مطالب خواندنی

آیات 27 - 31 کهف

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيات 27 تا 31

و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربّك لا مبدل لكلماته و لن تجد من دونه ملتحدا(27)

 و اصبر نفسك مع الّذين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هوئه و كان امره فرطا(28)

 و قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر انا اعتدنا للظلمين نارا احاط بهم سرادقها و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوى الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقا (29)

 ان الّذين امنوا و عملوا الصالحات انا لانضيع اجر من احسن عملا (30)

 اولئك لهم جنت عدن تجرى من تحتهم الانهار يحلون فيها من اساور من ذهب و يلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق متكين فيها على الارائك نعم الثواب و حسنت مرتفقا(31)

ترجمه آيات

از كتاب پروردگارت آنچه به تو وحى آمده بخوان، كلمات وى تغيير پذير نيست، و هرگز جز او پناهى نخواهى يافت (27).

با كسانى كه بامداد و شبانگاه پروردگار خويش را مى خوانند و رضاى او را مى جويند با شكيبايى قرين باشد و ديدگانت به جستجوى زيور زندگى دنيا از آنها منصرف نشود. اطاعت مكن كسى را كه دلش را از ياد خويش غافل كرده ايم و هوس خود را پيروى كرده و كارش زياده روى است (28)

بگو اين حق از پروردگار شما است هر كه خواهد ايمان بياورد و هر كه خواهد منكر شود كه ما براى ستمكاران آتشى مهيا كرده ايم كه سراپرده هاى آن در ميانشان گيرد، و اگر فرياد رسى خواهند به آبى چون مس گداخته كمكشان دهند، كه چهره ها را بريان مى كند. چه بد شربتى و چه بد جاى آسايشى است (29).

آنانكه (به خدا) ايمان آوردند و نيكوكار شدند ما هم اجر نيكوكاران را ضايع نخواهيم گذاشت (30).

بلكه (اجر عظيم ) بهشت هاى عدن كه نهرها از زير درختانش جارى است خاص آنها است در حالى كه در آن بهشت برين زيورهاى زرين بيارايند و لباسهاى سبز حرير و ديبا پوشند و بر تخت ها تكيه زنند (كه آن بهشت ) نيكو اجرى و خوش آرامگاهى است (31).

بيان آيات

مفاد كلى اين آيات و ربط آنها با آيات قبل

در اين آيات رجوع و انعطافى به ما قبل هست به آن جائى كه گفتار قبل از داستان اصحاب كهف بدانجا منتهى گرديد، يعنى به تاءسف خوردن و ناشكيبائى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از اينكه چرا مردم ايمان نمى آورند و به كتابى كه برايشان نازل شده نمى گروند. و چرا دعوت حقه او را قبول نمى كنند. آيات مورد بحث عطف بدانجا است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را تسليت مى داد به اينكه سراى دنيا بلاء و امتحان است، و آنچه زينت دارد به زودى به صورت خاك خشك در مى آيد، پس ديگر سزاوار نيست به خاطر اين مردم خود را ناراحت كنى و دلتنگ شوى كه چرا دعوتت را نمى پذيرند و به كتاب خدا ايمان نمى آورند.

آنچه بر تو واجب است صبر و حوصله كردن با اين مشت فقرائى است كه ايمان آورده اند و مدام پروردگار خود را مى خوانند، و هيچ توجهى به اين توانگران كافر كيش كه همواره به ثروت خود و زينت حيات دنيايشان مى بالند ندارند، چون مى دانند اين زينتها به زودى به صورت خاكى خشك مبدل مى شود، لذا همواره دنيا داران را به سوى پروردگارشان مى خوانند، و ديگر كارى به كارشان ندارند. هر كه مى خواهد ايمان بياورد و هر كه مى خواهد كفر بورزد، چيزى به عهده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نيست، آنچه وظيفه او است كه بايد در مواجهه با آنان رعايت كند اين است كه در صورت ايمان آوردن، با شادمانى، و در صورتى كه ايمان نياورند، با تاءسف با آنان مواجه نشود، بلكه همان ثواب و عقاب خداى را تذكر دهد.

وظيفه پيامبر (ص) تلاوت آيات و تبليغ وحى است و جز خدا مرجعى ندارد

و اتل ما اوحى اليك...

در مجمع البيان گفته است: جمله (لحداليه ) و همچنين (التحد) از ماده (لحد) به معناى ميل كردن است، يعنى ميل كرد به سوى او.

و بنا به گفته وى كلمه (ملتحد) اسم مكان از (التحاد) (ميل كردن ) است، يعنى محل ميل كردن. و مراد از (كتاب ربّك ) قرآن و يا لوح محفوظ است. و گويا دومى با جمله (لا مبدل لكلماته ) مناسب تر است. همانطور كه قبلا هم گفتيم گفتار در اين آيات معطوف به ما قبل داستان اصحاب كهف است، به همين جهت مناسب تر اين است كه بگوييم جمله (و اتل...) عطف است بر جمله (انا جعلنا ما على الارض...) و معنايش اين مى شود كه: تو اى رسول گرامى ام خودت را بر اثر كفر ورزيدن مردم و از تاءسف خوردن بر آنان به هلاكت مينداز،آنچه از كتاب پروردگارت به تو وحى مى شود تلاوت كن، زيرا هيچ چيز كلمات او را تغيير نمى دهد، چون كلمات او حق و ثابت است. و نيز براى اينكه تو غير از خدا و كلمات او ديگر جايى ندارى كه دل به سوى آن متمايل سازى.

از اينجا روشن مى شود كه هر يك از دو جمله (لا مبدل لكلماته ) و جمله (و لن تجد من دونه ملتحدا) براى تعليلى جداگانه است و در حقيقت دو حجت جداى از همند براى تعليل آن امرى كه در جمله (واتل ) بود و شايد به همين جهت است كه خطاب در جمله (و لن تجد...) مخصوص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شده است. با اينكه حكم در آن عمومى است و مخصوص به آن جناب نيست، چون به غير از خدا هيچ ملتحدى براى احدى نيست نه تنها براى پيغمبر.

ممكن هم هست كه منظور از جمله (و لن تجد...) اين باشد كه: تو، آرى، شخص تو، به خاطر اينكه رسول هستى، مانند ديگران مراجع متعدد ندارى. تو جز يك نفر كه آن هم فرستنده تو است ملتحد ديگرى ندارى. و بنابراين، مناسبتر اين است كه بگوييم جمله (لا مبدل لكلماته ) يك حجت است و سفارش اين است كه: اين آيات را كه مشتمل بر دستور خدا به تبليغ است براى ايشان بخوان چون كلمه اى است الهى كه تغيير و دگرگونى نمى پذيرد، و تو فرستاده اويى، و جز اينكه به سوى فرستنده ات تمايل نموده رسالت او را اداء كنى وظيفه ديگرى ندارى.

مؤيد اين معنا كلام ديگر خداى تعالى است كه در جاى ديگر مى فرمايد: (قل انى يجيرنى من اللّه احد و لن اجد من دونه ملتحدا الا بلاغا من اللّه و رسالاته ).

و اصبر نفسك مع الدين يدعون ربهم بالغدوة و العشى يريدون وجهه...

معناى (صبر) و (وجه) و مراد از (اراده و طلب وجه خدا)

راغب در مفردات گفته: كلمه (صبر) به معناى امساك و خوددارى در تنگنا است. وقتى كسى مى گويد: (صبرت الدابة ) معنايش ‍ اين است كه من فلان حيوان را در جايى بدون علف حبس كردم. و نيز وقتى كسى مى گويد: (صبرت فلانا) معنايش اين است كه بلائى بر سرش آوردم كه بعدا مى فهمد، بلائى كه از آن خلاصى نخواهد يافت. كلمه (صبر) به طور كلى به معناى حبس و نگهدارى نفس است در برابر عمل به مقرراتى كه عقل و شرع معتبر مى شمارند و يا ترك چيزهايى كه عقل و شرع اقتضاء مى كنند كه نفوس را از ارتكاب آن حبس كرد.

كلمه (وجه ) از هر چيز به معناى آن رويى است كه به طرف ماست، و ما به سويش مى رويم. و اصل در معناى وجه همان وجه آدمى و صورت او است كه يكى از اعضاى وى است، و وجه خداى تعالى همان اسماء حسنى و صفات عليائى است كه متوجهين به درگاهش با آنها متوجه مى شوند، و به وسيله آنها خدا را مى خوانند و عبادت مى كنند، همچنانكه خودش فرمود: (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها) و اما ذات متعالى خدا به هيچ وجه راهى بدان نيست، و قاصدين آن درگاه و مريدين اگر قصد او را مى كنند بدين جهت است كه او اله و رب و على و عظيم و رحيم و صاحب رضوان است و صاحب صدها اسماء و صفات ديگر.

كسى كه خدا را مى خواند و وجه او را مى خواهد اگر صفات فعلى او نظير رحمت و رضا و انعام و فضل را منظور دارد آن وقت اراده وجه خدا به معناى اين مى شود كه خدا او را به لباس مرحوميت و مرضى بودن در آورد. و اگر منظور او صفات غير فعلى خدا مانند علم و قدرت و كبرياء و عظمت او است، پس منظورش اين است كه با اين صفات عليا به درگاه او تقرب جويد. و اگر خواستى مى توانى به عبارت ديگرى بگويى: مى خواهد خود را در جايى قرار دهد كه صفت الهى اقتضاى آن را دارد، مثلا آنقدر خود را ذليل جلوه دهد كه عزت و عظمت و كبريائى او اقتضاء آن را دارد، و آنچنان خود را در موقف، جاهل عاجز ضعيف قرار دهد كه علم و قدرت و قوت خدا آن را اقتضاء مى كند، و همچنين ساير صفات - دقت فرمائيد.

گفتار ديگران در معناى (وجه) و (دعاى صبح و شام) در آيه شريف

از اينجا معلوم مى شود عدم صحت قول بعضى كه گفته اند: منظور معناى مجازى وجه خدا يعنى رضايت خدا و اطاعت مرضى، رضاى او است، چون وقتى كسى از كسى راضى شد بدو روى مى آورد، خدا هم وقتى از ما راضى شد به ما روى مى آورد، همچنانكه وقتى خشم كرد روى مى گرداند. و نيز اينكه بعضى ديگر گفته اند: منظور از وجه ذات است و در حقيقت مضاف آن حذف شده و تقدير (ذات وجه ) بوده، و معناى آيه اين است كه مى خواهند به ذاتى داراى وجه تقرب جويند. و همچنين اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن توجه است.

و اينكه فرمود: (پروردگارشان را صبح و شام مى خوانند) مقصود از خواندن به صبح و شام استمرار بر دعا و عادت كردن به آن است به طورى كه دائما به ياد خدايند و او را مى خوانند، چون دوام هر چيزى، به تكرر صبح بعد از شام و شام بعد از صبح آن چيز است، پس در حقيقت جمله مورد بحث بر طريق كنايه آمده است.

بعضى گفته اند: مراد از دعاى صبح و شام، نماز صبح و شام است. و بعضى ديگر گفته اند: فرائض يوميه است، و ليكن هيچ يك به نظر درست نمى آيد.

و در جمله (و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا) اصل معناى (عدو) به طورى كه راغب تصريح كرده تجاوز است. و اين تجاوز معنايى است كه در تمامى مشتقات و موارد استعمال اين ماده وجود دارد.

در قاموس گفته: (عداالامر) به معناى (از اين امر تجاوز كرد) مى باشد و (عداعن ) الامر به معناى (ترك اين امر كرد) است. و بنابراين معناى جمله مورد بحث اين مى شود كه: ديدگانت را از آنان مبر (يعنى رهايشان مكن ) و ديدگانت تركشان نكند، و خلاصه براى خاطر زينت حيات دنيا اينان را رها مكن.

و ليكن بعضى گفته اند: اگر كلمه مزبور يعنى (تعد) به معناى تجاوز بود هرگز با حرف (عن ) متعدى نمى شد، زيرا تجاوز هيچ وقت با اين حرف متعدى نمى شود، مگر آن كه به معناى عفو باشد، و لذا زمخشرى در كشاف گفته: در جمله (و لا تعد عيناك عنهم )

چون متضمن معناى نباء و علاء است كه وقتى گفته مى شود (نبت عنه عينه و علت عنه عينه ) معنايش اين است كه (چشمش ‍ خواست آن را ببيند نتوانست ) لذا به اين مناسبت و براى افاده اين معناى ضمنى با لفظ (عن ) متعدى گرديد، و اگر اين نبود جا داشت بفرمايد: (و لا تعدهم عيناك ).

بيان عدم دلالت جمله: (لا تطع من اغفلنا قلبه ) بر جبر و عدم منافات جبر مجازاتى ناشى از اختيار، با اختيار

و در جمله: (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا) مراد از اغفال قلب، مسلط كردن غفلت بر قلب است، به اينكه ياد خداى سبحان را فراموش كند، كه البته اين اغفال بر سبيل مجازات است، چون ايشان با حق در افتادند و عناد ورزيدند، و لذا خداى تعالى چنين كيفرشان داد كه ياد خود را از دلشان ببرد. آرى، زمينه كلام در آيات مورد بحث چنين كسانى هستند، نظير بيانى كه به زودى در ذيل آيات مى آيد و مى فرمايد: (انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا.

بنابراين، ديگر جايى براى اين حرف نمى ماند كه بعضى گفته اند: آيه شريفه از ادله مساءله جبر است، و مى فهماند اين خدا است كه بندگان را مجبور به كفر و معصيت مى كند، براى اينكه مجبور كردن به عنوان مجازات اجبار به اختيار است كه با اختيار منافات ندارد، و نظير اجبارى است كه شخص سقوط كننده از هواپيما نسبت به افتادن دارد در آغاز به اختيار خود را انداخت ولى در وسط راه ديگر مجبور به افتادن است، و اين جبر منافات با اين كه ما معتقد به اختيار باشيم ندارد، آن جبرى منافى با اختيار است كه ابتدايى باشد.

و ديگر هيچ حاجتى نيست به اينكه آيه را به خاطر اينكه سر از جبر در نياورد تاءويل كنيم، و مانند بعضى بگوييم منظور از جمله (اغفلنا قلبه ) (عرضنا قلبه للغفلة ) است، يعنى قلبش را در معرض غفلت قرار داديم. و يا بگوييم: معناى آن (صادفناه غافلا - به او در حالى كه غافل بود برخورديم ) و يا (نسبناه الى الغفلة - او را به غفلت نسبت داديم ) و يا بگوييم غفلت دادن به معناى اين است كه او را غفل يعنى بى علامت كند. و مراد از اينكه قلب او را بى علامت كرديم اين است كه مانند علامت قلوب مؤمنين آن را علامت نزديم و يا علامت قلوب مؤمنين را در آن نگذاشتيم و به همين جهت ملائكه كه همه مؤمنين را با آن علامت مى شناسند او را نمى شناسند، هيچ يك از اين حرفها نه حرف خوبى است و نه لزوم دارد، بلكه اغفال همان معناى خودش را دارد، و با اختيار هم منافات ندارد.

(و اتبع هويه و كان امره فرطا) - در مجمع البيان گفته: كلمه (فرط) به معناى تجاوز از حق و خروج از آن است و از كلام عرب گفته شده كه: (افرط، افراطا) را در مورد اسراف و زياده روى به كار مى برند. و پيروى هوى و افراط، از آثار غفلت قلب است، و به همين جهت عطف دو جمله بر جمله (اغفلنا) به منزله عطف تفسير است.

اى پيامبر! حق را بگو و از ايمان نياوردن مردم تأسف مخور كه ظالمان را آتش و مؤمنان صالح العمل را پاداش است

و قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر

اين جمله عطف بر مطلبى است كه جمله (و اتل ما اوحى اليك ) و جمله (و اصبر نفسك ) عطف به آن شده است. پس سياق سياق شمردن وظائف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در قبال كفر كفار نسبت به قرآن و اصرارشان بر كفر است، و معنايش ‍ چنين است: بر وضع كفار تاءسف مخور و آنچه كه بر تو وحى شده تلاوت كن و نفس خويش را بردبار ساز تا با اين مؤمنين فقير بسازد و به كفار بگو حق از ناحيه پروردگارتان است و بيش از اين كارى صورت مده، هر كه خواست ايمان آورد بياورد، و هر كس خواست كافر شود بشود. آرى، ايمان ايشان سودى به ما نمى رساند، و كفرشان ضرر نمى زند، بلكه آنچه سود و زيان و ثواب و عذاب دنبال كفر و ايمانشان هست، به خودشان عايد مى گردد. بنابراين بايد هر يك را مى خواهند خودشان انتخاب كنند، براى ظالمين عذابى چنين و چنان، و براى صالحين و مؤمنين پاداشى چنين و چنان آماده كرده ايم.

از همينجا روشن مى شود كه جمله (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) تتمه كلام خداى تعالى در خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، نه اينكه داخل در مقول قول باشد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ماءمور باشد اين را هم بگويد، پس ديگر اعتنائى نمى شود نمود به گفته كسى كه گفته است: جمله مذكور تتمه سخنى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ماءمور به گفتن آن شده.

و نيز روشن مى شود كه جمله (انا اعتدنا للظالمين نارا) در مقام تعليل مختار بودن ايشان در ايمان و كفر است كه قبلا آن را به صورت تهديد بيان نمود. و معنايش اين است كه: اگر ما تو را نهى كرديم از اينكه به حال كفار تاءسف بخورى و به تو دستور داديم كه به تبليغ اكتفاء كن و به همين كه بگوئى (الحق من ربكم ) قناعت كن، و اصرار و التماس مكن، براى اين بود كه ما براى دعوت تو پيامد و آثارى تهيه ديده ايم، آثارى براى كسانى كه دعوتت را قبول كنند، و آثارى براى كسانى كه آن را رد نمايند. و همان آثار كافى است كه آنان را از كفر باز بدارد، و محرك اينان به سوى ايمانشان باشد، و ديگر بيش از اين هم لازم نيست.

انا اعتدنا للظالمين نارا...

در مجمع البيان گفته است: كلمه (سرادق ) به معناى فسطاط و خيمه اى است كه نسبت به آنچه كه در آن است محيط باشد. بعضى ديگر گفته اند: سرادق، آن پارچه اى است كه دور خيمه از طرف پائين مى كشند كه فاصله خيمه و زمين را بپوشاند. و در باره كلمه (مهل ) گفته است: به معناى خلط و درد زيتون است. بعضى هم گفته اند: به معناى مس مذاب است. و در معناى كلمه (مرتفق ) گفته است، به معناى متكاء است كه از ماده (مرفق ) گرفته شده و در اصل معناى (ارتفق ) اين بوده كه فلانى به مرفق خود تكيه زده و كلمه (شيى ) به معناى پخته شدن است، مى گويند: (شوى، يشوى شيا).

و اگر به جاى (اعتدنا للكافرين ) فرموده: (اعتدنا للظالمين ) براى اين بوده كه بفهماند عذاب مذكوراز تبعات ظلم ظالمين است كه در آيه (الّذين يصدون عن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون ) آن را بيان نموده و مى فرمايد: (ظالمين كسانى اند كه از راه خدا جلوگيرى مى كنند، و راه خدا را معوج مى خواهند و نسبت به زندگى آخرت كافرند). بقيه الفاظ آيه مورد بحث ظاهر است و احتياج به بيان ندارد.

ان الذين امنوا و عملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا

اين جمله بيان جزاى مؤمنين و مزد ايشان در ازاى ايمان و عمل صالحشان است. و اگر در آخر فرمود: (ما ضايع نمى كنيم...) و نفرمود: (ما براى اين دسته چنين و چنان تهيه كرده ايم ) براى اين است كه عنايت خداى تعالى و شكر او را نسبت به اين طائفه برساند و گرنه ممكن بود بفرمايد ما چنين و چنان مزد مى دهيم ولى فرمود ما مزد چنين كسانى را ضايع نمى كنيم.

و جمله (انا لانضيع ) در جاى خبر (ان ) قرار گرفته و در حقيقت سبب در جاى مسبب نشسته و تقدير آن چنين است: (ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سنوفيهم اجرهم فاءنهم محسنون و انا لا نضيع...) يعنى كسانى كه ايمان آورده عمل صالح كردند، ما اجرشان را مى دهيم براى اينكه اينان نيكوكارند، و ما هم كسى نيستيم كه اجر نيكوكار را ضايع بگذاريم.

و چون در آيه، عقاب، اثر ظلم و در مقابلش ثواب، اثر ايمان و عمل صالح ناميده شده ما از آن چنين استفاده مى كنيم كه ايمان به تنهايى و بدون عمل صالح ثواب ندارد، بلكه چه بسا آيه اشعار داشته باشد بر اينكه ايمان بدون عمل ظلم هم هست.

اولئك لهم جنات عدن تجرى من تحتهم الانهار...

كلمه (عدن ) به معناى اقامت است، و جنات عدن يعنى بهشت اقامت و زندگى. بعضى گفته اند: كلمه (اساور) جمع (اسورة ) است و (اسورة ) هم جمع (سوار) - به كسر سين - است كه دستبند زنان را گويند. ولى راغب گفته اين كلمه فارسى است، و اصل آن دستواره است، (سندس ) به معناى پارچه ابريشمى نازك است، و (استبرق ) پارچه ابريشمى ضخيم را گويند، و (ارائك ) جمع (اريكه ) به معناى تخت است و معناى آيه روشن است.

بحث روايتى

رواياتى درباره تقاضاى مشركين از پيامبر مبنى بر دور ساختن افراد فقير از خود، و رواياتى ديگر در ذيل آيات گذشته

در الدر المنثور است كه ابن مردويه از طريق جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه در ذيل آيه (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا) گفته است: اين آيه درباره امية بن خلف نازل شده كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى گفت: بايد فقراء را از دور خودت برانى تا ما اشراف و صناديد قريش با تو رابطه و آمد و شد برقرار كنيم. خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه (گوش به حرف كسى كه قلبش را غفلت زده كرده ايم مده ) يعنى كسى كه مهر بر دلش زده ايم و معناى (ذكرنا) همان توحيد است، و مقصود از هوى در جمله (و اتبع هواه ) شرك است (و كان امره فرطا) يعنى دستورى كه اين مرد مى دهد نادانى نسبت به خدا است.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب حليه - و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از سلمان فارسى روايت آورده اند كه گفت: آن عده اى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مى خواست با به دست آوردن دلهايشان آنها را به سوى اسلام بكشاند آمدند نزد آن جناب كه دو نفر از ايشان عيينه بن بدر و اقرع بن حابس نام داشتند، و گفتند:

يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اگر براى خود مجلسى ترتيب دهى بالا و پائين داشته باشد و خودت بالاى مجلس بنشينى و اينقدر در دسترسى اين فقراء و قاطى با اين ژنده پوشها نباشى بسيار خوبست و منظورشان از ژنده پوش سلمان و ابوذر و فقراى مسلمين بود كه غالبا جبه پشمى مى پوشيدند. و آنگاه گفتند: اگر چنين كنى ما با تو نشست و برخاست مى كنيم و با تو به گفتگو مى پردازيم و از تو استفاده مى نماييم. خداى تعالى در جوابشان اين آيه را فرستاد: (و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربّك ) تا آنجا كه مى فرمايد: (اعتدنا للظالمين نارا) و ايشان را به آتش تهديد نمود.

مؤلف: نظير اين روايت را قمى در تفسير خود آورده ليكن او تنها عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر فزارى را آورده و لازمه اين روايت اين است كه آيه شريفه مورد بحث و اين آيه ديگر هر دو در مدينه نازل شده باشد. و بر طبق روايت مزبور روايات ديگرى نيز هست كه اين داستان را آورده اند. و ليكن سياق آيات با مدنى بودن آن نمى سازد.

و در تفسير عياشى از حضرت ابى جعفر و ابى عبداللّه (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه (و اصبر نفسك مع الّذين يدعون ربهم بالغدوة والعشى ) فرموده است: مقصود از دعا همان نماز است.

و در همان كتاب از عاصم كوزى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت: من از آن حضرت شنيدم كه در تفسير آيه (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) فرمود: منظور تهديد و وعيد است.

و در كافى و تفسير عياشى و غير آن از ابى حمزه از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: آيه (و قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) در باره ولايت على (عليه السلام) است.

مؤلف: اين از باب تطبيق عام بر مصداق است.

و در الدر المنثور است كه احمد و عبد بن حميد و ترمذى و ابى يعلى و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابن حيان و حاكم (وى سند حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب شعب - از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه در ذيل جمله (بماء كالمهل ) فرمود: مانند درد زيت آنقدر سوزاننده است كه وقتى نزديكش مى شود كه بخورد پوست صورتش مى افتد.

و در تفسير قمى در ذيل جمله (بماء كالمهل ) گفته است: امام (عليه السلام) فرمود: (مهل ) آن چيزى را گويند كه در ته زيت مى ماند.

و در تفسير عياشى از عبداللّه بن سنان از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: فرزند آدم، تو خالى خلق شده، و چاره اى از خوردن طعام و نوشيدنى ندارد، و خداى تعالى در اين باب فرموده: (و ان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوى الوجوة ).


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -