مطالب خواندنی

آیات 1 - 8 کهف

بزرگ نمایی کوچک نمایی

آيات 1 تا 8

 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 الحمد لله الذى انزل على عبده الكتب و لم يجعل له عوجا (1)

 قيما لينذر باسا شديدا من لدنه و يبشر المؤمنين الّذين يعملون الصلحت ان لهم اجرا حسنا (2)

 ماكثين فيه ابدا (3)

 و ينذر الّذين قالوا اتخذ اللّه ولدا (4)

 ما لهم به من علم و لا لابائهم كبرت كلمة تخرج من افوههم ان يقولون الا كذبا (5)

 فلعلك بخع نفسك على اثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا (6)

 انا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم ايهم احسن عملا (7)

 و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا (8)

ترجمه آيات

به نام خداى بخشاينده مهربان، ستايش خاص خدائى است كه اين كتاب استوار را به بنده خويش فرو فرستاد و در آن انحراف ننهاد (1).

تا از جانب خويش از عذابى سخت بترساند و مؤمنان را كه كارهاى شايسته كنند نويد دهد كه پاداشى نيك دارند (2). و هميشه در آن بسر مى برند (3).

و نيز كسانى را كه گويند خدا فرزندى گرفته بيم دهد (4).

در اين باب چيزى ندانند پدرانشان نيز نمى دانستند، كلمه اى كه از دهانشان بيرون مى شود بزرگ است، و جز دروغ نمى گويند (5).

شايد تو از پى ايشان از غم اينكه چرا قرآن را باور ندارند خويشتن را هلاك كنى (6).

ما اين چيزها را كه روى زمين هست آرايش آن كرده ايم تا ايشان را بيازماييم كه كدامشان از جهت عمل بهترند (7).

و ما آنچه را روى زمين هست خاك باير مى كنيم (8).

بيان آيات

آهنگ و مفاد كلى اين سوره مباركه

اين سوره با انذار و تبشير دعوت مى كند به اعتقاد حق و عمل صالح همچنانكه از دو آيه اولش هم بوى اين معنا استشمام مى شود. و نيز از آيه آخر سوره كه مى فرمايد (فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا).

و در اين سوره مسأله نفى فرزند داشتن خدا مورد عنايت و توجه زيادى واقع شده است نظير اينكه مى بينيم تهديد و انذار را به كسانى اختصاص مى دهد كه براى خدا فرزند قائل شده اند، يعنى بعد از آنكه مى فرمايد: (لينذر باسا شديدا من لدنه ) مجددا مى فرمايد: (و ينذر الّذين قالوا اتخذ اللّه ولدا).

پس در اين آيه روى سخن با دوگانه پرستان است، كه قائل به فرزندى ملائكه و جن و مصلحين بشر براى خدا هستند، و همچنين خطاب به نصارى است كه قائل به فرزندى مسيح براى اويند. و بعيد نيست كه روى سخن به يهود هم باشد، چون خود قرآن از يهود نقل كرده كه گفته اند (عزير پسر خدا است ).

و بعيد نيست كسى بگويد كه غرض از نزول اين سوره بيان سه داستان عجيب است كه در قرآن كريم جز در اين سوره ذكر نشده، يكى قصه اصحاب كهف و ديگرى داستان موسى و آن جوانى كه در راه به سوى مجمع البحرين ديدار نمود، و سوم حكايت ذى القرنين، و آنگاه از اين سه داستان در غرض سوره كه اثبات نفى شريك و تشويق بر تقوى و ترس از خدا است استفاده كند.

و اين سوره به طورى كه از سياق آياتش استفاده مى شود در مكه نازل شده است. اما بعضى از مفسرين آيه (و اصبر نفسك مع الّذين يدعون ربهم...) را از مكى بودن استثناء كرده اند و به زودى در باره آن بحث مى كنيم.

الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا قيما

كلمه (عوج ) - به فتح عين و به كسر آن - به معناى انحراف است. در مجمع البيان مى گويد: (عوج - به فتحه عين - در كجى چيزهايى كه محسوس و قابل ديدن هس تند - چون نيزه و چوب - استعمال مى شود، و با كسره عين در امور ناديدنى چون اعتقادات و سخن گفتن.

و شايد منظور از چيزهاى مرئى آنهايى باشند كه به سهولت ديده مى شوند و مقصود از چيزهاى نامرئى آنهايى باشند كه به آسانى مشهود نيستند كما اينكه راغب در مفردات چنين گفته است: (عوج ) به فتحه عين كجى هايى را گويند كه با چشم به آسانى ديده مى شوند، مانند كجى چوبى كه در زمين نصب شده باشد، ولى (عوج ) به كسره عين در كجى هائى است كه با فكر و بصيرت تشخيص داده مى شوند، مانند انحراف و انحنايى كه در زمين مسطح است كه تنها متخصصين مى توانند آن را تشخيص دهند، و نيز مانند انحراف در دين و زندگى.

پس بنا به گفته وى ديگر اشكالى به آيه شريفه (لا ترى فيها عوجا و لا امتا وارد نمى شود - دقت بفرمائيد.

توضيح مقصود از اينكه قرآن عوج (كجى) نداشته، قيّم است

خداى تعالى در اين سوره كلامش را با ذكر ثناى خود افتتاح فرموده، و به اين نحو خود را ستوده كه: قرآنى بر بنده اش نازل كرده كه هيچ انحرافى از حق در آن نيست، و آن كتاب قيم مصالح بندگانش در زندگى دنيا و آخرت است، و از عهده اين كار به خوبى برمى آيد، پس همه حمدها كه در ترتب خيرات و بركات آن از روز نزولش تا روز قيامت هست، همه براى خدا است.

پس سزاوار نيست كه هيچ دانشمند اهل بحثى ترديد كند در اينكه: آنچه از صلاح و سداد در جوامع بشرى به چشم مى خورد همه از بركات انبياى كرام است كه در بشر منتشر كرده اند، و تخمى است كه آنان با دعوت خود به سوى حق و حسن خلق و عمل صالح افشانده اند، و اينكه قرآن كريم در چهارده قرنى كه از نزولش مى گذرد تمدنى به بشر داده و ارتقائى بخشيده و علم نافع و عمل صالحى در بشر به وجود آورده كه مخصوص خود آن است و به همين جهت دعوت نبوى منتهائى بزرگ بر بشر دارد، پس همه حمدها براى خدا است.

و با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين در تفسير اين آيه، يعنى جمله (الحمد لله الذى انزل...) گفته اند: يعنى بگوييد (الحمد لله الّذى نزل ) صحيح نيست.

(و لم يجعل له عوجا) - ضمير در (له ) به كتاب بر مى گردد، و جمله مورد بحث جمله حاليه است از كتاب. و كلمه (قيما) آن گونه كه از كتاب فهميده مى شود حال بعد از حال است، زيرا خداى تعالى در مقام ستايش خويش است از اين جهت كه كتابى نازل كرده و به صفت نداشتن اعوجاج متصف است، و از اين جهت كه آن كتاب بر تاءمين مصالح جامعه بشرى قيم است. پس به هر دو صفت بذل عنايت شده، آن هم بطورى مساوى، و همين اقتضاء مى كند كه جمله مزبور حاليه باشد، و (قيم ) نيز حال دوم باشد.

اشاره به اقوال مختلف مفسرين در ذيل جمله: (لم يجعل له عوجا...)

بعضى از مفسرين گفته اند: جمله (و لم يجعل له عوجا) عطف است بر صله، و كلمه (قيما) حال از ضمير در (له ) است، و معنايش اين است كه (و حمد آن خداى را كه براى كتاب در حالى كه قيم است اعوجاج قرار نداده ) و يا (قيما) منصوب به مقدرى است و معنايش اين است كه و حمد آن خدايى را كه براى كتاب اعوجاج قرار نداده و آن را قيم قرار داده و لازمه اين دو وجه اين است كه عنايت ميان اصل نزول و قيم بودن و بى اعوجاج بودن كتاب تقسيم شود، و بر شما خواننده عزيز روشن شد كه اين خلاف عنايتى است كه مستفاد از سياق است.

بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: در آيه شريفه تقديم و تاءخير به كار رفته و تقدير آن (نزل الكتاب قيما و لم يجعل له عوجا) است و اين بدترين نظريه اى است كه درباره آيه ابراز شده، وجه رد نظريه فوق اين است كه نفى اعوجاج در قرآن، مقدم بر اثبات قيموميت است. زيرا عدم اعوجاج كمالى است كه قرآن فى نفسه دارد، و قيموميت كمالى است كه قرآن به ديگران مى دهد و معلوم است كمال بر تكميل تقدم دارد.

و اينكه كلمه (عوج ) كه نكرده است و در سياق نفى قرار گرفته خود افاده عموميت مى كند، پس قرآن كريم در تمامى احوال و از همه جهات مستقيم و بدون اعوجاج است. و در لفظش فصيح و در معنايش بليغ و در هدايت نمودنش موفق و حتى در حجت ها و براهينش قاطع و در امر و نهيش خيرخواه، و در قصص و اخبارش صادق و بدون اغراق و در قضاوتش فاصل ميان حق و باطل است. و همچنين از دستبرد شيطانها محفوظ و از اختلاف در مضامينش به دور است. نه در عصر نزولش دستخوش باطل شده و نه بعد از آن.

كلمه (قيم ) به معناى كسى است كه مصلحت چيزى را تاءمين نموده، امور آن را تدبير نمايد، مانند قيم خانه كه قائم به مصالح خانه است، و اهل خانّه در امور خانه به او مراجعه مى كنند. و كتاب قيم، آن كتابى است كه مشتمل بر معانى قيمى باشد، و آنچه كه قرآن كريم متضمن آن است اعتقاد حق و عمل صالح است، همچنانكه خداى تعالى درباره قرآن مى فرمايد: (يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم ) و دين صحيح اسلام هم همين است، چنانچه خداى سبحان در مواضعى از كتابش دين خود را به قيم بودن توصيف كرده، از آن جمله فرموده: (فاقم وجهك للدين القيم ).

بنابراين، پس توصيف كتاب به وصف قيمومت به خاطر اين است كه متضمن دين قيم مى باشد دينى كه قائم به مصالح عالم بشرى است، چه مصالح دنيايى، و چه آخرتى.

و چه بسا از مفسرين كه قضيه را برعكس معنا كرده و گفته اند: قيمومت، اول وصف كتاب است و سپس وصف دين. (به عبارت ديگر ما گفتيم كتاب به خاطر اينكه متضمن دين قيم است خودش هم قيم شده، ولى بعضى گفته اند كتاب قيم است و دين به خاطر قيم بودن كتاب، قيم شده است ) و درباره اش گفته شده: (و ذلك دين القيمه ) كه ظاهر معنايش: دين كتابهاى قيم است. ولى اين قسم تفسير نوعى مجاز گويى است.

بعضى گفته اند: مقصود از قيم، مستقيم است يعنى معتدل كه نه افراط در آن باشد و نه تفريط. بعضى ديگر گفته اند: قيم، به معناى مدبر ساير كتابهاى آسمانى است، يعنى ساير كتابها را تصديق و حفظ نموده، شرايعش را نسخ مى كند. و اينكه به دنبال كلمه قيم فرموده: (لينذر باسا شديدا من لدنه و يبشر المؤمنين...) مؤيد معنايى است كه ما ذكر كرديم.

لينذر باسا شديدا من لدنه و يبشر المؤمنين الدين يعملون الصالحات

بعضى آيه را اينطور معنا كرده اند: اين كتاب را تاءمين فرستاد تا كافران را از عذابى شديد كه از ناحيه خدا صادر مى شود، انذار نمايد، و تاءمين ولى ظاهر آيه به قرينه اينكه مؤمنين را مقيد مى كند به آن مؤمنينى كه عمل صالح مى كنند، اين است كه تقدير آيه: (لينذر الّذين لا يعملون الصالحات - تا بترساند كسانى را كه عمل صالح نمى كنند) بوده باشد، حال چه آن تاءمين هائى كه اصلا ايمان نمى آورند، و يا اگر ايمان مى آورند در عمل خود مرتكب فسق و تباهى مى شوند.

در هر حال، اين جمله بيان مى كند كه چرا كتاب را قيم و مستقيم بر بنده اش نازل كرده، زيرا پر واضح است كه اگر كتاب خودش ‍ مستقيم و براى غير خودش قيم نمى بود نمى توانست انذار و بشارت باشد.

و مراد از (اجر حسن ) بهشت است، به قرينه اينكه در آيه بعدى فرموده: (ماكثين فيه ابدا) و معناى آيه روشن است.

و نذر الّذين قالوا اتخذ اللّه ولدا

مقصود از اينان عموم كسانى هستند كه بت پرستيده معتقد بودند كه ملائكه پسران يا دختران خدايند، و چه بسا از اينان كه در باره جن و مصلحين از بشر، چنين اعتقادى داشته اند. و نيز مقصود نصارى هستند كه مسيح را پسر خدا مى دانستند. هر چند كه از نظر اينكه قرآن كريم به يهود نسبت داده كه عزيز را پسر خدا مى دانسته اند يهود نيز مشمول آيه هست.

انذار را در خصوص كسانى كه گفتند خدا براى خود فرزند گرفته، تكرار كرد تا مزيد اهتمام را در خصوص ايشان افاده نمايد.

ما لهم به من علم و لا لابائهم كبرت كلمة تخرج من افواههم...

از آيه شريفه (انى يكون له ولد و لم تكن له صاحبة و خلق كل شى ء) استفاده مى شود كه مورد بحث آيه معتقد بوده اند خدا حقيقتا فرزند گرفته و فرزنددار شده است.

لذا در آيه مورد بحث آن را با دو جواب رد مى كند: يكى اينكه اين سخن را از روى نادانى زده اند، و علمى بدان ندارند، دوم اينكه دروغ مى گويند.

جمله: (ما لهم به من علم ) رد بر همگى ايشان از خلف و سلفشان است، و ليكن چون ايشان علم به اين نظريه را به پدران خود احاله داده مى گفتند (اين دين، دين پدران ما است، و آنها بهتر از ما مى انديشيده اند، و ما جز اينكه پيروى ايشان كنيم حق اظهار نظرى نداريم ) لذا خدا ميان آنان و پدرانشان فرق گذاشته، ابتدا از ايشان نفى علم نموده و سپس از پدرانشان كه به آنان اعتماد كرده بودند، تا بدين وسيله هم نظريه ايشان را رد كرده باشد و هم دليلشان را.

قول و اعتقاد به فرزند داشتن خدا چه به نحو حقيقى و چه به نحو مجاز باطل و ممنوع است

و اينكه فرمود: (كبرت كلمة تخرج من افواههم ) براى مذمت آنان و بزرگ شمردن سخن باطل ايشان است كه گفته بودند: (اتخذ اللّه ولدا) براى اينكه جراءت بزرگى بر خداى سبحان كرده شريك و تجسم و تركيب و احتياج به كمك و جانشين را به او نسبت داده اند - تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا.

البته اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه بعضى از كسانى كه قائل به فرزنددار بودن خدا بودند، منظورشان فرزند حقيقى نبوده، بلكه به عنوان احترام و تشريف و براى اينكه قرب به خدا و خصوصيت آن شخص مورد علاقه شان را برسانند اطلاق پسر خدا بر او مى كرده اند، مانند يهود كه - به طورى كه قرآن از ايشان حكايت كرده - عزيز را پسر خدا مى دانسته اند، و يا مى گفته اند: (نحن ابناء اللّه و احباوه - ما پسران و دوستان خداييم ) و همچنين در كلمات بعضى از قدماى ايشان آمده كه بر بعضى از مخلوقات اوليه اطلاق پسر خدا مى كرده اند، به اين عنوان كه اينها اولين خلق خدا هستند كه خدايشان آفريده و صادر كرده، همانطور كه پسر از پدر صدور مى يابد و بر آن موجوداتى كه واسطه اين صدور بودند اطلاق همسر و زوج مى كرده اند.

و اين دو اطلاق هر چند كه شامل آنچه كه اطلاق اول مى شده نمى شود چون اين اطلاق از باب مجاز و به عنوان احترام بوده، و ليكن هر دو از نظر شرع ممنوع است. نه صحيح است گفته شود فلان موجود فرزند واقعى خدا است آنطور كه ما فرزندان پدران خود هستيم، و نه صحيح است بگوئيم فلان موجود آنقدر داراى شرافت است كه اگر ممكن بود خدا فرزند دار شود جز اين موجود كسى فرزند او نمى بود، و ملاك ممنوعيت اين دو اطلاق همين بس كه هر دو باعث مى شود عامه مردم گمراه گشته رفته رفته از مجاز، حقيقت را بفهمند و به شقاوت دائمى و هلاكت جاودانه گرفتار گردند.

فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا

كلمه (بخوع ) و (بخع ) به معناى كشتن و هلاك كردن است. و (آثار) به معناى علامت هاى پا و اثر قدمهاى كسى است كه از زمين نرم عبور كرده باشد، و كلمه (اسف ) به معناى شدت اندوه است، و مراد از (بهذا الحديث ) همين قرآن كريم است.

اين آيه و دو آيه بعدش در مقام خرسندى و تسلى خاطر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، و حرف (فاء) كه بر سر آيه آمده براى تفريع كلام بر كفر و انكار ايشان به آيات خدا است كه از آيات قبلى استفاده مى شد. و معناى آيه چنين است: مثل اينكه بوى اين مى آيد كه از شدت اندوه بر اعراض كفار از قرآن و انصرافشان از شنيدن دعوتت، خودت را از بين ببرى.

البته ما مسأله اعراض و انصراف را از كلمه (آثار) در آورديم كه خود استعاره است.

انا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم ايهم احسن عملا... صعيدا جرزا

كلمه (زينت) به معناى هر امر زيبايى است كه وقتى منضم به چيزى شود، جمالى به او مى بخشد به طورى كه رغبت هر كسى را به سوى آن جلب مى كند. و كلمه (صعيد) به معناى قشر زمين است و كلمه (جرز) به طورى كه مجمع البيان گفته، زمينى است كه گياه نروياند، گويى تخم گياهان را مى خورد.

هدف از خلق زينت بر روى زمين آزمايش انسان ها و تميز نيك و بد بر اساس اعتقاد و عمل است

در اين دو آيه، بيان عجيبى در حقيقت زندگى بشر در زمين ايراد شده، و آن اين است كه نفوس انسانى - كه در اصل جوهرى است علوى و شريف - هرگز مايل نبوده كه به زمين دل ببندد و در آنجا زندگى كند، ولى عنايت خداوند تبارك و تعالى چنين تقدير كرده كه كمال و سعادت جاودانه او از راه اعتقاد و عمل حق تاءمين گردد، به همين جهت تقدير خود را از اين راه به كار بسته كه او را در موقف اعتقاد و عمل نهاده، به محك تصفيه و تطهيرش برساند و تا مدتى مقدر در زمينش اسكان داده ميان او و آنچه كه در زمين هست علقه و جذبه اى برقرار كند و دلش به سوى مال و اولاد و جاه و مقام شيفته گردد. اين معنا را از اين جاى آيه استفاده كرديم كه مى فرمايد: آنچه در زمين هست ما زينت زمين قرارش داديم. و زينت بودن ماديات فرع بر اين است كه در دل بشر و در نظر او محبوب باشد، و دل او به آنها بستگى و تعلق يافته در نتيجه سكونت و آرامش يابد.

آنگاه وقتى آن مدت معين كه خدا براى سكونتشان در زمين مقرر كرده به سر آمد، و يا به عبارتى آن آزمايشى كه خدا مى خواست از فرد فرد آنان به عمل آورد و تحقق يافت، خداوند آن علاقه را از بين آنها و ماديات محو نموده آن جمال و زينت و زيبايى كه زمين را از آن مى گيرد، و زمين به صورت خاكى خشك و بى گياه مى شود، آن سرسبزى و طراوت را از آن سلب مى كند، و نداى رحيل و كوس ‍ كوچ را براى اهلش مى كوبد، از اين آشيانه بيرون مى روند، در حالى كه چون روز تولدشان منفرد و تنها هستند.

اين سنت خداى تعالى در خلقت بشر و اسكانش در زمين و زينت دادن زمين و لذائذ مادى آن است تا بدين وسيله فرد فرد بشر را امتحان كند و سعادتمندان از ديگران متمايز شوند.

و به همين منظور نسلها را يكى پس از ديگرى به وجود مى آورد و متاعهاى زندگى را كه در زمين است، در نظرشان جلوه مى دهد، آنگاه آنان را به اختيار خود وا مى گذارد تا آزمايش تكميل گردد. بعد از اتمام آن، ارتباط مزبور را كه ميان آنان و آن موجودات بود بريده، از اين عالم كه جاى عمل است به آن نشاءه كه سراى حساب است، منتقلشان مى كند، همچنانكه فرموده: (و لو ترى اذا الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم... و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم و ما نرى معكم شفعاءكم الّذين زعمتم انهم فيكم شركاء لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون ).

پس حاصل معناى آيه اين شد كه: اعراض ايشان از دعوت و انذار و تبشيرت باعث تاءسف بيش از حد تو نشود، و اگر مى بينى كه سرگرم تمتع از امتعه حيات مادى اند، ناراحت مباش، زيرا اينها اولين مردمى نيستند كه چنين هستند و كارى هم نمى توانند بكنند، بلكه نه تنها نمى توانند كارى صورت دهند بلكه همين اعراض و سرگرمى به متاع دنيا خود آزمايش الهى است كه ايشان را مسخر كرده است. آرى اين ماييم كه بشر را در روى زمين منزل و متاعهاى آن را در نظرش جلوه داديم، كه بينندگان را مفتون خود كند تا نفوسشان مجذوب گشته امتحان ما صورت گيرد و معلوم شود كه كدامشان بهتر عمل مى كنند، و آنگاه پس از اتمام امتحان، به تحقيق كه همين ما زمين و آنچه را كه در آن است به صورت سرزمين خشك و فاقد چيزى كه مايه رغبت باشد، در مى آوريم.

پس ناگفته پيداست كه خداى سبحان از همه بشر ايمان نخواسته تا ايمان نياوردن عده اى به معناى شكست خوردنش باشد، و استمرارشان در كفر و ضلالت به معناى مغلوب شدن خدا باشد، و از اين جهت تو ناراحت شوى، بلكه همين سرنوشت را، خود او برايشان تنظيم نموده تا امتحانشان كند پس در هر حال خدا در آنچه خواسته غالب است.

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه جمله (و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا) از باب استعاره به كنايه است، و مراد از آن، قطع رابطه تعلق بين انسان و متاعهاى زندگى زمينى است.

و چه بسا از مفسرين كه گفته اند: منظور از اين تعبير حقيقت معناى صعيد جرز است، نه معناى كنايه اى، و معنايش اين است كه و هر آن زينتى كه بر زمين است را مجددا با خاك يكسان خواهيم كرد و زمين را به نحوى قرار خواهيم داد كه نه چيزى روئيدنى در آن باشد، و نه چيزى بر زمين موجود باشد.

و جمله (ما عليها - آنچه بر روى آن است ) از قبيل به كار بردن اسم ظاهر در جاى ضمير است و گر نه جا داشت بفرمايد (و انا لجاعلوه ) شايد خواسته است عنايت بيشتر به وصف بودنش بر زمين را افاده كند.

بحث روايتى

(رواياتى در تفسير جملات: (لينذر بأسا شديدا)، (فلعلك باخع نفسك...) و (لنبوهم ايهم احسن عملا)

در تفسير عياشى از برقى روايت كرده كه او بدون ذكر سند از ابى بصير از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه در ذيل جمله (لينذر باسا شديدا من لدنه ) فرموده: مقصود از (باءس شديد) على (عليه السلام) است كه از طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) ماءمور به كشتن دشمنانش گرديد.

مؤلف: اين روايت را ابن شهر آشوب هم از امام باقر و امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است، ليكن معنايش اين نيست كه آيه شريفه در اين خصوص نازل شده، بلكه منظور اين است كه يكى از عذابهاى شديد داستان على (عليه السلام) است.

و در تفسير قمى در حديث ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) آورده كه در تفسير آيه (فلعلك باخع نفسك ) فرموده: يعنى بكشى خود را در اثر مخالفت ايشان، و در باره كلمه (اسفا) فرموده: يعنى از حزن و اندوه

و در الدر المنثور است كه ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مروديه و حاكم در تاريخ از ابن عمر روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آيه (لنبلوهم ايهم احسن عملا) را تلاوت فرمود، من پرسيدم: يا رسول اللّه معناى آن چيست ؟ فرمود: يعنى تا آنكه شما را بيازماييم كه كداميك عقل بهتر و ورع بيشتر از محارم خدا داريد و كداميك سريع تر در اطاعت خدائيد.

و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام) نقل كرده كه در معناى (صعيدا جرزا) فرمود: زمينى كه گياه ندارد.


  نسخه مناسب چاپ | خروجی word | ایمیل | 

 
پاسخ به احکام شرعی

فید سایت

 
موتور جستجوی سایت

تابلو اعلانات

پیوندها

حدیث روز

امیدواری به رحمت خدا

عن ابى ذرالغفارى (رضى اللّه عنه) قال: قال النبى (صلى اللّه عليه و آله‏ و سلّم): قال اللّه تبارك و تعالى:

يابن آدم ما دعوتنى و رجوتنى اغفرلك على ما كان فيك و ان اتيتنى بقرار الارض خطيئة اتيتك بقرارها مغفرة ما لم تشرك بى و ان اخطات حتى بلغ خطاياك عنان السماء ثم استغفرتنى غفرت لك.

اى فرزند آدم هر زمان كه مرا بخوانى و به من اميد داشته باشى تمام آنچه كه بر گردن توست مى‏بخشم و اگر به وسعت زمين همراه با گناه به پيش من آئى، من به وسعت زمين همراه با مغفرت به نزد تو مى‏آيم، مادامى كه شرك نورزى. و اگر مرتكب گناه شوى بنحوى كه گناهت به مرز آسمان برسد سپس استغفار كنى، ترا خواهم بخشيد.



کلیه حقوق مادی و معنوی این پورتال محفوظ و متعلق به حجت الاسلام و المسلمین سید محمدحسن بنی هاشمی خمینی میباشد.

طراحی و پیاده سازی: FARTECH/فرتک - فکور رایانه توسعه کویر -