مطالب خواندنی

آیات 1 - 9 شعراء

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيات 1 تا 9  

سوره شعراء مكى است و 227 آيه دارد.

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 طسم (1)

 تلك آيات الكتاب المبين (2)

 لعلك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين (3)

 ان نشاء ننزل عليهم من السماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين (4)

 و ما ياءتيهم من ذكر من الرحمن محدث الا كانوا عنه معرضين (5)

 فقد كذبوا فسياتيهم انبوا ما كانوا به يستهزؤن (6)

 اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم (7)

 ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (8)

 و ان ربك لهو العزيز الرحيم (9)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. طسم.(1).

اين آيه هاى كتاب روشن است (2).

گويا مى خواهى خويشتن را تلف كنى براى اينكه آنان ايمان نمى آورند(3).

اگر مى خواستيم از آسمان آيه اى به ايشان نازل مى كرديم كه گردنهايشان در مقابل آن خاضع شود مى توانستيم (4).

پند تازه اى از خداى رحمان به سوى آنان نيامد مگر اينكه از آن روى گردان شدند(5).

به تكذيب پرداخته اند، به زودى خبرهاى چيزى كه آن را استهزا مى كرده اند به ايشان خواهد رسيد(6).

چرا به زمين نمى نگرند كه انواع گياهان خوب در آن ريانده ايم (7)

كه در اين عبرتى هست ولى بيشترشان مومن نيستند(8).

همانا پروردگارت نيرومن د و رحيم است (9).

بيان آيات

بيان غرض سوره مباركه شعراء و مكى بودن آن  

غرض از اين سوره، تسليت خاطر رسول خدا(صلى الله عليه و آله) است از اينكه قومش او را و قرآن نازل بر او را تكذيب كرده بودند و او آزرده شده بود و همين معنا از اولين آيه آن كه مى فرمايد: تلك (آيات الكتاب المبين ) بر مى آيد. آرى كفار قريش يك بار او را مجنون خواندند، بار ديگر شاعر، و اين آيات علاوه بر تسليت خاطر آن جناب، مشركين را تهديد مى كند به سرنوشت اقوام گذشته و به اين منظور چند داستان از اقوام انبياى گذشته يعنى موسى و ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب (عليهمالسلام) و سرنوشتى كه با آن روبرو شدند و كيفرى كه در برابر تكذيب خود ديدند نقل كرده است تا آن جناب از تكذيب قوم خود دل سرد و غمناك نگردد و نيز قوم آن جناب از شنيدن سرگذشت اقوام گذشته عبرت بگيرند.

و اين سوره از سوره هاى پيشين مكى است، يعنى از آنهايى است كه در اوايل بعثت نازل شده به شهادت آيه (و انذر عشيرتك الاقربين ) كه مى دانيم مشتمل بر مأموريت آن جناب در اول بعثت است و در اين سوره واقع است و چه بسا از قرار گرفتن آيه مزبور در اين سوره و آيه (فاصدع بما تؤ مر) در سوره حجر و مقايسه مضمون آن دو با يكديگر تخمين زده شود كه اين سوره جلوتر از سوره حجر نازل شده است.

مطلب ديگر اينكه، از سياق همه آيات اين سوره بر مى آيد كه تمام آن مكى است، ليكن بعضى از مفسرين پنج آيه آخر آن را و بعضى ديگر تنها آيه (او لم يكن آية لهم ان يعلمه علماء بنى اسرائيل ) را استثنا كرده و گفته اند كه اينها در مدينه نازل شده است، كه به زودى در اين باره بحث خواهيم كرد.

طسم تلك آيات الكتاب المبين

لفظ (تلك - آن ) اشاره است به آيات كتاب كه قبلا نازل شده و آنچه بعدا با نزول سوره نازل مى شود و اگر با لفظى اشاره آورد كه مخصوص اشاره به دور است، براى اين است كه بر علو قدر آيات و رفعت مكانت آن دلالت كند و كلمه (مبين ) اسم فاعل از باب افعال است كه ماضى آن (ابان ) - به معنى ظاهر و جلوه گر شد - مى باشد.

و معناى آيه اين است كه : اين آيات بلند مرتبه و رفيع القدر آيات كتابى است كه از ناحيه خداى سبحان بودنش ظاهر و آشكار است، چون مشتمل است بر نشانه هايى از اعجاز، هر چند كه اين مشركين معاند آن را تكذيب نموده، گاهى آن را القاآت شيطانى، بار ديگر آن را نوعى شعر خوانده اند.

تسلى دادن به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله : از اينكه ايمان نمى آورند غصه نخور

لعلك باخع نف سك الا يكونوا مؤمنين

كلمه (باخع ) از (بخوع ) گرفته شده و معناى آيه اين است كه : از وضع تو چنين بر مى آيد كه مى خواهى خود را از غصه هلاك كنى كه چرا به آيات اين كتاب كه بر تو نازل شده ايمان نمى آورند.

و معلوم است كه منظور از اين تعبير، انكار بر رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) است (كه اين غصه خوردن تو صحيح نيست ) و مى خواهد با اين بيان آن جناب را تسليت دهد.

ان نشا ننزل عليهم من السّماء آيه فظلت اعناقهم لها خاضعين

در اين جمله متعلق مشيت حذف شده، چون جزاى شرط بر آن دلالت دارد،(در فارسى نيز اين حذف معمول است، مثلا مى گوييم اگر مى خواستم فلان كار را مى كردم كه تقديرش اين است كه اگر مى خواستم فلان كار را بكنم مى كردم ) كلمه (فظلت ) از (ظل ) است كه يكى از افعال ناقصه است كه اسم و خبر مى گيرد و در اينجا اسمش كلمه (اعناقهم ) و خبرش (خاضعين ) مى باشد. و اگر فرمود: گردنهايشان خاضع مى شود و نسبت خضوع را به گردنهاى مشركين داده با اينكه خضوع وصف خود ايشان است از اين باب است كه در حال خضوع اولين عضو از انسان كه حالت درونى خضوع را نشان مى دهد گردن است كه سر را زير مى افكند، پس اين نسبت از باب مجاز عقلى است.

و معناى آيه اين است كه : اگر مى خواستيم آيه اى بر ايشان نازل كنيم كه ايشان را خاضع نمايد و مجبور به قبول دعوتت كند و ناگزير از ايمان آوردن شوند نازل مى كرديم وبناچار خاضع مى شدند، خضوعى روشن كه انحناى گردنهايشان از آن خبر دهد.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اعناق، جماعتها است (چون عنق به معناى جماعت نيز آمده ). بعضى ديگر گفته اند: مراد رؤ سا و پيشتازان مشركين است. بعضى ديگر گفته اند: در اينجا مضافى حذف شده و تقدير كلام (فظلت اصحاب اعناقهم خاضعين ) - پس گردن داران ايشان خاضع شوند بوده، كه اين قول اخير از همه بى معناتر است.

و ما ياءتيهم من ذكر من الرحمن محدث الا كانوا عنه معرضين

معناى اينكه مشركين از (ذكر محدث) اعراض مى كنند 

اين آيه شريفه ادامه مشركين بر شرك و تكذيب آيات خدا را بيان نموده و مى رساند كه اين گروه ديگر هدايت شدنى نيستند، چون اعراض از ياد خدا در دلهايشان آنچنان جا گرفته كه هر چه آيات از ناحيه خداى رحمان تازه نازل شود و به سوى آن دعوت شوند، باز هم اعراض مى كنند و زير بار نمى روند.

پس، غرض افاده اين معنا است كه مشركين از هر ذكرى گريزان و روى گردانند، نه اينكه بخواهد بفرمايد: از ذكرهاى جديد روى گردانند و از قديم آن روى گردان نيستند. و اگر به جاى (خدا) كلمه (رحمان ) را به كار برده، اشاره به اين نكته است كه منشاء اينكه خداى تعالى ذكر را براى بشر فرستاده صفت رحمت عام او است كه صلاح دنيا و آخرت بشر را تأمين مى كند.

ما در اول سوره انبياء گفتارى پيرامون معناى (ذكر محدث ) گذرانديم، به آنجا مراجعه شود.

فقد كذبوا فسياتيهم آنبو ما كانوا به يستهزون

اين جمله تفريع بر مطالب قبل، يعنى مسأله ادامه دادن مشركين بر اعراض است و جمله (فسياتيهم...) هم تفريع دومى است بر تفريع اول و كلمه (انبوا) جمع نبا است كه به معناى خبر مهم است. و معناى جمله اين است كه : چون مشركين از هر ذكرى اعراض ‍ مى كنند بناچار اين حكم عليه ايشان صادر شد كه ايشان جزء تكذيب كنندگان شدند و چون ثابت شد كه جزء تكذيب كنندگانند، پس ‍ به زودى خبرهاى مهم و خطرناكى به ايشان خواهد رسيد، خبر اعراض و استهزايشان نسبت به آيات خدا و آن خبرهايى كه همان عقوبتهاى دنيايى و آخرتى است كه به زودى صورت خواهد گرفت.

اولم يروا الى الارض كم انبتنا فيها من كل زوج كريم

اين استفهام، استفهام انكارى و توبيخى است، و جمله مورد بحث عطف است بر جمله اى تقديرى، كه مقام دلالت بر آن دارد و تقدير كلام اين است كه : مشركين بر اعراض خود ادامه داده و اصرار ورزيدند و همچنان آيات خداى را تكذيب كردند و هيچ نگاهى به اين نباتات كه از زمين رويانديم، نباتاتى كه جفت هايى كريمند نيفكندند.

بنا بر اين، رويت در اين جمله متضمن معناى نظر و تفكر است، و به همين جهت با حرف (الى ) متعدى شده، (چون اگر همان معناى لغوى خود، يعنى ديدن را مى داشت ديگر اين حرف را لازم نداشت، يكبار مى گوييم فلان چيز را ديدم، بار ديگر مى گوييم به فلان چيز نظر كردم، در اولى حرف با را به كار نمى بريم، و در دومى مى بريم ).

و مراد از (زوج كريم ) - بطورى كه گفته اند - به معناى زوج نيكو است، آن نباتاتى است كه خداى سبحان نر و ماده شان خلق كرده.بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از آن، همه موجودات روييدنى است، چه نبات و چه حيوان، و چه انسان، به دليل اينكه در جاى ديگر در خصوص انسان فرموده : (و الله انبتكم من الارض نباتا).

ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين

كلمه (ذلك ) اشاره است به داستان روياندن هر جفتى كريم، كه در آيه قبلى بود و از اين جهت آيت است كه هر يك از اين جفتها را ايجاد كرده و نواقص هر يك از دو طرف زوج را با ديگرى بر طرف نموده است و هر دو طرف را به سوى آن غايتى كه بدان منظور ايجاد شده اند سوق داده و به سوى آن هدف هدايت نموده است. خدايى كه چنين سنتى در همه كائنات دارد، چطور ممكن است امر انسانها را مهمل بگذارد و به سوى سعادتش و آن راهى كه خير دنيا و آخرتش در آن است هدايت نكند؟ اين آن حقيقتى است كه آيت روييدنيها بدان دلالت دارد.

معناى جمله : (و ما كان اكثرهم مؤمنين) و مفاد تعبير به (ما كان)  

و در جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين - بيشترشان ايمان آور نبوده اند) به اين نكته اشاره نمود كه : اكثر مشركين به خاطر اينكه اعراض از ياد خدا ملكه ايشان شده و استعداد ايمان در آنان باطل شده، انتظار نمى رود كه ايمان بياورند، پس ظاهر آيه شريفه نظير ظاهر آيه (فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل ) خواهد بود، و اين نكته، يعنى عليت رسوخ ملكات رذيله و استحكام فساد در سريره براى كفر و فسوق (نكته اى است كه ) در بسيارى از آيات قرآنى آمده است.

از همين جا معلوم مى شود اينكه بعضى از مفسرين در معناى آيه گفته اند كه : منظور از تعبير به (ما كان ) افاده اين نكته است كه از ازل خدا مى دانسته كه اينان ايمان نمى آورند صحيح نيست، زيرا علاوه بر اينكه خلاف آن چيزى است كه از آيه تبادر مى شود، مطلبى است كه هيچ دليلى در آيه نيست كه مراد از الفاظ آيه چنين معنايى باشد، بلكه دليل بر خلاف آن هست و آن دلالتى است كه در جمله قبل بود و مى رسانيد كه ملكه اعراض همواره در نفوسشان راسخ بوده است.

و از سيبويه نقل شده كه گفته است : كلمه (كان ) در جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) زايده و صرفا براى پيوند دو طرف خويش ‍ است و گرنه معنا همان (و ما اكثرهم مؤمنين ) است.

ليكن به نظر ما هر چند كه اين سخن در جاى خود صحيح است، ولى مقام آيه بامعنايى كه گذشت مناسبتر است.

و ان ربك لهو العزيز الرحيم

پس خداى تعالى به خاطر اينكه عزيز و مقتدرى است شكست ناپذير، روى گردانان از ذكرش و مكذبين آياتش و استهزاء كننده به آيات خود را مى گيرد و با عقوبتهاى دنيايى و آخرتى جزا مى دهد. و به خاطر اينكه رحيم است ذكر را بر آنان نازل مى كند تا هدايت شوند و مؤمنين را مى آمرزد و كافران را مهلت مى دهد.

بحثى عقلى پيرامون علم خدا (نقد و رد سخن جبريون كه براى اثبات جبر، به تعلق علم خدا به افعال بندگان استناد كرده اند)

صاحب تفسير روح المعانى در ذيل آيه (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) از بعضى نقل كرده كه گفته اند معناى آيه اين است كه : در علم خدا چنين چيزى نبوده و چون از اين سخن عليت را فهميده اند بر آن اعتراض كرده اند كه علم خدا علت ايمان نياوردن كفار نمى شود، زيرا علم تابع معلوم است نه اينكه معلوم تابع علم باشد تا چنانچه هدايت و ايمان بعضى ها در علم خدا نباشد علت شود كه آنان ايمان نياورند.

آنگاه خود روح المعانى اعتراض را پاسخ داده كه : معناى تابع بودن علم خدا براى معلوم اين است كه علم خداى سبحان در ازل به معلومى معين و حادث، تابع ماهيت آن باشد

به اين معنا كه خصوصيت اين علم و امتيازش از ساير علوم به همين اعتبار است كه علم به اين ماهيت است و اما وجود ماهيت در لايزال تابع علم ازلى خداى تعالى به ماهيت آن است به اين معنا كه چون خداى تعالى اين ماهيت را در ازل با اين خصوصيت دانسته، لازم است كه در وجود هم به همين خصوصيت موجود شود. بنابر اين مرگ كفار به حالت كفر و ايمان نياوردنشان متبوع علم ازلى خدا است ولى وجود آن تابع علم اوست.

اين طرز استدلال در كلام جبرى مذهبان و مخصوصا فخر رازى در تفسيرش بسيار آمده و با اين دليل، جبر را اثبات، و اختيار را نفى مى كنند و خلاصه اين دليل اين است كه : حوادث عالم كه اعمال انسانها هم يكى از آنها است همه از ازل براى خداى سبحان معلوم بوده و به همين جهت وقوع آنها ضرورى و غير قابل تخلف است چون اگر تخلف كند لازم مى آيد علم او جهل شود، - و خدا از جهل منزه است - پس هر انسانى نسبت به هر عملى كه مى كند مجبور است و هيچ اختيارى از خود ندارد و چون به ايشان اعتراض ‍ مى شود كه آخر علم هميشه تابع معلوم است، نه معلوم تابع علم، همان جواب بالا را مى دهند كه : درست است كه علم تابع معلوم مى باشد اما تابع ماهيت معلوم، نه وجود آن و وجود معلوم تابع علم است.

و اين حجت و دليل، علاوه بر اينكه از مقدماتى فاسد تشكيل شده و در نتيجه بنا و مبناى آن فاسد است، مغالطه روشنى نيز در آن شده است كه اينك اشكالات آن از نظر خواننده مى گذرد:

اول اينكه : اين حرف وقتى صحيح است كه ماهيت داراى اصالت باشد و در ازل و قبل از آنكه وجود به خود بگيرد و هستى بپذيرد، داراى تحقق و ثبوتى باشد تا علم به آن تعلق گيرد، و ماهيت چنين اصالت و تقدمى بر وجود ندارد.

دوم اينكه : مبناى حجت و همچنين اعتراضى كه به آن شده و پاسخى كه از اعتراض مى دهند همه بر اين است كه : علم خداى تعالى به موجودات، علمى حصولى نظير علم ما به معلوماتمان باشد كه همواره به مفاهيم متعلق مى شود و در جاى خود برهان قاطع بر بطلان اين معنا قائم شده و ثابت گشته كه موجودات براى خداى تعالى معلوم به علم حضورى اند نه حصولى و نيز ثابت شده كه علم حضورى حق تعالى به موجودات دو قسم است، يكى علم به اشياء قبل از ايجاد آنها - كه اين علم عين ذات او است - ديگرى علم به اشياء، بعد از ايجاد آنها - كه اين علم عين وجود اشياء است - و تفصيلش را بايد در محل خودش جستجو كرد.

سوم اينكه : علم ازلى خداى تعالى به معلومات لا يزالى، يعنى معلوماتى كه تا لا يزال موجود مى شوند اگر به تمامى قيود و مشخصات و خصوصيات وجودى آن چيز كه يكى از آنها حركات و سكنات اختيارى آن چيز است تعلق گيرد، علم به تمام معنا و به حقيقت معناى كلمه است، خداى تعالى در ازل عالم است به اينكه فلان فرد انسانى مثلا دو قسم حركت دارد، يكى حركات اضطرارى، از قبيل رشد و نمو و زشتى و زيبايى صورت و امثال آن و ديگرى هم حركات اختيارى، از قبيل نشستن و برخاستن و امثال آن. و اگر صرف تعلق علم خدا به خصوصيات وجودى اين فرد از انسان ضرورتى در او پديد آرد و اين ضرورت صفت خاص او شود، باز صفت خاص اختيارى او مى شود.

به عبارت ساده تر، باعث مى شود كه به ضرورت و وجوب، فلان عمل اختيارا از او سر بزند، نه اينكه باعث شود كه فلان عمل از او سر بزند چه با اختيار و چه بى اختيار، زيرا اگر در چنين فرضى فلان عمل بدون اختيار از او سر بزند، در اينصورت است كه علم خدا جهل مى شود، چون علم خدا به صدور فعل از او و به اختيار او تعلق گرفته بود و ما فرض كرديم كه بدون اختيار از او سر زد، پس علم خداى تعالى تخلف پذيرفت و در حقيقت علم نبوده، بلكه جهل بوده و خدا از جهل منزه است.

پس، مغالطه اى كه در اين حجت شده اين است كه در مقدمه حجت فعل خاصى، - يعنى فعل اختيارى - مورد بحث بوده، آن وقت در نتيجه اى كه از حجت گرفته اند فعل مطلق و بدون قيد اختيار آمده است.

از اينجا روشن مى شود اينكه ايمان نياوردن كفار را تعليل كرده اند به اينكه چون علم ازلى خدا به چنين چيزى تعلق گرفته، حرف صحيحى نيست، زيرا - گفتيم - تعلق گرفتن علم ازلى خدا به هر چيز باعث مى شود كه آن چيز بطور وجوب و ضرورت با همه اوصاف و مشخصاتى كه علم بدان تعلق گرفته بود موجود شود، اگر علم خدا تعلق گرفته بود به اينكه فلان عمل از فلان شخص بطور اختيارى سر بزند، بايد بطور اختيارى سربزند و اگر تعلق گرفته بود به اينكه فلان خصوصيت يا فلان عمل بطور اضطرارى و بى اختيار از فلان شخص سربزند، بايد همين طور سربزند.

علاوه بر اين اگر جمله (و ما كان اكثرهم مؤمنين ) مى خواست بفرمايد: ايمان آوردن كفار محال است، چون علم ازلى به عدم آن تعلق گرفته است، خود كفار همين آيه را مدرك براى خود قرار مى دادند و به ضرر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و به نفع خود احتجاج مى كردند و مى گفتند: تو از ما چه مى خواهى ؟ مگر نمى دانى كه خدا ما را از ازل كافر ديده، همچنان كه بعضى از جبرى مسلكان همين كار را كرده اند.

بحث روايتى

(روايتى در ذيل آيه: (ان نشأ ننزل عليهم ...)

در تفسير قمى در ذيل آيه (ان نشاء ننزل عليهم من السّماء آيه فظلت اعناقهم لها خاضعين ) مى گويد: پدرم از ابن ابى عمير از امام صادق (عليه السلام) روايت كرد كه فرمود: گردنهايشان - يعنى گردنهاى بنى اميه - با آمدن صيحه اى آسمانى به نام صاحب الامر، نرم و خاضع مى شود.

مؤلف: اين معنا را كلينى نيز در روضه كافى و صدوق در كمال الدين و مفيد در ارشاد و شيخ در غيبت، روايت كرده اند. و ظاهرا اين روايات همه از باب جرى و تطبيق مصداق بر كلى است، نه از باب تفسير، چون سياق آيات با تفسير بودن آنها نمى سازد


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -