود به در باغ ايستاد و نخواست وارد آن شود، و همسرش را صدا زد و گفت : من اين باغ را صدقه قرار داده ام و دو برابرش را در بهشت خريدارى كرده ام و تو و فرزندان نيز با من خواهيد بود، همسرش گفت مبارك است آنچه را فروخته و آنچه را خريدهاى ، پس همگى از باغ خارج شدند و آن را به پيامبر
تسليم كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه بسيار نخله هائى در بهشت كه شاخه هايش براى ابى الدحداح آويزان شده است .

تفسير:
جهاد با جان و مال
از اينجا آيات مربوط به جهاد، شروع مى شود، و به دنبال آن داستانى در همين زمينه از اقوام پيشين مى آيد و با توجه به سرگذشتى كه در آيه قبل درباره جمعى از بنى اسرائيل نقل شد كه آنها به بهانه طاعون از جهاد فرار كردند و سرانجام ، با همان طاعون از ميان رفتند، رابطه بين اين آيات و آيات قبل روشن مى گردد.
نخست مى فرمايد: در راه خدا پيكار كنيد، و بدانيد خداوند شنوا و دانا است سخنان شما را مى شنود و از انگيزه هاى درونى شما و نياتتان در امر جهاد آگاه است (و قاتلوا فى سبيل الله و اعلموا ان الله سميع عليم ).
سپس مى افزايد: كيست كه به خدا وام نيكوئى دهد (و از اموالى كه او بخشيده است در طريق جهاد و در طريق حمايت مستمندان ، انفاق كنند تا خداوند آن را براى او، چندين برابر كند (من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة ).
بنابراين وام دادن به خداوند به معنى انفاق فى سبيل الله است و به گفته بعضى از مفسران ، انفاقهائى است كه در راه جهاد مى شود، زيرا در آن زمان تهيه هزينه هاى مختلف جهاد، بر دوش مبارزان مسلمان بود، در حالى كه بعضى ديگر معتقدند هر گونه انفاقى را شامل مى شود، هر چند بعد از آيه جهاد وارد شده
است .
ولى تفسير دوم با ظاهر آيه سازگارتر است ، به خصوص اينكه معنى اول را نيز در بر مى گيرد، و اصولا انفاق در راه خدا، و كمك به نيازمندان و حمايت از محرومان ، همان كار جهاد را مى كند، زيرا هر دو مايه استقلال و سربلندى جامعه اسلامى است .
اضعاف جمع ضعف (بر وزن شعر) به معنى دو يا چند برابر كردن چيزى است ، و با توجه اينكه اين واژه به صورت جمع در آيه آمده و با كلمه كثيرة ، تاكيد شده ، به علاوه جمله يضاعف نيز تاكيد بيشترى را از يضعف مى رساند (آن چنان كه ارباب لغت گفته اند) از مجموع اين جهات ، استفاده مى شود، كه خداوند، براى انفاق كنندگان پاداش بسيار فراوانى قرار داده ، و انفاق در راه خدا همچون بذر مستعدى است كه در زمين آماده اى افشانده شود، و به وسيله بارانهاى پى در پى آبيارى گردد، و دهها و گاه صدها برابر، نتيجه دهد (همان گونه كه در آيه 261 همين سوره خواهد آمد).
و در پايان آيه مى فرمايد: خداوند (روزى بندگان را) محدود و گسترده مى كند و همه شما به سوى او باز مى گرديد (والله يقبض و يبصط و اليه ترجعون ).
اشاره به اينكه تصور نكنيد انفاق و بخشش ، اموال شما را كم مى كند زيرا گسترش و محدوديت ، روزى شما به دست خدا است و او توانائى دارد در عوض اموال انفاق شده ، به مراتب بيش از آن را در اختيار شما قرار دهد، بلكه با توجه به ارتباط و به هم پيوستگى افراد اجتماع با يكديگر، همان اموال انفاق شده در واقع به شما باز مى گردد.
اين از نظر دنيا، و از نظر آخرت ، فراموش نكنيد كه همه به سوى او باز مى گرديد و پاداشهاى بزرگ شما آنجا است .

نكته :
چرا تعبير به قرض ؟
در چندين آيه از قرآن مجيد (و از جمله آيه بالا) در مورد انفاق در راه خدا تعبير به قرض و وام دادن به پروردگار آمده است ، و اين نهايت لطف خداوند نسبت به بندگان را از يك سو و كمال اهميت مساله انفاق را از سوى ديگر مى رساند، با اينكه مالك حقيقى سراسر هستى او است ، و انسانها تنها به عنوان نمايندگى خداوند، در بخش كوچكى از آن ، تصرف مى كنند چنانكه در آيه 7 سوره حديد مى خوانيم : آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه : ايمان به خدا و رسولش بياوريد و از آنچه خداوند شما را در آن نماينده خود ساخته ، انفاق كنيد ولى با اين حال بر مى گردد و از بنده خود استقراض مى كند، آن هم استقراضى با چنين سود بسيار فراوان ، كرم بين و لطف خداوندگار! در نهج البلاغه آمده است كه مى فرمايد: و استقرضكم و له خزائن السموات و الارض و هو الغنى الحميد و انما اراد ان يبلوكم ايكم احسن عملا: خداوند از شما در خواست قرض كرده در حالى كه گنجهاى آسمان و زمين از آن او است و بى نياز و ستوده ، (آرى اينها نه از جهت نياز او است ) بلكه مى خواهد شما را بيازمايد كه كدام يك نيكوكارتريد.

آيات 246 تا 252


أ لم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى اذ قالوا لنبى لهم ابعث لنا ملكا نقتل فى سبيل الله قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا قالوا و ما لنا الا نقاتل فى سبيل الله و قد اخرجنا من ديارنا و ابنائنا فلما كتب عليهم القتال تولوا الا قليلا منهم والله عليم بالظالمين

و قال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا قالوا انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يوت سعة من المال قال ان الله اصطفيه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم والله يوتى ملكه من يشاء والله واسع عليم

و قال لهم نبيهم ان اية ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم و بقية مما ترك آل موسى و آل هرون تحمله الملائكة ان فى ذلك لاية لكم ان كنتم مومنين

فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى و من لم يطعمه فانه منى الامن اغترف غرفة بيده فشربوا منه الا قليلا منهم فلما جاوزه هو و الذين آمنوا معه قالوا لا طاقة لنا اليوم بجالوت و جنوده قال الذين يظنون انهم ملاقوا الله كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله و الله مع الصبرين

و لما برزوا لجالوت و جنوده قالوا ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين

فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت و آتيه الله الملك و الحكمة و علمه مما يشاء و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الا رض و لكن الله ذو فضل على العالمين

تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق و انك لمن المرسلين


ترجمه :
246 - آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى ، كه به پيامبر خود گفتند: زمامدار (و فرماندهى ) براى ما انتخاب كن ! تا (زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم . پيامبر آنها گفت : شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد! گفتند: چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم ، در حالى كه از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ايم ، (و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال ، و فرزندان ما اسير شدهاند)؟! اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عده كمى از آنان ، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران ، آگاه است .
247 - و پيامبرشان به آنها گفت : خداوند (طالوت ) را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب ) كرده است ، گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته تريم ، و او ثروت زيادى ندارد؟! گفت : خدا او را بر شما برگزيده ، و او را در علم و (قدرت ) جسم ، وسعت بخشيده است . خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مى بخشد، و احسان
خداوند، وسيع است ، و (از لياقت افراد براى منصبها) آگاه است .
248 - و پيامبرشان به آنها گفت : نشانه حكومت او، اين است كه (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد. (همان صندوقى كه ) در آن ، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، در حالى كه فرشتگان ، آن را حمل مى كنند. در اين موضوع ، نشانه اى (روشن ) براى شماست ، اگر ايمان داشته باشيد.
249 - و هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشكر بنى اسرائيل منصوب شد، و) سپاهيان را با خود بيرون برد، به آنها گفت : خداوند، شما را به وسيله يك نهر آب ، آزمايش مى كند، آنها (كه به هنگام تشنگى ،) از آن بنوشند، از من نيستند، و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيشتر از آن نخورند، از من هستند! جز عده كمى ، همگى از آن آب نوشيدند. سپس هنگامى كه او، و افرادى كه با او ايمان آورده بودند، (و از بوته آزمايش ، سالم به در آمدند،) از آن نهر گذشتند، (از كمى نفرات خود، ناراحت شدند، و عده اى ) گفتند: امروز، ما توانايى مقابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم . اما آنها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به روز رستاخيز، ايمان داشتند) گفتند، چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا، بر گروههاى عظيمى پيروز شدند! و خداوند، با صابران (و استقامت كنندگان ) است .
250 - و هنگامى كه در برابر جالوت و سپاهيان او قرار گرفتند گفتند: پروردگارا! پيمانه شكيبايى و استقامت را بر ما بريز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعيت كافران ، پيروز بگردان !
251 - سپس به فرمان خدا، آنها سپاه دشمن را به هزيمت وا داشتند. و ((داوود)) (نوجوان نيرومند و شجاعى كه در لشكر طالوت بود)، جالوت را كشت ، و خداوند، حكومت و دانش را به او بخشيد، و از آنچه مى خواست به او تعليم داد. و اگر خداوند، بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نمى كرد، زمين را فساد فرا مى گرفت ، ولى خداوند نسبت به جهانيان ، لطف و احسان دارد.
252 - اينها، آيات خداست كه به حق ، بر تو مى خوانيم ، و تو، از رسولان (ما) هستى .

تفسير:
فراز عبرت انگيزى از تاريخ بنى اسرائيل
پيش از آنكه به تفسير اين آيات بپردازيم ، لازم است به گوشه اى از تاريخ بنى اسرائيل كه اين آيات ناظر به آن است اشاره كنيم :
قوم يهود كه در زير سلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند بر اثر رهبريهاى خردمندانه موسى (عليه السلام ) از آن وضع اسف انگيز نجات يافته و به قدرت و عظمت رسيدند.
خداوند به بركت اين پيامبر نعمتهاى فراوانى به آنها بخشيده كه از جمله صندوق عهد بود - كه به زودى درباره تاريخچه و محتويات آن بحث خواهيم كرد. قوم يهود با حمل اين صندوق در جلوى لشكر يك نوع اطمينان خاطر و توانائى روحى پيدا مى كردند و اين قدرت و عظمت تا مدتى بعد از موسى (عليه السلام ) ادامه داشت ولى همين پيروزيها و نعمتها كم كم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شكنى دادند، سرانجام به دست فلسطينيان شكست خورده و قدرت و نفوذ خويش را همراه صندوق عهد از دست دادند به دنبال آن چنان دچار پراكندگى و اختلاف شدند كه در برابر كوچك ترين دشمنان قدرت دفاع نداشتند تا جائى كه دشمنان گروه كثيرى از آنها را از سرزمين خود بيرون راندند و حتى فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.
اين وضع سالها ادامه داشت تا آنكه خداوند پيامبرى به نام اشموئيل را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت آنها نيز كه از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهى مى گشتند گرد او اجتماع كردند و از او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند تا همگى تحت فرمان و هدايت او يك دل و يك راى با دشمن نبرد كنند تا عزت از دست رفته را باز يابند.
اشموئيل كه به روحيات و سست همتى آنان به خوبى آشنا بود در جواب گفت از آن بيم دارم كه چون فرمان جهاد در رسد از دستور امير و رهبر خود سرپيچى
كنيد و از مقابله و پيكار با دشمن شانه خالى نمائيد.
آنها گفتند چگونه ممكن است ما از فرمان امير سرباز زنيم و از انجام وظيفه دريغ نمائيم در حالى كه دشمن ما را از وطن خود بيرون رانده و سرزمينهاى ما را اشغال نموده و فرزندان ما را به اسارت برده است !
اشموئيل كه ديد جمعيت با تشخيص درد به سراغ طبيب آمده اند و گويا رمز عقب ماندگى خود را درك كرده اند. به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه وى عرضه داشت ، به او وحى شد كه طالوت را به پادشاهى ايشان برگزيدم .
اشموئيل عرض كرد خداوندا من هنوز طالوت را نديده و نمى شناسم .
وحى آمد ما او را به جانب تو خواهيم فرستاد، هنگامى كه او نزد تو آمد فرماندهى سپاه را به او واگذار و پرچم جهاد را به دست وى بسپار.
طالوت كيست ؟
طالوت مردى بلند قامت و تنومند و خوش اندام بود اعصابى محكم و نيرومند داشت از نظر قواى روحى نيز بسيار زيرك ، دانشمند و با تدبير بود بعضى علت انتخاب نام طالوت را براى وى همان طول قامت او مى دانند ولى با اين همه شهرتى نداشت و با پدرش در يكى از دهكده ها در ساحل رودخانه اى مى زيست و چهار پايان پدر را به چرا مى برد و كشاورزى مى كرد.
روزى بعضى از چهار پايان در بيابان گم شدند طالوت به اتفاق يكى از دوستان خود به جستجوى آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد اين وضع تا چند روز ادامه يافت تا اينكه به نزديك شهر صوف رسيدند.
دوست وى گفت ما اكنون به سرزمين صوف شهر اشموئيل پيامبر رسيده ايم بيا نزد وى رويم شايد در پرتو وحى و فروغ راى به گم شده خويش راه يابيم ، هنگامى كه وارد شهر شدند با اشموئيل برخورد كردند همين كه چشمان
اشموئيل و طالوت به يكديگر افتاد ميان دلهاى آنان آشنائى بر قرار شد.
اشموئيل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست كه اين جوان همان است كه از طرف خداوند براى فرماندهى جمعيت تعيين شده هنگامى كه طالوت سرگذشت خود را براى اشموئيل شرح داد گفت اما چهار پايان هم اكنون در راه دهكده رو به باغستان پدرت روانه هستند از ناحيه آنها نگران مباش ولى من تو را براى كارى بسيار بزرگتر از آن دعوت مى كنم خداوند تو را مامور نجات بنى اسرائيل ساخته است طالوت نخست از اين پيشنهاد تعجب كرد و سپس با خوش وقتى آن را پذيرفت اشموئيل به قوم خود گفت خداوند طالوت را به فرماندهى شما برگزيده لازم است همگى از وى پيروى نمائيد و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازيد.
بنى اسرائيل كه براى فرمانده و رئيس لشكر امتيازاتى از نظر نسب و ثروت لازم مى دانستند و هيچكدام را در طالوت نمى ديدند در برابر اين انتصاب سخت به حيرت افتادند زيرا به عقيده آنها وى نه از خاندان لاوى بود كه سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان يوسف و يهودا كه داراى سابقه حكومت بودند بلكه از خاندان بنيامين گمنام بود و از نظر مالى تهى دست لذا به عنوان اعتراض گفتند او چگونه مى تواند بر ما حكومت كند ما از او سزاوارتريم ؟!
اشموئيل كه آنان را سخت در اشتباه ميديد گفت خداوند او را بر شما امير قرار داده و شايستگى فرماندهى و رهبرى به نيروى جسمى و قدرت روحى است كه هر دو به اندازه كافى در طالوت هست و از اين نظر بر شما برترى دارد ولى آنها نشانه اى كه دليل بر اين انتخاب از ناحيه خدا باشد مطالبه كردند.
اشموئيل گفت نشانه آن اين است كه تابوت (صندوق عهد) كه از يادگارهاى مهم انبياء بنى اسرائيل است و مايه دلگرمى و اطمينان شما در جنگها بوده در حالى كه جمعى از فرشتگان آن را حمل مى نمايند به سوى شما باز مى گردد و چيزى نگذشت كه صندوق عهد بر آنها ظاهر شد آنها با ديدن اين نشانه فرماندهى طالوت
را پذيرفتند.
طالوت زمام كشور را به دست گرفت !
طالوت فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و در مدتى كوتاه لياقت و شايستگى خود را در اداره امور مملكت و فرماندهى سپاه به اثبات رسانيد سپس آنها را براى مبارزه با دشمنى كه همه چيز آنها را به خطر انداخته بود دعوت كرد و به آنها تاكيد كرد تنها كسانى با من حركت كنند كه تمام فكرشان در جهاد باشد و آنها كه بنائى نيمه كاره يا معامله اى نيمه تمام و امثال آن دارند در اين پيكار شركت نكنند. به زودى جمعيتى به ظاهر زياد و نيرومند جمع شدند و به جانب دشمن حركت كردند.
بر اثر راهپيمايى در برابر آفتاب همگى تشنه شدند، طالوت براى اين كه به فرمان خدا آنها را آزمايش و تصفيه كند گفت به زودى در مسير خود به رودخانهاى مى رسيد خداوند بوسيله آن شما را آزمايش مى كند كسانى كه از آن بنوشند و سيراب شوند از من نيستند و آنها كه جز مقدار كمى ننوشند از من هستند!
همين كه چشم آنها به نهر آب افتاد خوشحال شدند و به سرعت خود را به آن رسانيدند و سيراب گشتند. تنها عده معدودى بر سر پيمان باقى ماندند.
طالوت متوجه شد كه لشكر او از اكثريتى بى اراده و سست عهد و اقليتى از افراد با ايمان تشكيل شده است از اين رو اكثريت بى انضباط و نافرمان را رها كرد و با همان جمع قليل با ايمان از شهر بيرون آمد و به سوى ميدان جهاد پيش رفت .
سپاه كوچك طالوت از كمى نفرات متوحش شده به طالوت گفتند ما توانائى در برابر اين سپاه قدرتمند را نداريم اما آنها كه ايمان راسخ به رستاخيز داشتند و دلهايشان از محبت خدا لبريز بود، از زيادى و نيرومندى سپاه دشمن و كمى عده خود نهراسيدند، با كمال شجاعت به طالوت گفتند: تو آنچه را صلاح ميدانى فرمان ده ما نيز همه جا همراه تو خواهيم بود و به خواست خدا با همين
عدد كم با آنها جهاد خواهيم كرد، چه بسا جمعيتهاى كم كه به اراده پروردگار بر جمعيتهاى زياد پيروز شدند و خدا با استقامت كنندگان است .
طالوت با آن عده كم اما مؤ من و مجاهد آماده كارزار شد، آنها از درگاه خداوند درخواست شكيبائى و پيروزى كردند، همين كه آتش جنگ شعله ور شد، جالوت از لشكر خويش بيرون آمد و در بين دو لشكر مبارز طلبيد، صداى رعب آور وى دلها را مى لرزاند و كسى را جرات ميدان رفتن او نبود. در اين ميان نوجوانى به نام داوود كه شايد بر اثر كمى سن براى جنگ هم به ميدان نيامده بود، بلكه براى كمك به برادران بزرگتر خود كه در صف جنگجويان بودند از طرف پدرش ماموريت داشت ، ولى با اين حال بسيار چابك و ورزيده بود، با فلاخنى كه در دست داشت يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پيشانى و سر جالوت كوبيده شدند و او در ميان وحشت و تعجب سپاهيانش به زمين سقوط كرد و كشته شد، با كشته شدن جالوت ترس و هراس عجيبى به سپاهيانش دست داد و سرانجام از برابر صفوف لشكر طالوت فرار كردند و بنى اسرائيل پيروز شدند.
اكنون به تفسير آيات باز ميگرديم :
در نخستين آيه ، روى سخن را به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرده ، مى فرمايد: آيا نديدى جمعى از اشراف بنى اسرائيل را بعد از موسى (عليه السلام ) كه به پيامبر خود گفتند: زمامدارى براى ما انتخاب كن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پيكار كنيم ؟ (ا لم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى اذ قالوا لنبى لهم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل الله ).
واژه ملاء در لغت به معنى اشياء يا اشخاصى است كه چشم را پر مى كند و شگفتى بيننده را بر مى انگيزد، به همين جهت به جمعيت زيادى كه داراى راى و عقيده واحدى ، باشند ملا گفته مى شود، و نيز به اشراف و بزرگان هر قوم و ملتى ملا مى گويند، زيرا هر كدام از اين دو گروه به خاطر كميت يا كيفيت خاص خود چشم بيننده را پر مى كند.
همان طور كه قبلا اشاره شد، اين آيه اشاره به جمعيت زيادى از بنى اسرائيل مى كند كه يك صدا از پيامبر خويش تقاضاى امير و رهبرى كردند تا بتوانند به فرماندهى او با جالوت كه تمام حيثيت دينى و اجتماعى و اقتصادى آنها را به خطر افكنده بود پيكار كنند.
قابل توجه اينكه آنها براى رفع تجاوز دشمن كه ايشان را از سرزمينشان بيرون رانده بود، مى خواستند مبارزه كنند، در عين حال نام آن را فى سبيل الله (در راه خدا گذاردند) از اين تعبير روشن مى شود كه آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم كمك كند، فى سبيل الله محسوب مى شود، علاوه بر اين پيكار مزبور، جنبه دينى و مذهبى نيز داشت .
بعضى نام اين پيامبر را شمعون و بعضى اشموئيل ، و بعضى يوشع ، ذكر كرده اند، ولى مشهور در ميان مفسران همان اشموئيل است كه عربى آن
اسماعيل مى باشد، و از امام باقر (عليه السلام ) نيز در روايتى نقل شده است .
به هر حال پيامبرشان كه از وضع آنان نگران بود، و آنها را ثابت قدم در عهد و پيمان نمى ديد به آنها گفت : اگر دستور پيكار به شما داده شود شايد (سرپيچى كنيد و) در راه خدا پيكار نكنيد (قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا).
آنها در پاسـخ گفتند: چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم در حالى كه از خانه و فرزندانمان رانده شديم شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال و فرزندانمان اسير شده اند (قالوا و ما لنا الا نقاتل فى سبيل الله و قد اخرجنا من ديارنا و ابنائنا).
و به اين ترتيب اعلام وفادارى به عهد و پيمان خود كردند، ولى با اين همه هيچ يك از نام خدا و فرمان او، حفظ استقلال و موجوديتشان ، و آزادى فرزندان ، نتوانست جلو پيمان شكنى آنها را بگيرد، و لذا در ادامه اين آيه مى خوانيم : هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد جز عده كمى همگى سرپيچى كردند و خداوند به (احوال ) ستمكاران آگاه است و مى شناسد و به آنها كيفر مى دهد (فلما كتب عليهم القتال تولوا الا قليلا منهم و الله عليم بالظالمين ).
بعضى از مفسران ، عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر.
در هر صورت پيامبرشان ، طبق وظيفه اى كه داشت به در خواست آنها پاسـخ گفت ، و طالوت را به فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزيد و به آنها گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است (و قال لهم نبيهم ان الله قد بعث
لكم طالوت ملكا).
مطابق اين آيه انتخاب طالوت به عنوان زمامدارى و فرماندهى لشكر بنى اسرائيل از سوى خدا بوده و شايد جمله قد بعث (برانگيخت ) اشاره به همان چيزى باشد كه در شرح اين داستان گذشت كه حوادث غير منتظره اى طالوت را به شهر آن پيامبر (عليه السلام ) و مجلس او كشانيد، و اين انتخاب الهى صورت گرفت ، ضمنا از تعبير ملكا چنين بر مى آيد كه طالوت ، تنها فرمانده لشكر نبود بلكه زمامدار كشور هم بود.
از اينجا مخالفت شروع شد، گروهى گفتند: چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او شايسته تريم ، و او ثروت زيادى ندارد (قالوا انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يوت سعة من المال ).
اين نخستين اعتراض و پيمان شكنى بود كه بنى اسرائيل در برابر آن پيامبر (عليه السلام ) كردند، و با اينكه او تصريح كرده بود انتخاب طالوت از طرف خدا است آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض كردند كه ما از او سزاوارتريم زيرا داراى دو شرط لازم براى زمامدارى هستيم ، نسب عالى و ثروت فراوان و همان طور كه قبلا در شرح داستان آمده طالوت جوانى از يك قبيله گمنام بنى اسرائيل و از نظر مالى يك كشاورز ساده بود.
ولى قرآن پاسـخ دندان شكنى را كه آن پيامبر به گمراهان بنى اسرائيل داد چنين بازگو مى كند گفت خداوند او را بر شما برگزيده و علم و (قدرت ) جسم او را وسعت بخشيده (ان الله اصطفيه و زاده بسطة فى العلم و الجسم ).
اينكه مى بينيد خداوند او را برگزيده و زمامدار شما قرار داده به خاطر اين
است كه از نظر هوش و فرزانگى و علم ، پر مايه است و از نظر نيروى جسمانى ، قوى و پر قدرت .
يعنى اولا اين گزينش خداوند حكيم است و ثانيا شما سخت در اشتباهيد و شرايط اساسى رهبرى را فراموش كرده ايد، نسبت عالى و ثروت ، هيچ امتيازى براى رهبرى نيست چون هر دو امر اعتبارى و بيرون ذاتى است ، ولى علم و دانش و نيروى جسمانى دو امتياز واقعى و درون ذاتى است كه تاثير عميقى در مساله رهبرى دارد. رهبر بايد با علم و دانش خود، مصلحت جامعه اى را كه در راس آن است تشخيص دهد و با قدرت خود آن را به موقع اجرا در آورد، با علم و تدبير خود نقشه صحيح براى پيكار با دشمن بكشد و با نيروى جسمانى آن را پياده كند.
تعبير به بسطة (گسترش ) اشاره به اين است كه وسعت وجودى انسان در پرتو علم و قدرت است ، هر قدر اينها افزوده شود هستى انسان گسترده تر مى شود.
در اينجا گسترش علم بر گسترش نيروى جسمانى ، مقدم داشته شده ، زيرا شرط اول علم و آگاهى است .
ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه امامت و رهبرى ، گزينش الهى است ، و او است كه شايستگى ها را تشخيص مى دهد، اگر در فرزندان پيامبر اين شايستگى را ببيند امامت را در آنجا قرار مى دهد، و اگر در جاى ديگر، در آنجا قرار مى دهد، و اين همان چيزى است كه دانشمندان شيعه به آن معتقدند و از آن دفاع مى كنند.
سپس مى افزايد: خداوند، ملك خود را به هر كس بخواهد مى بخشد و خداوند (احسانش ) وسيع و گسترده و دانا (به لياقت و شايستگى افراد) است (و الله يوتى ملكه من يشاء و الله واسع عليم ).
اين جمله ممكن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امكانات و وسائل مختلف از سوى خدا است زيرا ممكن است رهبرى از نظر علم و قدرت كاملا پر مايه باشد ولى در شرائط و ظرفى قرار گيرد كه هيچگونه
آمادگى براى پيشرفت اهداف او نداشته باشد، مسلما چنين رهبرى به پيروزى درخشانى نخواهد رسيد، قرآن مى گويد: خدا حكومت الهى را به هر كس بخواهد مى بخشد يعنى شرائط و وسائل لازم را براى او فراهم مى سازد (اين سخن ممكن است دنباله كلام آن پيامبر باشد و يا از كلام خداوند در قرآن ).
آيه بعد نشان مى دهد كه گويا بنى اسرائيل هنوز به ماموريت طالوت از سوى خداوند حتى با تصريح پيامبرشان اشموئيل ، اطمينان پيدا نكرده بودند و از او خواهان نشانه و دليل شدند، پيامبر آنها به آنان گفت ، نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد كه در آن آرامشى از سوى پروردگارتان براى شما است ، همان صندوقى كه يادگارهاى خاندان موسى و هارون در آن است ، در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى كنند، در اين موضوع ، نشانه روشنى براى شما است ، اگر ايمان داشته باشيد (و قال لهم نبيهم ان آية ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم و بقية مما ترك آل موسى و آل هرون تحمله الملائكة ان فى ذلك لاية لكم ان كنتم مومنين ).

نكته ها
1 - تابوت يا صندوق عهد چه بود؟

تابوت در لغت به معنى صندوقى است كه از چوب مى سازند و اينكه مى بينيم به صندوق نقل و انتقال جنازه ها تابوت مى گويند به همين مناسبت است ، اما بايد توجه داشت كه معنى اصلى تابوت اختصاصى به مردگان ندارد بلكه هر گونه صندوق چوبى را شامل مى شود.
درباره اين كه تابوت بنى اسرائيل و به عبارت ديگر صندوق عهد چه بوده و به دست چه كسى ساخته شد و محتويات آن را چه چيز تشكيل مى داد در روايات
و تفاسير ما و همچنين در كتب عهد قديم (تورات ) سخن بسيار است و از همه روشنتر چيزى است كه در احاديث اهل بيت (عليهمالسلام ) و گفته هاى بعضى از مفسران مانند ابن عباس آمده است و آن اينكه : تابوت همان صندوقى بود كه مادر موسى او را در آن گذاشت و به دريا افكند و هنگامى كه به وسيله عمال فرعون از دريا گرفته شد و موسى را از آن بيرون آوردند همچنان در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائيل افتاد، بنى اسرائيل اين صندوق خاطره انگيز را محترم مى شمردند و به آن تبرك مى جستند.
موسى در واپسين روزهاى عمر خود الواح مقدس را كه احكام خدا بر آن نوشته شده بود به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگرى در آن نهاد، و به وصى خويش يوشع بن نون سپرد و به اين ترتيب اهميت اين صندوق در نظر بنى اسرائيل بيشتر شده و لذا در جنگهائى كه ميان آنان و دشمنان واقع مى شد آن را با خود مى بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى گذارد، و لذا گفته اند تا هنگامى كه اين صندوق خاطره انگيز با آن محتويات مقدس در ميانشان بود، با سربلندى زندگى مى كردند، ولى تدريجا مبانى دينى آنها ضعيف شد و دشمنان بر آنها چيره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند، اما اشموئيل طبق آيات مورد بحث به آنها وعده داد كه به زودى صندوق عهد، به عنوان يك نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت .
از جمله فيه سكينة من ربكم و بقية مما ترك آل موسى و آل هرون بر مى آيد كه اولا صندوق عهد، همان طور كه گفتيم محتوياتى داشت كه جمعيت بنى اسرائيل را آرامش مى بخشيد و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت فيه سكينة من ربكم و ثانيا قسمتى از يادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون نيز بعدها به محتويات آن افزوده شده بود.
بايد توجه داشت كه سكينة از ماده سكون به معنى آرامش است و
منظور از آن در اينجا آرامش دل و جان مى باشد.
اشموئيل به بنى اسرائيل خاطر نشان ساخت كه صندوق عهد بار ديگر به ميان شما باز مى گردد و آرامش از دست رفته خود را خواهيد يافت و در حقيقت صندوقى كه علاوه بر جنبه معنوى و تاريخى چيزى بالاتر از پرچم و شعار براى بنى اسرائيل بود و وجود آن را نشانه استقلال و موجوديت خود مى دانستند و با مشاهده آن به ياد تجديد دوران عظمت پيشين مى افتادند، به آنها باز مى گشت ، طبيعى است اين بشارت بزرگى براى بنى اسرائيل محسوب مى شد.

2 - منظور از حمل كردن فرشتگان (تحمله الملائكة ) چيست ؟
چگونه فرشتگان صندوق عهد را آوردند؟ در پاسـخ اين سوال نيز مفسران سخنان بسيار گفته اند، از همه روشنتر اينكه : در تواريخ آمده است هنگامى كه صندوق عهد به دست بت پرستان فلسطين افتاد و آن را به بتخانه خود بردند، به دنبال آن گرفتار ناراحتيهاى فراوانى شدند، بعضى گفتند اينها همه از آثار صندوق عهد است لذا تصميم گرفتند آن را از شهر و ديار خود بيرون بفرستند، و چون كسى حاضر به بيرون بردن آن نبود، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بيابان سر دادند، اتفاقا اين جريان درست مقارن با نصب طالوت به فرماندهى بنى اسرائيل بود، فرشتگان خدا ماموريت يافتند كه اين دو حيوان را به سوى شهر اشموئيل برانند هنگامى كه بنى اسرائيل صندوق عهد را در ميان خود ديدند، آن را به عنوان آيت و نشانه اى از طرف خداوند بر ماموريت طالوت تلقى كردند.
بنابراين گر چه در ظاهر آن دو گاو آن را به شهر آوردند لكن در واقع به وسيله فرشتگان الهى اين كار انجام شد، به همين جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است .
اصولا فرشته و ملك در قرآن و اخبار معنى وسيعى دارد كه علاوه بر موجودات روحانى عاقل ، يك سلسله از نيروهاى مرموز اين جهان را نيز در بر
مى گيرد.
از آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى شود كه با اين نشانه هاى اعجاز آميز مساله رهبرى و فرماندهى الهى طالوت ثابت شد، اما همانگونه كه از جمله ان كنتم مومنين استفاده مى شود، باز افراد ضعيف الايمان تسليم حق نشدند و دنباله اين داستان ، اين حقيقت را آشكار خواهد ساخت .
سرانجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن در دادند و او لشكرهاى فراوانى را بسيج كرد و به راه افتاد، در اينجا بود كه بنى اسرائيل در برابر آزمون عجيبى قرار گرفتند بهتر است اين سخن را از زبان قرآن در ادامه اين آيات ، بشنويم ، مى فرمايد:
هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشكر بنى اسرائيل منصوب شد و سپاهيان ) را با خود بيرون برد، به آنها گفت : خداوند شما را با يك نهر آب امتحان مى كند، آنها كه از آن بنوشند از من نيستند و آنها كه جز يك پيمان با دست خود، بيشتر از آن نچشند از منند (فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى و من لم يطعمه فانه منى الا من اغترف غرفة بيده ).
در اينجا لشكريان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند، و آن مساله مقاومت شديد در برابر تشنگى ، و چنين آزمونى براى لشكر طالوت - مخصوصا با سابقه بدى كه براى بنى اسرائيل در بعضى جنگها داشتند - ضرورت داشت ، چرا كه پيروزى هر جمعيتى ، بستگى به مقدار انضباط و قدرت ايمان و استقامت در مقابل
دشمن و اطاعت از دستور رهبر و فرمانده دارد.
طالوت مى خواست بداند انبوه لشكر تا چه اندازه ، فرمان او را اطاعت مى كنند، به ويژه اينكه آنها با ترديد و دودلى و حتى اعتراض ، رهبرى او را پذيرفته بودند، گر چه در ظاهر تسليم شده بودند ولى شايد هنوز در باطن ، شك و ترديد بر دلهاى آنها حكومت مى كرد، به همين دليل مامور مى شود كه آنها را امتحان كند، تا روشن شود، آيا اين سربازان كه مى خواهند در برابر شمشير آتشبار دشمن بايستند، توانائى تحمل مقدارى تشنگى را دارند يا نه ؟
ولى اكثريت آنها - همانطور كه در شرح داستان قبلا خوانديم و در آيه مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره شده از بوته اين امتحان سالم بيرون نيامدند، چنانكه قرآن مى گويد: آنها همگى جز عده كمى از آنها، از آن آب نوشيدند (فشربوا منه الا قليلا منهم ).
و به اين ترتيب ، دومين تصفيه در ارتش طالوت انجام يافت ، زيرا تصفيه اول همان بود كه به هنگام اعلام بسيج عمومى گفته بود كسانى كه تجارت يا بناى نيمه كاره و امثال آن دارند، همراه من نيايند.
سپس مى افزايد: هنگامى كه او (طالوت ) و افرادى كه به وى ايمان آورده بودند (و از بوته آزمايش سالم به در آمدند)، از آن نهر گذشتند گفتند: امروز ما (با اين جمعيت اندك ) توانائى مقابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم (فلما جاوزه هو و الذين آمنوا معه قالوا لا طاقة لنا اليوم بجالوت و جنوده ).
اين جمله به خوبى نشان مى دهد كه همان گروه اندك كه از آزمايش تشنگى سالم به در آمدند همراه او حركت كردند، ولى همانها نيز وقتى فكر كردند كه به زودى در برابر ارتش عظيم و نيرومند جالوت قرار مى گيرند فريادشان از كمى نفرات بلند شد و اين سومين مرحله آزمايش بود، زيرا تنها گروه كوچك ترى از اين گروه اندك ، اعلام آمادگى و وفادارى كامل كردند، چنانكه قرآن در ادامه اين آيه
مى فرمايد: آنها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به روز رستاخيز و وعده هاى الهى ايمان داشتند) گفتند: چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عظيمى پيروز شدند و خداوند با صابران (و استقامت كنندگان ) همراه است (قال الذين يظنون انهم ملاقوا الله كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله و الله مع الصابرين ).
اين جمله به خوبى نشان مى دهد كسانى كه ايمان راسخ به روز رستاخيز داشتند به بقيه هشدار دادند كه نبايد به كميت جمعيت نگاه كرد، بلكه بايد كيفيت را در نظر گرفت ، زيرا بسيار شده كه جمعيت كم از نظر نفرات ، اما با كيفيتى بالا، از جهت ايمان و اراده و تصميم و متكى به عنايات الهى به اذن الله بر جمعيتهاى انبوه پيروز شدند.
بايد توجه داشت كه يظنون در اينجا به معنى يعلمون مى باشد، يعنى كسانى كه به رستاخيز، يقين داشتند و وعدههاى الهى را در مورد پاداش مجاهدان راستين مى دانستند (زيرا ظن در بسيارى از موارد به معنى يقين به كار مى رود و اگر آن را به معنى گمان هم بدانيم باز بى تناسب نخواهد بود زيرا مفهوم آيه چنين مى شود كه گمان به رستاخيز تا چه رسد به علم و يقين ، انسان را در برابر اهداف الهى مصمم مى سازد همانگونه كه گمان به منافع ، در كارهاى مهم همچون كشاورزى و تجارت و صنعت صاحبان آنها را مصمم مى كند.
درباره اينكه چرا به روز قيامت ، روز لقاى پروردگار گفته شده در ذيل آيه 46 همين سوره به مقدار كافى بحث كرديم .
در آيه بعد، مساله رويارويى دو لشكر مطرح شده ، مى فرمايد: به هنگامى كه آنها (لشكر طالوت و بنى اسرائيل ) در برابر جالوت و سپاهيان او قرار گرفتند گفتند: پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فرو ريز و گامهاى ما را استوار بدار، و ما را بر جمعيت كافران پيروز گردان (و لما برزوا لجالوت و جنوده قالوا ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين ).
برزوا از ماده بروز، به معنى ظهور است ، و از آنجا كه وقتى انسان در ميدان جنگ ، آماده و ظاهر مى شود، ظهور و بروز دارد به اين كار، مبارزه يا براز مى گويند.
اين آيه مى گويد: هنگامى كه طالوت و سپاه او، به جايى رسيدند كه لشكر نيرومند جالوت ، نمايان و ظاهر شد، و در برابر آن قدرت عظيم صف كشيدند، دست به دعا برداشتند و از خداوند سه چيز طلب كردند، نخست صبر و شكيبائى و استقامت ، در آخرين حد آن ، لذا تعبير به افرغ علينا صبرا كردند كه از ماده افراغ به معنى ريختن آب يا ماده سيال ديگر از ظرف ، به طورى كه ظرف كاملا خالى شود، نكره بودن صبر نيز تاكيدى به اين مطلب است .
تكيه بر ربوبيت پروردگار ربنا و تعبير به افراغ كه به معنى خالى كردن پيمانه است ، و تعبير به على كه بيانگر نزول از طرف بالا است و تعبير به صبرا كه در اين گونه موارد دلالت بر عظمت دارد، هر كدام نكته اى در بر دارد كه مفهوم اين دعا را كاملا عميق و پر مايه مى كند.
دومين تقاضاى آنها از خدا اين بود كه گامهاى ما را استوار بدار تا از جا كنده نشود و فرار نكنيم ، در حقيقت دعاى اول جنبه باطنى و درونى داشت و اين دعا جنبه ظاهرى و برونى دارد و مسلما ثبات قدم از نتائج روح استقامت و صبر است .
سومين تقاضاى آنها اين بود كه ما را بر اين قوم كافر يارى فرما و پيروز كن كه در واقع هدف اصلى را تشكيل مى دهد و نتيجه نهايى صبر و استقامت و ثبات قدم
است .
به يقين خداوند چنين بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چند عدد آنها كم و عدد دشمن زياد باشد، لذا در آيه بعد مى فرمايد: آنها به فرمان خدا سپاه دشمن را شكست دادند و به هزيمت وا داشتند (فهزموهم باذن الله ).
و داوود (جوان كم سن و سال و نيرومند شجاعى كه در لشكر طالوت بود) جالوت را كشت (و قتل داود جالوت ).
در اينجا چگونگى كشته شدن آن پادشاه ستمگر به دست داوود جوان و تازه كار در جنگ ، تشريح نشده ولى همانگونه كه در شرح داستان آمد با فلاخنى كه در دست داشت ، يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پيشانى و سر جالوت كوبيده شد و در آن فرو نشست و فريادى كشيد و فرو افتاد، و ترس و وحشت تمام سپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار كردند گويا خداوند مى خواست قدرت خويش را در اينجا نشان دهد كه چگونه پادشاهى با آن عظمت و لشكرى انبوه به وسيله نوجوان تازه به ميدان آمده اى آن هم با يك سلاح ظاهرا بى ارزش ، از پاى در مى آيد.
سپس مى افزايد: خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مى خواست به او تعليم داد (و آتيه الله الملك و الحكمة و علمه مما يشاء).
ضمير در اين دو جمله به داوود بر مى گردد كه در واقع فاتح اين جنگ بود.
گر چه در اين آيه تصريح نشده كه اين داوود همان داوود، پيامبر بزرگ بنى اسرائيل ، پدر سليمان است ، ولى جمله آتيه الله الملك و الحكمة و علمه مما يشاء، نشان مى دهد كه او به مقام نبوت رسيد زيرا اينگونه تعبيرات معمولا درباره انبياى الهى است به خصوص كه شبيه اين تعبير در آيه 20 سوره (ص ) درباره داوود آمده است ، و شددنا ملكه و آتيناه الحكمة : پايه حكومت او را محكم ساختيم و
به او دانش و تدبير داديم .
از رواياتى كه در تفسير اين آيه نقل شده ، نيز به روشنى استفاده مى شود كه او همان داوود، پيامبر بنى اسرائيل است .
اين تعبير ممكن است اشاره به علم تدبير كشور دارى و ساختن زره و وسائل جنگى و مانند آن باشد كه داوود (عليه السلام ) در حكومت بسيار عظيم خود به آن نياز داشت زيرا خداوند هر مقامى را كه به كسى مى سپارد آمادگيهاى لازم را نيز به او مى بخشد.
و در پايان آيه به يك قانون كلى اشاره كرده ، مى گويد: و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند سراسر روى زمين فاسد مى شود، ولى خداوند نسبت به تمام جهانيان ، لطف و احسان دارد (و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض و لكن الله ذو فضل على العالمين ).
خداوند نسبت به جهانيان لطف و مرحمت دارد كه جلو همه گير شدن و همگانى شدن فساد را در روى زمين مى گيرد.
درست است كه سنت پروردگار بر اين قرار گرفته كه در اين دنيا اصل آزادى اراده و اختيار، حكومت كند و انسانها در انتخاب راه خير و شر آزاد باشند ولى هنگامى كه طغيان ستمگران جهان را در معرض فساد و تباهى عمومى قرار دهد خداوند جمعى از بندگان خود را بر مى انگيزد و يارى مى كند كه جلو طغيان آنها را بگيرند و حالت اهريمنى آنها را در هم بكوبند و اين يكى از الطاف پروردگار بر بندگان است .
شبيه همين معنى در آيه 40 سوره حج نيز آمده است ، مى فرمايد: و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد: اگر خداوند به وسيله بعضى از بندگان خود، بعض ديگر را دفع نكند، صومعه ها و كليساها و معابد يهود و مساجد مسلمين ويران مى گردد.
و اين آيات ، بشارت است براى مومنان كه در مواقعى كه در فشار شديد از
سوى طاغوتها و جباران قرار مى گيرند در انتظار نصرت و پيروزى الهى باشيد.
آيا اين آيه اشاره به مساله تنازع بقاء دارد؟
سوال:
در اينجا سوالى مطرح است و آن اينكه آيا اين آيه اشاره به مساله تنازع بقا كه يكى از اصول چهارگانه فرضيه داروين در مساله تكامل انواع است نمى باشد؟ فرضيهاى كه مى گويد بايد جنگ و تنازع همواره در ميان بشر باشد و اگر نباشد ركود و سستى و فساد، همه را فرا خواهد گرفت و نسل بشر به عقب بر خواهد گشت ولى تنازع و جنگ دائمى سبب مى شود كه نيرومندان بمانند و ضعيفان در اين نظام پايمال شوند و از ميان بروند، و به اين ترتيب انتخاب اصلح صورت گيرد.
پاسـخ :

اين تفسير در صورتى امكان دارد كه ما رابطه آيه را به كلى از ما قبل آن قطع كنيم و حتى آيه همانند آن را در سوره حج از نظر دور داريم ، ولى با توجه به آنها روشن مى شود كه آيه مورد بحث ، ناظر به مبارزه با افراد طغيانگر و ستمكار است كه اگر خداوند از طرق مختلف جلو آنها را نگيرد، تمامى روى زمين به فساد كشيده مى شود، بنابراين جنگ را به عنوان يك اصل كلى در زندگى انسانها، مقدس نمى شمرد.
به علاوه آنچه به عنوان قانون تنازع بقاء گفته مى شود و يادگار اصول چهارگانه داروين در مساله تكامل انواع است نه تنها يك قانون مسلم علمى نيست بلكه فرضيهاى است ابطال شده و حتى طرفداران تكامل انواع امروز به هيچ وجه روى اصل تنازع بقاء تكيه نمى كنند و تكامل جانداران را مربوط به مساله جهش مى دانند.
از همه اينها گذشته به فرض اين كه فرضيه تنازع بقاء را يك اصل علمى
بدانيم بايد از آن فقط در مورد زندگى جانوران استفاده كرد و زندگى انسان هرگز نمى تواند بر اساس آن بنا شود زيرا تكامل انسان در پرتو تعاون بقاء است نه تنازع بقاء!
چنين به نظر مى رسد كه تعميم فرضيه تنازع بقاء به جهان انسانيت يك نوع طرز تفكر استعمارى است كه بعضى از جامعه شناسان سرمايه دارى براى توجيه جنگهاى خونين و نفرت انگيز حكومتهاى خود به آن متوسل شده اند و خواستهاند جنگ و نزاع را يك ناموس طبيعى و يك وسيله براى تكامل و پيشرفت جوامع انسانى معرفى كنند و به اين ترتيب بر روى جنايات خود يك سرپوش علمى بگذارند، كسانى كه ناآگاه تحت تاثير افكار ضد انسانى آنها قرار گرفته و آيه فوق را بر آن تطبيق كرده اند مسلما از تعليمات قرآنى دور افتاده اند، زيرا قرآن صريحا مى گويد يا ايها الذين آمنوا ادخلوا فى السلم كافة (اى افراد با ايمان همگى داخل در صلح و صفا شويد).
جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اسلامى مانند نويسنده المنار و همچنين مراغى در تفسير خود چنان تحت تاثير اين فرضيه واقع شده اند كه آن را يكى از سنن الهى پنداشته و آيه فوق را به آن تفسير نموده اند و چنين پنداشته اند كه اين فرضيه از ابداعات قرآن است و نه از ابتكارات داروين ! ولى همانگونه كه گفتيم نه آيه فوق ناظر به آن است و نه اين فرضيه اصل و اساسى دارد بلكه اصل حاكم بر روابط انسانها تعاون بقاء است و نه تنازع بقاء!
آخرين آيه مى فرمايد: اينها آيات خدا است كه به حق بر تو مى خوانيم و تو
از رسولان هستى (تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق و انك لمن المرسلين ).
اين آيه به داستانهاى متعددى كه در آيات گذشته درباره بنى اسرائيل آمد اشاره مى كند و مى گويد: هر كدام نشانهاى از قدرت و عظمت پروردگار است (و پاك از هر گونه خرافه و افسانه ) و از سوى خداوند بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديده است ، و اين خود يكى از نشانه هاى صدق گفتار و نبوت او است .


آيه 253


تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجت و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدنه بروح القدس و لو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاءتهم البينات و لكن اختلفوا فمنهم من آمن و
)منهم من كفر و لو شاء الله ما اقتتلوا و لكن الله يفعل ما يريد (253)


ترجمه :
253 - بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم ، برخى از آنها، خدا با او سخن مى گفت ، و بعضى را درجاتى برتر داد، و به عيسى بن مريم ، نشانه هاى روشن داديم ، و او را با روح القدس تاييد نموديم ، (ولى فضيلت و مقام آن پيامبران ، مانع اختلاف امتها نشد).
و اگر خدا مى خواست ، كسانى كه بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه هاى روشن كه براى آنها آمد، جنگ و ستيز نمى كردند، (اما خدا مردم را مجبور نساخته ، و آنها را در پيمودن راه سعادت ، آزاد گذارده است ،) ولى اين امتها بودند كه با هم اختلاف كردند، بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند، (و جنگ و خونريزى بروز كرد.
و باز) اگر خدا مى خواست ، با هم پيكار نمى كردند، ولى خداوند آنچه را مى خواهد، (از روى حكمت ) انجام مى دهد (و هيچ كس را به قبول چيزى مجبور نمى كند).

تفسير:
نقش پيامبران در زندگى انسانها
اين آيه اشاره اى به درجات انبياء و مراتب آنها و گوشهاى از رسالت آنها در جامعه انسانى مى كند، نخست مى فرمايد: آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى
داديم (تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ).
تلك اسم اشاره به بعيد است و مى دانيم اين تعبير گاهى براى احترام به موقعيت و مقام اشخاص به كار مى رود، اشاره به اينكه موقعيت پيامبران به قدرى بالا است كه گوئى از دسترسها دور است .
در اينكه منظور از رسل همه پيامبران و رسولان الهى است ، يا رسولانى كه در آيات گذشته اين سوره نامشان به ميان آمد، يا به داستان آنها اشاره شده ، مانند ابراهيم ، موسى ، عيسى ، داوود، اشموئيل ، و يا همه رسولانى كه در موقع نزول اين آيه نامشان در قرآن بوده است ؟
در ميان مفسران گفتگو است ، ولى بيشتر به نظر مى رسد كه منظور از آن ، همه پيامبران خدا بوده باشد، زيرا واژه الرسل به اصطلاح جمع محلى به لام است و دلالت بر عموم دارد.
تعبير به فضلنا بعضهم على بعض به روشنى مى رساند كه همه پيامبران الهى با اينكه از نظر نبوت و رسالت ، همانند بودند از جهت مقام يكسان نبودند زيرا هم شعاع ماموريت آنان متفاوت بوده ، و هم ميزان فداكاريهاى آنان با هم تفاوت داشته است .
سپس به ويژگى بعضى از آنان پرداخته ، مى فرمايد: بعضى از آنان را خدا با او سخن گفت (منهم من كلم الله ).
واضح است كه منظور از آن ، حضرت موسى (عليه السلام ) مى باشد كه به عنوان كليم الله معروف شده و در آيه 164 سوره نساء درباره او مى فرمايد: و كلم الله موسى تكليما، خداوند با موسى سخن گفت .
و اين احتمال كه منظور از آن پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) باشد و منظور از تكلم ، همان سخنانى باشد كه در شب معراج با او گفت ، يا منظور وحى الهى باشد كه در آيه 51 سوره شورى و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا... عنوان تكلم به آن اطلاق
شده ، بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا وحى در مورد تمام پيامبر است و با تعبير منهم كه به اصطلاح من تبعيضيه است سازگار نيست .
سپس مى افزايد: و درجات بعضى را بالا برد (و رفع بعضهم درجات ).
با توجه به اينكه : در آغاز اين آيه ، تفاوت درجات پيامبران ذكر شده ، ممكن است منظور از اين تكرار، فرد يا افراد خاصى باشد كه نمونه كامل آن پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه آيينش كامل ترين و آخرين آيينها بود، و كسى كه رسالت او، آوردن كامل ترين اديان باشد، بايد خود او نيز از همه برتر باشد، به خصوص اينكه در آيه 41 سوره نساء، پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در قيامت به عنوان گواه همه پيامبران شمرده ، در حالى كه هر پيامبرى گواه امت خويش است فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤ لاء شهيدا.
گواه ديگر اين موضوع اين است كه در جمله سابق اشاره به فضيلت موسى (عليه السلام ) بود و در جمله آينده ، تصريح به مقام مسيح (عليه السلام ) مى كند و تناسب بحث ايجاب مى نمايد كه اين جمله نيز اشاره به موقعيت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) باشد زيرا اين سه پيامبر هر كدام پيشواى يكى از مذاهب بزرگ جهان هستند، و اگر نام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) در وسط آن دو قرار گرفته جاى تعجب نيست ، مگر نه اين است كه آيين او حد وسط ميان آيينها است و همه چيز به طور متعادل در آن پياده شده همانگونه كه قرآن مى گويد: و كذلك جعلناكم امة وسطا.
ولى گفته مى شود كه جمله هاى آينده اين آيه نشان مى دهد كه منظور از جمله و رفع بعضهم درجات ، بعضى از پيامبران پيشين مانند ابراهيم و امثال او بوده ، زيرا به صورت فعل ماضى مى فرمايد: و لو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم : اگر خدا مى خواست امت اين پيامبران بعد از آنان به جنگ و ستيز با هم بر
نمى خاستند.
سپس به سراغ امتياز حضرت مسيح (عليه السلام ) رفته مى فرمايد: ما به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم ، و او را با روح القدس تاييد كرديم (و آتينا عيسى ابن مريم البينات و ايدناه بروح القدس ).
نشانه هاى روشن ، اشاره به معجزاتى مانند شفاى بيماران غير قابل علاج و احياى مردگان ، و معارف عالى دينى است .
منظور از روح القدس پيك وحى خداوند يعنى جبرئيل ، يا نيروى مرموز معنوى خاصى است ، كه در اولياء الله - با تفاوتهايى وجود دارد - و در تفسير آيه 87 سوره بقره ، مشروحا بحث شد، و اگر در اينجا تاييد به روح القدس را درباره حضرت مسيح (عليه السلام ) بيان فرموده به خاطر آن است كه سهم بيشترى نسبت به بسيارى از پيامبران ، در او بوده است .
در ادامه آيه اشاره به وضع امتها و اختلافات آنها بعد از انبياء كرده ، مى فرمايد: اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از آنان بودند، پس از آنكه آن همه نشانه هاى روشن براى آنان آمد، به جنگ و ستيز با يكديگر نمى پرداختند (و لو شاء الله ما اقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاءتهم البينات ).
يعنى اگر خدا مى خواست ، قدرت داشت كه آنها را به اجبار از جنگ و ستيز باز دارد ولى سنت الهى بر اين بوده و هست كه مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد، ولى آنها از آزادى خود سوء استفاده كردند و راه اختلاف پيمودند (و لكن اختلفوا).
پس بعضى از آنها ايمان آوردند و بعضى كافر شدند (فمنهم من آمن و منهم من كفر).
مسلما اين اختلاف از خود مردم و هوى و هوسهاى آنها سرچشمه گرفت و گرنه در ميان پيامبران الهى اختلافى نبود، و همه يك هدف را تعقيب مى كردند.
بار ديگر تاكيد مى كند: اين كار براى خدا آسان بود كه به حكم اجبار جلو اختلافات آنها را بگيرد، زيرا اگر خدا مى خواست هرگز آنها با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آن را كه اراده كرده (و بر طبق حكمت و هماهنگ با هدف آفرينش انسان است و آن آزادى اراده و مختار بودن است ) انجام مى دهد (و لو شاء الله ما اقتتلوا و لكن الله يفعل ما يريد).
بدون شك گروهى از اين آزادى نتيجه منفى مى گيرند ولى در مجموع وجود آزادى از مهمترين اركان تكامل انسان است ، زيرا تكامل اجبارى تكامل محسوب نمى شود.
ضمنا از اين آيه كه دو بار مساله اجبار در آن مطرح شده به خوبى بطلان اعتقاد به جبر، روشن مى گردد، و اثبات مى كند كه خداوند انسانها را آزاد گذارده ، گروهى ايمان را مى پذيرند و گروهى كفر را.

نكته :
سرچشمه اختلاف پيروان اديان
بعضى از نويسندگان غربى به اديان و مذاهب ايراد گرفته اند كه آنها موجب تفرقه و نفاق ميان افراد بشر شده اند و خونهاى زيادى در اين راه ريخته شده زيرا تاريخ ، جنگهاى مذهبى فراوانى را به خاطر دارد. و به اين ترتيب خواسته اند مذاهب را محكوم و آنها را مايه جنگ و نزاع بدانند.
در برابر اين سخن بايد توجه داشت كه :
اولا - همانطور كه در آيه بالا نيز اشاره شده اختلافات در حقيقت ميان پيروان راستين و حقيقى مذاهب نبوده بلكه ميان پيروان و مخالفان مذهب صورت گرفته است و اگر مشاهده مى كنيم كه در ميان پيروان مذاهب مختلف نيز جنگ و ستيزهايى رخ داده نه به خاطر تعليمات مذهبى آنها بوده است ، بلكه به خاطر تحريف مذاهب و تعصبهاى ناروا و آميختن مذاهب آسمانى با خرافات صورت
گرفته است .
ثانيا - امروز مذهب (يا لااقل تاثير مذهب ) از قسمتى از جوامع بشرى بر چيده شده در حالى كه مى بينيم جنگها به صورت وحشتناك ترى گسترش يافته است . و با ابعاد وسيع تر و شدت بيشتر در نقاط مختلف دنيا ادامه دارد آيا اينها به خاطر مذهب است ؟ يا اين كه روح سركش جمعى از انسانها سرچشمه واقعى اين جنگها است منتها يك روز در لباس مذهب و روز ديگر در لباس مكتب هاى سياسى و اقتصادى ، و روزهاى ديگر در قالبهاى ديگر خودنمائى مى كند. بنابراين مذهب در اين ميان گناهكار نيست ، اين افراد سركش هستند كه گناهكارند و آتش جنگها را به بهانه هاى گوناگون شعله ور مى سازند.
ثالثا - مذاهب آسمانى مخصوصا اسلام بر اثر خاصيت ضد نژاد پرستى و مليت پرستى سبب شدند كه بسيارى از مرزهاى نژادى و جغرافيائى و قبيله اى بر چيده شوند و جنگهائى كه از آنها سرچشمه مى گرفت طبعا از ميان رفت و به اين ترتيب قسمتى از جنگها در پرتو مذهب از تاريخ زندگى بشر حذف شد، به علاوه روح صلح و دوستى و اخلاق و عواطف انسانى كه مورد توجه همه مذاهب آسمانى بوده است اثر عميقى در كم كردن خصومتها و نفرتهاى اقوام مختلف داشته و دارد.
رابعا - يكى از رسالتهاى مذاهب آسمانى آزاد ساختن طبقات محروم و رنجديده بوده است و به همين دليل جنگهائى در ميان پيامبران و پيروان آنها با ستمگران و استثمار كنندگان همچون فرعونها و نمرودها در مى گرفته است .
اين جنگها كه در حقيقت جهاد آزادى بخش انسانها محسوب مى شدند نه تنها براى مذاهب عيب نبودند بلكه نقطه قوت آنها به حساب مى آيند، درگيريهايى كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با مشركان عرب و رباخواران مكه از يك سو و با قيصرها و كسريها از سوى ديگر داشت همه از اين قبيل بودند.


آيه254


يا ايها الذين آمنوا انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة و الكافرون هم الظالمون (254)


ترجمه :
254 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از آنچه به شما روزى داده ايم ، انفاق كنيد! پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن ، نه خريد و فروش است (تا بتوانيد سعادت و نجات از كيفر را براى خود خريدارى كنيد)، و نه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، و نه شفاعت ، (زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود). و كافران ، خود ستمگرند، (هم به خودشان ستم مى كنند، هم به ديگران ).

تفسير:
انفاق يكى از مهم ترين اسباب نجات در قيامت !
به دنبال آيات گذشته كه از قسمتى از سرگذشت امتهاى پيشين و جهاد و حكومت الهى و اختلافاتى كه بعد از پيامبران داشتند، بحث مى نمود، در اين آيه روى سخن را به مسلمانان كرده و به يكى از وظائفى كه سبب وحدت جامعه و تقويت حكومت و بنيه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى كند و مى فرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد (يا ايها الذين آمنوا انفقوا مما رزقناكم ).
گر چه جمله مما رزقناكم (از آنچه به شما روزى داده ايم ) مفهوم وسيعى دارد كه هم انفاقهاى مالى واجب و مستحب را شامل مى شود و هم انفاقهاى معنوى مانند علم و دانش و امور ديگر، ولى با توجه به تهديدى كه در ذيل آيه آمده ، بعيد نيست منظور، انفاق واجب يعنى زكات و مانند آن باشد، به علاوه ، انفاق واجب است كه بنيه بيت المال و حكومت را تقويت مى كند، ضمنا از تعبير به مما استفاده مى شود كه انفاق واجب هميشه بخشى از مال را در بر مى گيرد نه همه آن را
مرحوم طبرسى در مجمع البيان ، عموميت آيه را نسبت به انفاقهاى واجب و مستحب ترجيح مى دهد معتقد است ذيل آيه مشتمل بر تهديدى نيست بلكه خبر از حوادث وحشتناك روز قيامت مى دهد.
ولى با توجه به آخرين جمله آيه كه كافران را ظالمان مى شمرد، اشاره اى است كه ترك انفاق نوعى كفر و ظلم است و اين جز در انفاقات واجب ، تصور نمى شود.
سپس مى افزايد: امروز كه توانائى داريد انفاق كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه نه خريد و فروش در آن است و نه رابطه دوستى و نه شفاعت (من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة ).
اشاره به اينكه راه هاى نجاتى كه در دنيا از طرق مادى وجود دارد هيچكدام در آنجا نيست ، نه بيع و معاملهاى مى توانيد انجام دهيد كه سعادت و نجات از عذاب را براى خود بخريد و نه دوستيهاى مادى اين جهان كه با سرمايه هاى خود كسب مى كنيد در آنجا نفعى به حال شما دارد زيرا آنها نيز به نوبه خود گرفتار اعمال خويشاند و از خود به ديگرى نمى پردازند و نه شفاعت در آنجا به حال شما سودى دارد زيرا شفاعت الهى در سايه كارهاى الهى انجام مى گيرد كه انسان را شايسته شفاعت مى كند و شما آن را انجام ندادهايد و اما شفاعتهاى مادى كه با مال و ثروت در اين دنيا قابل بدست آوردن است در آنجا وجود نخواهد داشت .
بنابراين شما با ترك انفاق و انباشتن اموال و بخل نسبت به ديگران تمام درهاى نجات را به روى خود بسته ايد.
و در پايان آيه مى فرمايد: كافران همان ظالماناند (و الكافرون هم
الظالمون ).
اشاره به اينكه آنها كه انفاق و زكات را ترك مى كنند هم به خويشتن ستم روا مى دارند و هم به ديگران .
قرآن در اين جمله مى خواهد اين حقيقت را روشن سازد كه :
اولا - كافران به خود ستم مى كنند زيرا با ترك انفاق واجب و ساير وظائف دينى و انسانى ، خود را از بزرگترين سعادتها محروم مى سازند، و اين اعمال آنها است كه در آن جهان دامانشان را مى گيرد و خداوند درباره آنها ستمى نكرده است .
ثانيا - افراد كافر به اجتماعشان نيز ستم مى كنند و اصولا كفر سرچشمه قساوت ، سنگدلى ، ماديگرى و دنيا پرستى است و اينها همه سرچشمه هاى اصلى ظلم و ستم هستند.
يادآورى اين نكته نيز لازم است كه كفر در اين آيه به قرينه اين كه بعد از دستور انفاق واقع شده به معنى سرپيچى و گناه و تخلف از دستور خدا است و استعمال كفر به اين معنى در قرآن و احاديث اسلامى نظاير بسيار دارد.


آيه255


الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تاخذه سنة و لا نوم له ما فى السموت و ما فى الا رض من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشى ء من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموت و الا رض و
)لا يوده حفظهما و هو العلى العظيم (255)


ترجمه :
255 - هيچ معبودى نيست جز خداوند يگانه زنده ، كه قائم به ذات خويش است ، و موجودات ديگر، قائم به او هستند، هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمى گيرد، (و لحظهاى از تدبير جهان هستى ، غافل نمى ماند،) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ، از آن اوست ، كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟! (بنابراين ، شفاعت شفاعت كنندگان ، براى آنها كه شايسته شفاعت اند، از مالكيت مطلقه او نميكاهد). آنچه را در پيش روى آنها ( بندگان ) و پشت سرشان است مى داند، (و گذشته و آينده ، در پيشگاه علم او، يكسان است ). و كسى از علم او آگاه نمى گردد، جز به مقدارى كه او بخواهد. (اوست كه به همه چيز آگاه است ، و علم و دانش محدود ديگران ، پرتوى از علم بى پايان و نامحدود اوست ). تخت (حكومت ) او، آسمانها و زمين را در بر گرفته ، و نگاهدارى آن دو ( آسمان و زمين )، او را خسته نمى كند. بلندى مقام و عظمت ، مخصوص اوست .

مقدمه :
آية الكرسى يكى از مهمترين آيات قرآن
در اهميت و فضيلت اين آيه همين بس كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه از ابى بن كعب سوال كرد و فرمود: كدام آيه برترين آيه كتاب الله است ؟ عرض كرد: الله لا اله الا هو الحى القيوم ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست بر سينه او زد و
فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دست او است اين آيه داراى دو زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويد.
در حديث ديگرى از على (عليه السلام ) از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه فرمود: سيد القرآن البقرة و سيد البقرة آية الكرسى يا على ان فيها لخمسين كلمة فى كل كلمة خمسون بركة : برگزيده قرآن سوره بقره و برگزيده بقره ، آية الكرسى است ، در آن پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است .
و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوش آيند از امور ناخوش آيند دنيا، و هزار امر ناخوش آيند از آخرت را از او بر طرف مى كند كه آسانترين ناخوش آيند دنيا، فقر، و آسانترين ناخوش آيند آخرت ، عذاب قبر است .
روايات در فضيلت اين آيه شريفه بسيار زياد است و در كتب علماى شيعه و اهل سنت نقل شده است با دو حديث ديگرى از رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين بحث را پايان مى دهيم ، فرمود: اعطيت آية الكرسى من كنز تحت العرش و لم يوتها نبى كان قبلى : آية الكرسى از گنجى زير عرش الهى به من داده شده است و به هيچ پيامبرى قبل از من داده نشد.
در حديث ديگرى آمده است كه دو برادر به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و عرض كردند براى تجارت به شام مى رويم ، به ما تعليم دهيد چه بگوييم (تا از شر اشرار مصون بمانيم ) فرمود: هنگامى كه به منزلگاهى رسيديد و نماز عشا را خوانديد، موقعى كه يكى از شما در بستر قرار مى گيرد، تسبيح فاطمه زهرا (عليهاالسلام )
بگويد و سپس آية الكرسى بخواند فانه محفوظ من كل شى ء حتى يصبح : مسلما او از همه چيز در امان خواهد بود تا صبح ، سپس در ذيل اين حديث آمده است كه در يكى از منزلگاهها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش كردند موفق نشدند.
به يقين اين همه اهميت كه به آية الكرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است كه ضمن تفسير آن ملاحظه خواهيم كرد.

تفسير:
مجموعه اى از صفات جمال و جلال او
ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحيد اسماء حسنى و صفات او شروع مى كند، مى فرمايد: خداوند هيچ معبودى جز او نيست (الله لا اله الا هو ).
الله نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع همه صفات كمال و جلال و جمال است ، او پديد آورنده جهان هستى است ، به همين دليل هيچ معبودى شايستگى پرستش جز او ندارد، و از آنجا كه در معنى الله يگانگى افتاده است ، جمله لا اله الا هو تاكيدى بر آن است .
سپس مى افزايد: خداوندى كه زنده و قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر عالم قائم به او هستند (الحى القيوم ).
حى از ماده حيات به معنى زندگى است ، و اين واژه مانند هر صفت مشبهه ديگر دلالت بر دوام دارد و بديهى است كه حيات در خداوند حيات حقيقى است چرا كه حياتش عين ذات او است نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حيات آنها عارضى است و لذا گاهى زنده اند و سپس مى ميرند، اما در خداوند چنين نيست ، چنانكه در آيه 58 سوره فرقان مى خوانيم : و توكل على الحى الذى لا
يموت ، توكل بر ذات زندهاى كن كه هرگز نمى ميرد. اين از يكسو، از سوى ديگر حيات كامل ، حياتى است كه آميخته با مرگ نباشد، بنابراين حيات حقيقى حيات او است كه از ازل تا ابد ادامه دارد اما حيات انسان ، به خصوص در اين جهان كه آميخته با مرگ است نمى تواند حيات حقيقى بوده باشد لذا در آيه 64 سوره عنكبوت مى خوانيم : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان زندگى اين جهان بازيچه اى بيش نيست و زندگى حقيقى (از نظرى ) زندگى سراسرى ديگر است ! روى اين دو جهت حيات و زندگى حقيقى مخصوص خدا است .
زنده بودن خداوند چه مفهومى دارد؟
در تعبيرات معمولى ، موجود زنده به موجودى مى گويند كه داراى نمو - تغذيه - توليد مثل و جذب و دفع و احيانا داراى حس و حركت باشد ولى بايد به اين نكته توجه داشت كه ممكن است افراد كوته بين حيات را در مورد خداوند نيز چنين فرض كنند با اين كه مى دانيم او هيچ يك از اين صفات را ندارد و اين همان قياسى است كه بشر را درباره خداشناسى به اشتباه مى اندازد، زيرا صفات خدا را با صفات خود مقايسه مى كند.
ولى حيات به معنى وسيع و واقعى كلمه عبارت است از علم و قدرت بنابراين وجودى كه داراى علم و قدرت بى پايان است حيات كامل دارد، حيات خداوند مجموعه علم و قدرت اوست و در حقيقت به واسطه علم و قدرت موجود زنده از غير زنده تشخيص داده مى شود، اما نمو و حركت و تغذيه و توليد مثل از آثار موجوداتى است كه ناقص و محدودند و داراى كمبودهائى هستند كه بوسيله تغذيه و توليد مثل و حركت آن را تامين مى كنند، اما آن كس كه كمبودى ندارد اين امور هم درباره او مطرح نيست .
و اما قيوم صيغه مبالغه از ماده قيام است ، به همين دليل به وجودى گفته
مى شود كه قيام او به ذات او است ، و قيام همه موجودات به او مى باشد، و علاوه بر اين قائم به تدبير امور مخلوقات نيز مى باشد.
روشن است كه قيام به معنى ايستادن است و در گفتگوهاى روزمره به هيئت مخصوصى گفته مى شود كه مثلا انسان را به حالت عمودى بر زمين نشان مى دهد، و از آنجا كه اين معنى درباره خداوند كه از جسم و صفات جسمانى منزه است مفهومى ندارد، به معنى انجام كار خلقت و تدبير و نگهدارى است ، زيرا هنگامى كه انسان مى خواهد كارى را انجام دهد بر مى خيزد، آرى او است كه همه موجودات جهان را آفريده ، و تدبير و نگاهدارى و تربيت و پرورش آنها را به عهده گرفته است و به طور دائم و بدون هيچگونه وقفه قيام به اين امور دارد.
از اين بيان روشن مى شود كه قيوم در واقع ، ريشه و اساس تمام صفات فعل الهى است (منظور از صفات فعل ، صفاتى است كه رابطه خدا را با موجودات جهان بيان مى كند) مانند آفريدگار، روزى دهنده ، زنده كننده ، هدايت كننده ، و مانند اينها، اوست كه روزى مى دهد، اوست كه زنده مى كند و اوست كه مى ميراند و اوست كه هدايت مى كند بنابراين صفات خالق و رازق و هادى و محيى و مميت ، همه در وصف قيوم جمع اند.
و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى مفهوم آن را محدود به قيام به امر خلقت و يا فقط امر روزى دادن و مانند آن دانسته اند در واقع اشاره به يكى از مصداقهاى قيام كرده اند در حالى كه مفهوم آن گسترده است و همه آنها را شامل مى شود، زيرا همانگونه كه گفتيم به معنى كسى است كه قائم به ذات است و ديگران قيام به او دارند و محتاج به اويند.
در حقيقت حى ، تمام صفات الهى مانند علم و قدرت و سميع و بصير بودن و مانند آن را شامل مى شود و قيوم ، نياز تمام موجودات را به او بازگو مى كند و لذا گفته اند اين دو با هم اسم اعظم الهى است .
سپس در ادامه آيه مى افزايد: هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمى گيرد و لحظهاى از تدبير جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنة و لا نوم ).
سنة از ماده وسن به گفته بسيارى از مفسران به معنى سستى مخصوصى است كه در آغاز خواب روى مى دهد، يا به تعبير ديگر به معنى خواب سبك است ، و نوم به معنى خواب ، يعنى حالتى است كه قسمت عمده حواس انسان ، از كار مى افتد، در واقع ، سنه خوابى است كه به چشم عارض مى شود، اما وقتى عميق تر شد و به قلب عارض شد، نوم گفته مى شود.
جمله لا تاخذه سنة و لا نوم تاكيدى است بر حى و قيوم بودن خداوند زيرا قيام كامل مطلق به تدبير امور عالم هستى در صورتى است كه حتى يك لحظه غفلت در آن نباشد، و لذا هر چيز كه با اصل قيوميت خداوند سازگار نباشد، خود به خود از ساحت مقدس او، منتفى است حتى ضعيف ترين عاملى كه موجب سستى در كار او باشد مانند خواب سبك كه در ذات پاك او نيست .
اما اينكه چرا سنة بر نوم ، مقدم داشته شده با اينكه قاعدتا فرد قوى تر را جلوتر ذكر مى كنند، و سپس به فرد ضعيف اشاره مى نمايند، به خاطر اين است كه از نظر ترتيب طبيعى نخست سنه (خواب سبك ) دست مى دهد و سپس عميق تر شده تبديل به نوم مى گردد.
به هر حال اين جمله ، اشاره به اين حقيقت است كه فيض و لطف تدبير خداوند دائمى است ، و لحظه قطع نمى گردد، و همچون بندگان نيست كه بر اثر خوابهاى سبك و سنگين ، يا عوامل ديگر غافل شود.
ضمنا تعبير به لا تاخذه (او را نمى گيرد) در مورد خواب ، تعبير جالبى است كه چگونگى تسلط خواب را بر انسان مجسم مى سازد گوئى خواب همچون موجود قوى پنجه اى است كه انسان را در چنگال خود اسير و گرفتار مى سازد، و
ناتوانى قوى ترين انسانها به هنگام بى تابى در برابر آن كاملا محسوس است .
سپس به مالكيت مطلقه خداوند اشاره كرده ، مى فرمايد: براى او است آنچه در آسمانها و زمين است (له ما فى السموات و ما فى الارض ).
و اين در واقع پنجمين وصف از اوصاف الهى است كه در اين آيه آمده ، زيرا قبل از آن اشاره به توحيد و حى و قيوم بودن ، و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است .
در واقع اين مالكيت ، نتيجه همان قيوميت است زيرا هنگامى كه قيام به امور عالم و تدبير آنها و همچنين خالقيت مخصوص ذات او باشد، مالكيت همه چيز نيز از آن او است .
بنابراين آنچه انسان در اختيار دارد و از آن استفاده مى كند، ملك حقيقى او نيست تنها چند روزى اين امانت با شرائطى كه از ناحيه مالك حقيقى تعيين شده به دست او سپرده شده و حق تصرف در آنها را دارد و به اين ترتيب مالكان معمولى موظف اند شرائطى را كه مالك حقيقى تعيين كرده كاملا رعايت كنند و گرنه مالكيت آنها باطل و تصرفاتشان غير مجاز است ، اين شرائط همان احكامى است كه خداوند براى امور مالى و اقتصادى تعيين كرده است .
ناگفته پيدا است توجه به اين صفت كه همه چيز مال خدا است اثر تربيتى مهمى در انسانها دارد، زيرا هنگامى كه بدانند آنچه دارند از خودشان نيست و چند روزى به عنوان عاريت يا امانت به دست آنها سپرده شده اين عقيده به طور مسلم ، انسان را از تجاوز به حقوق ديگران و استثمار و استعمار و احتكار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد.
در ششمين توصيف مى فرمايد: كيست كه در نزد او جز به فرمانش شفاعت كند (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ).
اين در واقع پاسـخى است به ادعاى واهى بت پرستان كه مى گفتند ما اينها (بتها) را به خاطر آن مى پرستيم كه در پيشگاه خدا براى ما شفاعت كنند همان گونه كه در آيه 3 سوره زمر آمده است ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى .
در واقع با يك استفهام انكارى مى گويد هيچ كس بدون فرمان خدا نمى تواند در پيشگاه او شفاعت كند، و اين جمله نيز تاكيدى است بر قيوميت خداوند و مالكيت مطلقه او نسبت به تمامى موجودات عالم ، يعنى اگر مى بينيد كسانى در پيشگاه خدا شفاعت مى كنند (مانند انبياء و اولياء) دليل بر آن نيست كه آنها مالك چيزى هستند و استقلال در اثر دارند بلكه اين مقام شفاعت را نيز خدا به آنها بخشيده ، بنابراين شفاعت آنان ، چون به فرمان خدا است دليل ديگرى بر قيوميت و مالكيت او محسوب مى شود.

نكته :
شفاعت چيست ؟
درباره شفاعت در جلد اول تفسير ذيل آيه 48 سوره بقره مشروحا بحث كرده ايم لذا در اينجا به اشاره اى كوتاه قناعت مى كنيم .
شفاعت عبارت است از كمك نمودن يك موجود قوى به موجود ضعيف تر تا بتواند به آسانى مراحل رشد خود را با موفقيت طى كند.
البته معمولا اين كلمه (شفاعت ) در مورد شفاعت از گناهكاران به كار ميرود، اما مفهوم شفاعت به معنى وسيع تر تمام عوامل و انگيزه ها و اسباب عالم هستى را شامل مى شود، مثلا زمين و آب و هوا و نور آفتاب چهار عامل هستند كه دانه گياه را در رسيدن به مرحله يك درخت يا يك گياه كامل شفاعت و هدايت مى كند، اگر شفاعت را در آيه
فوق به اين معنى وسيع بگيريم نتيجه اين مى شود كه وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستى هرگز مالكيت مطلقه خداوند را محدود نمى كند و چيزى از آن نمى كاهد زيرا تاثير همه اين اسباب به فرمان او است و در حقيقت نشانهاى از قيوميت و مالكيت او مى باشد.
اما بعضى چنين مى پندارند كه عنوان شفاعت در مفاهيم مذهبى شبيه يك نوع توصيه هاى بى دليل اجتماعى و به اصطلاح پارتى بازى است و مفهوم آن اين است كه افراد آنچه مى توانند گناه كنند، هنگامى كه از فرق تا قدم آلوده شدند دست به دامن شفيعى زنند و بگويند:

آن دم كه مردمان به شفيعى زنند دست

مائيم و دست و دامن اولاد فاطمه!


ولى نه اين ايراد كنندگان منطق دين را در مساله شفاعت در يافته اند و نه آن دسته از گنهكاران جسور و بى پروا، زيرا همانطور كه در بالا اشاره شد شفاعت كه به وسيله بندگان خاص خدا انجام مى گيرد همانند شفاعت تكوينى است كه به وسيله عوامل طبيعى صورت مى گيرد يعنى همانطور كه اگر در درون يك دانه گياه عامل حيات و سلول زنده وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب و يا وزش نسيم و ريزش ‍ قطرات حياتبخش باران هيچگونه تاثيرى در نمو و رشد آن نخواهد كرد، شفاعت اولياى خدا نيز براى افراد نالايق بى اثر است ، يعنى اصولا آنها براى اينگونه اشخاص شفاعتى نخواهند داشت .
شفاعت نيازمند به يك نوع ارتباط معنوى ميان شفاعت كننده و شفاعت شونده است و به اين ترتيب كسى كه اميد شفاعت را دارد موظف است در اين جهان ارتباط معنوى با شخصى كه انتظار دارد از او شفاعت كند بر قرار سازد و اين ارتباط در حقيقت يك نوع وسيله تربيت براى شفاعت شونده خواهد بود كه او را به افكار و اعمال و مكتب شخص شفاعت كننده نزديك مى كند و در نتيجه شايسته شفاعت مى شود و به اين ترتيب شفاعت يك عامل تربيت است نه يك وسيله
پارتى بازى و فرار از زير بار مسئوليت و از اينجا روشن مى شود كه شفاعت تغييرى در اراده پروردگار نسبت به گناهكار نمى دهد، بلكه اين گناهكار است كه با ارتباط معنوى با شفاعت كننده نوعى تكامل و پرورش مى يابد و به سرحدى مى رسد كه شايسته عفو خدا مى گردد (دقت كنيد!).
با اين اشاره به دنباله تفسير آيه باز مى گرديم .
در هفتمين توصيف مى فرمايد: آنچه را پيش روى آنها (بندگان ) و پشت سر آنها است مى داند و از گذشته و آينده آنان آگاه است (يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ).
در واقع ، اين جمله دليلى است بر آنچه در جمله قبل پيرامون شفاعت آمده بود، يعنى خداوند از گذشته و آينده شفيعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نيز پنهان است مى داند بنابراين آنها نميتوانند موضوع تازه اى درباره كسانى كه مى خواهند از آنها شفاعت كنند به پيشگاه خدا عرضه بدارند تا توجه او را به شفاعت شدگان جلب كنند.
توضيح اينكه : در شفاعتهاى معمولى ، شفاعت كننده از يكى از دو طريق وارد مى شود، يا اطلاعاتى درباره شايستگى و لياقت شفاعت شونده در اختيار آن شخص بزرگ مى گذارد، و از وى مى خواهد كه در حكمش تجديد نظر كند، يا رابطه شفاعت شونده را با شفاعت كننده بيان مى دارد تا به خاطر علاقهاى كه اين شخص بزرگ به شفاعت كننده دارد، حكمش را تغيير دهد روشن است كه هر يك از اين دو موضوع ، فرع بر اين است كه شفاعت كننده اطلاعاتى داشته باشد كه نزد شخصى كه در پيشگاه او شفاعت مى كند وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه كامل علمى به همه چيز و همه كس داشته باشد، هيچ كس نمى تواند نزد او براى كسى شفاعت كند، زيرا هم لياقتهاى افراد را مى داند و هم ارتباط آنها را با يكديگر، بنابراين تنها با اذن او شفاعت صحيح است .
اينها همه در صورتى است كه ضمير در ما بين ايديهم و ما خلفهم به شفيعان يا شفاعت شدگان برگردد، ولى اين احتمال نيز داده شده است كه بازگشت ضمير به تمام موجودات عاقل كه در آسمانها و زمين قرار دارند باشد كه در ضمن به جمله ((له ما فى السموات و ما فى الارض )) آمده بود، و تاكيدى است به قدرت كامله پروردگار بر همه چيز و عدم توانائى ديگران ، زيرا آن كسى كه از گذشته و آينده خود بى خبر است و از غيب آسمانها و زمين آگاهى ندارد، قدرتش بسيار محدود است ، به عكس كسى كه از همه چيز در هر عصر و زمان در گذشته و آينده آگاه است قدرتش بى پايان مى باشد و به همين دليل هر كارى حتى شفاعت بايد به فرمان او صورت گيرد.
و به اين ترتيب ميان هر دو معنى مى توان جمع كرد.
در اينكه منظور از ما بين ايديهم و ما خلفهم چيست ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند منظور از ما بين ايديهم ، امور دنيا است كه در پيش روى انسان قرار دارد، و ما خلفهم به معنى امور آخرت است كه پشت سر انسان مى باشد و بعضى به عكس معنى كرده اند.
بعضى نيز آن را اشاره به اجل انسان ، يا اعمال خير و شر او دانسته اند و يا امورى را كه مى دانند و نمى دانند.
اما با مراجعه به آيات قرآن استفاده مى شود كه اين دو تعبير در بعضى از موارد در مورد مكان به كار رفته مانند آيه 17 سوره اعراف كه از قول شيطان نقل مى كند لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم : من از پيش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغ آنها مى روم واضح است كه در اينجا اين دو تعبير ناظر به مكان است ، و لذا چپ و راست را نيز اضافه كرده است .
و گاه به معنى قبل و بعد زمانى است ، مانند آنچه در آيه 170 سوره آل عمران
آمده ، مى فرمايد: و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم : شهيدان راه خدا به كسانى كه هنوز پشت سر آنها قرار دارند و به آنان ملحق نشده اند بشارت مى دهند روشن است كه در اينجا ناظر به زمان است .
ولى در آيه مورد بحث ممكن است اشاره به معنى جامعى بوده باشد كه هر دو را در برگيرد، يعنى خداوند آنچه در گذشته و آينده بوده و هست و همچنين آنچه در پيش روى مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشيده و پنهان است ، همه را مى داند و از همه آگاه است ، و به اين ترتيب پهنه زمان و مكان ، همه در پيشگاه علم او روشن است ، پس هر كار - حتى شفاعت - بايد به اذن او باشد.
در هشتمين توصيف ، مى فرمايد: آنها جز به مقدارى كه او بخواهد احاطه به علم او ندارند و تنها بخش كوچكى از علوم را كه مصلحت دانسته در اختيار ديگران گذارده است (و لا يحيطون بشى ء من علمه الا بما شاء).
و به اين ترتيب علم و دانش محدود ديگران ، پرتوى از علم بى پايان او است .
اين جمله نيز در حقيقت تاكيدى است بر جمله سابق ، در جهت محدود بودن علم شفيعان در برابر علم پروردگار، زيرا آنها احاطه به معلومات خداوند ندارند، و تنها به آن مقدار كه او اراده كند باخبر مى شوند.
از اين جمله دو نكته ديگر نيز استفاده مى شود: نخست اينكه هيچ كس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحيه خدا است .
او است كه تدريجا پرده از اسرار حيرت انگيز جهان آفرينش بر مى دارد و حقايق جديدى را در اختيار انسانها مى گذارد، و معلومات آنان را گسترش مى بخشد.
ديگر اينكه : خداوند ممكن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غيب را در اختيار كسانى كه مى خواهد قرار دهد، و بنابراين پاسـخى است به آنها كه تصور مى كنند علم غيب براى بشر غير ممكن است ، و نيز تفسيرى است براى آياتى كه نفى علم غيب از بشر مى كند، يعنى انسان ذاتا چيزى از اسرار غيب نمى داند مگر به مقدارى كه خدا بخواهد، و به او تعليم دهد (توضيح بيشتر و مشروح تر درباره اين موضوع به خواست خدا، ذيل آيات مربوط به علم غيب مخصوصا آيه 26 سوره جن خواهد آمد).
تعبير به لا يحيطون نيز اشاره لطيفى است به حقيقت علم كه آن يك نوع احاطه است .
در نهمين و دهمين توصيف ، مى فرمايد: كرسى (حكومت ) او آسمانها و زمين را در بر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمين براى او گران نيست (وسع كرسيه السموات و الارض و لا يؤ ده حفظهما).
و در يازدهمين و دوازدهمين ، توصيف مى گويد: و او است بلند مرتبه و با عظمت (و هو العلى العظيم ).

نكته ها
1 - منظور از عرش و كرسى چيست ؟

كرسى از نظر ريشه لغوى از كرس (بر وزن ارث ) گرفته شده كه به معنى اصل و اساس مى باشد و گاهى نيز به هر چيزى كه بهم پيوسته و تركيب شده است گفته مى شود و به همين جهت به تختهاى كوتاه كرسى مى گويند و نقطه مقابل آن عرش است كه به معنى چيز مسقف يا خود سقف و يا تخت پايه بلند مى آيد.
و از آنجا كه استاد و معلم به هنگام تدريس و تعليم بر كرسى مى نشيند گاهى كلمه كرسى كنايه از علم مى باشد و نظر به اينكه كرسى تحت اختيار و زير نفوذ و
سيطره انسان است گاهى به صورت كنايه از حكومت و قدرت و فرمانروائى بر منطقه اى به كار مى رود.
در آيه بالا مى خوانيم كه كرسى خداوند همه آسمانها و زمين را در بر مى گيرد، كرسى در اينجا به چند معنى مى تواند باشد:
الف : منطقه قلمرو حكومت - يعنى خداوند بر همه آسمانها و زمين حكومت مى كند و منطقه نفوذ او همه جا را در بر گرفته و به اين ترتيب كرسى خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمين و ستارگان و كهكشانها و سحابيها است .
طبيعى است كه عرش طبق اين معنى بايد مرحله اى بالاتر و عالى تر از جهان ماده بوده باشد (زيرا گفتيم عرش در لغت به معنى سقف و سايه بان و تختهاى پايه بلند است به عكس كرسى ) و در اين صورت معنى عرش عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراء طبيعت خواهد بود البته اين در صورتى است كه عرش و كرسى در مقابل هم قرار گيرند كه يكى به معنى عالم ماده و طبيعت و ديگرى به معنى عالم ماوراء طبيعت است ولى چنانكه در ذيل آيه 54 سوره اعراف خواهد آمد عرش معانى ديگرى نيز دارد و مخصوصا اگر در مقابل كرسى ذكر نشود ممكن است به معنى مجموع عالم هستى بوده باشد.
ب : منطقه نفوذ علم - يعنى علم خداوند به جميع آسمانها و زمين احاطه دارد و چيزى از قلمرو نفوذ علم او بيرون نيست زيرا همانطور كه گفتيم كرسى گاهى كنايه از علم مى باشد. در روايات متعددى نيز روى اين معنى تكيه شده است از جمله حفص بن غياث از امام صادق (عليه السلام )، نقل مى كند كه از آن حضرت پرسيدم : منظور از وسع كرسيه السموات و الارض چيست ؟
فرمود: منظور علم او است .
ج : موجودى وسيعتر از تمام آسمانها و زمين - كه از هر سو آنها را احاطه
كرده است و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود: كرسى خداوند همه آسمانها و زمين را در بر گرفته و آنها را احاطه كرده است .
در حديثى از امير مومنان على (عليه السلام ) اين تفسير نقل شده آنجا كه مى فرمايد: الكرسى محيط بالسموات و الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى .
كرسى احاطه به زمين و آسمانها و آنچه ما بين آنها و آنچه در زير اعماق زمين قرار گرفته است دارد.
حتى از پارهاى از روايات استفاده مى شود كه كرسى به مراتب از آسمانها و زمين وسيع تر است بطورى كه مجموعه آنها در برابر كرسى همچون حلقه اى است كه در وسط بيابانى قرار داشته باشد از جمله از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ما السموات و الارض عند الكرسى الا كحلقة خاتم فى فلاة و ما الكرسى عند العرش الا كحلقة فى فلاة آسمانها و زمين در برابر كرسى همچون حلقه انگشترى است در وسط يك بيابان و كرسى در برابر عرش همچون حلقه اى است در وسط يك بيابان ) البته معنى اول و دوم كاملا مفهوم و روشن است ولى معنى سوم چيزى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بر دارد زيرا وجود چنان عالمى كه آسمانها و زمين را در بر گرفته باشد و به مراتب وسيع تر از جهان ما باشد هنوز از طرق متداول علمى اثبات نشده است ، در عين حال هيچگونه دليلى بر نفى آن نيز در دست نيست ، بلكه همه دانشمندان معترف اند كه وسعت آسمان و زمين در نظر ما با پيشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومى روز به روز بيشتر مى شود و هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه وسعت عالم هستى به همين اندازه است كه علم امروز موفق به كشف آن شده است بلكه به احتمال قوى عوالم بيشمار ديگرى وجود دارد كه از قلمرو ديد وسائل امروز ما بيرون است .
ناگفته نماند كه تفسيرهاى سه گانه بالا هيچ منافاتى با هم ندارد و جمله وسع كرسيه السموات و الارض مى تواند هم اشاره به نفوذ حكومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمانها و زمين باشد و هم نفوذ علمى او و هم جهانى وسيع تر از اين جهان كه آسمان و زمين را در بر گرفته است .
و در هر صورت اين جمله ، جمله هاى ما قبل آيه را كه درباره وسعت علم پروردگار بود تكميل مى كند.
نتيجه اين كه حكومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و كرسى علم و دانش او به همه اين عوالم احاطه دارد و چيزى از قلمرو حكومت و نفوذ علمى او بيرون نيست .
در جمله و لا يوده حفظهما - يؤ ده در اصل از ريشه اود بر وزن قول به معنى ثقل و سنگينى مى باشد - يعنى حفظ آسمانها و زمين براى خداوند هيچگونه سنگينى و مشقتى ندارد. زيرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نيست كه قدرتشان محدود باشد و گاهى از نگهدارى چيزى خسته و ناتوان شوند قدرت او نامحدود است و براى يك قدرت نامحدود اصولا سنگينى و سبكى ، مشقت و آسانى مفهومى ندارد اين مفاهيم همه در مورد قدرتهاى محدود صدق مى كند!
از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود كه ضمير يؤ ده به خداوند بر مى گردد جمله هاى سابق آيه و جمله بعد نيز گواه بر اين معنى است زيرا ضماير آنها نيز همه بازگشت به خداوند مى كند بنابراين احتمال بازگشت ضمير به كرسى به اين معنى كه حفظ آسمانها و زمين براى كرسى سنگين و ثقيل نيست بسيار ضعيف به نظر مى رسد.
جمله و هو العلى العظيم در حقيقت دليلى براى جمله هاى سابق است ، يعنى خداوندى كه برتر و بالاتر از شبيه و شريك و هر گونه كمبود و عيب و نقصان است ، و خداوندى كه عظيم و بزرگ است و بى نهايت است هيچ كارى براى او مشكل نيست و هيچ گاه از اداره و تدبير جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بيخبر
نمى گردد و علم او به همه چيز احاطه دارد.

2 - آيا آية الكرسى همين يك آيه است ؟
آيا آية الكرسى فقط همين يك آيه است كه در بالا گفته شد كه از الله لا اله الا هو شروع مى شود، و به هو العلى العظيم ختم مى گردد، يا اينكه دو آيه بعد نيز جزء آن است ، بنابراين اگر در جايى مثل نماز ليلة الدفن دستور داده شده آية الكرسى بخوانند، بايد هر سه آيه خوانده شود.
قرائنى در دست است كه نشان مى دهد، همان يك آيه است .
1 - تمام رواياتى كه در فضيلت آن وارد شده و از آن تعبير به آية الكرسى كرده همه نشان مى دهد كه يك آيه بيش نيست .
2 - تعبير به كرسى فقط در همان آيه اول است و نامگذارى به آية الكرسى نيز مربوط به همين آيه است .
3 - در بعضى از احاديث به همين معنى تصريح شده مانند حديثى كه در امالى شيخ از امير مومنان على (عليه السلام ) نقل شده است كه ضمن بيان فضيلت آية الكرسى از الله لا اله الا هو شروع فرمود تا و هو العلى العظيم .
4 - در مستدرك سفينة البحار، از مجمع نقل مى كند و آية الكرسى معروفة و هى الى قوله و هو العلى العظيم آية الكرسى معروف است و آن تا و هو العلى العظيم است .
5 - در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: كسى كه چهار آيه از اول سوره بقره و آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر بقره را بخواند، هرگز ناخوشايندى در خودش و مالش نمى بيند و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش نمى كند.
از اين تعبير نيز استفاده مى شود كه آية الكرسى يك آيه است .
6 - در بعضى از روايات وارد شده كه آية الكرسى پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است شمارش كلمات آيه نيز نشان مى دهد كه تا و هو العلى العظيم پنجاه كلمه است .
آرى در بعضى از روايات دستور داده شده است كه تا هم فيها خالدون بخواند، بى آنكه عنوان آية الكرسى ، مطرح باشد.
به هر حال آنچه از قرائن بالا استفاده مى شود اين است كه آية الكرسى يك آيه بيشتر نيست .

3 - دليل اهميت آية الكرسى
اهميت فوق العاده آية الكرسى از اين نظر است كه مجموعه اى از معارف اسلامى و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل ، مخصوصا مساله توحيد در ابعاد مختلف را در بر گرفته ، اين اوصاف كه به دوازده بخش بالغ مى شود و هر كدام مى تواند ناظر به يكى از مسائل تربيتى انسان باشد قابل دقت است و به گفته ابو الفتوح رازى هر يك از اين صفات ، يكى از مذاهب باطله را نفى مى كند (و به اين ترتيب ، دوازده تفكر باطل و نادرست به وسيله آن اصلاح مى شود).


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -